.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien " فراموشـــى " روزِ فرآموشى : با زنگ هشدآرِ گوشيش بيدار شد... ساعت ده صبح رو نشون ميداد، خواست دوباره چشماشو ببنده ولى يادِ قولى كه به خودش داده بود افتاد! شب قبل رو مثل شب هاى ديگه تا دم دماىِ صبح بيدار بود. ولى بيداريش اينبار فرق داشت... براى…
"فرآموشـــى"
يك روز بعد از فرآموشى:
باز با دينگ دينگ ساعت هشدار بيدار شد، ساعت هشت صبح بود. طبق عادت چشمهاش رو ماليد و نگاه كرد به گوشه سمت چپ اتاق كه جاىِ هميشگى سه تا خرس هديه پيمان بود اما جاىِ خاليشون رو كه ديد يادش اومد از ديروز عصر مثلا پيمان رو فراموش كرده!
شب قبل به لطف سه تا مسكنى كه خورده بود قبل دوازده خوابش برد و طبق برنامه اى كه برآىِ خودش چيده بود لباس ورزشيش رو پوشيد تا بره براىِ دويدن.
بعدش هم يه صبحونه مفصل خورد و حاضر شد كه بره سركار و بعد ترش هم بره بوم و وسايل نقاشى بخره تا دوباره نقاشى رو شروع كنه... آخرين تابلويى كه كشيده بود پرتره پيمان بود و بعد جداييشون با تموم علاقه ديوانه وارى كه به نقاشى داشت نقاشى رو گذاشته بود كنار چون تا وسايلش رو ميديد ياد پيمان ميافتاد كه دست هآىِ رنگيش رو موقع نقاشى ميبوسيد و هميشه از نقاشى هاش تعريف ميكرد ...و ميزد زير گريه!
نسبت به دوستاىِ مشترك، قهوه، دوربين عكاسى، رنگ آبى، قرمه سبزى، توچال، دريا، مالبرو مشكى و خيلى چيزهاىِ ديگه كه علاقه مشتركشون بود هم همين حسو داشت و گذاشته بودشون كنار.
اما بس بود!
بعد از خريد وسايل نقاشى رفت و چندتا كلاسى كه دوست داشت رو ثبت نام كرد و براىِ شب هم رفت يه دوره همى دوستانه.
اين قرار بود برنامه تمام روزهاىِ بعدش باشه، يعنى اونقدر خودشو با چيزايى كه دوست داره سرگرم كنه تا وقت فكر كردن و عذاب دادن خودشو نداشته باشه!
آخر شب باز به لطف مسكن ها خوابش گرفته بود و قبل دوازده رفت تو رخت خواب... اما درست سه دقيقه قبل اينكه چشماش كامل بسته بشه و بره تو خواب مطلق خودش آروم دم گوش خودش اعتراف كرد كل روز رو، دقيقا كل روز رو ثانيه به ثانيه به فكر پيمان بوده و به روىِ خودش نياورده!
#محیا_زند
@aevien 🌱
يك روز بعد از فرآموشى:
باز با دينگ دينگ ساعت هشدار بيدار شد، ساعت هشت صبح بود. طبق عادت چشمهاش رو ماليد و نگاه كرد به گوشه سمت چپ اتاق كه جاىِ هميشگى سه تا خرس هديه پيمان بود اما جاىِ خاليشون رو كه ديد يادش اومد از ديروز عصر مثلا پيمان رو فراموش كرده!
شب قبل به لطف سه تا مسكنى كه خورده بود قبل دوازده خوابش برد و طبق برنامه اى كه برآىِ خودش چيده بود لباس ورزشيش رو پوشيد تا بره براىِ دويدن.
بعدش هم يه صبحونه مفصل خورد و حاضر شد كه بره سركار و بعد ترش هم بره بوم و وسايل نقاشى بخره تا دوباره نقاشى رو شروع كنه... آخرين تابلويى كه كشيده بود پرتره پيمان بود و بعد جداييشون با تموم علاقه ديوانه وارى كه به نقاشى داشت نقاشى رو گذاشته بود كنار چون تا وسايلش رو ميديد ياد پيمان ميافتاد كه دست هآىِ رنگيش رو موقع نقاشى ميبوسيد و هميشه از نقاشى هاش تعريف ميكرد ...و ميزد زير گريه!
نسبت به دوستاىِ مشترك، قهوه، دوربين عكاسى، رنگ آبى، قرمه سبزى، توچال، دريا، مالبرو مشكى و خيلى چيزهاىِ ديگه كه علاقه مشتركشون بود هم همين حسو داشت و گذاشته بودشون كنار.
اما بس بود!
بعد از خريد وسايل نقاشى رفت و چندتا كلاسى كه دوست داشت رو ثبت نام كرد و براىِ شب هم رفت يه دوره همى دوستانه.
اين قرار بود برنامه تمام روزهاىِ بعدش باشه، يعنى اونقدر خودشو با چيزايى كه دوست داره سرگرم كنه تا وقت فكر كردن و عذاب دادن خودشو نداشته باشه!
آخر شب باز به لطف مسكن ها خوابش گرفته بود و قبل دوازده رفت تو رخت خواب... اما درست سه دقيقه قبل اينكه چشماش كامل بسته بشه و بره تو خواب مطلق خودش آروم دم گوش خودش اعتراف كرد كل روز رو، دقيقا كل روز رو ثانيه به ثانيه به فكر پيمان بوده و به روىِ خودش نياورده!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Writing's On the Wall
Sam Smith
@aevien 🌱
#وقتی_دلم_تنگ_میشه
هدفونو میزارم توگوشم و انقدر موزیک گوش میدم و به خاطره هاش فکرمیکنم تا هدفونم از اشکام خیس شه...!
#وقتی_دلم_تنگ_میشه
هدفونو میزارم توگوشم و انقدر موزیک گوش میدم و به خاطره هاش فکرمیکنم تا هدفونم از اشکام خیس شه...!
Forwarded from Mahya Zand
Toe Lanati 7
Alireza Arianfar
.: آویـــــــــــــــــن :.
"فرآموشـــى" يك روز بعد از فرآموشى: باز با دينگ دينگ ساعت هشدار بيدار شد، ساعت هشت صبح بود. طبق عادت چشمهاش رو ماليد و نگاه كرد به گوشه سمت چپ اتاق كه جاىِ هميشگى سه تا خرس هديه پيمان بود اما جاىِ خاليشون رو كه ديد يادش اومد از ديروز عصر مثلا پيمان رو فراموش…
@aevien 🌱
"فرآموشـــى"
ده روز بعد از فراموشى:
همون برنامه قبلى رو ادامه ميداد... اما باز هرشب درست سه دقيقه قبل از خواب هاىِ اجبارى به لطف مسكن ها به خودش اعتراف ميكرد پيمآن رو!
"فرآموشـــى"
ده روز بعد از فراموشى:
همون برنامه قبلى رو ادامه ميداد... اما باز هرشب درست سه دقيقه قبل از خواب هاىِ اجبارى به لطف مسكن ها به خودش اعتراف ميكرد پيمآن رو!
@aevien 🌱
به نظر من عشق یعنی هیولا!
تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی، راحتی
اما همین که عاشقش شدی،
اون کوه میاد سراغت!
من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم!
تو نمی ترسی؟
عاشق هر کس که شدی
دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
واسه همینه که به نظر من:
عشق یعنی هیولا!
#مصطفی_مستور
به نظر من عشق یعنی هیولا!
تا وقتی که کسی رو دوست نداشته باشی، راحتی
اما همین که عاشقش شدی،
اون کوه میاد سراغت!
من که از عاشق شدن مثل هیولا می ترسم!
تو نمی ترسی؟
عاشق هر کس که شدی
دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
واسه همینه که به نظر من:
عشق یعنی هیولا!
#مصطفی_مستور
@aevien 🌱
#وقتی_دلم_تنگ_میشه
اون دفتری رو که همیشه توش خاطراتمو مینویسم باز میکنم شرو میکنم به نوشتن مثلا یاد اولین روزی که دیدمت وقتی رو به روی هم نشستیم یادته چه روز پاییزیی بود از اون هواهایی که ابر میشه چن تا قطره بارون میزنه بعد یهو افتاب در میاد…یادته پاشدیم قدم زدیم سردم شد کاپشنتو از تو کوله ات دراوردی کردی تنم همش حواست پی من بود ببینی چه سردم میشه کی گرمم میشه کلی قدم زدیم گفتی بستنی میخوری؟گفتم تو این هوا؟
همینجوری خاستم ی چیزی بگم چون من عاشق خوردن بستنی تو این هوام شاید تو رودرواسی بودم باهات
اون روز دوربینت همراهت بود پاشدی کلی عکس گرفتی اون عکسا شد بهترین عکسای زندگیم وبس که دوسشون دارم
حالا چی کار کنیم چجوری کنار بیام با این پاییز لعنتیو عکسامو هوای سرد و نبودن تو…
#وقتی_دلم_تنگ_میشه
اون دفتری رو که همیشه توش خاطراتمو مینویسم باز میکنم شرو میکنم به نوشتن مثلا یاد اولین روزی که دیدمت وقتی رو به روی هم نشستیم یادته چه روز پاییزیی بود از اون هواهایی که ابر میشه چن تا قطره بارون میزنه بعد یهو افتاب در میاد…یادته پاشدیم قدم زدیم سردم شد کاپشنتو از تو کوله ات دراوردی کردی تنم همش حواست پی من بود ببینی چه سردم میشه کی گرمم میشه کلی قدم زدیم گفتی بستنی میخوری؟گفتم تو این هوا؟
همینجوری خاستم ی چیزی بگم چون من عاشق خوردن بستنی تو این هوام شاید تو رودرواسی بودم باهات
اون روز دوربینت همراهت بود پاشدی کلی عکس گرفتی اون عکسا شد بهترین عکسای زندگیم وبس که دوسشون دارم
حالا چی کار کنیم چجوری کنار بیام با این پاییز لعنتیو عکسامو هوای سرد و نبودن تو…
Forwarded from Mahya Zand
Aroom Begir
Ali Lohrasbi
Mahya Zand
Ali Lohrasbi – Aroom Begir
دى ماه پارسال كه براىِ اولين بار گوشش دادم بعدش هى به خودم ميگفتم لعنتى، لعنتى، لعنتى... هر بيتش يه روايت مختلف از منه!
Mahya Zand
Ali Lohrasbi – Aroom Begir
يه تیکه از قلبمی...
درد میکنی...
آروم بگیر
خستم!
خب؟!
درد میکنی...
آروم بگیر
خستم!
خب؟!
Forwarded from Mahya Zand
Numb
Linkin Park
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien 🌱
ميگم دلبر
چى دآره اين پآييز؟!
چى دآره اين بآرون؟!
چى دآرن كه انقدر حآلِ آدمو شبيه يه شهر جنگ زده ميكنن؟!
چى دآرن كه از ساعت ده صبح تا حآلآ چندتا برگ آچار گذاشتم جلوم كه يه نآمه ادارى بنويسم اما بجاش شعر از دستام ميريزه بيرون... از اون شعرهاىِ فآخرِ خوش قافيه نه!
از همونآيى كه فقط خودت تو تنهآيى بايد بخونيشون!
شعرِ چشمآت...
شعرِ موهآت...
شعرِ صدآت...
ميگم دلبر... چى دآرن اينروزآ كه بآز دلتنگيت اومده بساطشو پهن كرده وسطِ فرشِ دلم هى تارِ گريه ميزنه؟!
#محیا_زند
ميگم دلبر
چى دآره اين پآييز؟!
چى دآره اين بآرون؟!
چى دآرن كه انقدر حآلِ آدمو شبيه يه شهر جنگ زده ميكنن؟!
چى دآرن كه از ساعت ده صبح تا حآلآ چندتا برگ آچار گذاشتم جلوم كه يه نآمه ادارى بنويسم اما بجاش شعر از دستام ميريزه بيرون... از اون شعرهاىِ فآخرِ خوش قافيه نه!
از همونآيى كه فقط خودت تو تنهآيى بايد بخونيشون!
شعرِ چشمآت...
شعرِ موهآت...
شعرِ صدآت...
ميگم دلبر... چى دآرن اينروزآ كه بآز دلتنگيت اومده بساطشو پهن كرده وسطِ فرشِ دلم هى تارِ گريه ميزنه؟!
#محیا_زند
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 "فرآموشـــى" ده روز بعد از فراموشى: همون برنامه قبلى رو ادامه ميداد... اما باز هرشب درست سه دقيقه قبل از خواب هاىِ اجبارى به لطف مسكن ها به خودش اعتراف ميكرد پيمآن رو!