.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+میدونی که حق نداری؟!
_ حق چی رو آرومه جون؟
+که دست از سر زندگیم برداری و بری...!
_من اگه دستم سر زندگیت بود که تا حالا صدبار برداشته شده بود! زندگیم سر زندگیته... بخوام برم باید یه زندگیرو اول از سر راهم بردارم...!
+قولِ قول که هستی همیشه؟
_زندگیمه میگم... باید بمیرم تا قول ام بشکنه!
+خدا نکنه... خدا رفتنت رو نیاره... خدا هرجور رفتنت رو هیچوقت نیاره!
#محیا_زند
@aevien
_ حق چی رو آرومه جون؟
+که دست از سر زندگیم برداری و بری...!
_من اگه دستم سر زندگیت بود که تا حالا صدبار برداشته شده بود! زندگیم سر زندگیته... بخوام برم باید یه زندگیرو اول از سر راهم بردارم...!
+قولِ قول که هستی همیشه؟
_زندگیمه میگم... باید بمیرم تا قول ام بشکنه!
+خدا نکنه... خدا رفتنت رو نیاره... خدا هرجور رفتنت رو هیچوقت نیاره!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دو سه روز مى شود ک اين مقاومت لعنتى و بى حد و حصر حسابى فکرم را مشغول کرده!
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
"+او"
ده روز بعد یکی از همون روزهای کسل کننده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم . ده روزی که نه من خبری از سبزفرفری گرفته بودم نه اون.
ده روزی که تا یادش افتاده بودم به دلم تشر زده بودم و نشونده بودمش سرجاش.
بارون نم نم شروع کرد به باریدن. مقاومتم شکست. دلم باز یه پیاده روی دونفره میخواست. ماشین رو جلوی کافه پارک کردم. باز تو همون فیگور قبلیش بود. تکیه داده بود به پیشخوان و بارون بیرون رو نگاه میکرد با این تفاوت که یه مالبرو هم بین لباش جاخوش کرده بود. باز رفتم جلوش وایسادم.
+ بارون قشنگیه.
سبزهای چشماش درشت شدند و چندبار پلک زدن.
+چرا انقدر تعجب؟
_آخرین ادمی بودی که تو این عصر بارونی انتظار دیدنش رو داشتم.
+یعنی برم پس؟
_نه سرتق خنگ... فکر میکردم دیگه نمیخوای ببینیم.
+نمیخواستم ببینم.
_پس الان اینجا چکار میکنی؟
+بارون شروع شد. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواد.
خندید. بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت در. منم به دنبالش.
مدت زیادی بود که تو سکوت داشتیم قدم میزدیم. از همون سکوت هایی که ارومت میکنن. به حرف اومد.
_چقدر خوب شد که اومدی.
سبزی چشماش صادق بودن.
+چرا؟
_هر وقت بارون میباره دلم خیس شدن زیرشو میخواد. اما خیلی وقته که هم پا ندارم براش.
+منم.
کمی من من کردم و ادامه دادم:
+ از این به بعد بارون که بارید منتظرم باش.
_ منتظرت میمونم هم پا. دوتا سرتق دیوونه... دوستای خوبی میشیم برای هم نه؟
+ هم درد های خوبی میشیم.
لبخند زد. لبخند زدم. از ته دل.
برنامه روزهای بارونی بعدم همین بود. خیس شدن زیر بارون همراه مردی که بلد بود فهمیدنم رو. چند ماه گذشت و روزهای بارونی به روزهای ابری و آفتابی هم کشید. تقریبا بیشتر روزهای هفته بعد کار میرفتم به کافه سبز فرفری. سرهمون جای دنج همیشگی میشستیم و چایی میخوردیم و برای هم شعر میخوندیم و ازهمه چی حرف میزدیم. روزهای بارونی هم که تکلیفشون معلوم بود.
این مرد چشم سبز با سبزی وجودش داشت ریشه های خشکیده روحمو سبز میکرد. جووونه هاشو احساس میکردم. روحم داشت از کرختی در میومد.و همین حسابی داشت میترسوندم. این کرختی رو دوست داشتم. هر بدی ای که داشت نمیزاشت حداقل درد رو احساس کنم.
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
ده روز بعد یکی از همون روزهای کسل کننده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم . ده روزی که نه من خبری از سبزفرفری گرفته بودم نه اون.
ده روزی که تا یادش افتاده بودم به دلم تشر زده بودم و نشونده بودمش سرجاش.
بارون نم نم شروع کرد به باریدن. مقاومتم شکست. دلم باز یه پیاده روی دونفره میخواست. ماشین رو جلوی کافه پارک کردم. باز تو همون فیگور قبلیش بود. تکیه داده بود به پیشخوان و بارون بیرون رو نگاه میکرد با این تفاوت که یه مالبرو هم بین لباش جاخوش کرده بود. باز رفتم جلوش وایسادم.
+ بارون قشنگیه.
سبزهای چشماش درشت شدند و چندبار پلک زدن.
+چرا انقدر تعجب؟
_آخرین ادمی بودی که تو این عصر بارونی انتظار دیدنش رو داشتم.
+یعنی برم پس؟
_نه سرتق خنگ... فکر میکردم دیگه نمیخوای ببینیم.
+نمیخواستم ببینم.
_پس الان اینجا چکار میکنی؟
+بارون شروع شد. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواد.
خندید. بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت در. منم به دنبالش.
مدت زیادی بود که تو سکوت داشتیم قدم میزدیم. از همون سکوت هایی که ارومت میکنن. به حرف اومد.
_چقدر خوب شد که اومدی.
سبزی چشماش صادق بودن.
+چرا؟
_هر وقت بارون میباره دلم خیس شدن زیرشو میخواد. اما خیلی وقته که هم پا ندارم براش.
+منم.
کمی من من کردم و ادامه دادم:
+ از این به بعد بارون که بارید منتظرم باش.
_ منتظرت میمونم هم پا. دوتا سرتق دیوونه... دوستای خوبی میشیم برای هم نه؟
+ هم درد های خوبی میشیم.
لبخند زد. لبخند زدم. از ته دل.
برنامه روزهای بارونی بعدم همین بود. خیس شدن زیر بارون همراه مردی که بلد بود فهمیدنم رو. چند ماه گذشت و روزهای بارونی به روزهای ابری و آفتابی هم کشید. تقریبا بیشتر روزهای هفته بعد کار میرفتم به کافه سبز فرفری. سرهمون جای دنج همیشگی میشستیم و چایی میخوردیم و برای هم شعر میخوندیم و ازهمه چی حرف میزدیم. روزهای بارونی هم که تکلیفشون معلوم بود.
این مرد چشم سبز با سبزی وجودش داشت ریشه های خشکیده روحمو سبز میکرد. جووونه هاشو احساس میکردم. روحم داشت از کرختی در میومد.و همین حسابی داشت میترسوندم. این کرختی رو دوست داشتم. هر بدی ای که داشت نمیزاشت حداقل درد رو احساس کنم.
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مردها شجاع ترند...
در جنگ ...
در عرق ریختن زیر افتاب...
در تاریکی شب...
اما توی عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند. ...
وقتی دو طرف عاشق میشوند... مردها رو به رویت مینشینند... میخندند... قربان صدقه ات میروند... و بعد وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها... دلشوره میگیرند از نداشتن ها... و بعد میترسند و پا پس میکشند.
زن ها نه... رو به رويت مینشینند... میخندند...خودشان را لوس میکنند... قربان صدقه ات میروند... و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها...دلشوره میگیرند از نداشتن ها...اما باز میخندند و قربان صدقه میروند ...
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند...
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
عشق مال عاقل های ترسو نیست...
عاشق بودن "مرد" میخواهد...
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند...
پابه پاى زن ها...
#محيا_زند
@aevien
در جنگ ...
در عرق ریختن زیر افتاب...
در تاریکی شب...
اما توی عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند. ...
وقتی دو طرف عاشق میشوند... مردها رو به رویت مینشینند... میخندند... قربان صدقه ات میروند... و بعد وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها... دلشوره میگیرند از نداشتن ها... و بعد میترسند و پا پس میکشند.
زن ها نه... رو به رويت مینشینند... میخندند...خودشان را لوس میکنند... قربان صدقه ات میروند... و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها...دلشوره میگیرند از نداشتن ها...اما باز میخندند و قربان صدقه میروند ...
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند...
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
عشق مال عاقل های ترسو نیست...
عاشق بودن "مرد" میخواهد...
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند...
پابه پاى زن ها...
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دوست دارم هميشه،هوا همين قدر بارانى باشد و سرد....
بعد پنجره ى اتاق را باز کنم...زل بزنم به کوچه ى خيس و دستم را ببرم بيرون...قطره هاى باران را بگيرم و فکر کنم به تو...
هى تصورت کنم توى همان پالتوى مشکى و يقه ى بالا آمده ات...
هى دستم خيس تر شود...هى تو نزديک تر شوى؛
آن قدر که بيايى زير همان تير برق و سرت را بالا بگيرى...خيره شوى به پنجره و دخترى که دستش را گرفته زير بارش بى امان باران...
بخندى از ديوانه بودنش و خودت را بيش تر جمع کنى توى پالتو...
يکدفعه رعد و برق بزند و دلم هرى بريزد پايين...
آسمان صورتى شود و نگاهم بيفتد به تير برقى که ديگر کنارش نيستى...
و با خود فکر کنم مگر مردها هم از رعد و برق مى ترسند؟!
بخندم و انگشتان خيسم را بگذارم روى گونه هاى گرگرفته ام...
باران بند بيايد و خنده ى من هم...
کاش هوا هميشه همين قدر بارانى بماند و سرد...
#مريم_خسروى
@aevien
بعد پنجره ى اتاق را باز کنم...زل بزنم به کوچه ى خيس و دستم را ببرم بيرون...قطره هاى باران را بگيرم و فکر کنم به تو...
هى تصورت کنم توى همان پالتوى مشکى و يقه ى بالا آمده ات...
هى دستم خيس تر شود...هى تو نزديک تر شوى؛
آن قدر که بيايى زير همان تير برق و سرت را بالا بگيرى...خيره شوى به پنجره و دخترى که دستش را گرفته زير بارش بى امان باران...
بخندى از ديوانه بودنش و خودت را بيش تر جمع کنى توى پالتو...
يکدفعه رعد و برق بزند و دلم هرى بريزد پايين...
آسمان صورتى شود و نگاهم بيفتد به تير برقى که ديگر کنارش نيستى...
و با خود فکر کنم مگر مردها هم از رعد و برق مى ترسند؟!
بخندم و انگشتان خيسم را بگذارم روى گونه هاى گرگرفته ام...
باران بند بيايد و خنده ى من هم...
کاش هوا هميشه همين قدر بارانى بماند و سرد...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
فکر من نیستی... فکر خودت باش!
من نباشم
کی عینک دودی همیشه کثیفت رو تمیز کنه؟
کی سرت غرغر بزنه که چرا لباس گرم نپوشیدی؟
کی روزهای شنبه سر همون کلاسی که استادش همیشه کلافه ات میکنه بهت پيام بده و بخندونت؟
کی چهارشنبه ها با دوتا لیوان چایی و شکلات مورد علاقه ات بیاد سراغت؟
کی عصر های جمعه بهت زنگ بزنه و دلداریت بده و دل گرفته ات رو بفهمه؟
کی؟ کی مثل من بلده تورو؟
به خودت رحم کن حداقل...!
#محيا_زند
@aevien
من نباشم
کی عینک دودی همیشه کثیفت رو تمیز کنه؟
کی سرت غرغر بزنه که چرا لباس گرم نپوشیدی؟
کی روزهای شنبه سر همون کلاسی که استادش همیشه کلافه ات میکنه بهت پيام بده و بخندونت؟
کی چهارشنبه ها با دوتا لیوان چایی و شکلات مورد علاقه ات بیاد سراغت؟
کی عصر های جمعه بهت زنگ بزنه و دلداریت بده و دل گرفته ات رو بفهمه؟
کی؟ کی مثل من بلده تورو؟
به خودت رحم کن حداقل...!
#محيا_زند
@aevien
Forwarded from Maryam Khosravi
Stay (Beman)
Aida Shahghasemi
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
"+او"
یکی از همون عصرهای بارونی بود که داشتیم باهم زیر نم نم بارون قدم میزدیم. یه آه عمیق کشید و گفت:
_ این هوای بارونی جون میده واسه عکاسی.
+خب چرا دوربينت رو نمیاری عکاسی کنی؟!
_نمیشه سرتق جان
+چرا سبز فرفری جان؟
_دوربینم چند وقتی هست که داره گوشه کمد خاک میخوره و دلم براش پر میزنه. اما نمیتونم برم سمتش. با این شرایط خانوادم خیلی علاقه هامو باید بزارم کنار.
+سخت میگیری به خودت. حق شاد بودن رو داری. نباید از علاقه هات بگذری.
_ ببین کی به کی داره میگه... ادمی که خودش دوساله ترک دنیا کرده.
+ترک دنیا نکردم فقط...
_فقط چی؟ فقط اینکه دوساله روحتو حبس کردی و اجازه خندیدن به خودت ندادی؟
راست میگفت. من ادم درستی واسه نصیحت کردنش نبودم.
گرفتگی چشماش بیشتر شد. عادت کرده بودم به خوب بودن حالش و بیشتر از عادت مهم بود برام.
+خیلی خب... یه معامله میکنیم. دفعه بعد تو دوربينت رو میاری تا از خنده های من عکس بگیری. هوم نظرت چیه؟
_خنده های از ته دل دیگه؟
+اگه واقعا حالت رو خوب میکنه اره...
_مهمه برات حال خوبم بی احساس؟
چشمامو بستم و فکر کردم به گفتن یا نگفتنش.
+مهمه... خودم چراشو نمیدونم... اما حال خوبت خیلی وقته برام مهمه. حتی بیشتر از خودم.
گرفتگی سبزهاش کم شد و خندید. گوشه شالمو بلند کرد و گذاشت رو صورتش و عميق بو کشید.
_ اومدنت تو زندگیم معجزه است نه؟
+اومدن جفتمون تو زندگی هم معجزه اس.
خندید. خندیدم. باز هم از ته دل. صدای ترک خوردن یخ های قلبمو میشنیدم. یه گرمای ضعیف رو احساس میکردم تو قلبم. هم خوشحال شدم...هم وحشتم بیشتر شد.
#محیا_زند
#پارت_بیستم
@aevien
یکی از همون عصرهای بارونی بود که داشتیم باهم زیر نم نم بارون قدم میزدیم. یه آه عمیق کشید و گفت:
_ این هوای بارونی جون میده واسه عکاسی.
+خب چرا دوربينت رو نمیاری عکاسی کنی؟!
_نمیشه سرتق جان
+چرا سبز فرفری جان؟
_دوربینم چند وقتی هست که داره گوشه کمد خاک میخوره و دلم براش پر میزنه. اما نمیتونم برم سمتش. با این شرایط خانوادم خیلی علاقه هامو باید بزارم کنار.
+سخت میگیری به خودت. حق شاد بودن رو داری. نباید از علاقه هات بگذری.
_ ببین کی به کی داره میگه... ادمی که خودش دوساله ترک دنیا کرده.
+ترک دنیا نکردم فقط...
_فقط چی؟ فقط اینکه دوساله روحتو حبس کردی و اجازه خندیدن به خودت ندادی؟
راست میگفت. من ادم درستی واسه نصیحت کردنش نبودم.
گرفتگی چشماش بیشتر شد. عادت کرده بودم به خوب بودن حالش و بیشتر از عادت مهم بود برام.
+خیلی خب... یه معامله میکنیم. دفعه بعد تو دوربينت رو میاری تا از خنده های من عکس بگیری. هوم نظرت چیه؟
_خنده های از ته دل دیگه؟
+اگه واقعا حالت رو خوب میکنه اره...
_مهمه برات حال خوبم بی احساس؟
چشمامو بستم و فکر کردم به گفتن یا نگفتنش.
+مهمه... خودم چراشو نمیدونم... اما حال خوبت خیلی وقته برام مهمه. حتی بیشتر از خودم.
گرفتگی سبزهاش کم شد و خندید. گوشه شالمو بلند کرد و گذاشت رو صورتش و عميق بو کشید.
_ اومدنت تو زندگیم معجزه است نه؟
+اومدن جفتمون تو زندگی هم معجزه اس.
خندید. خندیدم. باز هم از ته دل. صدای ترک خوردن یخ های قلبمو میشنیدم. یه گرمای ضعیف رو احساس میکردم تو قلبم. هم خوشحال شدم...هم وحشتم بیشتر شد.
#محیا_زند
#پارت_بیستم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بيا و براى يک بار هم که شده اين همه بد نگوييم از عصر به اصطلاح غم انگيز و دلگير جمعه!
به اين فکر کن که چه چيزى باعث مى شود از يک روز قبل[منظورم پنجشنبه است]آدم ها دنبال يک متن پر از آه و ناله باشند براى صفحات اينستاگرام يا کانال هاى تلگرامشان!
که دل توى دلشان نباشد براى خبردادن و جار زدن اين که آهاى ملت،فردا جمعه است و جمعه خر است و جمعه دلگير است!
جمعه دلگير نيست،مى دانى؟!ما آدم هاييم که دلمان گير است...
گير تمام چيزهاى مزخرفى که شده اند آهنربا و انگار ما در مرکز ميدان مغناطيسى قرار گرفته باشيم،سريع جذبمان مى کنند!
مى گويى دلت تنگ است؟!قبول دارم!دلت شکسته و هر تکه اش افتاده يک طرف؟!مى فهمم...
اما جان دل!چه ربطى دارد به جمعه؟!دل براى شکستن و تنگ شدن است ديگر...اگر همين دوخاصيت را از دل بگيرى چيزى جز چندتا دهليز و بطن مى ماند؟!نمى ماند خب...واقعن نمى ماند!
دلتنگى و دل شکستگى و هزارتا درد و مرض ديگر اصلن ربطى به روزش ندارد...
در عوض ارتباط مستقيمى دارد با آنچه توى مغزت مى گذرد...
اين که ساعتها مى نشينى و فکر مى کنى به فلان حرفى که فلان شخص زد توى فلان روز!
استدلال مى کنى؛محکوم مى کنى،حرص مى خورى و آخرسر به اين نتيجه مى رسى که الان هيچ چيز به کارت نمى آيد جز يک ليوان چاى آلبالو و پنجره اى که روبه رويش ديوار نباشد!
بعد همانطور که ماگ گنده ى فيروزه اى را گرفتى توى دست راستت و با دست چپ پرده ى چهارخانه ى قرمز و سفيد را کنار مى زنى،به اين فکر مى کنى که مگر من دلم نگرفته بود؟!
پس چرا الان سرم درد مى کند؟!!
مى بينى؟!تمام قضيه همين است که گفتم!الکى فکرهاى قروقاطى اى که توى مغزت وول مى خورند را به جمعه ى بدبخت نسبت نده!
همه ى آدم ها دلشان مى گيرد؛
_وسط لقمه گرفتن ساندويچ پنيرسبزى،صبح شنبه...
_سرکلاس تاريخ،ظهر شنبه...
_توى ايستگاه مترو،بين شلوغى جمعيت،عصر چهارشنبه...
و اين اصلن ربطى به روزش ندارد....
بفهميم که
جمعه دلگير نيست،
اما به شدت
#مغزگير
است...
#مريم_خسروى
@aevien
به اين فکر کن که چه چيزى باعث مى شود از يک روز قبل[منظورم پنجشنبه است]آدم ها دنبال يک متن پر از آه و ناله باشند براى صفحات اينستاگرام يا کانال هاى تلگرامشان!
که دل توى دلشان نباشد براى خبردادن و جار زدن اين که آهاى ملت،فردا جمعه است و جمعه خر است و جمعه دلگير است!
جمعه دلگير نيست،مى دانى؟!ما آدم هاييم که دلمان گير است...
گير تمام چيزهاى مزخرفى که شده اند آهنربا و انگار ما در مرکز ميدان مغناطيسى قرار گرفته باشيم،سريع جذبمان مى کنند!
مى گويى دلت تنگ است؟!قبول دارم!دلت شکسته و هر تکه اش افتاده يک طرف؟!مى فهمم...
اما جان دل!چه ربطى دارد به جمعه؟!دل براى شکستن و تنگ شدن است ديگر...اگر همين دوخاصيت را از دل بگيرى چيزى جز چندتا دهليز و بطن مى ماند؟!نمى ماند خب...واقعن نمى ماند!
دلتنگى و دل شکستگى و هزارتا درد و مرض ديگر اصلن ربطى به روزش ندارد...
در عوض ارتباط مستقيمى دارد با آنچه توى مغزت مى گذرد...
اين که ساعتها مى نشينى و فکر مى کنى به فلان حرفى که فلان شخص زد توى فلان روز!
استدلال مى کنى؛محکوم مى کنى،حرص مى خورى و آخرسر به اين نتيجه مى رسى که الان هيچ چيز به کارت نمى آيد جز يک ليوان چاى آلبالو و پنجره اى که روبه رويش ديوار نباشد!
بعد همانطور که ماگ گنده ى فيروزه اى را گرفتى توى دست راستت و با دست چپ پرده ى چهارخانه ى قرمز و سفيد را کنار مى زنى،به اين فکر مى کنى که مگر من دلم نگرفته بود؟!
پس چرا الان سرم درد مى کند؟!!
مى بينى؟!تمام قضيه همين است که گفتم!الکى فکرهاى قروقاطى اى که توى مغزت وول مى خورند را به جمعه ى بدبخت نسبت نده!
همه ى آدم ها دلشان مى گيرد؛
_وسط لقمه گرفتن ساندويچ پنيرسبزى،صبح شنبه...
_سرکلاس تاريخ،ظهر شنبه...
_توى ايستگاه مترو،بين شلوغى جمعيت،عصر چهارشنبه...
و اين اصلن ربطى به روزش ندارد....
بفهميم که
جمعه دلگير نيست،
اما به شدت
#مغزگير
است...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خوب یادمه اون روز رو
یه لیوان چایی داد دستم و با خنده گفت:
_قرمز یا ابی؟
دستمو دور فنجون حلقه کردم. بیشتر از گرمی فنجون گرمی بودنش بود که ارومم کرد.
+نمیدونم... من هیچوقت اهل فوتبال نبودم.
_خب یکیو انتخاب کن. به نظرم قرمز به رنگ روشن پوستت بیشتر میاد.
+باشه دیوونه جان! تو کدوم تیمی؟
_آبی به پوست من بیشتر میاد:)
خندیدم و گرمتر شدم.
و حالا...
درست همین امروزی که که باز قرمز و آبی کردن ها شروع شده... درست همین امروزی که دلم تنگه نبودنته داداشم ازم پرسید :
_بلاخره قرمز یا ابی؟
+مگه مهمه؟
مهم نیست... اینکه کدوم رنگ هم به پوست روشنم میاد هم مهم نیست. مهم تویی...! مهم لیوان چاییه که تو دستم سرد میشه و گرماش یه ذره هم گرمم نمیکنه. مهم این جمعه دلگیریه که نیستی!
#محيا_زند
@aevien
یه لیوان چایی داد دستم و با خنده گفت:
_قرمز یا ابی؟
دستمو دور فنجون حلقه کردم. بیشتر از گرمی فنجون گرمی بودنش بود که ارومم کرد.
+نمیدونم... من هیچوقت اهل فوتبال نبودم.
_خب یکیو انتخاب کن. به نظرم قرمز به رنگ روشن پوستت بیشتر میاد.
+باشه دیوونه جان! تو کدوم تیمی؟
_آبی به پوست من بیشتر میاد:)
خندیدم و گرمتر شدم.
و حالا...
درست همین امروزی که که باز قرمز و آبی کردن ها شروع شده... درست همین امروزی که دلم تنگه نبودنته داداشم ازم پرسید :
_بلاخره قرمز یا ابی؟
+مگه مهمه؟
مهم نیست... اینکه کدوم رنگ هم به پوست روشنم میاد هم مهم نیست. مهم تویی...! مهم لیوان چاییه که تو دستم سرد میشه و گرماش یه ذره هم گرمم نمیکنه. مهم این جمعه دلگیریه که نیستی!
#محيا_زند
@aevien