.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
" یوسف گمگشته باز آید به کنعان...غم مخور..."
اقاخسته شدیم از تظاهر به غم نخوردن؛ شما کوتاه بیا...چقدر صبر کنیم دیگه...اصلا مگه یوسفِ داستان تو خودش خواست که گم شه؟
خودش خواست که نباشه؟
پس چرا فکر میکنی رفته ی مآ مثل رفته ی یعقوب میمونه...اقاجان معشوق ما به ما گفت که میره گفت که میره و هیچ وقت برنمیگرده...حافظ اینجا کنعانت نیست؛ اینجا هر اتفاقی که بیوفته وصل میشه به بی وفایی...اینجا کنعانت نیست؛ که رفته ی من یوسف نیست! از قضا نبودنش به زور روزگارم نیست. "رفته ی من "رفته که نباشه.
پس برنمیگرده..بفهم برنمیگرده...بفهم دفعه بعدی که این دیوانتو باز کردم بهم نگی که احمق باشم.
بهم نگی که غم نخورم.سری بعد یه سیلی بزن به صورتم بگو این معشوقی که رفته تا نیاد؛ تا ابدالدهر برنخواهد گشت به خانه..اصلا از اولشم این خونه رو دوست نداشت.منتظر نباش.احمق نباش..بگو بشین زار بزن.گریه کن.غم بخور.ولی دیگه احمق نباش.
دیگه یه احمق منتظر نباش.
دیگه منتظر نباش...!
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
" یوسف گمگشته باز آید به کنعان...غم مخور..."
اقاخسته شدیم از تظاهر به غم نخوردن؛ شما کوتاه بیا...چقدر صبر کنیم دیگه...اصلا مگه یوسفِ داستان تو خودش خواست که گم شه؟
خودش خواست که نباشه؟
پس چرا فکر میکنی رفته ی مآ مثل رفته ی یعقوب میمونه...اقاجان معشوق ما به ما گفت که میره گفت که میره و هیچ وقت برنمیگرده...حافظ اینجا کنعانت نیست؛ اینجا هر اتفاقی که بیوفته وصل میشه به بی وفایی...اینجا کنعانت نیست؛ که رفته ی من یوسف نیست! از قضا نبودنش به زور روزگارم نیست. "رفته ی من "رفته که نباشه.
پس برنمیگرده..بفهم برنمیگرده...بفهم دفعه بعدی که این دیوانتو باز کردم بهم نگی که احمق باشم.
بهم نگی که غم نخورم.سری بعد یه سیلی بزن به صورتم بگو این معشوقی که رفته تا نیاد؛ تا ابدالدهر برنخواهد گشت به خانه..اصلا از اولشم این خونه رو دوست نداشت.منتظر نباش.احمق نباش..بگو بشین زار بزن.گریه کن.غم بخور.ولی دیگه احمق نباش.
دیگه یه احمق منتظر نباش.
دیگه منتظر نباش...!
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
@aevien
.
لازم است که دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که ما غلط کردیم!؟؟
ما با بربادرفته و دزیره و کازابلانکا و سیندرلا دیدن ، ما با مصدق و پناهے و فروغ و شاملو خواندن غلط کردیم!
ده سالگے سن شعر خواندن نیست ؛ اصلا هیچ سنے سنِ شعر خواندن نیست!!...
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم!...
در جهان بارانے نیست براے رویاندنِ بذرِ این رویاها که در دل کاشته ایم!!...
آه آلبر کامو ، "آدم ها مے میرند ، و خوشبخت نیستند!"
خوشبختے راحت ترین کارِ دنیاست ، ما اما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم عاشقے کنیم...
ما میلیاردها سال است که مرگ هاے زیادے را به چشم مے بینیم و هنوز همه مان خیال مے کنیم عمرِ جاوید داریم!...
ما میلیاردها سال است که خیال مے کنیم کسے بهتر در راه است و از کنار هم مے گذریم...
ولے هیچ معجزه اے به لطفِ گذرِ زمان در راه نیست!
ما باید همین امشب عاشق شویم...
دقیقا همین امشب...
و نهال شکننده اش را که به هر بادے خم مے شود را هر صبح با بوسه اے آب بدهیم!...
ما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم ترانه هاے کلاسیک جهان را زندگے کنیم...!
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم! لازم است دوباره بگویم!؟
دوباره بگویم که دلم مے خواست صدها سال پیش ، بے هیچ بذر آرزویے در روستاے پرتے متولد میشدم و ماهرانه بلد مے بودم که یک سینے بزرگ برنج را به هوا پرت کنم و بے آنکه یک دانه اش به زمین بریزد به سینے برگردانم و تا به حال هم مرده مے بودم!؟...
زندگے با این همه بذرے که در دلم کاشته ام ، در دوره اے که تو عاشق نمے شوے ، من عاشق نمے شوم ، کسے عاشق نمے شود ، بدترین بلایے بود که مے توانست سرِ من و سرِ زن بیاید!...
لعنتے بیا فرانک سیناترا را قدم بزنیم...
بیا تمامِ باران هاے اولین پاییزِ پیش رو را قدم بزنیم...
پدر مے گوید: بمیرم براے آرزوهاے تا به این حد کوچکت ؛ مے گوید بمیرم براے آرزوهاے ساده ے محالت....
#مهديه_لطيفے
@aevien
.
لازم است که دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که ما غلط کردیم!؟؟
ما با بربادرفته و دزیره و کازابلانکا و سیندرلا دیدن ، ما با مصدق و پناهے و فروغ و شاملو خواندن غلط کردیم!
ده سالگے سن شعر خواندن نیست ؛ اصلا هیچ سنے سنِ شعر خواندن نیست!!...
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم!...
در جهان بارانے نیست براے رویاندنِ بذرِ این رویاها که در دل کاشته ایم!!...
آه آلبر کامو ، "آدم ها مے میرند ، و خوشبخت نیستند!"
خوشبختے راحت ترین کارِ دنیاست ، ما اما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم عاشقے کنیم...
ما میلیاردها سال است که مرگ هاے زیادے را به چشم مے بینیم و هنوز همه مان خیال مے کنیم عمرِ جاوید داریم!...
ما میلیاردها سال است که خیال مے کنیم کسے بهتر در راه است و از کنار هم مے گذریم...
ولے هیچ معجزه اے به لطفِ گذرِ زمان در راه نیست!
ما باید همین امشب عاشق شویم...
دقیقا همین امشب...
و نهال شکننده اش را که به هر بادے خم مے شود را هر صبح با بوسه اے آب بدهیم!...
ما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم ترانه هاے کلاسیک جهان را زندگے کنیم...!
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم! لازم است دوباره بگویم!؟
دوباره بگویم که دلم مے خواست صدها سال پیش ، بے هیچ بذر آرزویے در روستاے پرتے متولد میشدم و ماهرانه بلد مے بودم که یک سینے بزرگ برنج را به هوا پرت کنم و بے آنکه یک دانه اش به زمین بریزد به سینے برگردانم و تا به حال هم مرده مے بودم!؟...
زندگے با این همه بذرے که در دلم کاشته ام ، در دوره اے که تو عاشق نمے شوے ، من عاشق نمے شوم ، کسے عاشق نمے شود ، بدترین بلایے بود که مے توانست سرِ من و سرِ زن بیاید!...
لعنتے بیا فرانک سیناترا را قدم بزنیم...
بیا تمامِ باران هاے اولین پاییزِ پیش رو را قدم بزنیم...
پدر مے گوید: بمیرم براے آرزوهاے تا به این حد کوچکت ؛ مے گوید بمیرم براے آرزوهاے ساده ے محالت....
#مهديه_لطيفے
@aevien
@aevien
اولین بار کنار دستش خوابیدم 10 سالگی...اینقد خندیدیم و گفتیم که اخر سر نصفه شبی صدای مامانامون در اومد.
یهو به خودمون اومدیم دیدیم گوشی مامانامون دستمونه داریم 5 صبح بهم میگیم عشق فلان عسق بیسار...مگه چقد سن داشتیم؟ فوق فوقش 12 _13 ساله.اومده بود! خونمون رفتیم روی پشت بوم...نشستیم روبروی هم...اسمونو نگا کردیم...چشمون خورد به یه شهاب...گفتم ارزو کنیم؟دست همو گرفتیم و ارزو کردیم.از ته دل.واسه من که براورده نشد واسه دلبر و خبر ندارم.میگم حتا یادمه نشستیم لب باغچه یکی از این قوم و خویشای مشترک..گفتم دلبر شنیدی این آهنگرو؟ به مصرع دوم نرسیده باهم هم خونی کردیمش.
اصن یه عصر اومد اتاقم...نشستیم این دخترکای بلوند خارجی و دیدیم و عشق کردیم...عادتمون بود حوالی 3 نصفه شب بحث کنیم بارونِ روز قشنگ تره یا رگبار صبح؟ دلبر میگفت شب من میگفتم صبح..میگفتم هوا که ابری باشه حس و حال عاشقیه میگف شب آی حال میده بارون بزنه بشینی لب پنجره تو سکوتِ ساکتش شعر بخونی...
میگفتم شبت شمعدونیایِ این روستاهای قدیمی شمال...کم نمیورد میگفت شبت این زیتون پرورده های شمالی با رب انار فراوون...
چی شد یهو؟ قاطی درس شدیم گمونم...بازم سیمه وصل بود.اتصالی میکردآ...ولی وصل بود هنوز.
یهو دیدم وسط شعرای علیرضا آذرم...میگفتم دلبر این خیلی عاشقه..شعراش بویِ خاصی داره..میگفت همین دیگه...تو چطور تا حالا نمیشناختیش؟
تئاتر بازی میکرد دلبر...میخوام بگم هنرمند بود.
ولی خب زیاد جوونه نزد درختش تو زندگیش..بگذریم.دلبر که کم نمیورد رفت سراغ دوربینش؛ حتا نوشت؛ خوندی حرفاشو مطمئنم.. میدونی..دلبر یه روز نحس داشت یه ماه نحس یه سال نحس..یه روز یه اتفاقی افتاد که از صدقه سریش یه ماه نحس شد.دلبر مام که دلش کوتاه نمیاد.اینقده میشینه لب طاقچه به انتظار؛ که تک تک امیداش نا امید شه..واسه همین تا چشم رو هم گذاشت دید ای داد بیداد...نشسته روبه روی من ساعت 7 و خورده اییِ عصر..بهم میگه فارا...چرا امسالِ من این شکلی شد؟
دلبر مآ یه ده یازده سالی میشه مهمون خونمونه..چهاردیواریِ آهن و اجر نه هآ وسط کتابای شعر و درد و دلای شبونه.
واسه بقیه میترسم واسه دلبر نه.
بهش میخوام بگم به روی خودت نیاریاآ...خیلی شیرزن شدی..از اونایی شدی که میشه به بچه ی 18 ساله گفت شبیه محیا باش...نگا کم نیورد جلوی دلش و خدای دلش..نگا..ازش یادبگیر.
دلبر من تولدشه.
مهم نیست که رفته وسط جنگل نشسته لب دریا. من این کنجِ کویر دل تنگشم.
مهم اینه که ما از هیچی یه دنیای عاشقانه ساختیم که مطمئنم هزار و سیصد و خورده ایی میشینیم وسطش میگیم نگآ چقد شبیه رویاهای بچگیمونه...
دلبر میشنوی اینارو؟
واسه تو اینقد ذهنم شلوغ پلوغه هآ...
اخه آخرِ اسفنده..مثِ بوی عیدی فرهاد ادم همش میخواد گوش کنتت...
هستی؟صدامو میشنوی؟
اینجا از پشت بوم خونه ی خاطراتمون داد میزنم:
تولدت مبارک شیرزن عاشق پیشه...تو که نمیدونی چه ذوقی داره 21 سالگیتو دیدن...مبارکه...تولدت..
از #فاطمه_زهرا_عباسی
به #دلبر(#محیآ_زند)
@aevien
اولین بار کنار دستش خوابیدم 10 سالگی...اینقد خندیدیم و گفتیم که اخر سر نصفه شبی صدای مامانامون در اومد.
یهو به خودمون اومدیم دیدیم گوشی مامانامون دستمونه داریم 5 صبح بهم میگیم عشق فلان عسق بیسار...مگه چقد سن داشتیم؟ فوق فوقش 12 _13 ساله.اومده بود! خونمون رفتیم روی پشت بوم...نشستیم روبروی هم...اسمونو نگا کردیم...چشمون خورد به یه شهاب...گفتم ارزو کنیم؟دست همو گرفتیم و ارزو کردیم.از ته دل.واسه من که براورده نشد واسه دلبر و خبر ندارم.میگم حتا یادمه نشستیم لب باغچه یکی از این قوم و خویشای مشترک..گفتم دلبر شنیدی این آهنگرو؟ به مصرع دوم نرسیده باهم هم خونی کردیمش.
اصن یه عصر اومد اتاقم...نشستیم این دخترکای بلوند خارجی و دیدیم و عشق کردیم...عادتمون بود حوالی 3 نصفه شب بحث کنیم بارونِ روز قشنگ تره یا رگبار صبح؟ دلبر میگفت شب من میگفتم صبح..میگفتم هوا که ابری باشه حس و حال عاشقیه میگف شب آی حال میده بارون بزنه بشینی لب پنجره تو سکوتِ ساکتش شعر بخونی...
میگفتم شبت شمعدونیایِ این روستاهای قدیمی شمال...کم نمیورد میگفت شبت این زیتون پرورده های شمالی با رب انار فراوون...
چی شد یهو؟ قاطی درس شدیم گمونم...بازم سیمه وصل بود.اتصالی میکردآ...ولی وصل بود هنوز.
یهو دیدم وسط شعرای علیرضا آذرم...میگفتم دلبر این خیلی عاشقه..شعراش بویِ خاصی داره..میگفت همین دیگه...تو چطور تا حالا نمیشناختیش؟
تئاتر بازی میکرد دلبر...میخوام بگم هنرمند بود.
ولی خب زیاد جوونه نزد درختش تو زندگیش..بگذریم.دلبر که کم نمیورد رفت سراغ دوربینش؛ حتا نوشت؛ خوندی حرفاشو مطمئنم.. میدونی..دلبر یه روز نحس داشت یه ماه نحس یه سال نحس..یه روز یه اتفاقی افتاد که از صدقه سریش یه ماه نحس شد.دلبر مام که دلش کوتاه نمیاد.اینقده میشینه لب طاقچه به انتظار؛ که تک تک امیداش نا امید شه..واسه همین تا چشم رو هم گذاشت دید ای داد بیداد...نشسته روبه روی من ساعت 7 و خورده اییِ عصر..بهم میگه فارا...چرا امسالِ من این شکلی شد؟
دلبر مآ یه ده یازده سالی میشه مهمون خونمونه..چهاردیواریِ آهن و اجر نه هآ وسط کتابای شعر و درد و دلای شبونه.
واسه بقیه میترسم واسه دلبر نه.
بهش میخوام بگم به روی خودت نیاریاآ...خیلی شیرزن شدی..از اونایی شدی که میشه به بچه ی 18 ساله گفت شبیه محیا باش...نگا کم نیورد جلوی دلش و خدای دلش..نگا..ازش یادبگیر.
دلبر من تولدشه.
مهم نیست که رفته وسط جنگل نشسته لب دریا. من این کنجِ کویر دل تنگشم.
مهم اینه که ما از هیچی یه دنیای عاشقانه ساختیم که مطمئنم هزار و سیصد و خورده ایی میشینیم وسطش میگیم نگآ چقد شبیه رویاهای بچگیمونه...
دلبر میشنوی اینارو؟
واسه تو اینقد ذهنم شلوغ پلوغه هآ...
اخه آخرِ اسفنده..مثِ بوی عیدی فرهاد ادم همش میخواد گوش کنتت...
هستی؟صدامو میشنوی؟
اینجا از پشت بوم خونه ی خاطراتمون داد میزنم:
تولدت مبارک شیرزن عاشق پیشه...تو که نمیدونی چه ذوقی داره 21 سالگیتو دیدن...مبارکه...تولدت..
از #فاطمه_زهرا_عباسی
به #دلبر(#محیآ_زند)
@aevien
@aevien
بگذار برايت چاى بريزم
امروز به شكل غريبى خوبى
بگذار برايت چاى بياورم
راستى گفتم كه دوستت دارم؟
گفتم كه از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادى بخش است
مثل حضور شعر و
حضور قايقها و
خاطرات دور
#نزار_قبانی
@aevien
بگذار برايت چاى بريزم
امروز به شكل غريبى خوبى
بگذار برايت چاى بياورم
راستى گفتم كه دوستت دارم؟
گفتم كه از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادى بخش است
مثل حضور شعر و
حضور قايقها و
خاطرات دور
#نزار_قبانی
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Mim Mesle Madar
Mahyar Fazeli
@aevien
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد ...
#فروغ_فرخزاد جآنآن 💜
@aevien
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت می کند به تمام گل ها
و فوت می کند به تمام ماهی ها
و فوت می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد ...
#فروغ_فرخزاد جآنآن 💜
@aevien
@aevien
خاتون زن ساده اى بود
البته خودش هميشه ميگفت جوونى هاش اينطور نبوده، قروفر و بروبيايى داشته.
مثل الان نبوده كه روزي يبار هم تو آينه نگاه نكنه و يادش بره موهاشو شونه كنه
هرشب قبل از خواب ربان تو آبليمو خوابيده ميپيچيد به موهاش تا فِر موهاش حسابى خوش ترتيب و مرتب باشه.
هرجمعه هم ناخوناشو با روغن زيتون برق مينداخت و با نوك چوب كبريت روشون حنا ميزاشت.
پسراى محل هم از ظهر تا عصرى كه بره كلاس خياطى مادام و برگرده صف ميكشيدن سر راهش و گل و نامه بارونش ميكردن
حتى پسر فرنگ رفته طوبى خانم كه پزش را به همه ميداد هم هواخواهش بود.
ازدواج كه كرد بازهم اطوارش به راه بود
كمتر...ولى به راه بود.
خاتون زن ساده اى شد
خودش ميگفت اولين بچه اش كه به دنيا اومد و صداىِ گريه، خنده شو شنيد يادش رفت دستاش زبر شده و حنا ناخوناش كمرنگ!
اولين بار كه تا صبح بالاىِ سر تنِ تب كرده بچه اش بيدار موند يادش رفت موهاش فرش بهم ريخته و مدل مو جديد چيه!
حالـا
خاتون زن ساده اى بود
صبح كه از خواب بيدار ميشد صبحانه رو آماده ميكرد، سه آيه الكرسى ميخوند و فوت ميكرد دور بچه ها.
ناهار رو به راه ميكرد و چون غذاىِ محبوب پسر كوچكش بود يك پرس رو سفارشى ميگذاشت كنار و آيه الكرسى ميخوند به دور قدوبالاىِ پسرش كه تصويرش تو ذهنش شناور شده بود.
عصرى سبزى هارو براىِ آشِ جمعه تميز ميكرد و آيه الكرسى ميخوند به دور رزق و روزى بچه هاش.
شب قبل خواب پاهاىِ پيرش رو ميماليد و آيه الكرسى ميخوند به دور سلامتىِ بچه ها.
خآتون زن ساده اى بود.
خآتون مآدر بود.
#محیا_زند
@aevien
خاتون زن ساده اى بود
البته خودش هميشه ميگفت جوونى هاش اينطور نبوده، قروفر و بروبيايى داشته.
مثل الان نبوده كه روزي يبار هم تو آينه نگاه نكنه و يادش بره موهاشو شونه كنه
هرشب قبل از خواب ربان تو آبليمو خوابيده ميپيچيد به موهاش تا فِر موهاش حسابى خوش ترتيب و مرتب باشه.
هرجمعه هم ناخوناشو با روغن زيتون برق مينداخت و با نوك چوب كبريت روشون حنا ميزاشت.
پسراى محل هم از ظهر تا عصرى كه بره كلاس خياطى مادام و برگرده صف ميكشيدن سر راهش و گل و نامه بارونش ميكردن
حتى پسر فرنگ رفته طوبى خانم كه پزش را به همه ميداد هم هواخواهش بود.
ازدواج كه كرد بازهم اطوارش به راه بود
كمتر...ولى به راه بود.
خاتون زن ساده اى شد
خودش ميگفت اولين بچه اش كه به دنيا اومد و صداىِ گريه، خنده شو شنيد يادش رفت دستاش زبر شده و حنا ناخوناش كمرنگ!
اولين بار كه تا صبح بالاىِ سر تنِ تب كرده بچه اش بيدار موند يادش رفت موهاش فرش بهم ريخته و مدل مو جديد چيه!
حالـا
خاتون زن ساده اى بود
صبح كه از خواب بيدار ميشد صبحانه رو آماده ميكرد، سه آيه الكرسى ميخوند و فوت ميكرد دور بچه ها.
ناهار رو به راه ميكرد و چون غذاىِ محبوب پسر كوچكش بود يك پرس رو سفارشى ميگذاشت كنار و آيه الكرسى ميخوند به دور قدوبالاىِ پسرش كه تصويرش تو ذهنش شناور شده بود.
عصرى سبزى هارو براىِ آشِ جمعه تميز ميكرد و آيه الكرسى ميخوند به دور رزق و روزى بچه هاش.
شب قبل خواب پاهاىِ پيرش رو ميماليد و آيه الكرسى ميخوند به دور سلامتىِ بچه ها.
خآتون زن ساده اى بود.
خآتون مآدر بود.
#محیا_زند
@aevien
@aevien
مامان! تمام زندگی ام درد می کند
دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج
که تا همیشه گریه نمی کرد می کند!
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند
ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد
که آتش نگاه مرا سرد می کند
بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد می کند
هی فکر می کنم… و به جایی نمی رسم
هی فکر می کنم… و سرم درد می کند...
#سید_مهدى_موسوی جآنآن 💜
@aevien
مامان! تمام زندگی ام درد می کند
دارد چه کار با خودش این مرد می کند؟!
دارد مرا شبیه همان بچّه ی لجوج
که تا همیشه گریه نمی کرد می کند!
این باد از کدام جهنّم رسیده است
که برگ، برگ، برگ مرا زرد می کند
هی می رسد به نقطه ی پایان، به خودکشی
یک لحظه مکث، بعد عقبگرد می کند
ابری ست غوطه ور وسط خواب های مرد
که آتش نگاه مرا سرد می کند
بی فایده ست سعی کنم مثلتان شوم
دنیای خوب! باز مرا طرد می کند
هی فکر می کنم… و به جایی نمی رسم
هی فکر می کنم… و سرم درد می کند...
#سید_مهدى_موسوی جآنآن 💜
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
به در بزرگ و سفيد ته راهرو كه ميرسد چند ضربه ميزند و وارد ميشود. نودوپنجِ ملقب به نودورنج را ميبيند كه تند تند وسايلش را از توىِ كمد در ميآورد و ميريزد توىِ چمدانش و پشت بندش نودوشش با آن چهره مرموز و نامعلومش وسايلش را ميچيند توىِ كمد.
جعبه خاطراتش را ميگذارد روىِ ميز ،دست هايش را درهم قلاب ميكند و شروع ميكند به حرف زدن:
سلام... ميدونم اينروزا سرتون خيلى شلوغه، ميدونم خيليآ مثل من اومدن سراغتون و يه طومار براتون حرف زدن، نميگم من با اونا فرق دارم يا حرف تازه اى براتون دارم، نه منم مثل بقيه هول كردم، نگرانم از نودوشيشى كه نميدونم قراره متمايل به چه رنگى بگذره !
فقط چند لحظه به حرفم گوش بديد، نه نميخواد بشينيد جلوم زل بزنيد بهم، همونجورى كه داريد وسايلتون رو جا به جا ميكنيد ميونش بهم گوش كنيد.
نودوپنج جان ،نميگم نودورنج كه اين دَم آخرى دلخور نشى آخرين وسيله ساكِ بلاتو تو زندگيمون جا بزارى ولى خب تعارف هم كه نداريم، قشنگ نبودى! نه كه كلا سياه بوده باشى نه، يجاهايى خيلى دلبر بودى؛ سالى كه اصلا دلبر نداشته باشه نداريم كه، ولى خب كلا بدجنسيات نسبت به دلبريات خيــلى بيشتر بود.
دلمونو زياد خون كردى، عزيزامونو زياد گرفتى، عزيزى كه زنده است ولى تو گوشش حالِ رفتنو خوندى و عزيزى كه با عزراييل سر نبودنش تبانى كردى!
نودوشيش فهميدى چى به چيه؟ دلمون خون شده، دل خيليامون هنوز زخمه؛ ملتفتى جآنم؟ حالِ سياه حالى نداريم.
قشنگ باش
دلبر باش
نه كه اصلا سياه نباشى ، محال نميخوام ازت، فقط ميگم دلبريات بيشتر از بدجنسيات باشه.
بزار يكم اين زخمه جوش بخوره جون داشته باشيم دنيارو بچرخونيم.
آها راستى اين جعبه خاطرات منه، هم دلبراش هم بدجنساش.
نودورنج جان، نه ببخشيد... نودوپنج جان اين بدجنساش مالِ تو، سرراه ببر يجا گم و گورشون كن نه چشم من نه چشم نودوشيش نخوره بهشون ياد بگيره.
اين دلبراشم براىِ تو نودوشيشِ عزيز، كمن ولي خب دلبرن. قابشون كن بزار جلوىِ چشمت روزى چند نوبت نگاهشون كن ياد بگيرى چكار كنى.
همين.
خداحافظ.
#محیا_زند
@aevien
به در بزرگ و سفيد ته راهرو كه ميرسد چند ضربه ميزند و وارد ميشود. نودوپنجِ ملقب به نودورنج را ميبيند كه تند تند وسايلش را از توىِ كمد در ميآورد و ميريزد توىِ چمدانش و پشت بندش نودوشش با آن چهره مرموز و نامعلومش وسايلش را ميچيند توىِ كمد.
جعبه خاطراتش را ميگذارد روىِ ميز ،دست هايش را درهم قلاب ميكند و شروع ميكند به حرف زدن:
سلام... ميدونم اينروزا سرتون خيلى شلوغه، ميدونم خيليآ مثل من اومدن سراغتون و يه طومار براتون حرف زدن، نميگم من با اونا فرق دارم يا حرف تازه اى براتون دارم، نه منم مثل بقيه هول كردم، نگرانم از نودوشيشى كه نميدونم قراره متمايل به چه رنگى بگذره !
فقط چند لحظه به حرفم گوش بديد، نه نميخواد بشينيد جلوم زل بزنيد بهم، همونجورى كه داريد وسايلتون رو جا به جا ميكنيد ميونش بهم گوش كنيد.
نودوپنج جان ،نميگم نودورنج كه اين دَم آخرى دلخور نشى آخرين وسيله ساكِ بلاتو تو زندگيمون جا بزارى ولى خب تعارف هم كه نداريم، قشنگ نبودى! نه كه كلا سياه بوده باشى نه، يجاهايى خيلى دلبر بودى؛ سالى كه اصلا دلبر نداشته باشه نداريم كه، ولى خب كلا بدجنسيات نسبت به دلبريات خيــلى بيشتر بود.
دلمونو زياد خون كردى، عزيزامونو زياد گرفتى، عزيزى كه زنده است ولى تو گوشش حالِ رفتنو خوندى و عزيزى كه با عزراييل سر نبودنش تبانى كردى!
نودوشيش فهميدى چى به چيه؟ دلمون خون شده، دل خيليامون هنوز زخمه؛ ملتفتى جآنم؟ حالِ سياه حالى نداريم.
قشنگ باش
دلبر باش
نه كه اصلا سياه نباشى ، محال نميخوام ازت، فقط ميگم دلبريات بيشتر از بدجنسيات باشه.
بزار يكم اين زخمه جوش بخوره جون داشته باشيم دنيارو بچرخونيم.
آها راستى اين جعبه خاطرات منه، هم دلبراش هم بدجنساش.
نودورنج جان، نه ببخشيد... نودوپنج جان اين بدجنساش مالِ تو، سرراه ببر يجا گم و گورشون كن نه چشم من نه چشم نودوشيش نخوره بهشون ياد بگيره.
اين دلبراشم براىِ تو نودوشيشِ عزيز، كمن ولي خب دلبرن. قابشون كن بزار جلوىِ چشمت روزى چند نوبت نگاهشون كن ياد بگيرى چكار كنى.
همين.
خداحافظ.
#محیا_زند
@aevien
Forwarded from Deleted Account
Behnam Safavi & Ali As'habi & Farzad Farzin - To Nazdiki..
@moozikestan_bot
کنار سبزه و سکه کنار آب و آیینه
تموم لحظه های شب سکوتت هفتمین سینه
تو هم درگیر تشویشی مثه حالی که من دارم
برای دیدنت امشب
تموم
سال
بیدارم 💜
@aevien
تموم لحظه های شب سکوتت هفتمین سینه
تو هم درگیر تشویشی مثه حالی که من دارم
برای دیدنت امشب
تموم
سال
بیدارم 💜
@aevien
ولى به قولِ آقآ صائبِ تبريزى:
"بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد،عید کنند"
@aevien 🌱
"بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد،عید کنند"
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Bedrood
Pedram Azad
Forwarded from Mahya Zand
Audio
گفته بودم بى تو ميميرم
ولى اينبار نه!
گفته بودى عاشقم هستى
ولى انگار نه!
@aevien 🌱
بعد يسال و نيم تازه دارم ميفهممت:)
ولى اينبار نه!
گفته بودى عاشقم هستى
ولى انگار نه!
@aevien 🌱
بعد يسال و نيم تازه دارم ميفهممت:)
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
دو سه روز مى شود ک اين مقاومت لعنتى و بى حد و حصر حسابى فکرم را مشغول کرده!
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien
همين ک اصلن نمى خواهم قبول کنم يک چيزهايى اين وسط عوض شده...يک سال گذشته و آن کسى ک بايد، نيست ديگر...
اين ک وسط خنده و شوخي پسرهاى فاميل و مچ انداختنشان يکهو ياد قيافه ى خندانت بيفتم توى عکس وقتى مچ مى انداختى با دوستت و آن رگ هاى برآمده روى پيشانى خيس عرقت...و خنده بماسد روى لبم و مشت مشت آب بپاشم ب صورتم تا گر نگيرم بيشتر....
اين ک وسط جابجا شدن ديس ميوه و پخش شدن اسانس پرتقال توى هوا، حواسم برود سمت مادرم ک موز پوست مى کند براى برادرم و ب اين فکر کنم ک هميشه مى گفتى اگه حالم بد شد رفتم بيمارستان و اومدى عيادتم واسم موز بيار،موز و اسنيکرز!
به روى خودم نمى آورم و دلم مى لرزد با ديدن يک دست پالتوى سياه آويزان شده و خيس از باران بعداز ظهر....
مثلن نمى فهمم و رد مى شوم...
مثلن حواسم نيست...
مثلن...
دروغ مى گويم!
حواسم از هميشه جمع تر است...
خودم را گول مى زنم...
"خودم" گول نمى خورد...
"خودم" ديگر زرنگ شده...
طفلک "خودم"...
عذاب مجسم همين است ک وسط شلوغى اين روزها مجبور باشى دليل يکهو ساکت شدنها/يکهو پناه بردن ب اتاق/يکهو خيره شدن ب نقطه اى نامعلوم را توضيح بدهى و کسى نفهمد....
عذاب همين است!
اين ک مى خواهمت ولى نمى خواهمت.....
#مريم_خسروى
@aevien