.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
"+او"
یکی از همون عصرهای بارونی بود که داشتیم باهم زیر نم نم بارون قدم میزدیم. یه آه عمیق کشید و گفت:
_ این هوای بارونی جون میده واسه عکاسی.
+خب چرا دوربينت رو نمیاری عکاسی کنی؟!
_نمیشه سرتق جان
+چرا سبز فرفری جان؟
_دوربینم چند وقتی هست که داره گوشه کمد خاک میخوره و دلم براش پر میزنه. اما نمیتونم برم سمتش. با این شرایط خانوادم خیلی علاقه هامو باید بزارم کنار.
+سخت میگیری به خودت. حق شاد بودن رو داری. نباید از علاقه هات بگذری.
_ ببین کی به کی داره میگه... ادمی که خودش دوساله ترک دنیا کرده.
+ترک دنیا نکردم فقط...
_فقط چی؟ فقط اینکه دوساله روحتو حبس کردی و اجازه خندیدن به خودت ندادی؟
راست میگفت. من ادم درستی واسه نصیحت کردنش نبودم.
گرفتگی چشماش بیشتر شد. عادت کرده بودم به خوب بودن حالش و بیشتر از عادت مهم بود برام.
+خیلی خب... یه معامله میکنیم. دفعه بعد تو دوربينت رو میاری تا از خنده های من عکس بگیری. هوم نظرت چیه؟
_خنده های از ته دل دیگه؟
+اگه واقعا حالت رو خوب میکنه اره...
_مهمه برات حال خوبم بی احساس؟
چشمامو بستم و فکر کردم به گفتن یا نگفتنش.
+مهمه... خودم چراشو نمیدونم... اما حال خوبت خیلی وقته برام مهمه. حتی بیشتر از خودم.
گرفتگی سبزهاش کم شد و خندید. گوشه شالمو بلند کرد و گذاشت رو صورتش و عميق بو کشید.
_ اومدنت تو زندگیم معجزه است نه؟
+اومدن جفتمون تو زندگی هم معجزه اس.
خندید. خندیدم. باز هم از ته دل. صدای ترک خوردن یخ های قلبمو میشنیدم. یه گرمای ضعیف رو احساس میکردم تو قلبم. هم خوشحال شدم...هم وحشتم بیشتر شد.
#محیا_زند
#پارت_بیستم
@aevien
یکی از همون عصرهای بارونی بود که داشتیم باهم زیر نم نم بارون قدم میزدیم. یه آه عمیق کشید و گفت:
_ این هوای بارونی جون میده واسه عکاسی.
+خب چرا دوربينت رو نمیاری عکاسی کنی؟!
_نمیشه سرتق جان
+چرا سبز فرفری جان؟
_دوربینم چند وقتی هست که داره گوشه کمد خاک میخوره و دلم براش پر میزنه. اما نمیتونم برم سمتش. با این شرایط خانوادم خیلی علاقه هامو باید بزارم کنار.
+سخت میگیری به خودت. حق شاد بودن رو داری. نباید از علاقه هات بگذری.
_ ببین کی به کی داره میگه... ادمی که خودش دوساله ترک دنیا کرده.
+ترک دنیا نکردم فقط...
_فقط چی؟ فقط اینکه دوساله روحتو حبس کردی و اجازه خندیدن به خودت ندادی؟
راست میگفت. من ادم درستی واسه نصیحت کردنش نبودم.
گرفتگی چشماش بیشتر شد. عادت کرده بودم به خوب بودن حالش و بیشتر از عادت مهم بود برام.
+خیلی خب... یه معامله میکنیم. دفعه بعد تو دوربينت رو میاری تا از خنده های من عکس بگیری. هوم نظرت چیه؟
_خنده های از ته دل دیگه؟
+اگه واقعا حالت رو خوب میکنه اره...
_مهمه برات حال خوبم بی احساس؟
چشمامو بستم و فکر کردم به گفتن یا نگفتنش.
+مهمه... خودم چراشو نمیدونم... اما حال خوبت خیلی وقته برام مهمه. حتی بیشتر از خودم.
گرفتگی سبزهاش کم شد و خندید. گوشه شالمو بلند کرد و گذاشت رو صورتش و عميق بو کشید.
_ اومدنت تو زندگیم معجزه است نه؟
+اومدن جفتمون تو زندگی هم معجزه اس.
خندید. خندیدم. باز هم از ته دل. صدای ترک خوردن یخ های قلبمو میشنیدم. یه گرمای ضعیف رو احساس میکردم تو قلبم. هم خوشحال شدم...هم وحشتم بیشتر شد.
#محیا_زند
#پارت_بیستم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بيا و براى يک بار هم که شده اين همه بد نگوييم از عصر به اصطلاح غم انگيز و دلگير جمعه!
به اين فکر کن که چه چيزى باعث مى شود از يک روز قبل[منظورم پنجشنبه است]آدم ها دنبال يک متن پر از آه و ناله باشند براى صفحات اينستاگرام يا کانال هاى تلگرامشان!
که دل توى دلشان نباشد براى خبردادن و جار زدن اين که آهاى ملت،فردا جمعه است و جمعه خر است و جمعه دلگير است!
جمعه دلگير نيست،مى دانى؟!ما آدم هاييم که دلمان گير است...
گير تمام چيزهاى مزخرفى که شده اند آهنربا و انگار ما در مرکز ميدان مغناطيسى قرار گرفته باشيم،سريع جذبمان مى کنند!
مى گويى دلت تنگ است؟!قبول دارم!دلت شکسته و هر تکه اش افتاده يک طرف؟!مى فهمم...
اما جان دل!چه ربطى دارد به جمعه؟!دل براى شکستن و تنگ شدن است ديگر...اگر همين دوخاصيت را از دل بگيرى چيزى جز چندتا دهليز و بطن مى ماند؟!نمى ماند خب...واقعن نمى ماند!
دلتنگى و دل شکستگى و هزارتا درد و مرض ديگر اصلن ربطى به روزش ندارد...
در عوض ارتباط مستقيمى دارد با آنچه توى مغزت مى گذرد...
اين که ساعتها مى نشينى و فکر مى کنى به فلان حرفى که فلان شخص زد توى فلان روز!
استدلال مى کنى؛محکوم مى کنى،حرص مى خورى و آخرسر به اين نتيجه مى رسى که الان هيچ چيز به کارت نمى آيد جز يک ليوان چاى آلبالو و پنجره اى که روبه رويش ديوار نباشد!
بعد همانطور که ماگ گنده ى فيروزه اى را گرفتى توى دست راستت و با دست چپ پرده ى چهارخانه ى قرمز و سفيد را کنار مى زنى،به اين فکر مى کنى که مگر من دلم نگرفته بود؟!
پس چرا الان سرم درد مى کند؟!!
مى بينى؟!تمام قضيه همين است که گفتم!الکى فکرهاى قروقاطى اى که توى مغزت وول مى خورند را به جمعه ى بدبخت نسبت نده!
همه ى آدم ها دلشان مى گيرد؛
_وسط لقمه گرفتن ساندويچ پنيرسبزى،صبح شنبه...
_سرکلاس تاريخ،ظهر شنبه...
_توى ايستگاه مترو،بين شلوغى جمعيت،عصر چهارشنبه...
و اين اصلن ربطى به روزش ندارد....
بفهميم که
جمعه دلگير نيست،
اما به شدت
#مغزگير
است...
#مريم_خسروى
@aevien
به اين فکر کن که چه چيزى باعث مى شود از يک روز قبل[منظورم پنجشنبه است]آدم ها دنبال يک متن پر از آه و ناله باشند براى صفحات اينستاگرام يا کانال هاى تلگرامشان!
که دل توى دلشان نباشد براى خبردادن و جار زدن اين که آهاى ملت،فردا جمعه است و جمعه خر است و جمعه دلگير است!
جمعه دلگير نيست،مى دانى؟!ما آدم هاييم که دلمان گير است...
گير تمام چيزهاى مزخرفى که شده اند آهنربا و انگار ما در مرکز ميدان مغناطيسى قرار گرفته باشيم،سريع جذبمان مى کنند!
مى گويى دلت تنگ است؟!قبول دارم!دلت شکسته و هر تکه اش افتاده يک طرف؟!مى فهمم...
اما جان دل!چه ربطى دارد به جمعه؟!دل براى شکستن و تنگ شدن است ديگر...اگر همين دوخاصيت را از دل بگيرى چيزى جز چندتا دهليز و بطن مى ماند؟!نمى ماند خب...واقعن نمى ماند!
دلتنگى و دل شکستگى و هزارتا درد و مرض ديگر اصلن ربطى به روزش ندارد...
در عوض ارتباط مستقيمى دارد با آنچه توى مغزت مى گذرد...
اين که ساعتها مى نشينى و فکر مى کنى به فلان حرفى که فلان شخص زد توى فلان روز!
استدلال مى کنى؛محکوم مى کنى،حرص مى خورى و آخرسر به اين نتيجه مى رسى که الان هيچ چيز به کارت نمى آيد جز يک ليوان چاى آلبالو و پنجره اى که روبه رويش ديوار نباشد!
بعد همانطور که ماگ گنده ى فيروزه اى را گرفتى توى دست راستت و با دست چپ پرده ى چهارخانه ى قرمز و سفيد را کنار مى زنى،به اين فکر مى کنى که مگر من دلم نگرفته بود؟!
پس چرا الان سرم درد مى کند؟!!
مى بينى؟!تمام قضيه همين است که گفتم!الکى فکرهاى قروقاطى اى که توى مغزت وول مى خورند را به جمعه ى بدبخت نسبت نده!
همه ى آدم ها دلشان مى گيرد؛
_وسط لقمه گرفتن ساندويچ پنيرسبزى،صبح شنبه...
_سرکلاس تاريخ،ظهر شنبه...
_توى ايستگاه مترو،بين شلوغى جمعيت،عصر چهارشنبه...
و اين اصلن ربطى به روزش ندارد....
بفهميم که
جمعه دلگير نيست،
اما به شدت
#مغزگير
است...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خوب یادمه اون روز رو
یه لیوان چایی داد دستم و با خنده گفت:
_قرمز یا ابی؟
دستمو دور فنجون حلقه کردم. بیشتر از گرمی فنجون گرمی بودنش بود که ارومم کرد.
+نمیدونم... من هیچوقت اهل فوتبال نبودم.
_خب یکیو انتخاب کن. به نظرم قرمز به رنگ روشن پوستت بیشتر میاد.
+باشه دیوونه جان! تو کدوم تیمی؟
_آبی به پوست من بیشتر میاد:)
خندیدم و گرمتر شدم.
و حالا...
درست همین امروزی که که باز قرمز و آبی کردن ها شروع شده... درست همین امروزی که دلم تنگه نبودنته داداشم ازم پرسید :
_بلاخره قرمز یا ابی؟
+مگه مهمه؟
مهم نیست... اینکه کدوم رنگ هم به پوست روشنم میاد هم مهم نیست. مهم تویی...! مهم لیوان چاییه که تو دستم سرد میشه و گرماش یه ذره هم گرمم نمیکنه. مهم این جمعه دلگیریه که نیستی!
#محيا_زند
@aevien
یه لیوان چایی داد دستم و با خنده گفت:
_قرمز یا ابی؟
دستمو دور فنجون حلقه کردم. بیشتر از گرمی فنجون گرمی بودنش بود که ارومم کرد.
+نمیدونم... من هیچوقت اهل فوتبال نبودم.
_خب یکیو انتخاب کن. به نظرم قرمز به رنگ روشن پوستت بیشتر میاد.
+باشه دیوونه جان! تو کدوم تیمی؟
_آبی به پوست من بیشتر میاد:)
خندیدم و گرمتر شدم.
و حالا...
درست همین امروزی که که باز قرمز و آبی کردن ها شروع شده... درست همین امروزی که دلم تنگه نبودنته داداشم ازم پرسید :
_بلاخره قرمز یا ابی؟
+مگه مهمه؟
مهم نیست... اینکه کدوم رنگ هم به پوست روشنم میاد هم مهم نیست. مهم تویی...! مهم لیوان چاییه که تو دستم سرد میشه و گرماش یه ذره هم گرمم نمیکنه. مهم این جمعه دلگیریه که نیستی!
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هندزفرى را مى گذارى توى گوشت...
کلى مى گردى بين آهنگ ها...پوشه ها را زير و رو مى کنى:
-واسه وختايى ک خوشالم😊
-واسه وختايى ک حوصله ندارم😁
-واسه وختايى ک لهم😓
آهنگ هاى لعنتى!!!انگار هيچ کدامشان به درد حال الآنت نمى خورند!
دلت يک چيزى مى خواهد سواى همه ى اين ها!
يک آهنگى که داد بزند توى گوش هايت...
از اين خواب خرگوشى مسخره بيدارت کند!
بگويد:بلندشو ديوانه!!!کجاى کارى؟!!!
دلت خيلى از اين آهنگ هاى بيدار کننده مى خواهد...
ولى نيست...
ندارى...
کسى نخوانده انگار...
نگاهت مى رود روى آخرين آهنگ پلى شده...
گوش هايت هم صدا مى خوانند:
.
.
.
تو دنيا با يه دردايى،فقط بايد مدارا کرد...
#مريم_خسروى
@aevien
کلى مى گردى بين آهنگ ها...پوشه ها را زير و رو مى کنى:
-واسه وختايى ک خوشالم😊
-واسه وختايى ک حوصله ندارم😁
-واسه وختايى ک لهم😓
آهنگ هاى لعنتى!!!انگار هيچ کدامشان به درد حال الآنت نمى خورند!
دلت يک چيزى مى خواهد سواى همه ى اين ها!
يک آهنگى که داد بزند توى گوش هايت...
از اين خواب خرگوشى مسخره بيدارت کند!
بگويد:بلندشو ديوانه!!!کجاى کارى؟!!!
دلت خيلى از اين آهنگ هاى بيدار کننده مى خواهد...
ولى نيست...
ندارى...
کسى نخوانده انگار...
نگاهت مى رود روى آخرين آهنگ پلى شده...
گوش هايت هم صدا مى خوانند:
.
.
.
تو دنيا با يه دردايى،فقط بايد مدارا کرد...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_شکستم...دارم خفه میشم!
+کنار بيا با خودت... بزار راه نفس کشیدن بمونه برات.
_دارم کنار میام
ولی میدونی که سخته
میدونی که آدم جون میده
میدونی که میمیری و زنده میشی
میدونی با خودت کنار هم که بیای باز خاطره ها میچسبن به مغزت و ولت نمیکنن تا آخر عمر!
+میدونم...و کاش نه من میدونستم نه تو. کاش هیچکس نمیدونست!
#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محيا_زند
@aevien
+کنار بيا با خودت... بزار راه نفس کشیدن بمونه برات.
_دارم کنار میام
ولی میدونی که سخته
میدونی که آدم جون میده
میدونی که میمیری و زنده میشی
میدونی با خودت کنار هم که بیای باز خاطره ها میچسبن به مغزت و ولت نمیکنن تا آخر عمر!
+میدونم...و کاش نه من میدونستم نه تو. کاش هیچکس نمیدونست!
#پی_ام_نوشت_دو_همزادک 💜💚
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
آخرین باری که هم را ديديم اواسط آذر بود!بندر انزلى؛روبروى همان ميدانى که ختم مى شود به اسکله ى ازون برون...
نشسته بوديم با ميترا آش رشته مى خورديم سرخوش و شاد مثلا!بعد از مدت ها...
کل انداخته بوديم سر اينکه آن پسر خوش تيپ با پليور سرمه اى که سنگ پرت مى کرد توى آب به ميترا شماره مى دهد يا نه!من مى گفتم:عمرا بياد سمتت!ميترا اصرار داشت:حالا مى بينى...
شال گردنم را محکم تر کردم...گفتم:اين آشه ام گرممون نکرد که...
ميترا هنوز حواسش به راه رفتن همان پسر بود...
يکى صدايم زد..."خانوم ببخشيد!" برگشتم طرفش و به اين فکر کردم که دنياى لعنتى بيشتر از آنکه مى گويند کوچک و گرد است...همين دوسال پيش بود با سر ماشين کرده و پوتين هاى براق و ژاکت بافت کرم توى پارک گفتى:فک مى کنم تموم بشه بهتره...نمى دونم چرا،ولى اوضاع جفت و جور نيست انگار...
و من تمام مدت با مهره هاى چوبى دستبندى ک خريده بودى برايم ور مى رفتم و تند تند بينى ام را مى کشيدم بالا.حتى نمى خواستم تحليل کنم حرف هايت را،که بدانم چه مى شود ته تهش....
حالا درست روبرويم بودى و دست ناآشنايى دور بازويت حلقه شده بود و برق نگين انگشترش توى همان هواى ابرى و مرطوب چشمم را مى زد....همه ى اين ها به کنار،آن لبخند دوستانه چه مى گفت روى لب هاى براق رژ زده اش؟!
"مى شه از من و "خانومم" عکس بگيرين لطفا؟!"
*خانومم* را با تأکيد گفتى!خواستى بهم بفهمانى نگاهم را جمع کنم حتما...يا شايد فکر کردى همان لحظه ممکن است از پله هاى ميدان بروم بالا و جار بزنم چيزهايى را که نبايد...
از توى دوربين که نگاهتان مى کردم دلم نمى آمد بگويم:يه کم صميمى تر...
لبخند دوستانه جايش را به عاشقانه داد وقتى دستش محکم تر شد توى دستت...و من تمام مدت بينى ام را مى کشيدم بالا و با انگشت هاى عرق کرده سفت چسبيده بودم دوربين را، مبادا سر بخورد و هزار تکه شود!
گمان کنم فهميدى حالم را، که نگاهت يک جورى شد و چقدر متنفرم از اين قبيل نگاه ها...
سريع بند دوربين را از گردنم جدا کردم و بدون توجه به "ممنون" گفتن لبخند دوستانه راه افتادم سمت اسکله....
روبروى دريا ايستادم و خدا را شکر که جيغ و ويغ مرغ هاى دريايى نمى گذاشت بشنوم صداى خنده هاى از ته دل لبخند دوستانه را...
نگاهم ديگر برنگشت سمتت...از همانجا تاکسى گرفتم و مستقيم رفتم خانه.اولين کارى که بعد از رسيدن انجام دادم،بازکردن سررسيد بود و علامت زدن تاريخ همان روز با خودکار قرمز!
فقط احمق ها درک نمى کنند دنيا چقدر مى تواند گرد باشد....
#مريم_خسروى
نشسته بوديم با ميترا آش رشته مى خورديم سرخوش و شاد مثلا!بعد از مدت ها...
کل انداخته بوديم سر اينکه آن پسر خوش تيپ با پليور سرمه اى که سنگ پرت مى کرد توى آب به ميترا شماره مى دهد يا نه!من مى گفتم:عمرا بياد سمتت!ميترا اصرار داشت:حالا مى بينى...
شال گردنم را محکم تر کردم...گفتم:اين آشه ام گرممون نکرد که...
ميترا هنوز حواسش به راه رفتن همان پسر بود...
يکى صدايم زد..."خانوم ببخشيد!" برگشتم طرفش و به اين فکر کردم که دنياى لعنتى بيشتر از آنکه مى گويند کوچک و گرد است...همين دوسال پيش بود با سر ماشين کرده و پوتين هاى براق و ژاکت بافت کرم توى پارک گفتى:فک مى کنم تموم بشه بهتره...نمى دونم چرا،ولى اوضاع جفت و جور نيست انگار...
و من تمام مدت با مهره هاى چوبى دستبندى ک خريده بودى برايم ور مى رفتم و تند تند بينى ام را مى کشيدم بالا.حتى نمى خواستم تحليل کنم حرف هايت را،که بدانم چه مى شود ته تهش....
حالا درست روبرويم بودى و دست ناآشنايى دور بازويت حلقه شده بود و برق نگين انگشترش توى همان هواى ابرى و مرطوب چشمم را مى زد....همه ى اين ها به کنار،آن لبخند دوستانه چه مى گفت روى لب هاى براق رژ زده اش؟!
"مى شه از من و "خانومم" عکس بگيرين لطفا؟!"
*خانومم* را با تأکيد گفتى!خواستى بهم بفهمانى نگاهم را جمع کنم حتما...يا شايد فکر کردى همان لحظه ممکن است از پله هاى ميدان بروم بالا و جار بزنم چيزهايى را که نبايد...
از توى دوربين که نگاهتان مى کردم دلم نمى آمد بگويم:يه کم صميمى تر...
لبخند دوستانه جايش را به عاشقانه داد وقتى دستش محکم تر شد توى دستت...و من تمام مدت بينى ام را مى کشيدم بالا و با انگشت هاى عرق کرده سفت چسبيده بودم دوربين را، مبادا سر بخورد و هزار تکه شود!
گمان کنم فهميدى حالم را، که نگاهت يک جورى شد و چقدر متنفرم از اين قبيل نگاه ها...
سريع بند دوربين را از گردنم جدا کردم و بدون توجه به "ممنون" گفتن لبخند دوستانه راه افتادم سمت اسکله....
روبروى دريا ايستادم و خدا را شکر که جيغ و ويغ مرغ هاى دريايى نمى گذاشت بشنوم صداى خنده هاى از ته دل لبخند دوستانه را...
نگاهم ديگر برنگشت سمتت...از همانجا تاکسى گرفتم و مستقيم رفتم خانه.اولين کارى که بعد از رسيدن انجام دادم،بازکردن سررسيد بود و علامت زدن تاريخ همان روز با خودکار قرمز!
فقط احمق ها درک نمى کنند دنيا چقدر مى تواند گرد باشد....
#مريم_خسروى
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مرد که گریه نمیکنه!
مرد ضعیف نمیشه!
مرد حق نداره احساساتی هم بشه!
مرد باید سخت باشه... سنگ باشه ... اشک که تو چشماش جمع میشه چندتا نفس عمیق بکشه و به آسمون نگاه کنه تا اشکاش نریزن.
باید فریادهای پر از بغضشو بره تو پارک لا به لای سروکله زدن با وسایل بازی بکشه.
چه کسی گفته؟ همه آدم ها حق گریه کردن... حق بغض کردن دارن! درد که سنگینی میکنه رو قلب آدم... زن و مردش دیگه فرقی نداره.
من اصلا میگم مرد جان... درد که جاخوش کرد رو قلبت... برو سر بزار رو پاهای زنی که ارومت میکنه، بزار دست بکشه تو موهات، دست بکشه رو بغض چشمات! مادرت، خواهرت،دوستت، معشوقه ات فرقی نداره. زنی که نگران شکستن بغض مردونه ات جلوش نباشی،زنی که جلوش از درد فریاد بزنی و لازم نباشه تو پارک هاش شهر گمش کنی و قورتش بدی.
مرد جان... مرد بمون اما گریه هاتو گاهی تو دامن زنی که ارومت میکنه جا بزار.
#محيا_زند
@aevien
مرد ضعیف نمیشه!
مرد حق نداره احساساتی هم بشه!
مرد باید سخت باشه... سنگ باشه ... اشک که تو چشماش جمع میشه چندتا نفس عمیق بکشه و به آسمون نگاه کنه تا اشکاش نریزن.
باید فریادهای پر از بغضشو بره تو پارک لا به لای سروکله زدن با وسایل بازی بکشه.
چه کسی گفته؟ همه آدم ها حق گریه کردن... حق بغض کردن دارن! درد که سنگینی میکنه رو قلب آدم... زن و مردش دیگه فرقی نداره.
من اصلا میگم مرد جان... درد که جاخوش کرد رو قلبت... برو سر بزار رو پاهای زنی که ارومت میکنه، بزار دست بکشه تو موهات، دست بکشه رو بغض چشمات! مادرت، خواهرت،دوستت، معشوقه ات فرقی نداره. زنی که نگران شکستن بغض مردونه ات جلوش نباشی،زنی که جلوش از درد فریاد بزنی و لازم نباشه تو پارک هاش شهر گمش کنی و قورتش بدی.
مرد جان... مرد بمون اما گریه هاتو گاهی تو دامن زنی که ارومت میکنه جا بزار.
#محيا_زند
@aevien