.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پاهايم يک جورى معلق است توى هوا...نشسته ام لبه ى پشت بام خانه ى عمه سودى،طبقه ى نهم...
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!
+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!
_جراح خوب سراغ دارم...
+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!
خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!
مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....
#مريم_خسروى
@aevien
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!
+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!
_جراح خوب سراغ دارم...
+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!
خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!
مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_چقدر آدما باید درد بکشن تا قوی شن آخه?!
+زياد فک کنم...
درد نکشيم اين زندگى ب درد نمى خوره!ى جورايى کسل کننده مى شه احتمالن!
_عاره کسل کننده هم میشه…اما نه اینکه همشون باهم فشار بیارن روت...
+ خعلى مهمه در حال حاضر؟
مى دونى منظورم چيه؟
ينى ى جورى ک اگه بش فک نکنى احساس خلأ مى کنى؟
اينطوريه؟
آخه گاهى وقتا آدما ارزش پررنگ شدن تو زندگيتو ندارن...ينى دارنا!تو يه بازه ى زمانى محدود...بعد از اون ى کم دقت ک مى کنى مى بينى،نه...بدون اونم مى تونم...ينى جورى نيس ک نبودنش نصفه نيمم کنه...ماها عادت داريم ماژيک فسفرى بگيريم دستمون و هى بکشيم رو بعضيا....
هى...
هى...
هى....
بعد ک برمى گرديم مرور کنيم مى بينيم اصن مهم نبودن، ولى ما خط کشيديم...نمى شه ردشونو پاک کرد،ولى دفه ى بعد ک ورق مى زنى،ديگه نمى خونيشون....
و همين کلى مى ارزه....
#پى_ام_نوشت...
@aevien
+زياد فک کنم...
درد نکشيم اين زندگى ب درد نمى خوره!ى جورايى کسل کننده مى شه احتمالن!
_عاره کسل کننده هم میشه…اما نه اینکه همشون باهم فشار بیارن روت...
+ خعلى مهمه در حال حاضر؟
مى دونى منظورم چيه؟
ينى ى جورى ک اگه بش فک نکنى احساس خلأ مى کنى؟
اينطوريه؟
آخه گاهى وقتا آدما ارزش پررنگ شدن تو زندگيتو ندارن...ينى دارنا!تو يه بازه ى زمانى محدود...بعد از اون ى کم دقت ک مى کنى مى بينى،نه...بدون اونم مى تونم...ينى جورى نيس ک نبودنش نصفه نيمم کنه...ماها عادت داريم ماژيک فسفرى بگيريم دستمون و هى بکشيم رو بعضيا....
هى...
هى...
هى....
بعد ک برمى گرديم مرور کنيم مى بينيم اصن مهم نبودن، ولى ما خط کشيديم...نمى شه ردشونو پاک کرد،ولى دفه ى بعد ک ورق مى زنى،ديگه نمى خونيشون....
و همين کلى مى ارزه....
#پى_ام_نوشت...
@aevien
"+او"
فرداش بعد از کار یه راست رفتم کافه پیش سبز فرفری.
به پیشخوان تکیه داده بود و از پنجره بارون بیرون رو نگاه میکرد. حواسش اصلا نبود. رفتم جلوش ایستادم و یه سلام اروم دادم. از دیدنم حسابی تعجب کرد.باز نشستیم سر همون جای قبلی و باز همون سفارش قبلی.
از داخل کیفم چکی که قبلا آماده کرده بودم رو بیرون اوردم و گذاشتم جلوش.
+دیروز یادم رفته بود بهت بدمش.
_ من میگم این دختره سرتق همینجوری پا نمیشه بیاد اینجا. میموند حالا پیشت.
مرد با معرفت درد کشیده. سه صفتی بود که میشد بهش داد.
دوستش صداش زد.الان میامی گفت و رفت پیش دوستش. بی حوصله منتظر اومدنش بودم که نگاهم افتاد به کتاب شعر روی میز. برش داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز کردم.شعر جزو معدود چیزهایی بود که تو این دوسال نتونسته بودم بزارمش کنار. غرق واژه ها بودم که نشست سر میز.
_میبینم که اهل شعر هم هستی.
+من یه زمانی تموم زندگیم شعر بود. هنوز هم هست تا حدودی.
_ به یه مهندس برق بی احساس دانشگاه امیر کبیر رفته نمیخوره.
+من رشته ام رو بخاطر علاقه بهش نخوندم... بخاطر علاقه به آدمی که این رشته رو میخوند رفتم سراغش. و اینکه من الان بی احساسم... تو از من قبلی چی میدونی؟ این منی که الان میبینی یه ذره هم شبیه خود واقعیم نیست.
_ میدونم... حس میکنم توی اون ته ته های قلبت دختری هست که خیلی بهتر از کسیه که رو به روم نشسته.
+ اون دختری که میگی خیلی ضعیف و احساساتی بود. زیاد بازیش دادن. اما این کسی که رو به روت نشسته خودش استاد بازیگریه!
_و بخاطر همینه که میگم اون دختر بهتره.
هیچی نگفتم.هیچی نگفت. کتاب شعر رو از توی دست هام کشید بیرون و شروع کرد به خوندن یکی از شعرهای فروغ. این مرد با همین کارهای ساده اش عجیب داشت به دل یخ زده من میشست!
غرق تن صداش و شعر خوندناش بودم که متوجه ساعت شدم. کی یک ساعت گذشته بود؟! کافه داشت کم کم شلوغ میشد و من از شلوغی بیزار بودم. کیفمو برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که گفت:
_تو با شلوغی و آدم ها مشکلی داری؟
+چطور؟
_تو این سه روز دقیقا همین موقعه ها که کافه شلوغ میشه خداحافظی کردی و رفتی.
درک کردنم رو چقدر خوب بلد بود.
+ اره...مشکل دارم با ادما!
از جاش پاشد و باهام اومد بیرون. بارون همچنان ادامه داشت.
_زنگ بزنم آژانس یا دربست میگیری؟!
+هیچکدوم... میخوام قدم بزنم.
_چتر داری مگه؟
+نه... زیر بارون خیس شدنو دوست دارم.
_پس بریم.
+بریم؟ مگه تو هم قراره بیای
_منم زیر بارون خیس شدن رو دوست دارم. حالا که هم پاش هست.. بسم الله... بریم دوتایی خیس بشیم.
این همه حس خوب رو این سبزفرفری درد کشیده چطور بلد بود بریزه تو وجودم؟!
تا یه جایی از مسیرم باهام اومد. پیاده و مثل خودم خیس شده.
_دیگه اینجا فکر کنم باید از هم خداحافظی کنیم.
+برای همیشه؟
_اون دیگه بستگی به تو داره.
+پس خداحافظ... تا کی اش رو نمیدونم.
_خداحافظ
چند قدم که ازش دور شدم صدام کرد:
_سرتق؟
+بله؟
_به اون دختر تو قلبت اجازه برگشتن به زندگی رو بده. میدونم که لیاقت شو داره.
و رفته بود. خدایا... این مرد درد کشیده عجیب داشت به دل یخ زدم میشست.
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
فرداش بعد از کار یه راست رفتم کافه پیش سبز فرفری.
به پیشخوان تکیه داده بود و از پنجره بارون بیرون رو نگاه میکرد. حواسش اصلا نبود. رفتم جلوش ایستادم و یه سلام اروم دادم. از دیدنم حسابی تعجب کرد.باز نشستیم سر همون جای قبلی و باز همون سفارش قبلی.
از داخل کیفم چکی که قبلا آماده کرده بودم رو بیرون اوردم و گذاشتم جلوش.
+دیروز یادم رفته بود بهت بدمش.
_ من میگم این دختره سرتق همینجوری پا نمیشه بیاد اینجا. میموند حالا پیشت.
مرد با معرفت درد کشیده. سه صفتی بود که میشد بهش داد.
دوستش صداش زد.الان میامی گفت و رفت پیش دوستش. بی حوصله منتظر اومدنش بودم که نگاهم افتاد به کتاب شعر روی میز. برش داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز کردم.شعر جزو معدود چیزهایی بود که تو این دوسال نتونسته بودم بزارمش کنار. غرق واژه ها بودم که نشست سر میز.
_میبینم که اهل شعر هم هستی.
+من یه زمانی تموم زندگیم شعر بود. هنوز هم هست تا حدودی.
_ به یه مهندس برق بی احساس دانشگاه امیر کبیر رفته نمیخوره.
+من رشته ام رو بخاطر علاقه بهش نخوندم... بخاطر علاقه به آدمی که این رشته رو میخوند رفتم سراغش. و اینکه من الان بی احساسم... تو از من قبلی چی میدونی؟ این منی که الان میبینی یه ذره هم شبیه خود واقعیم نیست.
_ میدونم... حس میکنم توی اون ته ته های قلبت دختری هست که خیلی بهتر از کسیه که رو به روم نشسته.
+ اون دختری که میگی خیلی ضعیف و احساساتی بود. زیاد بازیش دادن. اما این کسی که رو به روت نشسته خودش استاد بازیگریه!
_و بخاطر همینه که میگم اون دختر بهتره.
هیچی نگفتم.هیچی نگفت. کتاب شعر رو از توی دست هام کشید بیرون و شروع کرد به خوندن یکی از شعرهای فروغ. این مرد با همین کارهای ساده اش عجیب داشت به دل یخ زده من میشست!
غرق تن صداش و شعر خوندناش بودم که متوجه ساعت شدم. کی یک ساعت گذشته بود؟! کافه داشت کم کم شلوغ میشد و من از شلوغی بیزار بودم. کیفمو برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که گفت:
_تو با شلوغی و آدم ها مشکلی داری؟
+چطور؟
_تو این سه روز دقیقا همین موقعه ها که کافه شلوغ میشه خداحافظی کردی و رفتی.
درک کردنم رو چقدر خوب بلد بود.
+ اره...مشکل دارم با ادما!
از جاش پاشد و باهام اومد بیرون. بارون همچنان ادامه داشت.
_زنگ بزنم آژانس یا دربست میگیری؟!
+هیچکدوم... میخوام قدم بزنم.
_چتر داری مگه؟
+نه... زیر بارون خیس شدنو دوست دارم.
_پس بریم.
+بریم؟ مگه تو هم قراره بیای
_منم زیر بارون خیس شدن رو دوست دارم. حالا که هم پاش هست.. بسم الله... بریم دوتایی خیس بشیم.
این همه حس خوب رو این سبزفرفری درد کشیده چطور بلد بود بریزه تو وجودم؟!
تا یه جایی از مسیرم باهام اومد. پیاده و مثل خودم خیس شده.
_دیگه اینجا فکر کنم باید از هم خداحافظی کنیم.
+برای همیشه؟
_اون دیگه بستگی به تو داره.
+پس خداحافظ... تا کی اش رو نمیدونم.
_خداحافظ
چند قدم که ازش دور شدم صدام کرد:
_سرتق؟
+بله؟
_به اون دختر تو قلبت اجازه برگشتن به زندگی رو بده. میدونم که لیاقت شو داره.
و رفته بود. خدایا... این مرد درد کشیده عجیب داشت به دل یخ زدم میشست.
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Audio
#گوش_کنين_پيشنهادميشه 😑❤️🎼
I know that I love u...
But let me just say...
I don't wanna love u,
In no kind of way....😕💔
I know that I love u...
But let me just say...
I don't wanna love u,
In no kind of way....😕💔
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+میدونی که حق نداری؟!
_ حق چی رو آرومه جون؟
+که دست از سر زندگیم برداری و بری...!
_من اگه دستم سر زندگیت بود که تا حالا صدبار برداشته شده بود! زندگیم سر زندگیته... بخوام برم باید یه زندگیرو اول از سر راهم بردارم...!
+قولِ قول که هستی همیشه؟
_زندگیمه میگم... باید بمیرم تا قول ام بشکنه!
+خدا نکنه... خدا رفتنت رو نیاره... خدا هرجور رفتنت رو هیچوقت نیاره!
#محیا_زند
@aevien
_ حق چی رو آرومه جون؟
+که دست از سر زندگیم برداری و بری...!
_من اگه دستم سر زندگیت بود که تا حالا صدبار برداشته شده بود! زندگیم سر زندگیته... بخوام برم باید یه زندگیرو اول از سر راهم بردارم...!
+قولِ قول که هستی همیشه؟
_زندگیمه میگم... باید بمیرم تا قول ام بشکنه!
+خدا نکنه... خدا رفتنت رو نیاره... خدا هرجور رفتنت رو هیچوقت نیاره!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دو سه روز مى شود ک اين مقاومت لعنتى و بى حد و حصر حسابى فکرم را مشغول کرده!
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
"+او"
ده روز بعد یکی از همون روزهای کسل کننده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم . ده روزی که نه من خبری از سبزفرفری گرفته بودم نه اون.
ده روزی که تا یادش افتاده بودم به دلم تشر زده بودم و نشونده بودمش سرجاش.
بارون نم نم شروع کرد به باریدن. مقاومتم شکست. دلم باز یه پیاده روی دونفره میخواست. ماشین رو جلوی کافه پارک کردم. باز تو همون فیگور قبلیش بود. تکیه داده بود به پیشخوان و بارون بیرون رو نگاه میکرد با این تفاوت که یه مالبرو هم بین لباش جاخوش کرده بود. باز رفتم جلوش وایسادم.
+ بارون قشنگیه.
سبزهای چشماش درشت شدند و چندبار پلک زدن.
+چرا انقدر تعجب؟
_آخرین ادمی بودی که تو این عصر بارونی انتظار دیدنش رو داشتم.
+یعنی برم پس؟
_نه سرتق خنگ... فکر میکردم دیگه نمیخوای ببینیم.
+نمیخواستم ببینم.
_پس الان اینجا چکار میکنی؟
+بارون شروع شد. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواد.
خندید. بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت در. منم به دنبالش.
مدت زیادی بود که تو سکوت داشتیم قدم میزدیم. از همون سکوت هایی که ارومت میکنن. به حرف اومد.
_چقدر خوب شد که اومدی.
سبزی چشماش صادق بودن.
+چرا؟
_هر وقت بارون میباره دلم خیس شدن زیرشو میخواد. اما خیلی وقته که هم پا ندارم براش.
+منم.
کمی من من کردم و ادامه دادم:
+ از این به بعد بارون که بارید منتظرم باش.
_ منتظرت میمونم هم پا. دوتا سرتق دیوونه... دوستای خوبی میشیم برای هم نه؟
+ هم درد های خوبی میشیم.
لبخند زد. لبخند زدم. از ته دل.
برنامه روزهای بارونی بعدم همین بود. خیس شدن زیر بارون همراه مردی که بلد بود فهمیدنم رو. چند ماه گذشت و روزهای بارونی به روزهای ابری و آفتابی هم کشید. تقریبا بیشتر روزهای هفته بعد کار میرفتم به کافه سبز فرفری. سرهمون جای دنج همیشگی میشستیم و چایی میخوردیم و برای هم شعر میخوندیم و ازهمه چی حرف میزدیم. روزهای بارونی هم که تکلیفشون معلوم بود.
این مرد چشم سبز با سبزی وجودش داشت ریشه های خشکیده روحمو سبز میکرد. جووونه هاشو احساس میکردم. روحم داشت از کرختی در میومد.و همین حسابی داشت میترسوندم. این کرختی رو دوست داشتم. هر بدی ای که داشت نمیزاشت حداقل درد رو احساس کنم.
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
ده روز بعد یکی از همون روزهای کسل کننده بود که داشتم از سرکار برمیگشتم . ده روزی که نه من خبری از سبزفرفری گرفته بودم نه اون.
ده روزی که تا یادش افتاده بودم به دلم تشر زده بودم و نشونده بودمش سرجاش.
بارون نم نم شروع کرد به باریدن. مقاومتم شکست. دلم باز یه پیاده روی دونفره میخواست. ماشین رو جلوی کافه پارک کردم. باز تو همون فیگور قبلیش بود. تکیه داده بود به پیشخوان و بارون بیرون رو نگاه میکرد با این تفاوت که یه مالبرو هم بین لباش جاخوش کرده بود. باز رفتم جلوش وایسادم.
+ بارون قشنگیه.
سبزهای چشماش درشت شدند و چندبار پلک زدن.
+چرا انقدر تعجب؟
_آخرین ادمی بودی که تو این عصر بارونی انتظار دیدنش رو داشتم.
+یعنی برم پس؟
_نه سرتق خنگ... فکر میکردم دیگه نمیخوای ببینیم.
+نمیخواستم ببینم.
_پس الان اینجا چکار میکنی؟
+بارون شروع شد. دلم خیس شدن زیر بارون رو میخواد.
خندید. بدون هیچ حرفی راه افتاد سمت در. منم به دنبالش.
مدت زیادی بود که تو سکوت داشتیم قدم میزدیم. از همون سکوت هایی که ارومت میکنن. به حرف اومد.
_چقدر خوب شد که اومدی.
سبزی چشماش صادق بودن.
+چرا؟
_هر وقت بارون میباره دلم خیس شدن زیرشو میخواد. اما خیلی وقته که هم پا ندارم براش.
+منم.
کمی من من کردم و ادامه دادم:
+ از این به بعد بارون که بارید منتظرم باش.
_ منتظرت میمونم هم پا. دوتا سرتق دیوونه... دوستای خوبی میشیم برای هم نه؟
+ هم درد های خوبی میشیم.
لبخند زد. لبخند زدم. از ته دل.
برنامه روزهای بارونی بعدم همین بود. خیس شدن زیر بارون همراه مردی که بلد بود فهمیدنم رو. چند ماه گذشت و روزهای بارونی به روزهای ابری و آفتابی هم کشید. تقریبا بیشتر روزهای هفته بعد کار میرفتم به کافه سبز فرفری. سرهمون جای دنج همیشگی میشستیم و چایی میخوردیم و برای هم شعر میخوندیم و ازهمه چی حرف میزدیم. روزهای بارونی هم که تکلیفشون معلوم بود.
این مرد چشم سبز با سبزی وجودش داشت ریشه های خشکیده روحمو سبز میکرد. جووونه هاشو احساس میکردم. روحم داشت از کرختی در میومد.و همین حسابی داشت میترسوندم. این کرختی رو دوست داشتم. هر بدی ای که داشت نمیزاشت حداقل درد رو احساس کنم.
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مردها شجاع ترند...
در جنگ ...
در عرق ریختن زیر افتاب...
در تاریکی شب...
اما توی عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند. ...
وقتی دو طرف عاشق میشوند... مردها رو به رویت مینشینند... میخندند... قربان صدقه ات میروند... و بعد وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها... دلشوره میگیرند از نداشتن ها... و بعد میترسند و پا پس میکشند.
زن ها نه... رو به رويت مینشینند... میخندند...خودشان را لوس میکنند... قربان صدقه ات میروند... و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها...دلشوره میگیرند از نداشتن ها...اما باز میخندند و قربان صدقه میروند ...
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند...
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
عشق مال عاقل های ترسو نیست...
عاشق بودن "مرد" میخواهد...
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند...
پابه پاى زن ها...
#محيا_زند
@aevien
در جنگ ...
در عرق ریختن زیر افتاب...
در تاریکی شب...
اما توی عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند. ...
وقتی دو طرف عاشق میشوند... مردها رو به رویت مینشینند... میخندند... قربان صدقه ات میروند... و بعد وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها... دلشوره میگیرند از نداشتن ها... و بعد میترسند و پا پس میکشند.
زن ها نه... رو به رويت مینشینند... میخندند...خودشان را لوس میکنند... قربان صدقه ات میروند... و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها...دلشوره میگیرند از نداشتن ها...اما باز میخندند و قربان صدقه میروند ...
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند...
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
عشق مال عاقل های ترسو نیست...
عاشق بودن "مرد" میخواهد...
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند...
پابه پاى زن ها...
#محيا_زند
@aevien