Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
جناب مرد
بزار یچیزی رو در مورد جنس خودم بهت بگم
بعضی از ما زن ها عادت مزخرفی داریم
پاک میمونیم
دلمون رو سفت تو مشتمون میگیریم
دور تنمون یه حصار میکشیم
تا وقتی که چشم دل و عقلمون برای یه نفر کور میشه
دل میدیم
روح میدیم
تن میدیم
عشق میدیم
و خدا نکنه اگه اون مرد دل بگیره و دل نده
خدا نکنه اون مرد تن بگیره و عشق نده
خدا نکنه اون مرد روح زن رو بشکنه و بره
بعضی از ما زن ها عادت مزخرفی داریم
روحمون که بشکنه خورده شیشه هاش دلمون رو هرزه میکنه
و دل که هرزه بشه تن روهم هرزه میکنه!
جناب مرد
این هرزه های دور و برت از بدو تولد تن داده نبودن!
یک روز در حوالی جوانی شون آدمی از جنس خودت روحشون رو به گند کشیده!
تو خودت...
مقصر زن های بی دلی که میبینی هستی و این اجتماع بی نجابتی که هنوز زن رو زنیکه میدونه!
این رو فقط برای تو نوشتم. برای تویی که از زنیکه بودن خون دل میخوری...!
#محیا_زند
@aevien
بزار یچیزی رو در مورد جنس خودم بهت بگم
بعضی از ما زن ها عادت مزخرفی داریم
پاک میمونیم
دلمون رو سفت تو مشتمون میگیریم
دور تنمون یه حصار میکشیم
تا وقتی که چشم دل و عقلمون برای یه نفر کور میشه
دل میدیم
روح میدیم
تن میدیم
عشق میدیم
و خدا نکنه اگه اون مرد دل بگیره و دل نده
خدا نکنه اون مرد تن بگیره و عشق نده
خدا نکنه اون مرد روح زن رو بشکنه و بره
بعضی از ما زن ها عادت مزخرفی داریم
روحمون که بشکنه خورده شیشه هاش دلمون رو هرزه میکنه
و دل که هرزه بشه تن روهم هرزه میکنه!
جناب مرد
این هرزه های دور و برت از بدو تولد تن داده نبودن!
یک روز در حوالی جوانی شون آدمی از جنس خودت روحشون رو به گند کشیده!
تو خودت...
مقصر زن های بی دلی که میبینی هستی و این اجتماع بی نجابتی که هنوز زن رو زنیکه میدونه!
این رو فقط برای تو نوشتم. برای تویی که از زنیکه بودن خون دل میخوری...!
#محیا_زند
@aevien
@aevien 🌱
با عزیزان درنیـامیـزد دل دیـوانهام
در میـان آشنـایـانـم
ولـی بیگـانـهام...
#رهی_معیری
@aevien 🌱
با عزیزان درنیـامیـزد دل دیـوانهام
در میـان آشنـایـانـم
ولـی بیگـانـهام...
#رهی_معیری
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Niaz
Fereidoon Foroughi
@aevien 🌱
رک بگو!
عاشق این بی سر و پایی یا نه؟
درک تقریبا
و انگار
و حدوداً سخت است
#حامد_محمدی_نسب
@aevien 🌱
رک بگو!
عاشق این بی سر و پایی یا نه؟
درک تقریبا
و انگار
و حدوداً سخت است
#حامد_محمدی_نسب
@aevien 🌱
@aevien 🌱
یادت هست روزگارم را
من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم
دور و برخورده عشق همکم نیست
آنکه دل از تو برد هرکس هست
بند انگشت کوچکم هم نیست
#علیرضا_آذر
@aevien 🌱
یادت هست روزگارم را
من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم
دور و برخورده عشق همکم نیست
آنکه دل از تو برد هرکس هست
بند انگشت کوچکم هم نیست
#علیرضا_آذر
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 🌱 یادت هست روزگارم را من برای خودم کسی بودم من برای خودم کسی هستم دور و برخورده عشق همکم نیست آنکه دل از تو برد هرکس هست بند انگشت کوچکم هم نیست #علیرضا_آذر @aevien 🌱
اولين بآر كه اين بيت حضرت عشق رو خوندم مهر ٩٤ بود و از همون موقع تا حالا؛ روىِ يه كاغذ سفيد گوشه آينه ام جا خوش كرده... ميخآم بگم بيتش انقدر سِحر دآره :)
@aevien 🌱
يكى از نيمه شب هاىِ تابستونِ چهارده سالگيم... حدود ساعت دو تا چهار صبح ... همون موقع كه نمِ بآرونِ تابستونى شيروونىِ خونه هاى شهر شماليمون رو خيس كرده بود ...بين مستى از عطرِ يآس هاىِ بالكن تصميم گرفتم بعد دوسال نقشه مو عملى كنم!
خونه ما طبقه ششم آپارتمان بود و بخاطر دوبلكس بودن درواقع اتاق طبقه بالا طبقه هفتم ميشد.
از همون اولين بار كه وارد خونه شديم و چشمِ من به شيروونىِ آپارتمانِ بغلى كه نيم طبقه از ما پايين تر بود، افتاد وسوسه راه رفتن رو لبه اش افتاد به جونم!
و اونموقع تصميم گرفتم بعد دوسال نقشه مو عملى كنم... هنذفريامو گذاشتم تو گوشم، آهنگ مورد علاقه مو پلى كردم و لبه بالكنِ طبقه هفتم وايسادم
يه نفس عميق كشيدم
چشمامو بستم
و قبل اينكه ترس مانع اجراىِ نقشه ام بشه پريدم رو شيروونى خونه بغلى
چشمامو باز كردم
به شيش طبقه ارتفاع زيرپام نگاه كردم
و خودم كه تو چنده نصفه شب با لباس خونگى رو شيروونى خونه بغلى وايساده بودم
بعد از نيم ساعت ديوونگى رو لبه شيروونى ، وقتى ميخواستم برگردم، بخاطر خيسى شيروونى پام سُر خورد و از طبقه شيشم آويزون شدم
نه جيغ زدم
نه گريه كردم
ولى با ترس فكر كردم تهش يا ميشه مرگ يا نجات
تهش شد نجات
تونستم بعد چند دقيقه تلاش برگردم رو سطح شيروونى و بعد بالكن و بعد نرمىِ تشكِ تختم...
اونشب تا صبح بيدار موندم و فكر كردم...
فكر كردم زندگى همينه!
بايد ترديدها و احتمال هارو كنار گذاشت و پريد!
فوقشم يا ميشه مرگ يا نجات!
اما اشتباه ميكردم...
از اونشب تا چندسال بعد به هيچكس چيزى نگفتم و هربار كه لبه ارتفاعِ تصميى وايسادم چشمامو بستم و پريدم...
هر بار فكر كردم ميشه مرگ يا نجات!
بار ها شد نجات
بار ها شد مرگ
اما احتمالِ سوم رو فراموش كرده بودم!
فلج!
هفت سال بعد طبق معمولِ هربار كه لبه ارتفاعِ تصميم وايميسادم، چشمامو بستم و پريدم!
از رو صندلىِ ماشينم رو پدالِ گاز!
احتمالِ سوم... فلج !
تنم نه...روحم!
و بعد از رخ دادن سومين احتمآل فهميدم بدتر از مرگ هم هست... فلج شدن!
ميميرى... چشمات بسته ميشه... تنت سرد ميشه و چيزى نميفهمى ديگه!
فلج ميشى... چشمآت بازه... تنت سرد ميشه و همه چيز رو ميفهمى هنوز!
#محیا_زند
https://instagram.com/p/BXBXnpXlFC5/
يكى از نيمه شب هاىِ تابستونِ چهارده سالگيم... حدود ساعت دو تا چهار صبح ... همون موقع كه نمِ بآرونِ تابستونى شيروونىِ خونه هاى شهر شماليمون رو خيس كرده بود ...بين مستى از عطرِ يآس هاىِ بالكن تصميم گرفتم بعد دوسال نقشه مو عملى كنم!
خونه ما طبقه ششم آپارتمان بود و بخاطر دوبلكس بودن درواقع اتاق طبقه بالا طبقه هفتم ميشد.
از همون اولين بار كه وارد خونه شديم و چشمِ من به شيروونىِ آپارتمانِ بغلى كه نيم طبقه از ما پايين تر بود، افتاد وسوسه راه رفتن رو لبه اش افتاد به جونم!
و اونموقع تصميم گرفتم بعد دوسال نقشه مو عملى كنم... هنذفريامو گذاشتم تو گوشم، آهنگ مورد علاقه مو پلى كردم و لبه بالكنِ طبقه هفتم وايسادم
يه نفس عميق كشيدم
چشمامو بستم
و قبل اينكه ترس مانع اجراىِ نقشه ام بشه پريدم رو شيروونى خونه بغلى
چشمامو باز كردم
به شيش طبقه ارتفاع زيرپام نگاه كردم
و خودم كه تو چنده نصفه شب با لباس خونگى رو شيروونى خونه بغلى وايساده بودم
بعد از نيم ساعت ديوونگى رو لبه شيروونى ، وقتى ميخواستم برگردم، بخاطر خيسى شيروونى پام سُر خورد و از طبقه شيشم آويزون شدم
نه جيغ زدم
نه گريه كردم
ولى با ترس فكر كردم تهش يا ميشه مرگ يا نجات
تهش شد نجات
تونستم بعد چند دقيقه تلاش برگردم رو سطح شيروونى و بعد بالكن و بعد نرمىِ تشكِ تختم...
اونشب تا صبح بيدار موندم و فكر كردم...
فكر كردم زندگى همينه!
بايد ترديدها و احتمال هارو كنار گذاشت و پريد!
فوقشم يا ميشه مرگ يا نجات!
اما اشتباه ميكردم...
از اونشب تا چندسال بعد به هيچكس چيزى نگفتم و هربار كه لبه ارتفاعِ تصميى وايسادم چشمامو بستم و پريدم...
هر بار فكر كردم ميشه مرگ يا نجات!
بار ها شد نجات
بار ها شد مرگ
اما احتمالِ سوم رو فراموش كرده بودم!
فلج!
هفت سال بعد طبق معمولِ هربار كه لبه ارتفاعِ تصميم وايميسادم، چشمامو بستم و پريدم!
از رو صندلىِ ماشينم رو پدالِ گاز!
احتمالِ سوم... فلج !
تنم نه...روحم!
و بعد از رخ دادن سومين احتمآل فهميدم بدتر از مرگ هم هست... فلج شدن!
ميميرى... چشمات بسته ميشه... تنت سرد ميشه و چيزى نميفهمى ديگه!
فلج ميشى... چشمآت بازه... تنت سرد ميشه و همه چيز رو ميفهمى هنوز!
#محیا_زند
https://instagram.com/p/BXBXnpXlFC5/
Instagram
مَح_یآ_زند
ادبى نيست، فقط شرحِ يه خاطره وآقعيه:) . . . يكى از نيمه شب هاىِ تابستونِ چهارده سالگيم... حدود ساعت دو تا چهار صبح ... همون موقع كه نمِ بآرونِ تابستونى شيروونىِ خونه هاى شهر شماليمون رو خيس كرده بود ...بين مستى از عطرِ يآس هاىِ بالكن تصميم گرفتم بعد دوسال…
Mahya Zand
Homayoun Shajarian & Tahmoures Pournazeri – Chouni Bi Man
از اون موزيك آس كه تا موزيك زمينه اولش تموم شه و خواننده جآن شروع كنه به خوندن ميشه رفت تا سر كوچه خريد كرد و برگشت 🤦♀️
ولى دليل نميشه از عالى بودنش كم شه 💜
ولى دليل نميشه از عالى بودنش كم شه 💜
Forwarded from Mahya Zand
Audio
اما حميد مصدق اونجا كه ميگه :
" گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است "
يه شوخى خيلى بد با مردم كرده!
مآ هى دل قوى داشتيم، از دور روزنه سحر هم ديديم، ولى تا بهش رسيديم ديديم نور آتيش بوده كه از شانس همون موقع هم بارون ميگيره و خاموش ميشه!
وآعلآ:)
@aevien 🌱
" گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است "
يه شوخى خيلى بد با مردم كرده!
مآ هى دل قوى داشتيم، از دور روزنه سحر هم ديديم، ولى تا بهش رسيديم ديديم نور آتيش بوده كه از شانس همون موقع هم بارون ميگيره و خاموش ميشه!
وآعلآ:)
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Dobare To
Ashvan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
باز فنجون چاییشو با قوری کنار دستش پر کرد...سیگار برگشو گذاشت گوشه لبش...یه پک عمیق زد...اونقدر عمیق که به جای اون من نفس گم کردم!
_میدونی... چایی مسکن بیخودیه...یجوری معتادشم که اگه نخورم تا دوروز از خماریش سردرد دارم...! تا حالا خمار بودی؟ من بودم...بیشتر از یه بار...بیشتر از چایی!
یه عصر برفی که رفته بودم شمرون یه چرخ دستی بود لبو و چایی میفروخت...دخترش کنار دستش وایمیساد چایی میریخت...یه عصر برفی تو شمرون چایی میچسبه نه؟ چایی ریخت برام...چشماش که تو بخار چایی گم شد خمار شدم ...چشماش گوشت شد چسبید به تنم...مثل داغی همون چایی تو برف چسبید! دفعه بعد که رفتم شمرون...یه ظهر افتابی بود...چایی بود...اما چشماش نه...خمار موندم!خمار چایی موندم به نیت چشماش!قهوه ای تیره!
#محیا_زند
@aevien
_میدونی... چایی مسکن بیخودیه...یجوری معتادشم که اگه نخورم تا دوروز از خماریش سردرد دارم...! تا حالا خمار بودی؟ من بودم...بیشتر از یه بار...بیشتر از چایی!
یه عصر برفی که رفته بودم شمرون یه چرخ دستی بود لبو و چایی میفروخت...دخترش کنار دستش وایمیساد چایی میریخت...یه عصر برفی تو شمرون چایی میچسبه نه؟ چایی ریخت برام...چشماش که تو بخار چایی گم شد خمار شدم ...چشماش گوشت شد چسبید به تنم...مثل داغی همون چایی تو برف چسبید! دفعه بعد که رفتم شمرون...یه ظهر افتابی بود...چایی بود...اما چشماش نه...خمار موندم!خمار چایی موندم به نیت چشماش!قهوه ای تیره!
#محیا_زند
@aevien