"+او"
فرداش بعد از کار یه راست رفتم کافه پیش سبز فرفری.
به پیشخوان تکیه داده بود و از پنجره بارون بیرون رو نگاه میکرد. حواسش اصلا نبود. رفتم جلوش ایستادم و یه سلام اروم دادم. از دیدنم حسابی تعجب کرد.باز نشستیم سر همون جای قبلی و باز همون سفارش قبلی.
از داخل کیفم چکی که قبلا آماده کرده بودم رو بیرون اوردم و گذاشتم جلوش.
+دیروز یادم رفته بود بهت بدمش.
_ من میگم این دختره سرتق همینجوری پا نمیشه بیاد اینجا. میموند حالا پیشت.
مرد با معرفت درد کشیده. سه صفتی بود که میشد بهش داد.
دوستش صداش زد.الان میامی گفت و رفت پیش دوستش. بی حوصله منتظر اومدنش بودم که نگاهم افتاد به کتاب شعر روی میز. برش داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز کردم.شعر جزو معدود چیزهایی بود که تو این دوسال نتونسته بودم بزارمش کنار. غرق واژه ها بودم که نشست سر میز.
_میبینم که اهل شعر هم هستی.
+من یه زمانی تموم زندگیم شعر بود. هنوز هم هست تا حدودی.
_ به یه مهندس برق بی احساس دانشگاه امیر کبیر رفته نمیخوره.
+من رشته ام رو بخاطر علاقه بهش نخوندم... بخاطر علاقه به آدمی که این رشته رو میخوند رفتم سراغش. و اینکه من الان بی احساسم... تو از من قبلی چی میدونی؟ این منی که الان میبینی یه ذره هم شبیه خود واقعیم نیست.
_ میدونم... حس میکنم توی اون ته ته های قلبت دختری هست که خیلی بهتر از کسیه که رو به روم نشسته.
+ اون دختری که میگی خیلی ضعیف و احساساتی بود. زیاد بازیش دادن. اما این کسی که رو به روت نشسته خودش استاد بازیگریه!
_و بخاطر همینه که میگم اون دختر بهتره.
هیچی نگفتم.هیچی نگفت. کتاب شعر رو از توی دست هام کشید بیرون و شروع کرد به خوندن یکی از شعرهای فروغ. این مرد با همین کارهای ساده اش عجیب داشت به دل یخ زده من میشست!
غرق تن صداش و شعر خوندناش بودم که متوجه ساعت شدم. کی یک ساعت گذشته بود؟! کافه داشت کم کم شلوغ میشد و من از شلوغی بیزار بودم. کیفمو برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که گفت:
_تو با شلوغی و آدم ها مشکلی داری؟
+چطور؟
_تو این سه روز دقیقا همین موقعه ها که کافه شلوغ میشه خداحافظی کردی و رفتی.
درک کردنم رو چقدر خوب بلد بود.
+ اره...مشکل دارم با ادما!
از جاش پاشد و باهام اومد بیرون. بارون همچنان ادامه داشت.
_زنگ بزنم آژانس یا دربست میگیری؟!
+هیچکدوم... میخوام قدم بزنم.
_چتر داری مگه؟
+نه... زیر بارون خیس شدنو دوست دارم.
_پس بریم.
+بریم؟ مگه تو هم قراره بیای
_منم زیر بارون خیس شدن رو دوست دارم. حالا که هم پاش هست.. بسم الله... بریم دوتایی خیس بشیم.
این همه حس خوب رو این سبزفرفری درد کشیده چطور بلد بود بریزه تو وجودم؟!
تا یه جایی از مسیرم باهام اومد. پیاده و مثل خودم خیس شده.
_دیگه اینجا فکر کنم باید از هم خداحافظی کنیم.
+برای همیشه؟
_اون دیگه بستگی به تو داره.
+پس خداحافظ... تا کی اش رو نمیدونم.
_خداحافظ
چند قدم که ازش دور شدم صدام کرد:
_سرتق؟
+بله؟
_به اون دختر تو قلبت اجازه برگشتن به زندگی رو بده. میدونم که لیاقت شو داره.
و رفته بود. خدایا... این مرد درد کشیده عجیب داشت به دل یخ زدم میشست.
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
فرداش بعد از کار یه راست رفتم کافه پیش سبز فرفری.
به پیشخوان تکیه داده بود و از پنجره بارون بیرون رو نگاه میکرد. حواسش اصلا نبود. رفتم جلوش ایستادم و یه سلام اروم دادم. از دیدنم حسابی تعجب کرد.باز نشستیم سر همون جای قبلی و باز همون سفارش قبلی.
از داخل کیفم چکی که قبلا آماده کرده بودم رو بیرون اوردم و گذاشتم جلوش.
+دیروز یادم رفته بود بهت بدمش.
_ من میگم این دختره سرتق همینجوری پا نمیشه بیاد اینجا. میموند حالا پیشت.
مرد با معرفت درد کشیده. سه صفتی بود که میشد بهش داد.
دوستش صداش زد.الان میامی گفت و رفت پیش دوستش. بی حوصله منتظر اومدنش بودم که نگاهم افتاد به کتاب شعر روی میز. برش داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز کردم.شعر جزو معدود چیزهایی بود که تو این دوسال نتونسته بودم بزارمش کنار. غرق واژه ها بودم که نشست سر میز.
_میبینم که اهل شعر هم هستی.
+من یه زمانی تموم زندگیم شعر بود. هنوز هم هست تا حدودی.
_ به یه مهندس برق بی احساس دانشگاه امیر کبیر رفته نمیخوره.
+من رشته ام رو بخاطر علاقه بهش نخوندم... بخاطر علاقه به آدمی که این رشته رو میخوند رفتم سراغش. و اینکه من الان بی احساسم... تو از من قبلی چی میدونی؟ این منی که الان میبینی یه ذره هم شبیه خود واقعیم نیست.
_ میدونم... حس میکنم توی اون ته ته های قلبت دختری هست که خیلی بهتر از کسیه که رو به روم نشسته.
+ اون دختری که میگی خیلی ضعیف و احساساتی بود. زیاد بازیش دادن. اما این کسی که رو به روت نشسته خودش استاد بازیگریه!
_و بخاطر همینه که میگم اون دختر بهتره.
هیچی نگفتم.هیچی نگفت. کتاب شعر رو از توی دست هام کشید بیرون و شروع کرد به خوندن یکی از شعرهای فروغ. این مرد با همین کارهای ساده اش عجیب داشت به دل یخ زده من میشست!
غرق تن صداش و شعر خوندناش بودم که متوجه ساعت شدم. کی یک ساعت گذشته بود؟! کافه داشت کم کم شلوغ میشد و من از شلوغی بیزار بودم. کیفمو برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که گفت:
_تو با شلوغی و آدم ها مشکلی داری؟
+چطور؟
_تو این سه روز دقیقا همین موقعه ها که کافه شلوغ میشه خداحافظی کردی و رفتی.
درک کردنم رو چقدر خوب بلد بود.
+ اره...مشکل دارم با ادما!
از جاش پاشد و باهام اومد بیرون. بارون همچنان ادامه داشت.
_زنگ بزنم آژانس یا دربست میگیری؟!
+هیچکدوم... میخوام قدم بزنم.
_چتر داری مگه؟
+نه... زیر بارون خیس شدنو دوست دارم.
_پس بریم.
+بریم؟ مگه تو هم قراره بیای
_منم زیر بارون خیس شدن رو دوست دارم. حالا که هم پاش هست.. بسم الله... بریم دوتایی خیس بشیم.
این همه حس خوب رو این سبزفرفری درد کشیده چطور بلد بود بریزه تو وجودم؟!
تا یه جایی از مسیرم باهام اومد. پیاده و مثل خودم خیس شده.
_دیگه اینجا فکر کنم باید از هم خداحافظی کنیم.
+برای همیشه؟
_اون دیگه بستگی به تو داره.
+پس خداحافظ... تا کی اش رو نمیدونم.
_خداحافظ
چند قدم که ازش دور شدم صدام کرد:
_سرتق؟
+بله؟
_به اون دختر تو قلبت اجازه برگشتن به زندگی رو بده. میدونم که لیاقت شو داره.
و رفته بود. خدایا... این مرد درد کشیده عجیب داشت به دل یخ زدم میشست.
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Audio
#گوش_کنين_پيشنهادميشه 😑❤️🎼
I know that I love u...
But let me just say...
I don't wanna love u,
In no kind of way....😕💔
I know that I love u...
But let me just say...
I don't wanna love u,
In no kind of way....😕💔
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+میدونی که حق نداری؟!
_ حق چی رو آرومه جون؟
+که دست از سر زندگیم برداری و بری...!
_من اگه دستم سر زندگیت بود که تا حالا صدبار برداشته شده بود! زندگیم سر زندگیته... بخوام برم باید یه زندگیرو اول از سر راهم بردارم...!
+قولِ قول که هستی همیشه؟
_زندگیمه میگم... باید بمیرم تا قول ام بشکنه!
+خدا نکنه... خدا رفتنت رو نیاره... خدا هرجور رفتنت رو هیچوقت نیاره!
#محیا_زند
@aevien
_ حق چی رو آرومه جون؟
+که دست از سر زندگیم برداری و بری...!
_من اگه دستم سر زندگیت بود که تا حالا صدبار برداشته شده بود! زندگیم سر زندگیته... بخوام برم باید یه زندگیرو اول از سر راهم بردارم...!
+قولِ قول که هستی همیشه؟
_زندگیمه میگم... باید بمیرم تا قول ام بشکنه!
+خدا نکنه... خدا رفتنت رو نیاره... خدا هرجور رفتنت رو هیچوقت نیاره!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دو سه روز مى شود ک اين مقاومت لعنتى و بى حد و حصر حسابى فکرم را مشغول کرده!
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
"+او"
ده روز بعد یکی از همون روزهای کسل کننده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم . ده روزی که نه من خبری از سبزفرفری گرفته بودم نه اون.
ده روزی که تا یادش افتاده بودم به دلم تشر زده بودم و نشونده بودمش سرجاش.
بارون نم نم شروع کرد به باریدن. مقاومتم شکست. دلم باز یه پیاده روی دونفره میخواست. ماشین رو جلوی کافه پارک کردم. باز تو همون فیگور قبلیش بود. تکیه داده بود به پیشخوان و بارون بیرون رو نگاه میکرد با این تفاوت که یه مالبرو هم بین لباش جاخوش کرده بود. باز رفتم جلوش وایسادم.
+ بارون قشنگیه.
سبزهای چشماش درشت شدند و چندبار پلک زدن.
+چرا انقدر تعجب؟
_آخرین ادمی بودی که تو این عصر بارونی انتظار دیدنش رو داشتم.
+یعنی برم پس؟
_نه سرتق خنگ... فکر میکردم دیگه نمیخوای ببینیم.
+نمیخواستم ببینم.
_پس الان اینجا چکار میکنی؟
+بارون شروع شد. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواد.
خندید. بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت در. منم به دنبالش.
مدت زیادی بود که تو سکوت داشتیم قدم میزدیم. از همون سکوت هایی که ارومت میکنن. به حرف اومد.
_چقدر خوب شد که اومدی.
سبزی چشماش صادق بودن.
+چرا؟
_هر وقت بارون میباره دلم خیس شدن زیرشو میخواد. اما خیلی وقته که هم پا ندارم براش.
+منم.
کمی من من کردم و ادامه دادم:
+ از این به بعد بارون که بارید منتظرم باش.
_ منتظرت میمونم هم پا. دوتا سرتق دیوونه... دوستای خوبی میشیم برای هم نه؟
+ هم درد های خوبی میشیم.
لبخند زد. لبخند زدم. از ته دل.
برنامه روزهای بارونی بعدم همین بود. خیس شدن زیر بارون همراه مردی که بلد بود فهمیدنم رو. چند ماه گذشت و روزهای بارونی به روزهای ابری و آفتابی هم کشید. تقریبا بیشتر روزهای هفته بعد کار میرفتم به کافه سبز فرفری. سرهمون جای دنج همیشگی میشستیم و چایی میخوردیم و برای هم شعر میخوندیم و ازهمه چی حرف میزدیم. روزهای بارونی هم که تکلیفشون معلوم بود.
این مرد چشم سبز با سبزی وجودش داشت ریشه های خشکیده روحمو سبز میکرد. جووونه هاشو احساس میکردم. روحم داشت از کرختی در میومد.و همین حسابی داشت میترسوندم. این کرختی رو دوست داشتم. هر بدی ای که داشت نمیزاشت حداقل درد رو احساس کنم.
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
ده روز بعد یکی از همون روزهای کسل کننده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم . ده روزی که نه من خبری از سبزفرفری گرفته بودم نه اون.
ده روزی که تا یادش افتاده بودم به دلم تشر زده بودم و نشونده بودمش سرجاش.
بارون نم نم شروع کرد به باریدن. مقاومتم شکست. دلم باز یه پیاده روی دونفره میخواست. ماشین رو جلوی کافه پارک کردم. باز تو همون فیگور قبلیش بود. تکیه داده بود به پیشخوان و بارون بیرون رو نگاه میکرد با این تفاوت که یه مالبرو هم بین لباش جاخوش کرده بود. باز رفتم جلوش وایسادم.
+ بارون قشنگیه.
سبزهای چشماش درشت شدند و چندبار پلک زدن.
+چرا انقدر تعجب؟
_آخرین ادمی بودی که تو این عصر بارونی انتظار دیدنش رو داشتم.
+یعنی برم پس؟
_نه سرتق خنگ... فکر میکردم دیگه نمیخوای ببینیم.
+نمیخواستم ببینم.
_پس الان اینجا چکار میکنی؟
+بارون شروع شد. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواد.
خندید. بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت در. منم به دنبالش.
مدت زیادی بود که تو سکوت داشتیم قدم میزدیم. از همون سکوت هایی که ارومت میکنن. به حرف اومد.
_چقدر خوب شد که اومدی.
سبزی چشماش صادق بودن.
+چرا؟
_هر وقت بارون میباره دلم خیس شدن زیرشو میخواد. اما خیلی وقته که هم پا ندارم براش.
+منم.
کمی من من کردم و ادامه دادم:
+ از این به بعد بارون که بارید منتظرم باش.
_ منتظرت میمونم هم پا. دوتا سرتق دیوونه... دوستای خوبی میشیم برای هم نه؟
+ هم درد های خوبی میشیم.
لبخند زد. لبخند زدم. از ته دل.
برنامه روزهای بارونی بعدم همین بود. خیس شدن زیر بارون همراه مردی که بلد بود فهمیدنم رو. چند ماه گذشت و روزهای بارونی به روزهای ابری و آفتابی هم کشید. تقریبا بیشتر روزهای هفته بعد کار میرفتم به کافه سبز فرفری. سرهمون جای دنج همیشگی میشستیم و چایی میخوردیم و برای هم شعر میخوندیم و ازهمه چی حرف میزدیم. روزهای بارونی هم که تکلیفشون معلوم بود.
این مرد چشم سبز با سبزی وجودش داشت ریشه های خشکیده روحمو سبز میکرد. جووونه هاشو احساس میکردم. روحم داشت از کرختی در میومد.و همین حسابی داشت میترسوندم. این کرختی رو دوست داشتم. هر بدی ای که داشت نمیزاشت حداقل درد رو احساس کنم.
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مردها شجاع ترند...
در جنگ ...
در عرق ریختن زیر افتاب...
در تاریکی شب...
اما توی عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند. ...
وقتی دو طرف عاشق میشوند... مردها رو به رویت مینشینند... میخندند... قربان صدقه ات میروند... و بعد وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها... دلشوره میگیرند از نداشتن ها... و بعد میترسند و پا پس میکشند.
زن ها نه... رو به رويت مینشینند... میخندند...خودشان را لوس میکنند... قربان صدقه ات میروند... و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها...دلشوره میگیرند از نداشتن ها...اما باز میخندند و قربان صدقه میروند ...
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند...
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
عشق مال عاقل های ترسو نیست...
عاشق بودن "مرد" میخواهد...
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند...
پابه پاى زن ها...
#محيا_زند
@aevien
در جنگ ...
در عرق ریختن زیر افتاب...
در تاریکی شب...
اما توی عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند. ...
وقتی دو طرف عاشق میشوند... مردها رو به رویت مینشینند... میخندند... قربان صدقه ات میروند... و بعد وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها... دلشوره میگیرند از نداشتن ها... و بعد میترسند و پا پس میکشند.
زن ها نه... رو به رويت مینشینند... میخندند...خودشان را لوس میکنند... قربان صدقه ات میروند... و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها...دلشوره میگیرند از نداشتن ها...اما باز میخندند و قربان صدقه میروند ...
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند...
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
عشق مال عاقل های ترسو نیست...
عاشق بودن "مرد" میخواهد...
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند...
پابه پاى زن ها...
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دوست دارم هميشه،هوا همين قدر بارانى باشد و سرد....
بعد پنجره ى اتاق را باز کنم...زل بزنم به کوچه ى خيس و دستم را ببرم بيرون...قطره هاى باران را بگيرم و فکر کنم به تو...
هى تصورت کنم توى همان پالتوى مشکى و يقه ى بالا آمده ات...
هى دستم خيس تر شود...هى تو نزديک تر شوى؛
آن قدر که بيايى زير همان تير برق و سرت را بالا بگيرى...خيره شوى به پنجره و دخترى که دستش را گرفته زير بارش بى امان باران...
بخندى از ديوانه بودنش و خودت را بيش تر جمع کنى توى پالتو...
يکدفعه رعد و برق بزند و دلم هرى بريزد پايين...
آسمان صورتى شود و نگاهم بيفتد به تير برقى که ديگر کنارش نيستى...
و با خود فکر کنم مگر مردها هم از رعد و برق مى ترسند؟!
بخندم و انگشتان خيسم را بگذارم روى گونه هاى گرگرفته ام...
باران بند بيايد و خنده ى من هم...
کاش هوا هميشه همين قدر بارانى بماند و سرد...
#مريم_خسروى
@aevien
بعد پنجره ى اتاق را باز کنم...زل بزنم به کوچه ى خيس و دستم را ببرم بيرون...قطره هاى باران را بگيرم و فکر کنم به تو...
هى تصورت کنم توى همان پالتوى مشکى و يقه ى بالا آمده ات...
هى دستم خيس تر شود...هى تو نزديک تر شوى؛
آن قدر که بيايى زير همان تير برق و سرت را بالا بگيرى...خيره شوى به پنجره و دخترى که دستش را گرفته زير بارش بى امان باران...
بخندى از ديوانه بودنش و خودت را بيش تر جمع کنى توى پالتو...
يکدفعه رعد و برق بزند و دلم هرى بريزد پايين...
آسمان صورتى شود و نگاهم بيفتد به تير برقى که ديگر کنارش نيستى...
و با خود فکر کنم مگر مردها هم از رعد و برق مى ترسند؟!
بخندم و انگشتان خيسم را بگذارم روى گونه هاى گرگرفته ام...
باران بند بيايد و خنده ى من هم...
کاش هوا هميشه همين قدر بارانى بماند و سرد...
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
فکر من نیستی... فکر خودت باش!
من نباشم
کی عینک دودی همیشه کثیفت رو تمیز کنه؟
کی سرت غرغر بزنه که چرا لباس گرم نپوشیدی؟
کی روزهای شنبه سر همون کلاسی که استادش همیشه کلافه ات میکنه بهت پيام بده و بخندونت؟
کی چهارشنبه ها با دوتا لیوان چایی و شکلات مورد علاقه ات بیاد سراغت؟
کی عصر های جمعه بهت زنگ بزنه و دلداریت بده و دل گرفته ات رو بفهمه؟
کی؟ کی مثل من بلده تورو؟
به خودت رحم کن حداقل...!
#محيا_زند
@aevien
من نباشم
کی عینک دودی همیشه کثیفت رو تمیز کنه؟
کی سرت غرغر بزنه که چرا لباس گرم نپوشیدی؟
کی روزهای شنبه سر همون کلاسی که استادش همیشه کلافه ات میکنه بهت پيام بده و بخندونت؟
کی چهارشنبه ها با دوتا لیوان چایی و شکلات مورد علاقه ات بیاد سراغت؟
کی عصر های جمعه بهت زنگ بزنه و دلداریت بده و دل گرفته ات رو بفهمه؟
کی؟ کی مثل من بلده تورو؟
به خودت رحم کن حداقل...!
#محيا_زند
@aevien
Forwarded from Maryam Khosravi
Stay (Beman)
Aida Shahghasemi
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo