.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
فردا چند شنبه است؟ چندتا چند کلاس داره؟ باهمون استاد بیخوده است نه؟ نکنه باز تحقیقشو یادش بره انجام بده...!
پس فردا هم دورهمی دوستانه شه! اون دوست جنس مخالف لعنتیش هم که قشنگ میخنده هست؟ اصلا بد من رابطشون در حد یه دوست معمولی موند یا جدی تر شد؟
آخ ایکاش میشد یادش بندازم واکس کفشاشو...همیشه یادش میره و خاکی میره سر قرار هاش!
عینک دودیش...حتما باز نداده دستشو درست کنن و فردا باز زیر نور افتاب میخواد سردرد بگیره و کسی نباشه سرشو ماساژ بده!
شارژر گوشیشو باز یادش نره ببره؟ هنذفری هاش رو هم... میدونم که بی صدای خواننده مورد علاقش یه قدم هم نمیتونه راه بره!
اصلا مگه تو نرفتی؟ پس من چرا هنوز انقدر دلشورتو دارم لعنتی؟ پس این همه ذره ذره بودنت لا به لای نفس هام چکار میکنه؟ د حرف بزن...مگه نرفتی؟ پس این همه تو ذهنم چه غلطی میکنی ؟
چرا آرومم نمیزاری؟
اصلا یا بیا سر جای لعنتیت جلوی چشمام بشین و یا کل وجودتو از تو زندگیم ببر! من دیگ طاقت این همه کم بودن و دلشوره بودنتو ندارم...به منم حق زندگی بده...بسمه!
#محیا_زند
@aevien
پس فردا هم دورهمی دوستانه شه! اون دوست جنس مخالف لعنتیش هم که قشنگ میخنده هست؟ اصلا بد من رابطشون در حد یه دوست معمولی موند یا جدی تر شد؟
آخ ایکاش میشد یادش بندازم واکس کفشاشو...همیشه یادش میره و خاکی میره سر قرار هاش!
عینک دودیش...حتما باز نداده دستشو درست کنن و فردا باز زیر نور افتاب میخواد سردرد بگیره و کسی نباشه سرشو ماساژ بده!
شارژر گوشیشو باز یادش نره ببره؟ هنذفری هاش رو هم... میدونم که بی صدای خواننده مورد علاقش یه قدم هم نمیتونه راه بره!
اصلا مگه تو نرفتی؟ پس من چرا هنوز انقدر دلشورتو دارم لعنتی؟ پس این همه ذره ذره بودنت لا به لای نفس هام چکار میکنه؟ د حرف بزن...مگه نرفتی؟ پس این همه تو ذهنم چه غلطی میکنی ؟
چرا آرومم نمیزاری؟
اصلا یا بیا سر جای لعنتیت جلوی چشمام بشین و یا کل وجودتو از تو زندگیم ببر! من دیگ طاقت این همه کم بودن و دلشوره بودنتو ندارم...به منم حق زندگی بده...بسمه!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
رو تختش دراز کشیده بود و از پنجره خیره بود به ابرهای گرفته ای که عجیب حال و هوای دلش شبیه شون بود. چیک چیک...بارون شروع شده بود. هنذفری هاش رو دراورد. دیگه نیازی بهشون نبود. زیباترین اهنگ جهان داشت نواخته میشد. از جاش پاشد و بدون چتر رفت تو حیاط. سرشو گرفت بالا. گذاشت بارون به جاش رو صورتش اشک بریزه. دلش دردودل میخواست. نه با آدم هایی که هیچکدوم درک کردن رو بلد نبودن. دلش دردودل با بارون رو میخواست که مثل بقیه امید واهی نده و بگه:اشکال نداره. قوی باش. میگذره. دلش میخواست بارون تو سکوت فقط بهش گوش بده و پا به پاش اشک بریزه!
+بارون... میشه با دنیا صحبت کنی؟ شاید حرف های تورو گوش کنه. خیلی وقته که به ما ادما گوش نمیده. میشه ازش بپرسی چرا انقدر بی رحم شده؟ قبل ترها حداقل بزرگتر و کوچیکتر رو میفهمید. به ادم بزرگ ها زور میگفت. با کوچیکتر ها یکم مدارا میکرد. اما الان براش فرقی نداره. خشک و تر رو باهم داره میسوزونه. میشه بهش بگی من هنوز سنی ندارم واسه این همه درد؟
و بارون فقط تو سکوت اشک میریخت... بیشتر از همیشه!
#محیا_زند
@aevien
+بارون... میشه با دنیا صحبت کنی؟ شاید حرف های تورو گوش کنه. خیلی وقته که به ما ادما گوش نمیده. میشه ازش بپرسی چرا انقدر بی رحم شده؟ قبل ترها حداقل بزرگتر و کوچیکتر رو میفهمید. به ادم بزرگ ها زور میگفت. با کوچیکتر ها یکم مدارا میکرد. اما الان براش فرقی نداره. خشک و تر رو باهم داره میسوزونه. میشه بهش بگی من هنوز سنی ندارم واسه این همه درد؟
و بارون فقط تو سکوت اشک میریخت... بیشتر از همیشه!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پاهايم يک جورى معلق است توى هوا...نشسته ام لبه ى پشت بام خانه ى عمه سودى،طبقه ى نهم...
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!
+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!
_جراح خوب سراغ دارم...
+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!
خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!
مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....
#مريم_خسروى
@aevien
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!
+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!
_جراح خوب سراغ دارم...
+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!
خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!
مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....
#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_چقدر آدما باید درد بکشن تا قوی شن آخه?!
+زياد فک کنم...
درد نکشيم اين زندگى ب درد نمى خوره!ى جورايى کسل کننده مى شه احتمالن!
_عاره کسل کننده هم میشه…اما نه اینکه همشون باهم فشار بیارن روت...
+ خعلى مهمه در حال حاضر؟
مى دونى منظورم چيه؟
ينى ى جورى ک اگه بش فک نکنى احساس خلأ مى کنى؟
اينطوريه؟
آخه گاهى وقتا آدما ارزش پررنگ شدن تو زندگيتو ندارن...ينى دارنا!تو يه بازه ى زمانى محدود...بعد از اون ى کم دقت ک مى کنى مى بينى،نه...بدون اونم مى تونم...ينى جورى نيس ک نبودنش نصفه نيمم کنه...ماها عادت داريم ماژيک فسفرى بگيريم دستمون و هى بکشيم رو بعضيا....
هى...
هى...
هى....
بعد ک برمى گرديم مرور کنيم مى بينيم اصن مهم نبودن، ولى ما خط کشيديم...نمى شه ردشونو پاک کرد،ولى دفه ى بعد ک ورق مى زنى،ديگه نمى خونيشون....
و همين کلى مى ارزه....
#پى_ام_نوشت...
@aevien
+زياد فک کنم...
درد نکشيم اين زندگى ب درد نمى خوره!ى جورايى کسل کننده مى شه احتمالن!
_عاره کسل کننده هم میشه…اما نه اینکه همشون باهم فشار بیارن روت...
+ خعلى مهمه در حال حاضر؟
مى دونى منظورم چيه؟
ينى ى جورى ک اگه بش فک نکنى احساس خلأ مى کنى؟
اينطوريه؟
آخه گاهى وقتا آدما ارزش پررنگ شدن تو زندگيتو ندارن...ينى دارنا!تو يه بازه ى زمانى محدود...بعد از اون ى کم دقت ک مى کنى مى بينى،نه...بدون اونم مى تونم...ينى جورى نيس ک نبودنش نصفه نيمم کنه...ماها عادت داريم ماژيک فسفرى بگيريم دستمون و هى بکشيم رو بعضيا....
هى...
هى...
هى....
بعد ک برمى گرديم مرور کنيم مى بينيم اصن مهم نبودن، ولى ما خط کشيديم...نمى شه ردشونو پاک کرد،ولى دفه ى بعد ک ورق مى زنى،ديگه نمى خونيشون....
و همين کلى مى ارزه....
#پى_ام_نوشت...
@aevien
"+او"
فرداش بعد از کار یه راست رفتم کافه پیش سبز فرفری.
به پیشخوان تکیه داده بود و از پنجره بارون بیرون رو نگاه میکرد. حواسش اصلا نبود. رفتم جلوش ایستادم و یه سلام اروم دادم. از دیدنم حسابی تعجب کرد.باز نشستیم سر همون جای قبلی و باز همون سفارش قبلی.
از داخل کیفم چکی که قبلا آماده کرده بودم رو بیرون اوردم و گذاشتم جلوش.
+دیروز یادم رفته بود بهت بدمش.
_ من میگم این دختره سرتق همینجوری پا نمیشه بیاد اینجا. میموند حالا پیشت.
مرد با معرفت درد کشیده. سه صفتی بود که میشد بهش داد.
دوستش صداش زد.الان میامی گفت و رفت پیش دوستش. بی حوصله منتظر اومدنش بودم که نگاهم افتاد به کتاب شعر روی میز. برش داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز کردم.شعر جزو معدود چیزهایی بود که تو این دوسال نتونسته بودم بزارمش کنار. غرق واژه ها بودم که نشست سر میز.
_میبینم که اهل شعر هم هستی.
+من یه زمانی تموم زندگیم شعر بود. هنوز هم هست تا حدودی.
_ به یه مهندس برق بی احساس دانشگاه امیر کبیر رفته نمیخوره.
+من رشته ام رو بخاطر علاقه بهش نخوندم... بخاطر علاقه به آدمی که این رشته رو میخوند رفتم سراغش. و اینکه من الان بی احساسم... تو از من قبلی چی میدونی؟ این منی که الان میبینی یه ذره هم شبیه خود واقعیم نیست.
_ میدونم... حس میکنم توی اون ته ته های قلبت دختری هست که خیلی بهتر از کسیه که رو به روم نشسته.
+ اون دختری که میگی خیلی ضعیف و احساساتی بود. زیاد بازیش دادن. اما این کسی که رو به روت نشسته خودش استاد بازیگریه!
_و بخاطر همینه که میگم اون دختر بهتره.
هیچی نگفتم.هیچی نگفت. کتاب شعر رو از توی دست هام کشید بیرون و شروع کرد به خوندن یکی از شعرهای فروغ. این مرد با همین کارهای ساده اش عجیب داشت به دل یخ زده من میشست!
غرق تن صداش و شعر خوندناش بودم که متوجه ساعت شدم. کی یک ساعت گذشته بود؟! کافه داشت کم کم شلوغ میشد و من از شلوغی بیزار بودم. کیفمو برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که گفت:
_تو با شلوغی و آدم ها مشکلی داری؟
+چطور؟
_تو این سه روز دقیقا همین موقعه ها که کافه شلوغ میشه خداحافظی کردی و رفتی.
درک کردنم رو چقدر خوب بلد بود.
+ اره...مشکل دارم با ادما!
از جاش پاشد و باهام اومد بیرون. بارون همچنان ادامه داشت.
_زنگ بزنم آژانس یا دربست میگیری؟!
+هیچکدوم... میخوام قدم بزنم.
_چتر داری مگه؟
+نه... زیر بارون خیس شدنو دوست دارم.
_پس بریم.
+بریم؟ مگه تو هم قراره بیای
_منم زیر بارون خیس شدن رو دوست دارم. حالا که هم پاش هست.. بسم الله... بریم دوتایی خیس بشیم.
این همه حس خوب رو این سبزفرفری درد کشیده چطور بلد بود بریزه تو وجودم؟!
تا یه جایی از مسیرم باهام اومد. پیاده و مثل خودم خیس شده.
_دیگه اینجا فکر کنم باید از هم خداحافظی کنیم.
+برای همیشه؟
_اون دیگه بستگی به تو داره.
+پس خداحافظ... تا کی اش رو نمیدونم.
_خداحافظ
چند قدم که ازش دور شدم صدام کرد:
_سرتق؟
+بله؟
_به اون دختر تو قلبت اجازه برگشتن به زندگی رو بده. میدونم که لیاقت شو داره.
و رفته بود. خدایا... این مرد درد کشیده عجیب داشت به دل یخ زدم میشست.
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
فرداش بعد از کار یه راست رفتم کافه پیش سبز فرفری.
به پیشخوان تکیه داده بود و از پنجره بارون بیرون رو نگاه میکرد. حواسش اصلا نبود. رفتم جلوش ایستادم و یه سلام اروم دادم. از دیدنم حسابی تعجب کرد.باز نشستیم سر همون جای قبلی و باز همون سفارش قبلی.
از داخل کیفم چکی که قبلا آماده کرده بودم رو بیرون اوردم و گذاشتم جلوش.
+دیروز یادم رفته بود بهت بدمش.
_ من میگم این دختره سرتق همینجوری پا نمیشه بیاد اینجا. میموند حالا پیشت.
مرد با معرفت درد کشیده. سه صفتی بود که میشد بهش داد.
دوستش صداش زد.الان میامی گفت و رفت پیش دوستش. بی حوصله منتظر اومدنش بودم که نگاهم افتاد به کتاب شعر روی میز. برش داشتم و اتفاقی یه صفحه رو باز کردم.شعر جزو معدود چیزهایی بود که تو این دوسال نتونسته بودم بزارمش کنار. غرق واژه ها بودم که نشست سر میز.
_میبینم که اهل شعر هم هستی.
+من یه زمانی تموم زندگیم شعر بود. هنوز هم هست تا حدودی.
_ به یه مهندس برق بی احساس دانشگاه امیر کبیر رفته نمیخوره.
+من رشته ام رو بخاطر علاقه بهش نخوندم... بخاطر علاقه به آدمی که این رشته رو میخوند رفتم سراغش. و اینکه من الان بی احساسم... تو از من قبلی چی میدونی؟ این منی که الان میبینی یه ذره هم شبیه خود واقعیم نیست.
_ میدونم... حس میکنم توی اون ته ته های قلبت دختری هست که خیلی بهتر از کسیه که رو به روم نشسته.
+ اون دختری که میگی خیلی ضعیف و احساساتی بود. زیاد بازیش دادن. اما این کسی که رو به روت نشسته خودش استاد بازیگریه!
_و بخاطر همینه که میگم اون دختر بهتره.
هیچی نگفتم.هیچی نگفت. کتاب شعر رو از توی دست هام کشید بیرون و شروع کرد به خوندن یکی از شعرهای فروغ. این مرد با همین کارهای ساده اش عجیب داشت به دل یخ زده من میشست!
غرق تن صداش و شعر خوندناش بودم که متوجه ساعت شدم. کی یک ساعت گذشته بود؟! کافه داشت کم کم شلوغ میشد و من از شلوغی بیزار بودم. کیفمو برداشتم و خواستم خداحافظی کنم که گفت:
_تو با شلوغی و آدم ها مشکلی داری؟
+چطور؟
_تو این سه روز دقیقا همین موقعه ها که کافه شلوغ میشه خداحافظی کردی و رفتی.
درک کردنم رو چقدر خوب بلد بود.
+ اره...مشکل دارم با ادما!
از جاش پاشد و باهام اومد بیرون. بارون همچنان ادامه داشت.
_زنگ بزنم آژانس یا دربست میگیری؟!
+هیچکدوم... میخوام قدم بزنم.
_چتر داری مگه؟
+نه... زیر بارون خیس شدنو دوست دارم.
_پس بریم.
+بریم؟ مگه تو هم قراره بیای
_منم زیر بارون خیس شدن رو دوست دارم. حالا که هم پاش هست.. بسم الله... بریم دوتایی خیس بشیم.
این همه حس خوب رو این سبزفرفری درد کشیده چطور بلد بود بریزه تو وجودم؟!
تا یه جایی از مسیرم باهام اومد. پیاده و مثل خودم خیس شده.
_دیگه اینجا فکر کنم باید از هم خداحافظی کنیم.
+برای همیشه؟
_اون دیگه بستگی به تو داره.
+پس خداحافظ... تا کی اش رو نمیدونم.
_خداحافظ
چند قدم که ازش دور شدم صدام کرد:
_سرتق؟
+بله؟
_به اون دختر تو قلبت اجازه برگشتن به زندگی رو بده. میدونم که لیاقت شو داره.
و رفته بود. خدایا... این مرد درد کشیده عجیب داشت به دل یخ زدم میشست.
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Audio
#گوش_کنين_پيشنهادميشه 😑❤️🎼
I know that I love u...
But let me just say...
I don't wanna love u,
In no kind of way....😕💔
I know that I love u...
But let me just say...
I don't wanna love u,
In no kind of way....😕💔