.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از این کلیشه ای های هر روزه خودتون رو خلاص کنید. از این واژه های کذایی بی روح. از این عزیزم،نفسم،عشقم گفتن های بی منظور که حواله هرکس میکنیم. برای آدم های خاص و صمیمی زندگیتون لقب های خاص بزارید. خاص سلام بدین. خاص شب بخیر بگید. تو این همه روزمرگی تکراری یه جایی واسه فرار پیدا کنید. حتی شده تو دل واژه ها. واژه های روح دار تو دل آدم ها معجزه میکنند.

#محیا_زند
@aevien
یخ میزنی
و
پیرهنی تن نمی کنی 
دیگر
چراغ رابطه روشن نمیکنی

#احسان_افشاری 💜


@aevien
شعرانه امشب :) 💜

@aevien
"+او"


و بعد هردو تو سکوت فقط چایی مونو خورده بودیم! جفتمون غرق فکر بودیم! دست از خیره شدن به فنجون خاليش کشید و سرشو اورد بالا. دستشو گذاشت زیر چونه اش. اخماشو کرد تو هم و متفکرانه چشم چرخوند رو اجزای صورتم!
_ چرا من دار و ندار زندگیمو به تو گفتم؟! منی که خیلی تودارم؟!
منم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و همونطوری متفکرانه نگاهش کردم.
+به همون دلیل بی دلیلی که من درمورد زندگیم بهت گفتم. منی که دوساله روزه سکوت گرفتم.
_پس دوتا غد دیوونه خوردیم به تور هم.به افتخار این اشنایی دوتا لیوان چایی دیگه میریم بالا.
لبخند زد.لبخند زدم. این همه حس خوب از کجا داشت میومد؟! این همه حس درک شدن بلاخره بعد دوسال.
بعد همون دو فنجون چای افتخاری ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه.
اخرای شب بود و داشتم جلوی اينه موهامو شونه میزدم که مامان اومد تو اتاق. نشست رو تخت و به یه نقطه خیره شد و با دستاش بازی کرد و همه این ها نشونه این بود که اومده باهام راجب مسئله مهمی صحبت کنه.
_چه خبر دخترم؟
+مامان... میدونی که هیچوقت از مقدمه چینی خوشم نیومد. لطفا برو سر اصل مطلب.
_خیلی خب... خواستگار جدید پیدا شده برات.
+خب... مسئله جدیدی نیست... جواب من رو خودتون میدونید!
_این یکی فرق داره...نمیپرسی کی؟
+کی؟
_پسر آقای فخاری...پویا!
تعجب کردم! تک پسر یه تاجر موفق که خیلی به خودش مطمئن بود!
+هه... و چی باعث شده همچین افتخاری نصیب ام بشه؟
_خودمم نمیدونم واعلا از چی تو بداخلاق و بی احساس خوشش اومده!
من میدونستم! تو این دوسال خوب فهمیده بودم! ما ادم ها خوبی هارو نمیبینیم و به طرز جالبی جذب آدم هایی میشیم که شکستن و بی اعتنایی کردن رو خوب بلدن.. آدمایی که بازی کردن با آدم های دیگه براشون سرگرمیه ! و من تو این دوسال بی احساسی بازیگر خیلی خوبی شده بودم!
+به هرحال جواب من تغیری نمیکنه! اینم یکی مثل همه!
_تا کی؟ تا کی میخوای خودتو تو قفسی که ساختی حبس کنی؟ تا کی میخوای احساس رو تو خودت بکشی؟ اون پسره ازدواج کرد رفت پی زندگیش...آخه چرا نمیزاری یکی بیاد تو زندگیت؟
دوباره شروع شده بود... این بحث های همیشگی من و مامان بعد از یه خواستگار جدید بود! و من هیچوقت نتونسته بودم بهش بفهمونم که مادر من مشکل دخترت اینه که هیچ مردی نمیتونه دلش رو گرم کنه! نه با قیافه خوب نه با موقعيت اجتماعی خوب. نمیتونستم بهش بفهمونم که دردم...ترسم... وحشتم از اینه که بعد از این ازدواج های اجباری تو اغوش مردی که بهش میگم همسر فکر مرد دیگه ای باشم! خوشبختی فقط به ماشین و خونه خوب داشتن و خوب خوردن و پوشیدن نیست! مهم آرامشه که هیچ مردی تو این دوسال حتی یه ذره هم نتونسته بود بهم بدش!بحث مون مثل همیشه بی نتیجه موند و مامان دلخور از اتاق رفت بیرون. باز اون مار چمبره زده تو گلوم داشت اذیتم میکرد. تو اوج درگیری با خودم بودم که یادم افتاد
خسارت رو پرداخت نکردم. پس امروز دقیقا من واسه چی رفته بودم کافه؟ به خودم بد و بیراهی گفتم و وسط های بد و بیراه گفتنم به طرز عجیبی خوشحال شدم که باز قراره برم به همون کافه! پیش همون مرد درد کشیده ای که داشت روزمرگی هامو بهم میریخت!

#محیا_زند
#پارت_هفدهم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
فردا چند شنبه است؟ چندتا چند کلاس داره؟ باهمون استاد بیخوده است نه؟ نکنه باز تحقیقشو یادش بره انجام بده...!

پس فردا هم دورهمی دوستانه شه! اون دوست جنس مخالف لعنتیش هم که قشنگ میخنده هست؟ اصلا بد من رابطشون در حد یه دوست معمولی موند یا جدی تر شد؟
آخ ایکاش میشد یادش بندازم واکس کفشاشو...همیشه یادش میره و خاکی میره سر قرار هاش!

عینک دودیش...حتما باز نداده دستشو درست کنن و فردا باز زیر نور افتاب میخواد سردرد بگیره و کسی نباشه سرشو ماساژ بده!

شارژر گوشیشو باز یادش نره ببره؟ هنذفری هاش رو هم... میدونم که بی صدای خواننده مورد علاقش یه قدم هم نمیتونه راه بره!





اصلا مگه تو نرفتی؟ پس من چرا هنوز انقدر دلشورتو دارم لعنتی؟ پس این همه ذره ذره بودنت لا به لای نفس هام چکار میکنه؟ د حرف بزن...مگه نرفتی؟ پس این همه تو ذهنم چه غلطی میکنی ؟
چرا آرومم نمیزاری؟
اصلا یا بیا سر جای لعنتیت جلوی چشمام بشین و یا کل وجودتو از تو زندگیم ببر! من دیگ طاقت این همه کم بودن و دلشوره بودنتو ندارم...به منم حق زندگی بده...بسمه!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
رو تختش دراز کشیده بود و از پنجره خیره بود به ابرهای گرفته ای که عجیب حال و هوای دلش شبیه شون بود. چیک چیک...بارون شروع شده بود. هنذفری هاش رو دراورد. دیگه نیازی بهشون نبود. زیباترین اهنگ جهان داشت نواخته میشد. از جاش پاشد و بدون چتر رفت تو حیاط. سرشو گرفت بالا. گذاشت بارون به جاش رو صورتش اشک بریزه. دلش دردودل میخواست. نه با آدم هایی که هیچکدوم درک کردن رو بلد نبودن. دلش دردودل با بارون رو میخواست که مثل بقیه امید واهی نده و بگه:اشکال نداره. قوی باش. میگذره. دلش میخواست بارون تو سکوت فقط بهش گوش بده و پا به پاش اشک بریزه!
+بارون... میشه با دنیا صحبت کنی؟ شاید حرف های تورو گوش کنه. خیلی وقته که به ما ادما گوش نمیده. میشه ازش بپرسی چرا انقدر بی رحم شده؟ قبل ترها حداقل بزرگتر و کوچیکتر رو میفهمید. به ادم بزرگ ها زور میگفت. با کوچیکتر ها یکم مدارا میکرد. اما الان براش فرقی نداره. خشک و تر رو باهم داره میسوزونه. میشه بهش بگی من هنوز سنی ندارم واسه این همه درد؟
و بارون فقط تو سکوت اشک میریخت... بیشتر از همیشه!

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
این قطره های باران
که روی منِ بی تو شده میریزند
حکم
تیرباران اخرین سرباز لشگر را دارند
سربازی
نا امید
درمانده
بی سلاح

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
حواست هست
بارون که میبارید منم پا به پاش ميباریدم و تو میگفتی تا من هستم حق گریه نداری؟
حواست هست
داره بارون میاد
و تو
نیستی؟

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پاهايم يک جورى معلق است توى هوا...نشسته ام لبه ى پشت بام خانه ى عمه سودى،طبقه ى نهم...
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!

+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!

_جراح خوب سراغ دارم...

+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!

خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!

مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....

#مريم_خسروى
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_چقدر آدما باید درد بکشن تا قوی شن آخه?!

+زياد فک کنم...
درد نکشيم اين زندگى ب درد نمى خوره!ى جورايى کسل کننده مى شه احتمالن!

_عاره کسل کننده هم میشه…اما نه اینکه همشون باهم فشار بیارن روت...

+ خعلى مهمه در حال حاضر؟
مى دونى منظورم چيه؟
ينى ى جورى ک اگه بش فک نکنى احساس خلأ مى کنى؟
اينطوريه؟
آخه گاهى وقتا آدما ارزش پررنگ شدن تو زندگيتو ندارن...ينى دارنا!تو يه بازه ى زمانى محدود...بعد از اون ى کم دقت ک مى کنى مى بينى،نه...بدون اونم مى تونم...ينى جورى نيس ک نبودنش نصفه نيمم کنه...ماها عادت داريم ماژيک فسفرى بگيريم دستمون و هى بکشيم رو بعضيا....
هى...
هى...
هى....
بعد ک برمى گرديم مرور کنيم مى بينيم اصن مهم نبودن، ولى ما خط کشيديم...نمى شه ردشونو پاک کرد،ولى دفه ى بعد ک ورق مى زنى،ديگه نمى خونيشون....
و همين کلى مى ارزه....

#پى_ام_نوشت...
@aevien
گريه كن!
توی گريه می فهمی،

عشق بايد
به استخوان برسد..





#پویا_جمشیدی

@aevien