Forwarded from Deleted Account
Enghelabe Ziba
Mohammadreza Alimardani
دل بی دل بی صدا تو مقتلش جون میکنه
روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه
این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه
@aevien 🌱
كُلى خفنه:)
روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه
این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه
@aevien 🌱
كُلى خفنه:)
تقریبا از همان روزهایی که رفتی
دیگر سبز نبود
درست حوالی دل کندنت
دیگر کسی اُردی را
بهشت صدا نمیکرد ...
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
دیگر سبز نبود
درست حوالی دل کندنت
دیگر کسی اُردی را
بهشت صدا نمیکرد ...
#مریم_قهرمانلو
@aevien 🌱
حس می کنم کنار تو از خود فراترم!
درگیر چشـــــم های تو باشم رهاترم!
حالم بد است، با تو فقط خوب میشوم!
خیلــــی از آن چه فکر کنی مبتلاترم...!!!
#اصغر_معاذی
@aevien 🌱
درگیر چشـــــم های تو باشم رهاترم!
حالم بد است، با تو فقط خوب میشوم!
خیلــــی از آن چه فکر کنی مبتلاترم...!!!
#اصغر_معاذی
@aevien 🌱
@aevien
ميگم دلبر
لعنت به آدماىِ نصف و نيمه!
که توبایقین چمدون دلتو ورمیداری اسبآب كشى ميكنى به خونه دلشون!
ولی یه شب که رعدوبرق هست امآ بارون نیست و از سرما دارى يخ ميزنى بى هوآ جوابت ميكنن و اسباب اثاثيه دلتو ميريزن تو كوچه تنهايى...
دلبر نه كه بآورت نداشته بآشم...نه!
ولى از دفعه قبل كه ساكِ دلمو بى هوا ريختن تو كوچه تنهايى ترس ريشه كرده تو دلم!
دلبر...
ريشه دآدى تو دلم امآ كنارِ ترسِ تنهآيى!
#محیا_زند
@aevien 🌱
ميگم دلبر
لعنت به آدماىِ نصف و نيمه!
که توبایقین چمدون دلتو ورمیداری اسبآب كشى ميكنى به خونه دلشون!
ولی یه شب که رعدوبرق هست امآ بارون نیست و از سرما دارى يخ ميزنى بى هوآ جوابت ميكنن و اسباب اثاثيه دلتو ميريزن تو كوچه تنهايى...
دلبر نه كه بآورت نداشته بآشم...نه!
ولى از دفعه قبل كه ساكِ دلمو بى هوا ريختن تو كوچه تنهايى ترس ريشه كرده تو دلم!
دلبر...
ريشه دآدى تو دلم امآ كنارِ ترسِ تنهآيى!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Deleted Account
To Ro Doost Daram
Mazyar Fallahi
تورو دوست دارم ، مثله حسه دوباره ی تولدت
تورو دوست دارم ، وقتی میگذری همیشه از خودت
تو رو دوست دارم مثله ، خوابه خوبه بچگی
بغلت میگیرمو...
میمیرم به سادگی!
@aevien 🌱
تورو دوست دارم ، وقتی میگذری همیشه از خودت
تو رو دوست دارم مثله ، خوابه خوبه بچگی
بغلت میگیرمو...
میمیرم به سادگی!
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜
@aevien
ميگم دلبر
زن ها
به بلندی موهاشون
بلندی ناخون های سوهان خورده شون
به لباس هاشون
به زیبابودن و رنگارنگی رُژ هاشون
به معشوقه شون
دلبسته ان.
زنجیر وار و متصل.
وقتی معشوقه شون بگه دیگه دوستم نداشته باش
همزمان از اون زن خواسته
موهاش رو کوتاه کنه
ناخون هاش رو از ته بگیره
لباس هاش رو ته کمد قایم کنه
دیگه زیبا نباشه
دلبر نكنه يكارى كنى بشم زشت ترين زنِ جهآن!
دلبر بگو...بگو هنوزم زيباترين زنى هستم كه ميشناسى!
#محیا_زند
@aevien 🌱
ميگم دلبر
زن ها
به بلندی موهاشون
بلندی ناخون های سوهان خورده شون
به لباس هاشون
به زیبابودن و رنگارنگی رُژ هاشون
به معشوقه شون
دلبسته ان.
زنجیر وار و متصل.
وقتی معشوقه شون بگه دیگه دوستم نداشته باش
همزمان از اون زن خواسته
موهاش رو کوتاه کنه
ناخون هاش رو از ته بگیره
لباس هاش رو ته کمد قایم کنه
دیگه زیبا نباشه
دلبر نكنه يكارى كنى بشم زشت ترين زنِ جهآن!
دلبر بگو...بگو هنوزم زيباترين زنى هستم كه ميشناسى!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Deleted Account
To Be Harfe Man Gosh Kon
Amir Tataloo
Forwarded from Deleted Account
Yeki Behsh Zang Bezane
Amir Tataloo
Forwarded from Deleted Account
Hese Mosbat
Ahmad Safaei
تو باعث خنده رو لبامی هر لحظه تو حالو هوامی
همیشه هر جا کنارمی تو پای ثابته خاطره هامی
همیشه فکرت تو سرم یه حسه مثبت دورو برم
با تو اونقد شادم که بی تو دنباله دردسرم
@aevien 😌💜
همیشه هر جا کنارمی تو پای ثابته خاطره هامی
همیشه فکرت تو سرم یه حسه مثبت دورو برم
با تو اونقد شادم که بی تو دنباله دردسرم
@aevien 😌💜
Forwarded from Deleted Account
Denorecords - Like A Bomba ft. Mc Xhedo & Tony T
خفن ترين آهنگ هنديه دنيآست😍💜
@aevien
@aevien
@aevien🌱
میگن پایان جمله نقطست.چرا جمله های زندگی من هیچ کدوم نقطه نداره؟
یه عالمه کلمه ست وسط ذهنم هاج واج واستادن زل زدن به زندگیم هی ازم میپرسن:
"چی شد؟ این کلمه مال کدوم موقع بود؟ این فعلِ اول داستانه یا وسطش یا آخرش؟"
این عشق که تو میگی اولش بود یا آخرش؟
میگم این "عشق" و "قرمز" و "برف" و "یلدا"و"ولیعصر" بیاین یه دقه...شما مال اون موقعی بودین که فهمیدم بهش قرمز میاد.میپرسی کی فهمیدم؟شاید اون موقع که زل زدم به ویترین مغازه و دیدم جای مانکن دارم قیافشو میبینم لابه لای تارو پود قرمز.نپیچیدمش تو کادو یا مث این عاشق معشوقا ببرمش وسط یه کافه ی تاریک و تقدیمش کنم.
واستادم اخرین هفته ی آذر که شد یلدا...اولین برف زمستون که بارید روی تن لخت درختای ولیعصر...وقتی گردنشو خم کرد و از زور سرما و دستاشو "ها"کرد؛ دستمو گذاشتم زیر چونش سرشو اوردم بالا، چشماش که زل زد به چشمام شالگردن و پیچیدم دور گردنش.
میگم این "خداحافظی" و "بوسیدن" و "اسمم" بیان کنار هم...اینا مال اون قسمتِ رفتنشه.
روشو برگردوند که بره واستادم که راه رفتتشو ببینم.قدم هاشو...با یه لبخند ذوق زده که دل کندم از قدم هاش و سرمو پایین انداختم بلند اسممو صدا زد.سرمو اوردم بالا دیدم شالگردن بوسید و برام دست تکون داد.
میگم میفهمم یه عالمه "نمیدونم"مونده فاسد شده تو ذهنم.
این مال دوران نبودشه.وقتی که نبود که زل بزنم به ترکیب قرمز و سیاهِ چشماش.هی از خودم میپرسیدم چرا رفت؟چی شد رفت؟ اصلا کی رفت که نفهمیدم؟ چرا من هیچی یادم نیست؟ چرا ندارمش؟
ولی جواب همشون نمیدونم بود.نشستم تو قطار ذهنم سرمو چسبوندم به شیشه ش...دوباره مرور کردم.
هیچی نبود.یه بیابون خالی و سخت و تلخ.
آخرین ایستگاه یه چنتا کلمه مونده بود.
قدم زدم کنارِش. دوباره همون"قرمز"مونده بود با " اسمم"...یه پوزخندی زدم.راست میگفت طفلی...این مال ایستگاه آخره.وختی داشتم از زور دل تنگی و نمیدونم لا به لای درختای ولیعصر قدم میزدم.وقتی دوباره یکی اسممو با همون ظرافت قدیمی و کهنه صدا زد و سرمو بالا اوردم.دیدم خودشه و همون شالگردن قرمزش دورگردنش.
همه ی ذهنم که سوال شد مهلت نداد بهم.دستاش دراز شد و یه پسر بچه پرید بغلش.
از این جا به بعدشو بیخیال...میخوام برم
بشینم تو همون ایستگاه آخر...زل بزنم به همون "نمیدونم" های همیشگیم.
اقلا بهتر از "عذاب"و "رفتن " و "درده".
میگن پایان همه ی جمله ها نقطست...ولی من عادت کردم به این همه سه نقطه ی آواره ی تو ذهنم...
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien 🌱
میگن پایان جمله نقطست.چرا جمله های زندگی من هیچ کدوم نقطه نداره؟
یه عالمه کلمه ست وسط ذهنم هاج واج واستادن زل زدن به زندگیم هی ازم میپرسن:
"چی شد؟ این کلمه مال کدوم موقع بود؟ این فعلِ اول داستانه یا وسطش یا آخرش؟"
این عشق که تو میگی اولش بود یا آخرش؟
میگم این "عشق" و "قرمز" و "برف" و "یلدا"و"ولیعصر" بیاین یه دقه...شما مال اون موقعی بودین که فهمیدم بهش قرمز میاد.میپرسی کی فهمیدم؟شاید اون موقع که زل زدم به ویترین مغازه و دیدم جای مانکن دارم قیافشو میبینم لابه لای تارو پود قرمز.نپیچیدمش تو کادو یا مث این عاشق معشوقا ببرمش وسط یه کافه ی تاریک و تقدیمش کنم.
واستادم اخرین هفته ی آذر که شد یلدا...اولین برف زمستون که بارید روی تن لخت درختای ولیعصر...وقتی گردنشو خم کرد و از زور سرما و دستاشو "ها"کرد؛ دستمو گذاشتم زیر چونش سرشو اوردم بالا، چشماش که زل زد به چشمام شالگردن و پیچیدم دور گردنش.
میگم این "خداحافظی" و "بوسیدن" و "اسمم" بیان کنار هم...اینا مال اون قسمتِ رفتنشه.
روشو برگردوند که بره واستادم که راه رفتتشو ببینم.قدم هاشو...با یه لبخند ذوق زده که دل کندم از قدم هاش و سرمو پایین انداختم بلند اسممو صدا زد.سرمو اوردم بالا دیدم شالگردن بوسید و برام دست تکون داد.
میگم میفهمم یه عالمه "نمیدونم"مونده فاسد شده تو ذهنم.
این مال دوران نبودشه.وقتی که نبود که زل بزنم به ترکیب قرمز و سیاهِ چشماش.هی از خودم میپرسیدم چرا رفت؟چی شد رفت؟ اصلا کی رفت که نفهمیدم؟ چرا من هیچی یادم نیست؟ چرا ندارمش؟
ولی جواب همشون نمیدونم بود.نشستم تو قطار ذهنم سرمو چسبوندم به شیشه ش...دوباره مرور کردم.
هیچی نبود.یه بیابون خالی و سخت و تلخ.
آخرین ایستگاه یه چنتا کلمه مونده بود.
قدم زدم کنارِش. دوباره همون"قرمز"مونده بود با " اسمم"...یه پوزخندی زدم.راست میگفت طفلی...این مال ایستگاه آخره.وختی داشتم از زور دل تنگی و نمیدونم لا به لای درختای ولیعصر قدم میزدم.وقتی دوباره یکی اسممو با همون ظرافت قدیمی و کهنه صدا زد و سرمو بالا اوردم.دیدم خودشه و همون شالگردن قرمزش دورگردنش.
همه ی ذهنم که سوال شد مهلت نداد بهم.دستاش دراز شد و یه پسر بچه پرید بغلش.
از این جا به بعدشو بیخیال...میخوام برم
بشینم تو همون ایستگاه آخر...زل بزنم به همون "نمیدونم" های همیشگیم.
اقلا بهتر از "عذاب"و "رفتن " و "درده".
میگن پایان همه ی جمله ها نقطست...ولی من عادت کردم به این همه سه نقطه ی آواره ی تو ذهنم...
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien 🌱
Forwarded from Deleted Account
Roo Abra (Ft Mili & Mo)
PooBon
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
یه لیوان چایی دارچين کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟
#محیا_زند
@aevien
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟
#محیا_زند
@aevien