.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
شعرانه امشب :) 💜

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_شکستم...دارم خفه میشم!

+کنار بيا با خودت... بزار راه نفس کشیدن بمونه برات.

_دارم کنار میام
ولی میدونی که سخته
میدونی که آدم جون میده
میدونی که میمیری و زنده میشی
میدونی با خودت کنار هم که بیای باز خاطره ها میچسبن به مغزت و ولت نمیکنن تا آخر عمر!

+میدونم...و کاش نه من میدونستم نه تو. کاش هیچکس نمیدونست!


#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محيا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
آخرین باری که هم را ديديم اواسط آذر بود!بندر انزلى؛روبروى همان ميدانى که ختم مى شود به اسکله ى ازون برون...
نشسته بوديم با ميترا آش رشته مى خورديم سرخوش و شاد مثلا!بعد از مدت ها...
کل انداخته بوديم سر اينکه آن پسر خوش تيپ با پليور سرمه اى که سنگ پرت مى کرد توى آب به ميترا شماره مى دهد يا نه!من مى گفتم:عمرا بياد سمتت!ميترا اصرار داشت:حالا مى بينى...
شال گردنم را محکم تر کردم...گفتم:اين آشه ام  گرممون نکرد که...
ميترا هنوز حواسش به راه رفتن همان پسر بود...
يکى صدايم زد..."خانوم ببخشيد!" برگشتم طرفش و به اين فکر کردم که دنياى لعنتى بيشتر از آنکه مى گويند کوچک و گرد است...همين دوسال پيش بود با سر ماشين کرده و پوتين هاى براق و  ژاکت بافت کرم توى پارک گفتى:فک مى کنم تموم بشه بهتره...نمى دونم چرا،ولى اوضاع جفت و جور نيست انگار...
و من تمام مدت با مهره هاى چوبى دستبندى ک خريده بودى برايم ور مى رفتم و تند تند بينى ام را مى کشيدم بالا.حتى نمى خواستم تحليل کنم حرف هايت را،که بدانم چه مى شود ته تهش....
حالا درست روبرويم بودى و دست ناآشنايى دور بازويت حلقه شده بود و برق نگين انگشترش توى همان هواى ابرى و مرطوب چشمم را مى زد....همه ى اين ها به کنار،آن لبخند دوستانه چه مى گفت روى لب هاى براق رژ زده اش؟!
"مى شه از من و "خانومم" عکس بگيرين لطفا؟!"
*خانومم* را با تأکيد گفتى!خواستى بهم بفهمانى نگاهم را جمع کنم حتما...يا شايد فکر کردى همان لحظه ممکن است از پله هاى ميدان بروم بالا و جار بزنم چيزهايى را که نبايد...
از توى دوربين که نگاهتان مى کردم دلم نمى آمد بگويم:يه کم صميمى تر...
لبخند دوستانه جايش را  به عاشقانه داد وقتى دستش محکم تر شد توى دستت...و من تمام مدت بينى ام را مى کشيدم بالا و با انگشت هاى عرق کرده  سفت چسبيده بودم دوربين را، مبادا سر بخورد و هزار تکه شود!
گمان کنم فهميدى حالم را، که نگاهت يک جورى شد و چقدر متنفرم از اين قبيل نگاه ها...
سريع بند دوربين را از گردنم جدا کردم و بدون توجه به "ممنون" گفتن لبخند دوستانه راه افتادم سمت اسکله....
روبروى دريا ايستادم و خدا را شکر که جيغ و ويغ مرغ هاى دريايى نمى گذاشت بشنوم صداى خنده هاى از ته دل لبخند دوستانه را...
نگاهم ديگر برنگشت سمتت...از همانجا تاکسى گرفتم و مستقيم رفتم خانه.اولين کارى که بعد از رسيدن انجام دادم،بازکردن سررسيد بود و علامت زدن تاريخ همان روز با خودکار قرمز!

فقط احمق ها درک نمى کنند دنيا چقدر مى تواند گرد باشد....

#مريم_خسروى
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مرد که گریه نمیکنه!
مرد ضعیف نمیشه!
مرد حق نداره احساساتی هم بشه!
مرد باید سخت باشه... سنگ باشه ... اشک که تو چشماش جمع میشه چندتا نفس عمیق بکشه و به آسمون نگاه کنه تا اشکاش نریزن.
باید فریادهای پر از بغضشو بره تو پارک لا به لای سروکله زدن با وسایل بازی بکشه.
چه کسی گفته؟ همه آدم ها حق گریه کردن... حق بغض کردن دارن! درد که سنگینی میکنه رو قلب آدم... زن و مردش دیگه فرقی نداره.
من اصلا میگم مرد جان... درد که جاخوش کرد رو قلبت... برو سر بزار رو پاهای زنی که ارومت میکنه، بزار دست بکشه تو موهات، دست بکشه رو بغض چشمات! مادرت، خواهرت،دوستت، معشوقه ات فرقی نداره. زنی که نگران شکستن بغض مردونه ات جلوش نباشی،زنی که جلوش از درد فریاد بزنی و لازم نباشه تو پارک هاش شهر گمش کنی و قورتش بدی.
مرد جان... مرد بمون اما گریه هاتو گاهی تو دامن زنی که ارومت میکنه جا بزار.


#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
ببین عزیز دلم...
نگو حساسی...نگو گیر میدی...
دوست داشتن از هرنوعش که باشه حسوده...رو کارات...رفتارات حسودم...چون وقتی اسمت میاد یه حس هم جنس دوست داشتن مثل بچه سه ساله تو وجودم بالا و پایین میپره!!!
ببین عزیز دلم...
شما وقتی برميداری جواب اون جنس مخالف لعنتیت رو زیر همون عکست که خیلی مونالیزایی ژکوند زدی با یه ایموجی که از خنده ریسه رفته رو میدی بنده دوست دارم اون دندون های مرتب شمارو بشکنم!!!

یا همون وقت هایی که غرق صحبتی و برميداری تیکه های معروفت رو که فقط و فقط برای خودم هست حواله ی دیگری میکنی یک حس مبهمی به بنده میگه مو به سرت نزارم!!!

یا از همه بدتر...وقتی حتی بی حواس...همان چشم ها که شب ها هم جای خالی در مغزم نميگذاره رو روی یه نفر دیگه میندازی و نمیبینی که دارم جون میدم که حتی یه لحظه هم حواست ازم پرت شده دوست دارم اون چشم هایتان که شهلا نیست اما "عشق دارد" رو از کاسه در بیارم!!!
ببین عزیز دلم...
دوست داشتن دنگ و فنگ داره ...
دلشوره داره...
دیوونگی داره...
حواست رو بیشتر جمع کن به این دیوونه!


#محیا_زند
@aevien
"+او"

چند روز بعد تو پارک بودیم. سبز فرفری با دوربینی که هنوز دو به شک بود برای درآوردنش از کاور و من با لب هایی که نمیدونستم چجوری باید از ته دل بخندونمشون.
چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید.دوربین رو اروم از تو کاورش کشید بیرون و بهش خیره شد. انگار که تو اجزای دوربین کلی خاطره براش دفنه. مثل نگاه من به تمام عددهای 317 جهان... مثل تنفرم از تمام نسکافه ها... مثل حسم به چشم های سبز. مثل تموم چیزهایی که برام کلی خاطره دفن شده داشتن. مثل تموم چیزهایی که تو یه نگاه بهشون کلی اتفاق و ادم رو به یادم میاورد.
این خاطره های دفن شده بلاخره یه روز ما ادم ها رو میکشتن.
فرفری درد کشیده سرشو محکم به چپ و راست تکون داد. انگار که بخواد اون همه خاطره دفن شده رو از ذهنش بریزه بیرون.سرشو اورد بالا و بهم لبخند زد. از اون لبخندهای زورکی برای اینکه بگی من خوب هستم.
_خب سرتق... من به قولم عمل کردم... حالا نوبت توعه. بخند... از ته دل.
خندیدم. اما نه از ته دل. از همون خنده ها که خودش بهم تحویل داده بود... زورکی!
_الان از ته دل خندیدی مثلا؟
+نمیتونم... میخام بخندم... نمیتونم!
_ داری میزنی زیر قولت! گفتی حال خوبم برات مهمه... اما نیست انگار! حالمو خوب نکردی که هیچ... بدترم کردی... میدونی این دوربین چقدر خاطره ممنوعه داره برام؟
و عصبی کاور دوربین رو برداشت و شروع کرد به کشیدنش دور دوربین. با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم و دستمو گذاشتم رو دست هاش برای اولین بار. دوربین رو از کاور کشیدم بیرون و دادم دستش دوباره. خیره شدم بهش. سبزهاش داشتن از فشار اون همه خاطره میلرزیدن. لعنتی به خودم فرستادم... حال ارومشو میخاستم.
+ صبر کن...من هیچوقت زیر قولم نمیزنم. اینجا نکشوندمت که به قول خودت این همه خاطره ممنوعه رو برات زنده کنم و برم پی کارم. میخندم...از ته دل.
منتظر واکنشش نموندم. چند قدم رفتم و عقب و گفتم:
+این کادر خوبه یا برم عقب تر؟
تکونی و خورد و به خودش اومد. دوربین رو گرفت جلوی چشم هاش و از ویزور دوربین کادر رو بررسی کرد.
_نه خوبه...!
حالا نوبت من بود. چه چیزهایی باعث میشد از ته دلم بخندم؟ از گذشته که هیچی نبود... اما تازگی ها این مرد اسپرت پوشیده رو به روم زیاد باعثشون شده بود. چشم بستم و چند لحظه به بودنش و چشم های سبزش فکر کردم. خود به خود یه لبخند اومد رو لبام. چشمامو باز کردم و باز یادم اوردم حرف ها و کاراشو. خنده ام بزرگ و بزرگتر شد. خنده هایی که از ته دل بودن.
لبخندشو از پشت دوربین هم حس میکردم. چیک... عکس گرفتن هاش شروع شد. جفتمون طلسم رو شکونده بودیم.


#محيا_زند
#پارت_بیست_و_یکم

@aevien
براي پسرم دوربين خواهم خريد
به كلاس عكاسى خواهم فرستادش
و هر چند سال يكبار عادتش ميدهم
دوربينش را بهتر كند;
او هرگز پولى براي اعتياد نخواهد داشت.
براي دخترم اما
مداد و كاغذ.
آن زن ها كه شاعرند
ميدانند چه ميگويم...

#دلارام_انگورانى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
براي پسرم دوربين خواهم خريد به كلاس عكاسى خواهم فرستادش و هر چند سال يكبار عادتش ميدهم دوربينش را بهتر كند; او هرگز پولى براي اعتياد نخواهد داشت. براي دخترم اما مداد و كاغذ. آن زن ها كه شاعرند ميدانند چه ميگويم... #دلارام_انگورانى @aevien
من اما نه...
برای دخترم... برای پسرم... برای هردوشون هم دوربین میخرم هم مداد و کاغذ.
به دخترم یاد میدم نترسه و تو اجتماع از دردهاي جنسش عکس بگیره و فریاد بزنه.
به پسرم یاد میدم از گریه کردن نترسه و گریه هاشو رو کاغذهای خیس شده بنویسه.
به دخترم یاد میدم معتاد هیچ مردی نشه... یادش میدم عطر اغوش خودشه که معتاد میخواد.
به پسرم یاد میدم اگه دختری رو معتاد خودش کرد نترسه و پا پس نکشه. حتی اگه میخواد بره بمونه و نفرت بهش تزریق کنه و ترکش بده. بعد اروم اروم پا پس بکشه.
به دخترم یاد میدم هیچ آغوش مردونه ای تو جهان امن تر از اغوش گرم پدرش نیست واسه زار زدن دردهاش.
به پسرم یاد میدم چطور مرد بودن رو... اینکه مردونگی فقط تو چهارخونه لباسش و ته ریش رو صورتش و داد زدن سر خواهرش برای کمتر کردن ارایشش نیست.
و بیشتر از همه یادشون میدم چطور عاشق بشن، چطور دوست داشته باشن. و چطور زمین نخورن و از دست بقیه نه... از زانوهاشون بگیرن و دوباره بلند شن.
چقدر چيز که باید بهشون یاد بدم... چقدر چیز که این اجتماع نزاشت پدر و مادرهای نسل سوم یادشون بدن!


#محيا_زند
@aevien
شــب از هجــوم خیـــالت
نمـــی برد خـــوابم 

#فریدون_مشیری

@aevien
"+او"

عکاسی کردن تو مکان های مختلف هم به پیاده روی زیر بارون اضافه شده بود. روزهای یکشنبه رو اختصاص داده بودیم به عکاسی و من سوژه بیشتر عکس هاش بودم. با خنده هایی که واقعا از ته دل بود رو لب های جفتمون.
روزهام پر از سبز فرفری شده بود درست به همون اندازه ای که من روزهاش رو پر کرده بودم. تو خلوت خودم که بهش فکر میکردم... میدیدم خیلی وقته که بیشتر از یه دوست معمولی شده برام. اما هیچوقت با صدای بلند بهش اعتراف نکرده بودم. حرف ها تا وقتی تو دل آدم بمونن قابل کنترل ترن تا وقتی که به زبون میان چون وقتی به زبون میان جز خودت کل دنیا میفهمنش و من نمیخواستم هیج احد و ناسی بفهمه که یخ های قلبم ترک خورده. چون میترسیدم... میترسیدم ترک یخ های قلبم بیشتر بشه و اون همه حس دلتنگی برگرده. میترسیدم دوباره آدمی رو که دوست دارم از دست بدم و اون همه حجم درد تو روزهای نبودنش بیاد سراغم. من ترسیده بودم از تمام حس های عاشقانه جهان. بدبین بودم به تمام دوستت دارم ها.
دومین یکشنبه پاییزی بود. قرار بود بریم پارک بازی و از خنده های ته دل بچه ها عکس بگیرم. با اون همه ذوقش به عکاسی منم علاقه مند کرده بود. من سوژه نشونش میدادم و اون عکس میگرفت.
دوتایی کنار هم وایساده بودیم و بازی بچه هارو نگاه میکردیم. سبز فرفری هم چیک و چیک عکس میگرفت. پر بودم از ارامش میون اون همه خنده بچه گونه.
داشتم دنبال سوژه میگشتم به سبز فرفری نشونش بدم که دنیا روی سرم خراب شد. چشم های سبز آشنا و منفوری با خنده داشت به بازی پسربچه ای نگاه میکرد که هم مشکی چشماش و هم همون چندتار ریخته رو پیشونیش به پدرش برده بود و بعد...تیر خلاص وارد صحنه شد. همون مرد دیرینه قلبم. دولا شد و پسرشو بلند کرد و تو هوا با خنده چرخوندنش . چقدر پدر بودن بهش میومد. بعد رفت کنار همون همسر جانش و دست انداخت دور کمرش. شکست... تمام یخ های تو قلبم شکستن و ریختن. مثل یه سد که شکسته شده باشه درد ریخت تو قلبم. اکسیژن باز داشت کم میومد. سبز فرفری دید به نفس نفس افتادنم رو. چیشده ای پرسید و جهت نگاه خشک شدمو دنبال کرد. مرد دیرینه ام سرشو گذاشت روی سر همون پیشنهاد شده و موهاشو بوسید. دیگه تحمل دیدن این صحنه ها که مثل چاقو فرو میرفتن تو چشمم رو نداشتم. چشم بند میخواستم. سرمو فرو کردم تو سینه سبز فرفری. تند تند نفس میکشیدم... اکسیژن نبود. بوی سرد ادکلنش که با بوی مالبرو مخلوط شده بود رفت تو ریه هام. اکسیژن داشت برمیگشت.


#محيا_زند
#پارت_بیست_و_دوم

@aevien