.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
من انقدر از تو لیلی شده ام که...
میتوانم
عکس هایت را سال های سال ببینم
و بین هر پلک زدن
هزار بار بمیرم برای چشمانت!

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_جنگ همینه...یا میکشی یا کشته میشی!

+اره... اما طرف جنگ مهمه! کسی که میکشیش و کسی که میکشت!

_تو با کی جنگ داری که اینطوری بی جون شدی؟!

+با بزرگترین طرف جنگ دنیای همه! "خودم"! و درد بزرگ جنگ با خودت میدونی چیه؟ برد و باخت در کار نیست... در هر صورت این خودتی که کشته میشی! چه تو بکشی و چه باز خودت بکشی!
و من این روزها آخرای مقاومتمه! به همین زودي تیر خلاص شلیک میشه!


#محیا_زند

@aevien
دنیا به سمت عشق دری وا نمی‌کند

این چرخِ گوشت رحم به زن‌ها نمی‌کند

#احسان_افشاری 💜

@aevien
شعرانه امشب :) 💜
دنیای بدون شعر به نظرم مثل بهار بی بارون میشد... ما آدما بدون شعر چطور قرار بود زنده بمونیم ؟💜

@aevien
"+او"


روز بعد سر همون ساعتی که قرار داشتیم با یه تیپ ساده و صورتی که دوسالی میشد حوصله آرایش کردنشو نداشتم رفتم تعمیرگاه مورد نظر که پیشنهاد من بود! ماشین هم همون دیروز آورده بودم همین تعمیرگاه! اومد... با همون تیپ اسپرت خاصی که درکش نمیکردم! ماشین رو برد داخل و تعمیرکار مشغول بدنه اش شد ومیزان خسارت رو گفت! چند ملیونی برام اب میخورد! با سبزفرفری اومدیم بیرون و اون دست خیابون وايستاديم! جفتمون بدون ماشین شده بودیم و باید تاکسی میگرفتیم! نگاهش کردم... نیمرخش بهم بود! سرشو انداخته بود پایین و عجیب تو فکر بود! این همه ساکت بودن به سبز فرفری دیروز نمیخورد! طاقت نیاوردم اون همه ساکت بودن رو! از قضیه "او" به بعد از سکوت کردن و حرف نزدن متنفر شده بودم!
+ خب حالا من خسارت رو چطور بهت بدم؟ نقدی یا چک هم قبوله؟
_باز تو اومدی خسارت خسارت کردنتو شروع کردی؟
+خب تو هیچی نمیگی راجبش... تعارف که نداریم... زودتر قال قضیه کنده بشه واسه جفتمون بهتره!
_ببین سرتق جان من امروز به اندازه کافی بی اعصاب هستم تو ديگه اذیت نکن!
ساکت شدم... سکوتم مجبورش کرد بلاخره سرشو بیاره بالا و نگاهم کنه و قیافه درهمم رو ببینه!
_وقت داری؟
+آره
_از همینجا یه دربست میگیرم میریم کافه ما خسارت رو بهم بده!
+خب همینجا هم میتونم... فقط باید بگی کارت به کارت کنم برات یا چک بنویسم!
_کدوم رو راحت تری؟
این پسر زیاد معرفت داشت واقعا یا من داشتم زیاد برداشت میکردم؟
+چک راحت ترم... چون نمیخوام پای بابام رو باز کنم به قضیه و میخوام از حقوق خودم بدم!
_یه سرتق خنگ که سعی داره مستقل باشه...جالبه! خب همینجا چک رو میدی یا میای کافه؟
میتونستم همونجا هم چک رو بدم اما...! این اما ها همیشه کار دست ما ادما میدن! این سبزفرفری داشت روزمرگی های تکراریم رو بهم میزد!
+میام کافه!
یه لبخند زد و یه دربست گرفت. تا کافه راجب کار ورشته تحصیلیمون حرف زدیم! فهمیدم دوترم عکاسی خونده و باو وجود علاقه ی زيادش بخاطر یه سری مشکلات دیگه نتونسته ادامه بده!
تو کافه درست همون جای قبلی نشستیم با همون سفارش قبلی! سکوتش همچنان ادامه داشت! و این سکوتش با اون همه بی حسی که داشتم عجیب اذیتم میکرد! دست زدم زیر چونه و یه نگاه تو کافه چرخوندم و بعد خیره موندم رو سبز فرفری. سنگینی نگاهمو که حس کرد سراورد بالا و بهم خیره شد. هیچکدوم نمیخواستیم از رو بریم ! همونطور تو سکوت خیره مونده بودیم بهم!سبزهاش عجیب گرفته و خسته بودن امروز! یه چیزی شده بود!
_تو هم عاشق این سبزی چشمای من شدی؟!
+هه... توهمای قشنگی هم میزنی!
_انکار نکن... همه عاشقشن...توهم یکیشون!
شوخی تو صداش برگشته بود!
+من همه نیستم...از چشم های سبز اصلا خاطره خوبی ندارم... منفورترین آدم زندگیم چشماش سبزه!
_کی؟
با اون همه بی حسی و پوچی وجودم یه لحظه دلم پيچ وتاب خورد از یاد اوریش!
+همسر مردی که یه زمانی عاشقش بودم!


#محیا_زند
#پارت_پانزدهم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از وقتی تو را دیدم
دلم برای خودم تنگ شده!
دقیقا نمیدانم...
اما فکر کنم
پس از فروریختن دلم...
توهم در من فروریختی!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_خدا با این همه عادل بودنش چرا غم ها روتقسیم نکرده؟ بی حوصله یه مشت غم پاشیده تو زندگی یه نفر يه مشت شادی رو تو زندگی یه نفر دیگه!

+ما آدم ها یاد گرفتیم فقط بر اساس دیده ها و شنیده هامون که نمیدونیم چه واقعیتی پشتش هست قضاوت کنیم! تو فقط خنده ها و داشته های یه نفرو میبینی پس حق قضاوت شو نداری!

_خب همون داشته هایی که ما نداریم! مثلا خود تو... یکی یه دونه دختر یه خانواده مرفه با یه موقعیت اجتماعی عالی و چهره و دانشگاه خوب... هرچی بخوای برات فراهمه... چی کم داری تو زندگیت؟

+یه چیز خیلی بزرگ...اختیار! تا حالا فکر کردی همه این شرایطی که میگی چقدر انتظار بقیه رو ازت میبره بالا؟ اینکه یکی یه دونه دختر یه خانواده به قول تو مرفه باشی میدونی چقدر نگاه ها رو میاره رو تو؟ همه منتظر کوچیکترین اشتباه از طرف تو ان برای زمین زدنت! حق نداری اونطور که میخوای بپوشی... حق نداری همه کارایی رو که دوست داری انجام بدی...حق نداری آدمی رو که واقعا عاشقشی داشته باشی چون موقعیت اجتماعيش به تو نمیخوره... حتی حق جنگیدن هم نداری براشون چون بیشتر زمین میخوری! کم نداشته نیستن اینا!

همه ما آدم ها نداشته های مخصوص خودمون رو داریم! حتی آدم های به ظاهر خوشبخت!
مهم نداشته هامون نیست... مهم چطور استفاده کردن از داشته هامونه!


#محیا_زند

@aevien
"+او"


یکه خورد!
_میدونستم این بی روح بودن چشمات از یه جایی اب میخوره!
چیزی برای گفتن نداشتم! بحث محبوبم نبود اصلا...باید عوضش میکردم!
+این همه گرفتگی چشم های تو برای چیه امروز؟!
لبخندش جمع شد و به دستاش خیره شد!
_این زندگی لعنتی نمیزاره یه آب خوش از گلوم پایین بره!
+از گلوی هیچکس نمیزاره! خوشش مياد از دست گذاشتن رو گلوی آدم ها و خفه کردنشون!
_تورو چقدر خفه کرده؟
+نمیدونم
_نمیدونی؟!
+من دوساله هیچ حسی ندارم! مثل ادمی که بعد دندون پزشکی لب هاش سٍر و هرچی گازش میگیره هیچی حس نمیکنه روح منم سِر! دوساله نه چیزی ناراحتم میکنه نه خوشحالم!
_دکتر رفتی؟
+آره... قانونا بعد دوسال باید خوب میشدم! اما دکتر میگه تا خودت نخوای تموم نمیشه این پوچی و نا امیدی !
_چرا نمیخوای؟!
+اول اینکه چیزی یا کسی نیست که بخاطرش بخوام امید پیدا کنم! و اینکه اونقدرها هم بد نیست... یجورایی هم خوبه که هیچی ناراحتت نمیکنه! تنها چیزی که اذیت میکنم گریه نکردنه! بغض مثل یه مار چمبره زده تو گلوم! یه بغض دوساله!
_ حس میکنم روح منم داره زیر این همه فشار سِر میشه! منم دلم گریه میخواد... اما میدونی که... مرد گریه نمیکنه!
+من به این تفکر احمقانه اعتقادی ندارم! همه آدم ها حق گریه کردن رو دارن!
_من اگر گریه کنم.. بقیه فکر میکنن ضعیف شدم!همون بقیه ای که برام مهمن و بهم تکیه کردن!
من بی حس رو زياد داشت کنجکاو میکرد!
+ کسی تو زندگیته؟!
_بود..! شیرینی خورده دختر عموم بودم! از همون دختر عمو پسر عموها بودیم که عقدشون رو تو آسمونا بستن! از بچه گی دلبسته اش بودم!
باز دلم پیچ و تاب خورد! شبيه خودم بود! لعنت به این دلبسته گی های کودکی!
+خب...بعدش چیشد؟!
سبز چشماش پراز دردشد! دستش رو محکم کشید تو گره های موهاش و بعد رو چشماش! انگار که بخواد جلوی اشکاش رو بگیره!
_چند ساله بودم؟ 20 ساله... بابام فوت شد! تکیه گاه خونمون رفت! من موندم و یه مادر پیر و سه تا خواهر مجرد! تموم فشار زندگی اومد رو شونه هام! عموم که شرایط رو ديد نامزدیمون رو بهم زد! یه سال بعدش هم دختر عموم به یکی دیگه شوهر کرد! حالا من موندم و زندگی ای که هیچ عشقی توش نیست و مسئولیت یه خانواده!
لال شده بودم! نمیدونستم باید چی بگم! با اون همه بی حسی مطلق درد و ناراحتی رو بعد از دوسال احساس کردم! من فقط بخاطر یه شکست عشقی اینطور زمین خورده بودم و این مرد چشم سبز با این همه درد هنوز لبخند میزد و زندگی میکرد! این مرد واقعا مرد بود!
دید دارم دست و پا میزنم یه حرفی بزنم اما نمیتونم!خودش به حرف اومد!
_تو چطور زندگیت به اینجا رسید؟!
بعد دوسال بلاخره راجبش با یه نفر میخواستم صحبت کنم! با همین مرد پر از دردی که رو به روم نشسته بود! گفتم همه اش رو... مو به مو... تیکه به تیکه! حرفام که تموم شد نه مثل بقیه از همون دلداری های کلیشه ای داد نه گفت درست میشه و بلاخره روزهای خوب میان! فقط یه کلمه گفت:
_میفهمم!
و همین یه کلمه رو اونقدر صادقانه گفته بود که ارومم کرده بود!
و بعد هردو تو سکوت فقط چای مونو خورده بودیم!

#محیا_زند
#پارت_شانزدهم

@aevien
این داستان قرار نبود به این درازا کشیده بشه... قرار بود پنج یا شیش پارت بشه فوقش! بخاطر استقبال غیر قابل انتظار بقیه و پخش شدنش تو صفحه های مجازی انقدر طولانی شد! و به همین خاطر اگر وقت تایپ کردنش رو پیدا کنم از این به بعد روزی دو پارت میزارم!
روز بهاریتون پر از حس ارامش.

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از این کلیشه ای های هر روزه خودتون رو خلاص کنید. از این واژه های کذایی بی روح. از این عزیزم،نفسم،عشقم گفتن های بی منظور که حواله هرکس میکنیم. برای آدم های خاص و صمیمی زندگیتون لقب های خاص بزارید. خاص سلام بدین. خاص شب بخیر بگید. تو این همه روزمرگی تکراری یه جایی واسه فرار پیدا کنید. حتی شده تو دل واژه ها. واژه های روح دار تو دل آدم ها معجزه میکنند.

#محیا_زند
@aevien
یخ میزنی
و
پیرهنی تن نمی کنی 
دیگر
چراغ رابطه روشن نمیکنی

#احسان_افشاری 💜


@aevien
شعرانه امشب :) 💜

@aevien
"+او"


و بعد هردو تو سکوت فقط چایی مونو خورده بودیم! جفتمون غرق فکر بودیم! دست از خیره شدن به فنجون خاليش کشید و سرشو اورد بالا. دستشو گذاشت زیر چونه اش. اخماشو کرد تو هم و متفکرانه چشم چرخوند رو اجزای صورتم!
_ چرا من دار و ندار زندگیمو به تو گفتم؟! منی که خیلی تودارم؟!
منم دستمو گذاشتم زیر چونه ام و همونطوری متفکرانه نگاهش کردم.
+به همون دلیل بی دلیلی که من درمورد زندگیم بهت گفتم. منی که دوساله روزه سکوت گرفتم.
_پس دوتا غد دیوونه خوردیم به تور هم.به افتخار این اشنایی دوتا لیوان چایی دیگه میریم بالا.
لبخند زد.لبخند زدم. این همه حس خوب از کجا داشت میومد؟! این همه حس درک شدن بلاخره بعد دوسال.
بعد همون دو فنجون چای افتخاری ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه.
اخرای شب بود و داشتم جلوی اينه موهامو شونه میزدم که مامان اومد تو اتاق. نشست رو تخت و به یه نقطه خیره شد و با دستاش بازی کرد و همه این ها نشونه این بود که اومده باهام راجب مسئله مهمی صحبت کنه.
_چه خبر دخترم؟
+مامان... میدونی که هیچوقت از مقدمه چینی خوشم نیومد. لطفا برو سر اصل مطلب.
_خیلی خب... خواستگار جدید پیدا شده برات.
+خب... مسئله جدیدی نیست... جواب من رو خودتون میدونید!
_این یکی فرق داره...نمیپرسی کی؟
+کی؟
_پسر آقای فخاری...پویا!
تعجب کردم! تک پسر یه تاجر موفق که خیلی به خودش مطمئن بود!
+هه... و چی باعث شده همچین افتخاری نصیب ام بشه؟
_خودمم نمیدونم واعلا از چی تو بداخلاق و بی احساس خوشش اومده!
من میدونستم! تو این دوسال خوب فهمیده بودم! ما ادم ها خوبی هارو نمیبینیم و به طرز جالبی جذب آدم هایی میشیم که شکستن و بی اعتنایی کردن رو خوب بلدن.. آدمایی که بازی کردن با آدم های دیگه براشون سرگرمیه ! و من تو این دوسال بی احساسی بازیگر خیلی خوبی شده بودم!
+به هرحال جواب من تغیری نمیکنه! اینم یکی مثل همه!
_تا کی؟ تا کی میخوای خودتو تو قفسی که ساختی حبس کنی؟ تا کی میخوای احساس رو تو خودت بکشی؟ اون پسره ازدواج کرد رفت پی زندگیش...آخه چرا نمیزاری یکی بیاد تو زندگیت؟
دوباره شروع شده بود... این بحث های همیشگی من و مامان بعد از یه خواستگار جدید بود! و من هیچوقت نتونسته بودم بهش بفهمونم که مادر من مشکل دخترت اینه که هیچ مردی نمیتونه دلش رو گرم کنه! نه با قیافه خوب نه با موقعيت اجتماعی خوب. نمیتونستم بهش بفهمونم که دردم...ترسم... وحشتم از اینه که بعد از این ازدواج های اجباری تو اغوش مردی که بهش میگم همسر فکر مرد دیگه ای باشم! خوشبختی فقط به ماشین و خونه خوب داشتن و خوب خوردن و پوشیدن نیست! مهم آرامشه که هیچ مردی تو این دوسال حتی یه ذره هم نتونسته بود بهم بدش!بحث مون مثل همیشه بی نتیجه موند و مامان دلخور از اتاق رفت بیرون. باز اون مار چمبره زده تو گلوم داشت اذیتم میکرد. تو اوج درگیری با خودم بودم که یادم افتاد
خسارت رو پرداخت نکردم. پس امروز دقیقا من واسه چی رفته بودم کافه؟ به خودم بد و بیراهی گفتم و وسط های بد و بیراه گفتنم به طرز عجیبی خوشحال شدم که باز قراره برم به همون کافه! پیش همون مرد درد کشیده ای که داشت روزمرگی هامو بهم میریخت!

#محیا_زند
#پارت_هفدهم

@aevien