.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_خدا با این همه عادل بودنش چرا غم ها روتقسیم نکرده؟ بی حوصله یه مشت غم پاشیده تو زندگی یه نفر يه مشت شادی رو تو زندگی یه نفر دیگه!
+ما آدم ها یاد گرفتیم فقط بر اساس دیده ها و شنیده هامون که نمیدونیم چه واقعیتی پشتش هست قضاوت کنیم! تو فقط خنده ها و داشته های یه نفرو میبینی پس حق قضاوت شو نداری!
_خب همون داشته هایی که ما نداریم! مثلا خود تو... یکی یه دونه دختر یه خانواده مرفه با یه موقعیت اجتماعی عالی و چهره و دانشگاه خوب... هرچی بخوای برات فراهمه... چی کم داری تو زندگیت؟
+یه چیز خیلی بزرگ...اختیار! تا حالا فکر کردی همه این شرایطی که میگی چقدر انتظار بقیه رو ازت میبره بالا؟ اینکه یکی یه دونه دختر یه خانواده به قول تو مرفه باشی میدونی چقدر نگاه ها رو میاره رو تو؟ همه منتظر کوچیکترین اشتباه از طرف تو ان برای زمین زدنت! حق نداری اونطور که میخوای بپوشی... حق نداری همه کارایی رو که دوست داری انجام بدی...حق نداری آدمی رو که واقعا عاشقشی داشته باشی چون موقعیت اجتماعيش به تو نمیخوره... حتی حق جنگیدن هم نداری براشون چون بیشتر زمین میخوری! کم نداشته نیستن اینا!
همه ما آدم ها نداشته های مخصوص خودمون رو داریم! حتی آدم های به ظاهر خوشبخت!
مهم نداشته هامون نیست... مهم چطور استفاده کردن از داشته هامونه!
#محیا_زند
@aevien
+ما آدم ها یاد گرفتیم فقط بر اساس دیده ها و شنیده هامون که نمیدونیم چه واقعیتی پشتش هست قضاوت کنیم! تو فقط خنده ها و داشته های یه نفرو میبینی پس حق قضاوت شو نداری!
_خب همون داشته هایی که ما نداریم! مثلا خود تو... یکی یه دونه دختر یه خانواده مرفه با یه موقعیت اجتماعی عالی و چهره و دانشگاه خوب... هرچی بخوای برات فراهمه... چی کم داری تو زندگیت؟
+یه چیز خیلی بزرگ...اختیار! تا حالا فکر کردی همه این شرایطی که میگی چقدر انتظار بقیه رو ازت میبره بالا؟ اینکه یکی یه دونه دختر یه خانواده به قول تو مرفه باشی میدونی چقدر نگاه ها رو میاره رو تو؟ همه منتظر کوچیکترین اشتباه از طرف تو ان برای زمین زدنت! حق نداری اونطور که میخوای بپوشی... حق نداری همه کارایی رو که دوست داری انجام بدی...حق نداری آدمی رو که واقعا عاشقشی داشته باشی چون موقعیت اجتماعيش به تو نمیخوره... حتی حق جنگیدن هم نداری براشون چون بیشتر زمین میخوری! کم نداشته نیستن اینا!
همه ما آدم ها نداشته های مخصوص خودمون رو داریم! حتی آدم های به ظاهر خوشبخت!
مهم نداشته هامون نیست... مهم چطور استفاده کردن از داشته هامونه!
#محیا_زند
@aevien
"+او"
یکه خورد!
_میدونستم این بی روح بودن چشمات از یه جایی اب میخوره!
چیزی برای گفتن نداشتم! بحث محبوبم نبود اصلا...باید عوضش میکردم!
+این همه گرفتگی چشم های تو برای چیه امروز؟!
لبخندش جمع شد و به دستاش خیره شد!
_این زندگی لعنتی نمیزاره یه آب خوش از گلوم پایین بره!
+از گلوی هیچکس نمیزاره! خوشش مياد از دست گذاشتن رو گلوی آدم ها و خفه کردنشون!
_تورو چقدر خفه کرده؟
+نمیدونم
_نمیدونی؟!
+من دوساله هیچ حسی ندارم! مثل ادمی که بعد دندون پزشکی لب هاش سٍر و هرچی گازش میگیره هیچی حس نمیکنه روح منم سِر! دوساله نه چیزی ناراحتم میکنه نه خوشحالم!
_دکتر رفتی؟
+آره... قانونا بعد دوسال باید خوب میشدم! اما دکتر میگه تا خودت نخوای تموم نمیشه این پوچی و نا امیدی !
_چرا نمیخوای؟!
+اول اینکه چیزی یا کسی نیست که بخاطرش بخوام امید پیدا کنم! و اینکه اونقدرها هم بد نیست... یجورایی هم خوبه که هیچی ناراحتت نمیکنه! تنها چیزی که اذیت میکنم گریه نکردنه! بغض مثل یه مار چمبره زده تو گلوم! یه بغض دوساله!
_ حس میکنم روح منم داره زیر این همه فشار سِر میشه! منم دلم گریه میخواد... اما میدونی که... مرد گریه نمیکنه!
+من به این تفکر احمقانه اعتقادی ندارم! همه آدم ها حق گریه کردن رو دارن!
_من اگر گریه کنم.. بقیه فکر میکنن ضعیف شدم!همون بقیه ای که برام مهمن و بهم تکیه کردن!
من بی حس رو زياد داشت کنجکاو میکرد!
+ کسی تو زندگیته؟!
_بود..! شیرینی خورده دختر عموم بودم! از همون دختر عمو پسر عموها بودیم که عقدشون رو تو آسمونا بستن! از بچه گی دلبسته اش بودم!
باز دلم پیچ و تاب خورد! شبيه خودم بود! لعنت به این دلبسته گی های کودکی!
+خب...بعدش چیشد؟!
سبز چشماش پراز دردشد! دستش رو محکم کشید تو گره های موهاش و بعد رو چشماش! انگار که بخواد جلوی اشکاش رو بگیره!
_چند ساله بودم؟ 20 ساله... بابام فوت شد! تکیه گاه خونمون رفت! من موندم و یه مادر پیر و سه تا خواهر مجرد! تموم فشار زندگی اومد رو شونه هام! عموم که شرایط رو ديد نامزدیمون رو بهم زد! یه سال بعدش هم دختر عموم به یکی دیگه شوهر کرد! حالا من موندم و زندگی ای که هیچ عشقی توش نیست و مسئولیت یه خانواده!
لال شده بودم! نمیدونستم باید چی بگم! با اون همه بی حسی مطلق درد و ناراحتی رو بعد از دوسال احساس کردم! من فقط بخاطر یه شکست عشقی اینطور زمین خورده بودم و این مرد چشم سبز با این همه درد هنوز لبخند میزد و زندگی میکرد! این مرد واقعا مرد بود!
دید دارم دست و پا میزنم یه حرفی بزنم اما نمیتونم!خودش به حرف اومد!
_تو چطور زندگیت به اینجا رسید؟!
بعد دوسال بلاخره راجبش با یه نفر میخواستم صحبت کنم! با همین مرد پر از دردی که رو به روم نشسته بود! گفتم همه اش رو... مو به مو... تیکه به تیکه! حرفام که تموم شد نه مثل بقیه از همون دلداری های کلیشه ای داد نه گفت درست میشه و بلاخره روزهای خوب میان! فقط یه کلمه گفت:
_میفهمم!
و همین یه کلمه رو اونقدر صادقانه گفته بود که ارومم کرده بود!
و بعد هردو تو سکوت فقط چای مونو خورده بودیم!
#محیا_زند
#پارت_شانزدهم
@aevien
یکه خورد!
_میدونستم این بی روح بودن چشمات از یه جایی اب میخوره!
چیزی برای گفتن نداشتم! بحث محبوبم نبود اصلا...باید عوضش میکردم!
+این همه گرفتگی چشم های تو برای چیه امروز؟!
لبخندش جمع شد و به دستاش خیره شد!
_این زندگی لعنتی نمیزاره یه آب خوش از گلوم پایین بره!
+از گلوی هیچکس نمیزاره! خوشش مياد از دست گذاشتن رو گلوی آدم ها و خفه کردنشون!
_تورو چقدر خفه کرده؟
+نمیدونم
_نمیدونی؟!
+من دوساله هیچ حسی ندارم! مثل ادمی که بعد دندون پزشکی لب هاش سٍر و هرچی گازش میگیره هیچی حس نمیکنه روح منم سِر! دوساله نه چیزی ناراحتم میکنه نه خوشحالم!
_دکتر رفتی؟
+آره... قانونا بعد دوسال باید خوب میشدم! اما دکتر میگه تا خودت نخوای تموم نمیشه این پوچی و نا امیدی !
_چرا نمیخوای؟!
+اول اینکه چیزی یا کسی نیست که بخاطرش بخوام امید پیدا کنم! و اینکه اونقدرها هم بد نیست... یجورایی هم خوبه که هیچی ناراحتت نمیکنه! تنها چیزی که اذیت میکنم گریه نکردنه! بغض مثل یه مار چمبره زده تو گلوم! یه بغض دوساله!
_ حس میکنم روح منم داره زیر این همه فشار سِر میشه! منم دلم گریه میخواد... اما میدونی که... مرد گریه نمیکنه!
+من به این تفکر احمقانه اعتقادی ندارم! همه آدم ها حق گریه کردن رو دارن!
_من اگر گریه کنم.. بقیه فکر میکنن ضعیف شدم!همون بقیه ای که برام مهمن و بهم تکیه کردن!
من بی حس رو زياد داشت کنجکاو میکرد!
+ کسی تو زندگیته؟!
_بود..! شیرینی خورده دختر عموم بودم! از همون دختر عمو پسر عموها بودیم که عقدشون رو تو آسمونا بستن! از بچه گی دلبسته اش بودم!
باز دلم پیچ و تاب خورد! شبيه خودم بود! لعنت به این دلبسته گی های کودکی!
+خب...بعدش چیشد؟!
سبز چشماش پراز دردشد! دستش رو محکم کشید تو گره های موهاش و بعد رو چشماش! انگار که بخواد جلوی اشکاش رو بگیره!
_چند ساله بودم؟ 20 ساله... بابام فوت شد! تکیه گاه خونمون رفت! من موندم و یه مادر پیر و سه تا خواهر مجرد! تموم فشار زندگی اومد رو شونه هام! عموم که شرایط رو ديد نامزدیمون رو بهم زد! یه سال بعدش هم دختر عموم به یکی دیگه شوهر کرد! حالا من موندم و زندگی ای که هیچ عشقی توش نیست و مسئولیت یه خانواده!
لال شده بودم! نمیدونستم باید چی بگم! با اون همه بی حسی مطلق درد و ناراحتی رو بعد از دوسال احساس کردم! من فقط بخاطر یه شکست عشقی اینطور زمین خورده بودم و این مرد چشم سبز با این همه درد هنوز لبخند میزد و زندگی میکرد! این مرد واقعا مرد بود!
دید دارم دست و پا میزنم یه حرفی بزنم اما نمیتونم!خودش به حرف اومد!
_تو چطور زندگیت به اینجا رسید؟!
بعد دوسال بلاخره راجبش با یه نفر میخواستم صحبت کنم! با همین مرد پر از دردی که رو به روم نشسته بود! گفتم همه اش رو... مو به مو... تیکه به تیکه! حرفام که تموم شد نه مثل بقیه از همون دلداری های کلیشه ای داد نه گفت درست میشه و بلاخره روزهای خوب میان! فقط یه کلمه گفت:
_میفهمم!
و همین یه کلمه رو اونقدر صادقانه گفته بود که ارومم کرده بود!
و بعد هردو تو سکوت فقط چای مونو خورده بودیم!
#محیا_زند
#پارت_شانزدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از این کلیشه ای های هر روزه خودتون رو خلاص کنید. از این واژه های کذایی بی روح. از این عزیزم،نفسم،عشقم گفتن های بی منظور که حواله هرکس میکنیم. برای آدم های خاص و صمیمی زندگیتون لقب های خاص بزارید. خاص سلام بدین. خاص شب بخیر بگید. تو این همه روزمرگی تکراری یه جایی واسه فرار پیدا کنید. حتی شده تو دل واژه ها. واژه های روح دار تو دل آدم ها معجزه میکنند.
#محیا_زند️
@aevien
#محیا_زند️
@aevien
"+او"
و بعد هردو تو سکوت فقط چایی مونو خورده بودیم! جفتمون غرق فکر بودیم! دست از خیره شدن به فنجون خاليش کشید و سرشو اورد بالا. دستشو گذاشت زیر چونه اش. اخماشو کرد تو هم و متفکرانه چشم چرخوند رو اجزای صورتم!
_ چرا من دار و ندار زندگیمو به تو گفتم؟! منی که خیلی تودارم؟!
منم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و همونطوری متفکرانه نگاهش کردم.
+به همون دلیل بی دلیلی که من درمورد زندگیم بهت گفتم. منی که دوساله روزه سکوت گرفتم.
_پس دوتا غد دیوونه خوردیم به تور هم.به افتخار این اشنایی دوتا لیوان چایی دیگه میریم بالا.
لبخند زد.لبخند زدم. این همه حس خوب از کجا داشت میومد؟! این همه حس درک شدن بلاخره بعد دوسال.
بعد همون دو فنجون چای افتخاری ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه.
اخرای شب بود و داشتم جلوی اينه موهامو شونه میزدم که مامان اومد تو اتاق. نشست رو تخت و به یه نقطه خیره شد و با دستاش بازی کرد و همه این ها نشونه این بود که اومده باهام راجب مسئله مهمی صحبت کنه.
_چه خبر دخترم؟
+مامان... میدونی که هیچوقت از مقدمه چینی خوشم نیومد. لطفا برو سر اصل مطلب.
_خیلی خب... خواستگار جدید پیدا شده برات.
+خب... مسئله جدیدی نیست... جواب من رو خودتون میدونید!
_این یکی فرق داره...نمیپرسی کی؟
+کی؟
_پسر آقای فخاری...پویا!
تعجب کردم! تک پسر یه تاجر موفق که خیلی به خودش مطمئن بود!
+هه... و چی باعث شده همچین افتخاری نصیب ام بشه؟
_خودمم نمیدونم واعلا از چی تو بداخلاق و بی احساس خوشش اومده!
من میدونستم! تو این دوسال خوب فهمیده بودم! ما ادم ها خوبی هارو نمیبینیم و به طرز جالبی جذب آدم هایی میشیم که شکستن و بی اعتنایی کردن رو خوب بلدن.. آدمایی که بازی کردن با آدم های دیگه براشون سرگرمیه ! و من تو این دوسال بی احساسی بازیگر خیلی خوبی شده بودم!
+به هرحال جواب من تغیری نمیکنه! اینم یکی مثل همه!
_تا کی؟ تا کی میخوای خودتو تو قفسی که ساختی حبس کنی؟ تا کی میخوای احساس رو تو خودت بکشی؟ اون پسره ازدواج کرد رفت پی زندگیش...آخه چرا نمیزاری یکی بیاد تو زندگیت؟
دوباره شروع شده بود... این بحث های همیشگی من و مامان بعد از یه خواستگار جدید بود! و من هیچوقت نتونسته بودم بهش بفهمونم که مادر من مشکل دخترت اینه که هیچ مردی نمیتونه دلش رو گرم کنه! نه با قیافه خوب نه با موقعيت اجتماعی خوب. نمیتونستم بهش بفهمونم که دردم...ترسم... وحشتم از اینه که بعد از این ازدواج های اجباری تو اغوش مردی که بهش میگم همسر فکر مرد دیگه ای باشم! خوشبختی فقط به ماشین و خونه خوب داشتن و خوب خوردن و پوشیدن نیست! مهم آرامشه که هیچ مردی تو این دوسال حتی یه ذره هم نتونسته بود بهم بدش!بحث مون مثل همیشه بی نتیجه موند و مامان دلخور از اتاق رفت بیرون. باز اون مار چمبره زده تو گلوم داشت اذیتم میکرد. تو اوج درگیری با خودم بودم که یادم افتاد
خسارت رو پرداخت نکردم. پس امروز دقیقا من واسه چی رفته بودم کافه؟ به خودم بد و بیراهی گفتم و وسط های بد و بیراه گفتنم به طرز عجیبی خوشحال شدم که باز قراره برم به همون کافه! پیش همون مرد درد کشیده ای که داشت روزمرگی هامو بهم میریخت!
#محیا_زند️
#پارت_هفدهم
@aevien
و بعد هردو تو سکوت فقط چایی مونو خورده بودیم! جفتمون غرق فکر بودیم! دست از خیره شدن به فنجون خاليش کشید و سرشو اورد بالا. دستشو گذاشت زیر چونه اش. اخماشو کرد تو هم و متفکرانه چشم چرخوند رو اجزای صورتم!
_ چرا من دار و ندار زندگیمو به تو گفتم؟! منی که خیلی تودارم؟!
منم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و همونطوری متفکرانه نگاهش کردم.
+به همون دلیل بی دلیلی که من درمورد زندگیم بهت گفتم. منی که دوساله روزه سکوت گرفتم.
_پس دوتا غد دیوونه خوردیم به تور هم.به افتخار این اشنایی دوتا لیوان چایی دیگه میریم بالا.
لبخند زد.لبخند زدم. این همه حس خوب از کجا داشت میومد؟! این همه حس درک شدن بلاخره بعد دوسال.
بعد همون دو فنجون چای افتخاری ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه.
اخرای شب بود و داشتم جلوی اينه موهامو شونه میزدم که مامان اومد تو اتاق. نشست رو تخت و به یه نقطه خیره شد و با دستاش بازی کرد و همه این ها نشونه این بود که اومده باهام راجب مسئله مهمی صحبت کنه.
_چه خبر دخترم؟
+مامان... میدونی که هیچوقت از مقدمه چینی خوشم نیومد. لطفا برو سر اصل مطلب.
_خیلی خب... خواستگار جدید پیدا شده برات.
+خب... مسئله جدیدی نیست... جواب من رو خودتون میدونید!
_این یکی فرق داره...نمیپرسی کی؟
+کی؟
_پسر آقای فخاری...پویا!
تعجب کردم! تک پسر یه تاجر موفق که خیلی به خودش مطمئن بود!
+هه... و چی باعث شده همچین افتخاری نصیب ام بشه؟
_خودمم نمیدونم واعلا از چی تو بداخلاق و بی احساس خوشش اومده!
من میدونستم! تو این دوسال خوب فهمیده بودم! ما ادم ها خوبی هارو نمیبینیم و به طرز جالبی جذب آدم هایی میشیم که شکستن و بی اعتنایی کردن رو خوب بلدن.. آدمایی که بازی کردن با آدم های دیگه براشون سرگرمیه ! و من تو این دوسال بی احساسی بازیگر خیلی خوبی شده بودم!
+به هرحال جواب من تغیری نمیکنه! اینم یکی مثل همه!
_تا کی؟ تا کی میخوای خودتو تو قفسی که ساختی حبس کنی؟ تا کی میخوای احساس رو تو خودت بکشی؟ اون پسره ازدواج کرد رفت پی زندگیش...آخه چرا نمیزاری یکی بیاد تو زندگیت؟
دوباره شروع شده بود... این بحث های همیشگی من و مامان بعد از یه خواستگار جدید بود! و من هیچوقت نتونسته بودم بهش بفهمونم که مادر من مشکل دخترت اینه که هیچ مردی نمیتونه دلش رو گرم کنه! نه با قیافه خوب نه با موقعيت اجتماعی خوب. نمیتونستم بهش بفهمونم که دردم...ترسم... وحشتم از اینه که بعد از این ازدواج های اجباری تو اغوش مردی که بهش میگم همسر فکر مرد دیگه ای باشم! خوشبختی فقط به ماشین و خونه خوب داشتن و خوب خوردن و پوشیدن نیست! مهم آرامشه که هیچ مردی تو این دوسال حتی یه ذره هم نتونسته بود بهم بدش!بحث مون مثل همیشه بی نتیجه موند و مامان دلخور از اتاق رفت بیرون. باز اون مار چمبره زده تو گلوم داشت اذیتم میکرد. تو اوج درگیری با خودم بودم که یادم افتاد
خسارت رو پرداخت نکردم. پس امروز دقیقا من واسه چی رفته بودم کافه؟ به خودم بد و بیراهی گفتم و وسط های بد و بیراه گفتنم به طرز عجیبی خوشحال شدم که باز قراره برم به همون کافه! پیش همون مرد درد کشیده ای که داشت روزمرگی هامو بهم میریخت!
#محیا_زند️
#پارت_هفدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
فردا چند شنبه است؟ چندتا چند کلاس داره؟ باهمون استاد بیخوده است نه؟ نکنه باز تحقیقشو یادش بره انجام بده...!
پس فردا هم دورهمی دوستانه شه! اون دوست جنس مخالف لعنتیش هم که قشنگ میخنده هست؟ اصلا بد من رابطشون در حد یه دوست معمولی موند یا جدی تر شد؟
آخ ایکاش میشد یادش بندازم واکس کفشاشو...همیشه یادش میره و خاکی میره سر قرار هاش!
عینک دودیش...حتما باز نداده دستشو درست کنن و فردا باز زیر نور افتاب میخواد سردرد بگیره و کسی نباشه سرشو ماساژ بده!
شارژر گوشیشو باز یادش نره ببره؟ هنذفری هاش رو هم... میدونم که بی صدای خواننده مورد علاقش یه قدم هم نمیتونه راه بره!
اصلا مگه تو نرفتی؟ پس من چرا هنوز انقدر دلشورتو دارم لعنتی؟ پس این همه ذره ذره بودنت لا به لای نفس هام چکار میکنه؟ د حرف بزن...مگه نرفتی؟ پس این همه تو ذهنم چه غلطی میکنی ؟
چرا آرومم نمیزاری؟
اصلا یا بیا سر جای لعنتیت جلوی چشمام بشین و یا کل وجودتو از تو زندگیم ببر! من دیگ طاقت این همه کم بودن و دلشوره بودنتو ندارم...به منم حق زندگی بده...بسمه!
#محیا_زند
@aevien
پس فردا هم دورهمی دوستانه شه! اون دوست جنس مخالف لعنتیش هم که قشنگ میخنده هست؟ اصلا بد من رابطشون در حد یه دوست معمولی موند یا جدی تر شد؟
آخ ایکاش میشد یادش بندازم واکس کفشاشو...همیشه یادش میره و خاکی میره سر قرار هاش!
عینک دودیش...حتما باز نداده دستشو درست کنن و فردا باز زیر نور افتاب میخواد سردرد بگیره و کسی نباشه سرشو ماساژ بده!
شارژر گوشیشو باز یادش نره ببره؟ هنذفری هاش رو هم... میدونم که بی صدای خواننده مورد علاقش یه قدم هم نمیتونه راه بره!
اصلا مگه تو نرفتی؟ پس من چرا هنوز انقدر دلشورتو دارم لعنتی؟ پس این همه ذره ذره بودنت لا به لای نفس هام چکار میکنه؟ د حرف بزن...مگه نرفتی؟ پس این همه تو ذهنم چه غلطی میکنی ؟
چرا آرومم نمیزاری؟
اصلا یا بیا سر جای لعنتیت جلوی چشمام بشین و یا کل وجودتو از تو زندگیم ببر! من دیگ طاقت این همه کم بودن و دلشوره بودنتو ندارم...به منم حق زندگی بده...بسمه!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
رو تختش دراز کشیده بود و از پنجره خیره بود به ابرهای گرفته ای که عجیب حال و هوای دلش شبیه شون بود. چیک چیک...بارون شروع شده بود. هنذفری هاش رو دراورد. دیگه نیازی بهشون نبود. زیباترین اهنگ جهان داشت نواخته میشد. از جاش پاشد و بدون چتر رفت تو حیاط. سرشو گرفت بالا. گذاشت بارون به جاش رو صورتش اشک بریزه. دلش دردودل میخواست. نه با آدم هایی که هیچکدوم درک کردن رو بلد نبودن. دلش دردودل با بارون رو میخواست که مثل بقیه امید واهی نده و بگه:اشکال نداره. قوی باش. میگذره. دلش میخواست بارون تو سکوت فقط بهش گوش بده و پا به پاش اشک بریزه!
+بارون... میشه با دنیا صحبت کنی؟ شاید حرف های تورو گوش کنه. خیلی وقته که به ما ادما گوش نمیده. میشه ازش بپرسی چرا انقدر بی رحم شده؟ قبل ترها حداقل بزرگتر و کوچیکتر رو میفهمید. به ادم بزرگ ها زور میگفت. با کوچیکتر ها یکم مدارا میکرد. اما الان براش فرقی نداره. خشک و تر رو باهم داره میسوزونه. میشه بهش بگی من هنوز سنی ندارم واسه این همه درد؟
و بارون فقط تو سکوت اشک میریخت... بیشتر از همیشه!
#محیا_زند
@aevien
+بارون... میشه با دنیا صحبت کنی؟ شاید حرف های تورو گوش کنه. خیلی وقته که به ما ادما گوش نمیده. میشه ازش بپرسی چرا انقدر بی رحم شده؟ قبل ترها حداقل بزرگتر و کوچیکتر رو میفهمید. به ادم بزرگ ها زور میگفت. با کوچیکتر ها یکم مدارا میکرد. اما الان براش فرقی نداره. خشک و تر رو باهم داره میسوزونه. میشه بهش بگی من هنوز سنی ندارم واسه این همه درد؟
و بارون فقط تو سکوت اشک میریخت... بیشتر از همیشه!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پاهايم يک جورى معلق است توى هوا...نشسته ام لبه ى پشت بام خانه ى عمه سودى،طبقه ى نهم...
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!
+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!
_جراح خوب سراغ دارم...
+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!
خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!
مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....
#مريم_خسروى
@aevien
کتانى هاى آل استار قرمز پوشيده ام!همان هايى که وقتى يازده سالم بود بابا از شمال برايم خريد،چطورى بعد از هشت سال هنوز اندازه ام مى شوند؟!
از اين بالا واحد روبرويى کامل ديده مى شود...
زن همسايه با دخترش توى بالکن جر و بحث مى کند و همان طور لباس ها را محکم توى باد مى تکاند و مى اندازد روى بند...
دخترش انگار قهر مى کند و مى رود توى آشپزخانه،در بالکنشان از آشپزخانه باز مى شود،کترى چاى روى گاز مى جوشد،دلم چاى مى خواهد با دوسه تا شکلات؛از همان ها که زير دندان منفجر مى شوند!!!
بهاره مى آيد...يک ليوان دستش گرفته و همان طور که اشک هايش مى ريزند مى گويد:بخور!گل گاو زبونه...
من کى آمدم توى اتاق؟!ليوان را پس مى زنم:اعصابم آرومه...
صداى پچ پچ بابا مى آيد با عمه سودى؛شايد هم مامان،بعد مى آيند توى اتاق...
هر سه تا جلوى آينه مى ايستند و زل مى زنند به من!
رو به بابا مى گويم:اين آل استارا جادويى بودن انگار!هنوز اندازم مى شن!باورتون مى شه؟!!!
مامان مى آيد جلوتر:خواب مى ديدى...
از ليوان ديگر بخار بلند نمى شود...
صداى بابا در مى آيد بالاخره:
چى گفتيم بهت؟!نگفتيم از اون دل بکنش بندازش دور؟!
+بکنم بندازمش دور؟؟؟؟مگه موى زير ابروئه؟!ها؟!اصن چه جورى؟!نشسته يه جايى درست بين دوراهى سرخرگاى ششى،اون وقت بندازمش دور؟!قطعش کنم؟!هوا ندارم اون وقت!
نمى شه!اگه بندازمش دور بايد يه تيکه از قلبمو بکنم باهاش!قلب نصفه نيمه به چه دردم مى خوره؟!
_جراح خوب سراغ دارم...
+نه،شما آناتومى قلبو نمى دونى،اگه يه جايى مثه بطن راست نشسته بود اشکالى نداشت،ولى الان قضيه هواس!فرق مى کنه!اکسيژن بابا!مى فهمى؟!
خيره شده توى چشم هايم...بهاره تند تند بينى اش را مى کشد بالا و نگران به من نگاه مى کند...
مگر چه شکلى شده ام؟!
مى ايستم روبروى پنجره...
صداى دختر بلندتر شده...
داد مى زند:مگه موى زير ابروئه؟!!!!
جواب مادرش را نمى شنوم...
کسى توى اتاق نيست...
بهاره ليوان را برده...
آل استارهاى قرمز لبه ى بالکن واحد روبرويى جفت شده اند کنارهم...
شال زردى تاب مى خورد توى باد...
اکسيژن رسانى سرخرگ هاى ششى اما هنوز ادامه دارد....
#مريم_خسروى
@aevien