.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien 🌱
گاهى جدآىِ تمومِ اعتقاداتِ دينيم به زندگى بعدى كه كآش آدما ميتونستن داشته بآشن فكر ميكنم!
به اينكه تو اين زندگى هرچقدر درد و خنده داريم به كنار، انتخابشم با همون بالاسرى!
اما زندگى بعديمون انتخآبِ خودمون بود!
هرجور ميخواستيم انتخابش ميكرديم و دردمون كه ميومد ميخنديديم ميگفتيم انشالله اون زندگى!!!
انتخاب ميكرديم
چشآمون بسته ميشد
تنمون سرد ميشد
چشآمون باز ميشد
تنمون گرم ميشد
هيچى از گذشته يادمون نميومد
و تو زندگى انتخابى بعديمون بوديم:)
من خيلـــى بهش فكر ميكنم
اينروزا كه بزرگتر شدم خيلى بيشتر
اگر انتخاب قوميت جهانيم دست خودم بود
ميخواستم چشمام بسته بشه
باز شه
يه دختر كولىِ اسپانيايى تو ١٨٧٥ ميلادى باشم كه با يه گروهِ دوره گرد خواننده تو شهرها ميچرخه و آواز ميخونه
قوميت ايرانى ميخواستم انتخاب كنم
چشام بسته بشه
باز شه
كژال باشم، يه دختر كورد تو سالِ ١٣٢٠ شمسى كه عاشق پسر عموشه
چشمام بسته بشه
باز شه
يه گيتار باشم تو دست فرانسيس، خواننده دوره گرد تو كافه هاىِ مختلفِ فرانسه و ايتاليا
يا شعر باشم كه از دست هاىِ يه شاعر مثلِ فروغ ميريزه رو كاغذ
يه بوسه باشم رو لب هاىِ معشوقه يه سربازِ نآزى، همونقدر كوتاه عمر و دلنشين و عميق
يا فر باشم تو موجِ موهآت كه هى بپيچيم لاىِ دستات شونه ام كنى
نميدونم...
چشمآم بسته بشه
باز بشه
هركس و هرچيزى باشم تو هرزمآنى غير از اين سياه قرنى كه تلخند هاش غم انگيزتر از گريه هاست!
#محیا_زند
@aevien 🌱
گاهى جدآىِ تمومِ اعتقاداتِ دينيم به زندگى بعدى كه كآش آدما ميتونستن داشته بآشن فكر ميكنم!
به اينكه تو اين زندگى هرچقدر درد و خنده داريم به كنار، انتخابشم با همون بالاسرى!
اما زندگى بعديمون انتخآبِ خودمون بود!
هرجور ميخواستيم انتخابش ميكرديم و دردمون كه ميومد ميخنديديم ميگفتيم انشالله اون زندگى!!!
انتخاب ميكرديم
چشآمون بسته ميشد
تنمون سرد ميشد
چشآمون باز ميشد
تنمون گرم ميشد
هيچى از گذشته يادمون نميومد
و تو زندگى انتخابى بعديمون بوديم:)
من خيلـــى بهش فكر ميكنم
اينروزا كه بزرگتر شدم خيلى بيشتر
اگر انتخاب قوميت جهانيم دست خودم بود
ميخواستم چشمام بسته بشه
باز شه
يه دختر كولىِ اسپانيايى تو ١٨٧٥ ميلادى باشم كه با يه گروهِ دوره گرد خواننده تو شهرها ميچرخه و آواز ميخونه
قوميت ايرانى ميخواستم انتخاب كنم
چشام بسته بشه
باز شه
كژال باشم، يه دختر كورد تو سالِ ١٣٢٠ شمسى كه عاشق پسر عموشه
چشمام بسته بشه
باز شه
يه گيتار باشم تو دست فرانسيس، خواننده دوره گرد تو كافه هاىِ مختلفِ فرانسه و ايتاليا
يا شعر باشم كه از دست هاىِ يه شاعر مثلِ فروغ ميريزه رو كاغذ
يه بوسه باشم رو لب هاىِ معشوقه يه سربازِ نآزى، همونقدر كوتاه عمر و دلنشين و عميق
يا فر باشم تو موجِ موهآت كه هى بپيچيم لاىِ دستات شونه ام كنى
نميدونم...
چشمآم بسته بشه
باز بشه
هركس و هرچيزى باشم تو هرزمآنى غير از اين سياه قرنى كه تلخند هاش غم انگيزتر از گريه هاست!
#محیا_زند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 گاهى جدآىِ تمومِ اعتقاداتِ دينيم به زندگى بعدى كه كآش آدما ميتونستن داشته بآشن فكر ميكنم! به اينكه تو اين زندگى هرچقدر درد و خنده داريم به كنار، انتخابشم با همون بالاسرى! اما زندگى بعديمون انتخآبِ خودمون بود! هرجور ميخواستيم انتخابش ميكرديم و دردمون…
يا اينكه اصلا قرار نيست ادبى و اينا باشه :)
@aevien 🌱
شازده كوچولو پرسيد:
با غم از دست دادنش چطور كنار بيام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بوديش
بعد غمگين شو!
بخش عمده ى زندگى ما در توهم ميگذرد...
توهم مالك بودن!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
@aevien 🌱
شازده كوچولو پرسيد:
با غم از دست دادنش چطور كنار بيام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بوديش
بعد غمگين شو!
بخش عمده ى زندگى ما در توهم ميگذرد...
توهم مالك بودن!
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
@aevien 🌱
@aevien 🌱
تو را به گریه قسم :بازگرد...آن بوسه
برای آنکه خداحافظی کنیم ،نبود
من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد
من و تو دور شدیم و خدا کریم نبود...
#حامد_ابراهیم_پور
@aevien 🌱
تو را به گریه قسم :بازگرد...آن بوسه
برای آنکه خداحافظی کنیم ،نبود
من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد
من و تو دور شدیم و خدا کریم نبود...
#حامد_ابراهیم_پور
@aevien 🌱
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
زل زده بود به چشمام،
لب پایینشو میجوید و همونجور زل زده بود به چشمام.
آب دهنم و قورت دادم و نگاهم و از خط نگاهش برداشتم و روی خیابان کنار کافه انداختم.بارون عجیبی میبارید.لعنتی...عجب روز مزخرفی!
صدای استکانش که اومد دوباره نگاهش کردم.سرش پایین بود و قطره ی اشک روی انگشتان گره کردش افتاد.با پشت دست صورتش و پاک کرد. و دوباره با چشمای قرمزش نگاهم کرد.
+برمیگردی؟
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.دستم و ستون سرم کردم و به تک تک خطوط صورتش نگاه کردم.به روزهایی فکر کردم که تمام آرامشم لمس همین خطوط بود و تمام آشوبم از دست دادنشون.
طبق عادت موقع کلافگی پشت گردنم و لمس کردم و به سمت میز خم شدم.
_میدونی... پنج شیش سالم بود عاشق یه اسباب بازی بودم ، هرچی اصرار کردم مامانم برام بخره نخرید.گفت نمی ارزه و قشنگ نیست و زود خرابش میکنی و این صحبتا.حتا یادمه بهم گفت بلد نیستم از وسایلم استفاده کنم و خریدن اون اسباب بازی هدر دادن پوله.اما پسر عموم خرید.منو پسرعموم بچگی خیلی پیش هم بودیم.جفتمون اون اسباب بازی و دوس داشتیم.مامان من نخرید واسم ولی زن عمو خرید.
یه سال تموم اون اسباب بازی تو دست پسرعموم بود و غرغرای من تو تموم خونه شنیده میشد.صبح.شب...صبح...شب..
هرچی میشد هر دلخوری که پیش میومد من وصلش میکردم به همین نخریدن اسباب بازی و اینا.
بعد چند ماه هم من ساکت شدم هم دیگه اون اسباب بازی از رونق افتاد.نه دیگه دست پسرعموم بود نه تو ویترین مغازه ها تو چشم بود.تولدم که شد دیدم کادوم همون اسباب بازیه.الکی خوشحالی کردم و یه جوری تظاهر کردم انگاری بهترین کادوی دنیاعه..ولی واقعیت و میدونی؟حالم ازش بهم میخورد.وقتی یادم مینداخت چقد بخاطرش گریه کردم چقد الکی الکی دعوا راه انداختم چقد برای دوساعت بازی کردن باهاش منت پسرعموم و کشیدم.دلم میخواس تیکه تیکه شو جدا میکردم مینداختم جلو مامان بابام میگفتم دمتون گرم مرسی که خریدین ولی دیگه به دردم نمیخوره.دیگه داشتنش واسم مهم نیست.این وسیله هیچی جز مرور یه سری خاطره ی مزخزف نیست واسم.
از جام بلند شدم.منگ حرفام بود.فنجون قهوه رو سرد و تلخ یه سره خوردم و کیفمو ورداشتم.
برگشتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
_ یه روزی اینقدر عاشقت بودم که حاضر بودم هرکاری بکنم که باشی.عصبانیت دعوا التماس هرچی...ولی تو رفتن و انتخاب کردی و نموندی.حالام نه اینکه حسم نسبت بهت عوض شده باشه نه..فقط خیلی بیشتر از اینکه عاشقت باشم ازت متنفرم.تو چیزی جز مرور یه سری خاطره ی سیاه نیستی واسم.بغض نکن و نپرس که برمیگردی...وقتی از کسی نا امید میشی و تو ذهنت سقوط میکنه، کنار هر فعلی که قرارش میدی یه به درک هم اضافه میکنی.
به درک که رفته به درک که نیست...راستیتش با تموم احترامی که بینمونه، به درک که برگشتی...
اینو گفتم و از کافه زدم بیرون.
لعنتی...عجب روز مزخرفی...
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
زل زده بود به چشمام،
لب پایینشو میجوید و همونجور زل زده بود به چشمام.
آب دهنم و قورت دادم و نگاهم و از خط نگاهش برداشتم و روی خیابان کنار کافه انداختم.بارون عجیبی میبارید.لعنتی...عجب روز مزخرفی!
صدای استکانش که اومد دوباره نگاهش کردم.سرش پایین بود و قطره ی اشک روی انگشتان گره کردش افتاد.با پشت دست صورتش و پاک کرد. و دوباره با چشمای قرمزش نگاهم کرد.
+برمیگردی؟
نفس عمیقی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.دستم و ستون سرم کردم و به تک تک خطوط صورتش نگاه کردم.به روزهایی فکر کردم که تمام آرامشم لمس همین خطوط بود و تمام آشوبم از دست دادنشون.
طبق عادت موقع کلافگی پشت گردنم و لمس کردم و به سمت میز خم شدم.
_میدونی... پنج شیش سالم بود عاشق یه اسباب بازی بودم ، هرچی اصرار کردم مامانم برام بخره نخرید.گفت نمی ارزه و قشنگ نیست و زود خرابش میکنی و این صحبتا.حتا یادمه بهم گفت بلد نیستم از وسایلم استفاده کنم و خریدن اون اسباب بازی هدر دادن پوله.اما پسر عموم خرید.منو پسرعموم بچگی خیلی پیش هم بودیم.جفتمون اون اسباب بازی و دوس داشتیم.مامان من نخرید واسم ولی زن عمو خرید.
یه سال تموم اون اسباب بازی تو دست پسرعموم بود و غرغرای من تو تموم خونه شنیده میشد.صبح.شب...صبح...شب..
هرچی میشد هر دلخوری که پیش میومد من وصلش میکردم به همین نخریدن اسباب بازی و اینا.
بعد چند ماه هم من ساکت شدم هم دیگه اون اسباب بازی از رونق افتاد.نه دیگه دست پسرعموم بود نه تو ویترین مغازه ها تو چشم بود.تولدم که شد دیدم کادوم همون اسباب بازیه.الکی خوشحالی کردم و یه جوری تظاهر کردم انگاری بهترین کادوی دنیاعه..ولی واقعیت و میدونی؟حالم ازش بهم میخورد.وقتی یادم مینداخت چقد بخاطرش گریه کردم چقد الکی الکی دعوا راه انداختم چقد برای دوساعت بازی کردن باهاش منت پسرعموم و کشیدم.دلم میخواس تیکه تیکه شو جدا میکردم مینداختم جلو مامان بابام میگفتم دمتون گرم مرسی که خریدین ولی دیگه به دردم نمیخوره.دیگه داشتنش واسم مهم نیست.این وسیله هیچی جز مرور یه سری خاطره ی مزخزف نیست واسم.
از جام بلند شدم.منگ حرفام بود.فنجون قهوه رو سرد و تلخ یه سره خوردم و کیفمو ورداشتم.
برگشتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
_ یه روزی اینقدر عاشقت بودم که حاضر بودم هرکاری بکنم که باشی.عصبانیت دعوا التماس هرچی...ولی تو رفتن و انتخاب کردی و نموندی.حالام نه اینکه حسم نسبت بهت عوض شده باشه نه..فقط خیلی بیشتر از اینکه عاشقت باشم ازت متنفرم.تو چیزی جز مرور یه سری خاطره ی سیاه نیستی واسم.بغض نکن و نپرس که برمیگردی...وقتی از کسی نا امید میشی و تو ذهنت سقوط میکنه، کنار هر فعلی که قرارش میدی یه به درک هم اضافه میکنی.
به درک که رفته به درک که نیست...راستیتش با تموم احترامی که بینمونه، به درک که برگشتی...
اینو گفتم و از کافه زدم بیرون.
لعنتی...عجب روز مزخرفی...
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
@aevien 🌱
دردم می آید
وقتی در تختخواب
با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها
از دنده دیگری از خواب پا میشوی
و تمام حرفهايت عوض ميشود
دردم می آید نمی فهمی...
#سیمین_دانشور
@aevien 🌱
دردم می آید
وقتی در تختخواب
با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها
از دنده دیگری از خواب پا میشوی
و تمام حرفهايت عوض ميشود
دردم می آید نمی فهمی...
#سیمین_دانشور
@aevien 🌱
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اجرای زنده ی ترانه "به خاطر می آورم" از "لارا فابین" جآن 💜
پيشنهاد ميكنم تموم اجراهاى زنده لارا رو ببينيد، حركاتش كاملا حس آهنگ رو به مخاطب القا ميكنه!
مخصوصا آهنگ " دوستت دارم" و "مريضم"
@aevien 🌱
پيشنهاد ميكنم تموم اجراهاى زنده لارا رو ببينيد، حركاتش كاملا حس آهنگ رو به مخاطب القا ميكنه!
مخصوصا آهنگ " دوستت دارم" و "مريضم"
@aevien 🌱
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این زن بينظيره😍
جز دهنش
با دستاش، با چشمهاش، با جز به جز تنش میخونه و حس موزیک رو کاملا القا میکنه به مخاطب.
#lara_fabian💜
#France 💜
@aevien
جز دهنش
با دستاش، با چشمهاش، با جز به جز تنش میخونه و حس موزیک رو کاملا القا میکنه به مخاطب.
#lara_fabian💜
#France 💜
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
vase to bod ft viol
ealia aj
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
یادت هست عزیزم؟
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"
#محیا_زند
@aevien
چهارشنبه بود... بعد از همان پروژه و شلوغی هاش. رفته بودیم برای ناهار خونه یکی از بچه ها. میگرنت شروع شده بود. نه دلت میومد جمع رو بیخیال بشی نه میتونستی سردردت رو تحمل کنی.
با چشم هات خیره شدی بهم که یعنی چکار کنم؟
از جام پاشدم... دستتو گرفتم و کشیدمت تو یکی از اتاق ها. لامپ رو خاموش کردم. سرتو گذاشتم رو پاهام. عینکت رو از رو چشمات برداشتم و دستمو کشیدم تو پیچ موهای مشکیت.
یادت هست عزیزم؟
برات زیر لب شعر همدم معین رو زمزمه کردم"کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...".
و تو بقیه اش رو خونده بودی:" خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه..." و بعد دستمو گذاشتی رو چشمات و گفتی: نباشی این سردرد ها منو میکشن... قول میدی که همیشه باشی و دست بکشی تو موهام؟ و من قول داده بودم بدون اینکه از تو قول موندن بگیرم... مطمئن بودم همیشه میمونی. مگه میشد با اون همه سردرد منو تنها بزاری؟
یادت هست عزیزم؟
چند وقتی گذشته و حالا نمیدونم وقتی سرت درد میگیره کی تو موهات دست میکشه و تو ازش قول موندن میگیری!
چند وقتی گذشته و من این همه روز نبودنت رو سردرد دارم. سردرد دارم بدون اینکه تو باشی و برام زمزمه کنی:
" فقط تو فکره این عشقم ، تو فکره بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سرگرم کاری شم"
#محیا_زند
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
SoliDance - Mora Mora Remix 2017
Telegram : @SoliDance
@aevien 🌱
#پوست_کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند.
آن ها دست های ِسفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جا می مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِ داستان های بلند و کوتاه.
مردها همیشه ی ِتاریخ، بهترین شاعرها بودند، اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل. معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی. مردها ترجیح می دهند در کافه ها با زنانی پرمغز بنشینند به رد و بدل کردن دیالوگ های قلبمه سلمبه و سیگار کشیدن، و درمهمانی های ِشبانه و دور همی هایشان همان زن های ِ بی مغزی را ببرند که در کافه -درحالی که سیگارشان را آتش می زنند و می نالند از سطحی شدن رابطه ها- آن ها را هیچ و پوچ خطاب می کردند؟
مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند و به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند. مردها در زبان شمایی را که بلند بلند و بی اعتنا به قضاوت ها، می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند.
مردها با شمایی که خوب شعر می خوانید و خوب شعر می نویسید و خوب شعر به خاطر دارید در حد چند ساعت در ماه، و یک زنگ ِتفریح، خوب تا می کنند ، نه بیشتر و نه کمتر. مردها وبلاگ های ِشما را در اوقات بیکاری می خوانند و اوقات ِاصلی شان را در پی ِگشتن دنبال ِزنی نجیب و پاک و سربه زیر- همان زن ِزندگی-اند.
مردها SMS های شما را که در نیمه های ِشب ِپاییزی، برایشان فرستاده اید را ظهر ِروز ِبعد می خوانند و جواب ِغمگین و دلتنگ بودن ِشما را با «چرا جیگرم ؟» می دهند.
مردها زن هایی که در پاییز زیاد پیاده روی می کنند و در کوچه پس کوچه ها گریه می کنند را نمی فهمند و برایشان خراب کردن ِ رژ ِلب جذاب تر از پاک کردن ِسیاهی ِ زیر ِ چشم ِزنی غمگین است. مردها موجودات عجیبی نیستند. مردها زن هایی مثل ِما را دوست ندارند. زن هایی مثل ِ ما نمی توانند با مردها احساس ِ خوشبختی و راه رفتن روی ِابرها را تجربه کنند. زن هایی مثل ِما این را می دانند که هرچقدر هم بیشتر خوانده باشند و نوشته باشند و گفته باشند ، بازهم تنها می مانند در آخر.
زن هایی مثل ِما این را می دانند که دختر های ِمعمولی و شاد، انتخاب آخر مردهای ِمعمولی اند . زن هایی مثل ِما می دانند که باید با خودشان آشتی کنند و تنهایی شان را دوست داشته باشند. زن هایی مثل ِما می دانند که جز این راه دیگری ندارند.
#فریبا_وفی 💜
@aevien 🌱
#پوست_کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند.
آن ها دست های ِسفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جا می مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِ داستان های بلند و کوتاه.
مردها همیشه ی ِتاریخ، بهترین شاعرها بودند، اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل. معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی. مردها ترجیح می دهند در کافه ها با زنانی پرمغز بنشینند به رد و بدل کردن دیالوگ های قلبمه سلمبه و سیگار کشیدن، و درمهمانی های ِشبانه و دور همی هایشان همان زن های ِ بی مغزی را ببرند که در کافه -درحالی که سیگارشان را آتش می زنند و می نالند از سطحی شدن رابطه ها- آن ها را هیچ و پوچ خطاب می کردند؟
مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند و به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند. مردها در زبان شمایی را که بلند بلند و بی اعتنا به قضاوت ها، می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند.
مردها با شمایی که خوب شعر می خوانید و خوب شعر می نویسید و خوب شعر به خاطر دارید در حد چند ساعت در ماه، و یک زنگ ِتفریح، خوب تا می کنند ، نه بیشتر و نه کمتر. مردها وبلاگ های ِشما را در اوقات بیکاری می خوانند و اوقات ِاصلی شان را در پی ِگشتن دنبال ِزنی نجیب و پاک و سربه زیر- همان زن ِزندگی-اند.
مردها SMS های شما را که در نیمه های ِشب ِپاییزی، برایشان فرستاده اید را ظهر ِروز ِبعد می خوانند و جواب ِغمگین و دلتنگ بودن ِشما را با «چرا جیگرم ؟» می دهند.
مردها زن هایی که در پاییز زیاد پیاده روی می کنند و در کوچه پس کوچه ها گریه می کنند را نمی فهمند و برایشان خراب کردن ِ رژ ِلب جذاب تر از پاک کردن ِسیاهی ِ زیر ِ چشم ِزنی غمگین است. مردها موجودات عجیبی نیستند. مردها زن هایی مثل ِما را دوست ندارند. زن هایی مثل ِ ما نمی توانند با مردها احساس ِ خوشبختی و راه رفتن روی ِابرها را تجربه کنند. زن هایی مثل ِما این را می دانند که هرچقدر هم بیشتر خوانده باشند و نوشته باشند و گفته باشند ، بازهم تنها می مانند در آخر.
زن هایی مثل ِما این را می دانند که دختر های ِمعمولی و شاد، انتخاب آخر مردهای ِمعمولی اند . زن هایی مثل ِما می دانند که باید با خودشان آشتی کنند و تنهایی شان را دوست داشته باشند. زن هایی مثل ِما می دانند که جز این راه دیگری ندارند.
#فریبا_وفی 💜
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 #پوست_کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند. آن ها دست های ِسفید و همیشه لاک زده را دوست…
زن هآيى كه از قمآش "پوست كلفت" هان، بسادگى با اين متن ميتونن ساعت ها با پوزخند بغض كنند!
مثلاً خودم!
مثلاً خودم!
Mahya Zand
Simin Ghanem – az tou tanha shodam
@aevien 🌱
وقتی تصمیم می گیری یک احساس را به سرانجامی به نام "ازدواج" برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی آیا واقعا باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی برد؟
سخن گفتن؛ و نه همخوابگی!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دونفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت.
#فردریش_نیچه
@aevien 🌱
وقتی تصمیم می گیری یک احساس را به سرانجامی به نام "ازدواج" برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی آیا واقعا باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن، لذت خواهی برد؟
سخن گفتن؛ و نه همخوابگی!
تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دونفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می شود به عمر ارتباطشان امید داشت.
#فردریش_نیچه
@aevien 🌱