.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
_اسفند كه ميشه بايد حواسم بيشتر بهش باشه!
.
+چرا؟
.
_خونه تكونى!
.
+آها...كه كمر و دست و ايناش درد نگيره؟
.
_كه دِل و چشمش درد نگيره!
پارسال بود؟ نه ...پيارسال. صبح كه داشتم از خونه ميزدم بيرون ديدم دستمال پيچيده دور سرش كه بره اتاق بالايى كه بعد فوت اقاجون شد اتاق مهمون رو تميز كنه. شب كه برگشتم ديدم چراغا خاموشه و مثل هميشه كه عطر چايى دارچينش خونه رو پر ميكرد خبر از هيچ بود. گشتم دنبالش ديدم همونجورى دستمال به سر كتاب حافظ اقاجون رو بغل گرفته خوابش برده صورتشم هنوز نم گريه داره!
.
+خب جمع كن بساط باباى خدابيامرزتو از خونه ديگه!
.
_صدبار جمع كردم، صدبار يه چيزايى پيدا كرده كه اصلا نميدونستم واسه آقاجون بوده!
.
+پس يعنى امسال خودت تنهايى خونه تكونى ميكنى؟
.
_پارسال فرستادمش مشهد تا اون يه هفته اى كه نيست خونه رو بتكونم به قول معروف. دوروز اول نصف خونه رو تميز كردم ولى پنج روز بعدش فقط داشتم اتاق خودمو ميتكوندم!
.
+ پنج روز يه اتاق؟
.
_ تكوندن اتاق نبود كه، دل تكونى بود لامذهب!
.
+چطور؟
.
_ خاطراتش لابه لاىِ وسيله ها!
.
+ تو كه تموم هديه هاشو پس فرستادى!
.
_ هديه هاشو پس فرستادم ،نه وسايل خودمو!
مثل مامان دستمال بستم سرم رفتم تو اتاق كه شروع كنم، دركمد رو باز كردم لباس اضافه هامو بريزم دور چشمم خورد به يه پلاستيك مشكى كه لباس قرمزه رو از خودم توش قايم كرده بودم؛ همون لباس قرمزه كه اولين بارى كه ديدمش تنم بود و بعد رفتنش شد برام آينه دِق!
يه دوروزى طول كشيد تا دوباره دلم بياد در پلاستيك مشكيه رو گره بزنم و از پنجره بندازمش تو ماشين زباله شهردارى كه ديگه هيچ جور چشمم بهش نيافته!
بعدش رفتم سراغِ دراور، كشوىِ اول رو كه باز كردم چشمم افتاد به عطر قديميم، بوش كه بهم خورد تا چند ساعت رفتم تو خيالش!
تو اون روزاى دست تو دستمون تموم وقتى كه پا به پاش قدم ميزدم و ميخنديدم اين عطر رو تنم بود!
.
+ عطر تن خودت مست خاطراتتون ميكنت؟
.
_مسخره نكن... ميگم عاشق نشو براى هميناست!
.
+ تو كه ميگفتى عشق بى اختيارترين تباهىِ دنياست!
.
_هنوزم ميگم!
.
+ پس چاره اش؟
.
_هيچى... بشينى خونه تكونى كنى چند ساعت چند ساعت برى تو خيالش!
#محیا_زند
@aevien 🌱
_اسفند كه ميشه بايد حواسم بيشتر بهش باشه!
.
+چرا؟
.
_خونه تكونى!
.
+آها...كه كمر و دست و ايناش درد نگيره؟
.
_كه دِل و چشمش درد نگيره!
پارسال بود؟ نه ...پيارسال. صبح كه داشتم از خونه ميزدم بيرون ديدم دستمال پيچيده دور سرش كه بره اتاق بالايى كه بعد فوت اقاجون شد اتاق مهمون رو تميز كنه. شب كه برگشتم ديدم چراغا خاموشه و مثل هميشه كه عطر چايى دارچينش خونه رو پر ميكرد خبر از هيچ بود. گشتم دنبالش ديدم همونجورى دستمال به سر كتاب حافظ اقاجون رو بغل گرفته خوابش برده صورتشم هنوز نم گريه داره!
.
+خب جمع كن بساط باباى خدابيامرزتو از خونه ديگه!
.
_صدبار جمع كردم، صدبار يه چيزايى پيدا كرده كه اصلا نميدونستم واسه آقاجون بوده!
.
+پس يعنى امسال خودت تنهايى خونه تكونى ميكنى؟
.
_پارسال فرستادمش مشهد تا اون يه هفته اى كه نيست خونه رو بتكونم به قول معروف. دوروز اول نصف خونه رو تميز كردم ولى پنج روز بعدش فقط داشتم اتاق خودمو ميتكوندم!
.
+ پنج روز يه اتاق؟
.
_ تكوندن اتاق نبود كه، دل تكونى بود لامذهب!
.
+چطور؟
.
_ خاطراتش لابه لاىِ وسيله ها!
.
+ تو كه تموم هديه هاشو پس فرستادى!
.
_ هديه هاشو پس فرستادم ،نه وسايل خودمو!
مثل مامان دستمال بستم سرم رفتم تو اتاق كه شروع كنم، دركمد رو باز كردم لباس اضافه هامو بريزم دور چشمم خورد به يه پلاستيك مشكى كه لباس قرمزه رو از خودم توش قايم كرده بودم؛ همون لباس قرمزه كه اولين بارى كه ديدمش تنم بود و بعد رفتنش شد برام آينه دِق!
يه دوروزى طول كشيد تا دوباره دلم بياد در پلاستيك مشكيه رو گره بزنم و از پنجره بندازمش تو ماشين زباله شهردارى كه ديگه هيچ جور چشمم بهش نيافته!
بعدش رفتم سراغِ دراور، كشوىِ اول رو كه باز كردم چشمم افتاد به عطر قديميم، بوش كه بهم خورد تا چند ساعت رفتم تو خيالش!
تو اون روزاى دست تو دستمون تموم وقتى كه پا به پاش قدم ميزدم و ميخنديدم اين عطر رو تنم بود!
.
+ عطر تن خودت مست خاطراتتون ميكنت؟
.
_مسخره نكن... ميگم عاشق نشو براى هميناست!
.
+ تو كه ميگفتى عشق بى اختيارترين تباهىِ دنياست!
.
_هنوزم ميگم!
.
+ پس چاره اش؟
.
_هيچى... بشينى خونه تكونى كنى چند ساعت چند ساعت برى تو خيالش!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Audio
ﻟﺤﻈﻪهای سختو
محکم باش رد کن
ﻏﻤﻮ تو خودت هضم کن
دل ب کسی نسپر
خداتو سفت بچسب
قوی باش و سر خوﺵ...🌱
@aevien
عالــــــــــــــــــــــــی، همینقدر ممتد:)
محکم باش رد کن
ﻏﻤﻮ تو خودت هضم کن
دل ب کسی نسپر
خداتو سفت بچسب
قوی باش و سر خوﺵ...🌱
@aevien
عالــــــــــــــــــــــــی، همینقدر ممتد:)
Forwarded from Mahya Zand
Waitin For You (Ft Sirah)
Demi Lovato
And you say that you conquered the lion
Without even tryin'
But she only gets stronger
She only bites harder and I only die fighting
@aevien 🌱👌
Without even tryin'
But she only gets stronger
She only bites harder and I only die fighting
@aevien 🌱👌
Forwarded from Mahya Zand
Nago Nagofti
Mehdi Yarrahi
دیگه با گریه هم خالی نمی شم
نگاه کن با غرور من چه کردی
یه کاری با دلم کردی که حتی
به حال من خودت هم گریه کردی
@aevien 🌱
نگاه کن با غرور من چه کردی
یه کاری با دلم کردی که حتی
به حال من خودت هم گریه کردی
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
https://www.instagram.com/p/BRi7d0qgywe/
با هری پاتر اشنایی دارین دیگه؟
نوستاژيك بچگى و نوجوونىِ يسريامون 😌
به ترتيب الفباىِ انگليسى داره رپ ميخونه !
نوستاژيك بچگى و نوجوونىِ يسريامون 😌
به ترتيب الفباىِ انگليسى داره رپ ميخونه !
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
دايى منصور آدم عجيبى بود، بجاىِ صدا كردن اسمت با يه لقب خاص صدات ميكرد كه اتفاقا عجيب هم ميچسبيد به دل.
شبا تا صبح با شعر،چايى و تنباكو بيدار ميموند و روزا تا لنگ ظهر ميخواييد. همينم شد كه بدون توجه به حرفه مكانيكى كه بلد بود شد نگهبان يه برج نيمه كاره تا بتونه هم شبارو با خيال راحت تو تنهايى بيدار بمونه هم انگِ بيكارِ مفت خور رو بهش نزنن.
عاشقِ كسى يا چيزى هم كه ميشد شورِ ماجرا رو در مياورد. مثلا تموم زندگيش يه رنگ بود، طوسى، از جزئى ترين وسايلش گرفته تا كلى ترينش. بهشم چيزى ميگفتى سر اين شورىِ غير معمول بهت ميتوپيد:"شما چى ميفهمين واقعا عاشق بودن يعنى چى؟ اوجش فقط بلديد يه چيزى رو دوست داشته باشيد و توهم بزنيد عاشقيد"
خودشم منكر اين عجيبي نميشد و ميگفت معمولى بودن ترسش خيلى بيشتر از عجيب بودنه ميگفت بزرگترين ترسش از بچگى اين بوده كه مثل بقيه تعريفش از زندگى كردن فقط نفس كشيدن باشه و واقعا زندگى نكنه!
تا اينكه عاشق سيما شد، همه چى اولش خوب بود، دايى منصور رو ديگه نميشد يجا آروم نگه داشت؛ عجيب بود، عجيب تر شد. راه ميرفت و ميخنديد و شعر ميخوند.
تا اينكه يهو غيبش زد. كل شهر و بيمارستانا و كلانترى ها رو گشتيم ولى پيداش نكرديم؛ بعد از يه هفته ژوليده و خسته خودش برگشت خونه. تو جواب داد و سوال هاىِ بقيه هم فقط گفت: سيما رفت!
هيچكس نفهميد دقيقا چيشد يا چه اتفاقى افتاد بينشون اما از اون روز به بعد دايى منصور ذره ذره اما كاملا عوض شد.
بعد از يه مدت كتاب شعراشو ريخت دور، چايى رو با گل گاو زبون عوض كرد، شبا زود ميخواييد و صبح خروس خون پاميشد ميرفت مكانيكى آقاجون، رنگ يكدست طوسى اتاق و وسايلش رو با سبز، قرمز،زرد و آبى مخلوط كرد. آينه هاىِ اتاقشم جمع كرد گذاشت تو انبارى.
ازش كه پرسيدم چرا؟
گفت: ميدونى دايى، سيما عجيب نبود، يه زنِ معمولىِ عاقل بود. ما بقولِ شما عجيباىِ ديوونه تو دنيا خيلى كميم، اصلا همينم هست كه عجيبمون ميكنه و ادماىِ معمولى رو ميترسونه. سيما ترسيد و رفت. نميخوام ديگه كسى رو بترسونم، آينه هاىِ تو اتاقم روهم بخاطر همين جمع كردم، نميخوام خودم رو هم بترسونم از تصويريه مردِ معمولى تو آينه. چيزى كه از بچگى ترسشو داشتم.
دايى منصور ميگفت معمولى شده اما فقط وانمود ميكرد، ماهيت واقعى آدما هيچ وقت تغير نميكنه.
وانمود كرد تا كسى رو نترسونه و تو آينه هم نگاه نكرد تا اينكه يروز چله زمستون ديوونگيش بى طاقت شد و به سرش زد با رفيقش بره شمال ماهيگيرى.
رفيقش ميگفت تو قايق وقتى انعكاسِ عكس خودشو تو آب ديد چند لحظه با بهت به خودش خيره شد و هى ميگفت اين من نيستم. و انگار كه ترسيده باشه هول كرد پريد تو آب.
هنوزم تو آبه.
چند ساله كه تو آبه.
بقيه ميگن غرق شده اما من ميگم غرق شدن براى آدماىِ معموليه، دايى منصور فقط داره دنبال خودش ميگرده.
#محیا_زند
@aevien
دايى منصور آدم عجيبى بود، بجاىِ صدا كردن اسمت با يه لقب خاص صدات ميكرد كه اتفاقا عجيب هم ميچسبيد به دل.
شبا تا صبح با شعر،چايى و تنباكو بيدار ميموند و روزا تا لنگ ظهر ميخواييد. همينم شد كه بدون توجه به حرفه مكانيكى كه بلد بود شد نگهبان يه برج نيمه كاره تا بتونه هم شبارو با خيال راحت تو تنهايى بيدار بمونه هم انگِ بيكارِ مفت خور رو بهش نزنن.
عاشقِ كسى يا چيزى هم كه ميشد شورِ ماجرا رو در مياورد. مثلا تموم زندگيش يه رنگ بود، طوسى، از جزئى ترين وسايلش گرفته تا كلى ترينش. بهشم چيزى ميگفتى سر اين شورىِ غير معمول بهت ميتوپيد:"شما چى ميفهمين واقعا عاشق بودن يعنى چى؟ اوجش فقط بلديد يه چيزى رو دوست داشته باشيد و توهم بزنيد عاشقيد"
خودشم منكر اين عجيبي نميشد و ميگفت معمولى بودن ترسش خيلى بيشتر از عجيب بودنه ميگفت بزرگترين ترسش از بچگى اين بوده كه مثل بقيه تعريفش از زندگى كردن فقط نفس كشيدن باشه و واقعا زندگى نكنه!
تا اينكه عاشق سيما شد، همه چى اولش خوب بود، دايى منصور رو ديگه نميشد يجا آروم نگه داشت؛ عجيب بود، عجيب تر شد. راه ميرفت و ميخنديد و شعر ميخوند.
تا اينكه يهو غيبش زد. كل شهر و بيمارستانا و كلانترى ها رو گشتيم ولى پيداش نكرديم؛ بعد از يه هفته ژوليده و خسته خودش برگشت خونه. تو جواب داد و سوال هاىِ بقيه هم فقط گفت: سيما رفت!
هيچكس نفهميد دقيقا چيشد يا چه اتفاقى افتاد بينشون اما از اون روز به بعد دايى منصور ذره ذره اما كاملا عوض شد.
بعد از يه مدت كتاب شعراشو ريخت دور، چايى رو با گل گاو زبون عوض كرد، شبا زود ميخواييد و صبح خروس خون پاميشد ميرفت مكانيكى آقاجون، رنگ يكدست طوسى اتاق و وسايلش رو با سبز، قرمز،زرد و آبى مخلوط كرد. آينه هاىِ اتاقشم جمع كرد گذاشت تو انبارى.
ازش كه پرسيدم چرا؟
گفت: ميدونى دايى، سيما عجيب نبود، يه زنِ معمولىِ عاقل بود. ما بقولِ شما عجيباىِ ديوونه تو دنيا خيلى كميم، اصلا همينم هست كه عجيبمون ميكنه و ادماىِ معمولى رو ميترسونه. سيما ترسيد و رفت. نميخوام ديگه كسى رو بترسونم، آينه هاىِ تو اتاقم روهم بخاطر همين جمع كردم، نميخوام خودم رو هم بترسونم از تصويريه مردِ معمولى تو آينه. چيزى كه از بچگى ترسشو داشتم.
دايى منصور ميگفت معمولى شده اما فقط وانمود ميكرد، ماهيت واقعى آدما هيچ وقت تغير نميكنه.
وانمود كرد تا كسى رو نترسونه و تو آينه هم نگاه نكرد تا اينكه يروز چله زمستون ديوونگيش بى طاقت شد و به سرش زد با رفيقش بره شمال ماهيگيرى.
رفيقش ميگفت تو قايق وقتى انعكاسِ عكس خودشو تو آب ديد چند لحظه با بهت به خودش خيره شد و هى ميگفت اين من نيستم. و انگار كه ترسيده باشه هول كرد پريد تو آب.
هنوزم تو آبه.
چند ساله كه تو آبه.
بقيه ميگن غرق شده اما من ميگم غرق شدن براى آدماىِ معموليه، دايى منصور فقط داره دنبال خودش ميگرده.
#محیا_زند
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Zane Mamooli
Sina Hejazi
اون یه زنه معمولیه
من چی میدونم از یه زن
زنا بدونه عشقشون
زنایه "معمولی" میشن !
@aevien 🌱
یچیزی در حد محشره متن موزيكش:)
من چی میدونم از یه زن
زنا بدونه عشقشون
زنایه "معمولی" میشن !
@aevien 🌱
یچیزی در حد محشره متن موزيكش:)
@aevien
تو با قلبِ ویرانه من چه کردی
ببین عشقِ دیوانه من، چه کردی؟
در ابریشمِ عادت، آسوده بودم
تو با حالِ پروانه من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشمِ تو مستم
خمار است میخانه من ، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تا با حسرتِ شانه من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده، با خانه من چه کردی؟
جهانِ من از گریه است خیسِ باران
تو با سقف کاشانه من چه کردی ؟
زنده هميشه ياد #افشين_يدالهى🖤
يكى از لعنتى ترين شعرهايى كه تو كل زندگيتون ميتونيد بخونيد همينه:)
@aevien
تو با قلبِ ویرانه من چه کردی
ببین عشقِ دیوانه من، چه کردی؟
در ابریشمِ عادت، آسوده بودم
تو با حالِ پروانه من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشمِ تو مستم
خمار است میخانه من ، چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم
تا با حسرتِ شانه من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده، با خانه من چه کردی؟
جهانِ من از گریه است خیسِ باران
تو با سقف کاشانه من چه کردی ؟
زنده هميشه ياد #افشين_يدالهى🖤
يكى از لعنتى ترين شعرهايى كه تو كل زندگيتون ميتونيد بخونيد همينه:)
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
چه کردی؟!!
مصطفی زمانی
تو با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من، چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده، با خانه یِ من چه کردی؟
@aevien 🍂🍁
ببین عشق دیوانه من، چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده، با خانه یِ من چه کردی؟
@aevien 🍂🍁
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
" یوسف گمگشته باز آید به کنعان...غم مخور..."
اقاخسته شدیم از تظاهر به غم نخوردن؛ شما کوتاه بیا...چقدر صبر کنیم دیگه...اصلا مگه یوسفِ داستان تو خودش خواست که گم شه؟
خودش خواست که نباشه؟
پس چرا فکر میکنی رفته ی مآ مثل رفته ی یعقوب میمونه...اقاجان معشوق ما به ما گفت که میره گفت که میره و هیچ وقت برنمیگرده...حافظ اینجا کنعانت نیست؛ اینجا هر اتفاقی که بیوفته وصل میشه به بی وفایی...اینجا کنعانت نیست؛ که رفته ی من یوسف نیست! از قضا نبودنش به زور روزگارم نیست. "رفته ی من "رفته که نباشه.
پس برنمیگرده..بفهم برنمیگرده...بفهم دفعه بعدی که این دیوانتو باز کردم بهم نگی که احمق باشم.
بهم نگی که غم نخورم.سری بعد یه سیلی بزن به صورتم بگو این معشوقی که رفته تا نیاد؛ تا ابدالدهر برنخواهد گشت به خانه..اصلا از اولشم این خونه رو دوست نداشت.منتظر نباش.احمق نباش..بگو بشین زار بزن.گریه کن.غم بخور.ولی دیگه احمق نباش.
دیگه یه احمق منتظر نباش.
دیگه منتظر نباش...!
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
" یوسف گمگشته باز آید به کنعان...غم مخور..."
اقاخسته شدیم از تظاهر به غم نخوردن؛ شما کوتاه بیا...چقدر صبر کنیم دیگه...اصلا مگه یوسفِ داستان تو خودش خواست که گم شه؟
خودش خواست که نباشه؟
پس چرا فکر میکنی رفته ی مآ مثل رفته ی یعقوب میمونه...اقاجان معشوق ما به ما گفت که میره گفت که میره و هیچ وقت برنمیگرده...حافظ اینجا کنعانت نیست؛ اینجا هر اتفاقی که بیوفته وصل میشه به بی وفایی...اینجا کنعانت نیست؛ که رفته ی من یوسف نیست! از قضا نبودنش به زور روزگارم نیست. "رفته ی من "رفته که نباشه.
پس برنمیگرده..بفهم برنمیگرده...بفهم دفعه بعدی که این دیوانتو باز کردم بهم نگی که احمق باشم.
بهم نگی که غم نخورم.سری بعد یه سیلی بزن به صورتم بگو این معشوقی که رفته تا نیاد؛ تا ابدالدهر برنخواهد گشت به خانه..اصلا از اولشم این خونه رو دوست نداشت.منتظر نباش.احمق نباش..بگو بشین زار بزن.گریه کن.غم بخور.ولی دیگه احمق نباش.
دیگه یه احمق منتظر نباش.
دیگه منتظر نباش...!
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
@aevien
.
لازم است که دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که ما غلط کردیم!؟؟
ما با بربادرفته و دزیره و کازابلانکا و سیندرلا دیدن ، ما با مصدق و پناهے و فروغ و شاملو خواندن غلط کردیم!
ده سالگے سن شعر خواندن نیست ؛ اصلا هیچ سنے سنِ شعر خواندن نیست!!...
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم!...
در جهان بارانے نیست براے رویاندنِ بذرِ این رویاها که در دل کاشته ایم!!...
آه آلبر کامو ، "آدم ها مے میرند ، و خوشبخت نیستند!"
خوشبختے راحت ترین کارِ دنیاست ، ما اما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم عاشقے کنیم...
ما میلیاردها سال است که مرگ هاے زیادے را به چشم مے بینیم و هنوز همه مان خیال مے کنیم عمرِ جاوید داریم!...
ما میلیاردها سال است که خیال مے کنیم کسے بهتر در راه است و از کنار هم مے گذریم...
ولے هیچ معجزه اے به لطفِ گذرِ زمان در راه نیست!
ما باید همین امشب عاشق شویم...
دقیقا همین امشب...
و نهال شکننده اش را که به هر بادے خم مے شود را هر صبح با بوسه اے آب بدهیم!...
ما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم ترانه هاے کلاسیک جهان را زندگے کنیم...!
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم! لازم است دوباره بگویم!؟
دوباره بگویم که دلم مے خواست صدها سال پیش ، بے هیچ بذر آرزویے در روستاے پرتے متولد میشدم و ماهرانه بلد مے بودم که یک سینے بزرگ برنج را به هوا پرت کنم و بے آنکه یک دانه اش به زمین بریزد به سینے برگردانم و تا به حال هم مرده مے بودم!؟...
زندگے با این همه بذرے که در دلم کاشته ام ، در دوره اے که تو عاشق نمے شوے ، من عاشق نمے شوم ، کسے عاشق نمے شود ، بدترین بلایے بود که مے توانست سرِ من و سرِ زن بیاید!...
لعنتے بیا فرانک سیناترا را قدم بزنیم...
بیا تمامِ باران هاے اولین پاییزِ پیش رو را قدم بزنیم...
پدر مے گوید: بمیرم براے آرزوهاے تا به این حد کوچکت ؛ مے گوید بمیرم براے آرزوهاے ساده ے محالت....
#مهديه_لطيفے
@aevien
.
لازم است که دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که ما غلط کردیم!؟؟
ما با بربادرفته و دزیره و کازابلانکا و سیندرلا دیدن ، ما با مصدق و پناهے و فروغ و شاملو خواندن غلط کردیم!
ده سالگے سن شعر خواندن نیست ؛ اصلا هیچ سنے سنِ شعر خواندن نیست!!...
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم!...
در جهان بارانے نیست براے رویاندنِ بذرِ این رویاها که در دل کاشته ایم!!...
آه آلبر کامو ، "آدم ها مے میرند ، و خوشبخت نیستند!"
خوشبختے راحت ترین کارِ دنیاست ، ما اما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم عاشقے کنیم...
ما میلیاردها سال است که مرگ هاے زیادے را به چشم مے بینیم و هنوز همه مان خیال مے کنیم عمرِ جاوید داریم!...
ما میلیاردها سال است که خیال مے کنیم کسے بهتر در راه است و از کنار هم مے گذریم...
ولے هیچ معجزه اے به لطفِ گذرِ زمان در راه نیست!
ما باید همین امشب عاشق شویم...
دقیقا همین امشب...
و نهال شکننده اش را که به هر بادے خم مے شود را هر صبح با بوسه اے آب بدهیم!...
ما بلد نیستیم!
ما بلد نیستیم ترانه هاے کلاسیک جهان را زندگے کنیم...!
ما هر کارے که کردیم غلط کردیم! لازم است دوباره بگویم!؟
دوباره بگویم که دلم مے خواست صدها سال پیش ، بے هیچ بذر آرزویے در روستاے پرتے متولد میشدم و ماهرانه بلد مے بودم که یک سینے بزرگ برنج را به هوا پرت کنم و بے آنکه یک دانه اش به زمین بریزد به سینے برگردانم و تا به حال هم مرده مے بودم!؟...
زندگے با این همه بذرے که در دلم کاشته ام ، در دوره اے که تو عاشق نمے شوے ، من عاشق نمے شوم ، کسے عاشق نمے شود ، بدترین بلایے بود که مے توانست سرِ من و سرِ زن بیاید!...
لعنتے بیا فرانک سیناترا را قدم بزنیم...
بیا تمامِ باران هاے اولین پاییزِ پیش رو را قدم بزنیم...
پدر مے گوید: بمیرم براے آرزوهاے تا به این حد کوچکت ؛ مے گوید بمیرم براے آرزوهاے ساده ے محالت....
#مهديه_لطيفے
@aevien
@aevien
اولین بار کنار دستش خوابیدم 10 سالگی...اینقد خندیدیم و گفتیم که اخر سر نصفه شبی صدای مامانامون در اومد.
یهو به خودمون اومدیم دیدیم گوشی مامانامون دستمونه داریم 5 صبح بهم میگیم عشق فلان عسق بیسار...مگه چقد سن داشتیم؟ فوق فوقش 12 _13 ساله.اومده بود! خونمون رفتیم روی پشت بوم...نشستیم روبروی هم...اسمونو نگا کردیم...چشمون خورد به یه شهاب...گفتم ارزو کنیم؟دست همو گرفتیم و ارزو کردیم.از ته دل.واسه من که براورده نشد واسه دلبر و خبر ندارم.میگم حتا یادمه نشستیم لب باغچه یکی از این قوم و خویشای مشترک..گفتم دلبر شنیدی این آهنگرو؟ به مصرع دوم نرسیده باهم هم خونی کردیمش.
اصن یه عصر اومد اتاقم...نشستیم این دخترکای بلوند خارجی و دیدیم و عشق کردیم...عادتمون بود حوالی 3 نصفه شب بحث کنیم بارونِ روز قشنگ تره یا رگبار صبح؟ دلبر میگفت شب من میگفتم صبح..میگفتم هوا که ابری باشه حس و حال عاشقیه میگف شب آی حال میده بارون بزنه بشینی لب پنجره تو سکوتِ ساکتش شعر بخونی...
میگفتم شبت شمعدونیایِ این روستاهای قدیمی شمال...کم نمیورد میگفت شبت این زیتون پرورده های شمالی با رب انار فراوون...
چی شد یهو؟ قاطی درس شدیم گمونم...بازم سیمه وصل بود.اتصالی میکردآ...ولی وصل بود هنوز.
یهو دیدم وسط شعرای علیرضا آذرم...میگفتم دلبر این خیلی عاشقه..شعراش بویِ خاصی داره..میگفت همین دیگه...تو چطور تا حالا نمیشناختیش؟
تئاتر بازی میکرد دلبر...میخوام بگم هنرمند بود.
ولی خب زیاد جوونه نزد درختش تو زندگیش..بگذریم.دلبر که کم نمیورد رفت سراغ دوربینش؛ حتا نوشت؛ خوندی حرفاشو مطمئنم.. میدونی..دلبر یه روز نحس داشت یه ماه نحس یه سال نحس..یه روز یه اتفاقی افتاد که از صدقه سریش یه ماه نحس شد.دلبر مام که دلش کوتاه نمیاد.اینقده میشینه لب طاقچه به انتظار؛ که تک تک امیداش نا امید شه..واسه همین تا چشم رو هم گذاشت دید ای داد بیداد...نشسته روبه روی من ساعت 7 و خورده اییِ عصر..بهم میگه فارا...چرا امسالِ من این شکلی شد؟
دلبر مآ یه ده یازده سالی میشه مهمون خونمونه..چهاردیواریِ آهن و اجر نه هآ وسط کتابای شعر و درد و دلای شبونه.
واسه بقیه میترسم واسه دلبر نه.
بهش میخوام بگم به روی خودت نیاریاآ...خیلی شیرزن شدی..از اونایی شدی که میشه به بچه ی 18 ساله گفت شبیه محیا باش...نگا کم نیورد جلوی دلش و خدای دلش..نگا..ازش یادبگیر.
دلبر من تولدشه.
مهم نیست که رفته وسط جنگل نشسته لب دریا. من این کنجِ کویر دل تنگشم.
مهم اینه که ما از هیچی یه دنیای عاشقانه ساختیم که مطمئنم هزار و سیصد و خورده ایی میشینیم وسطش میگیم نگآ چقد شبیه رویاهای بچگیمونه...
دلبر میشنوی اینارو؟
واسه تو اینقد ذهنم شلوغ پلوغه هآ...
اخه آخرِ اسفنده..مثِ بوی عیدی فرهاد ادم همش میخواد گوش کنتت...
هستی؟صدامو میشنوی؟
اینجا از پشت بوم خونه ی خاطراتمون داد میزنم:
تولدت مبارک شیرزن عاشق پیشه...تو که نمیدونی چه ذوقی داره 21 سالگیتو دیدن...مبارکه...تولدت..
از #فاطمه_زهرا_عباسی
به #دلبر(#محیآ_زند)
@aevien
اولین بار کنار دستش خوابیدم 10 سالگی...اینقد خندیدیم و گفتیم که اخر سر نصفه شبی صدای مامانامون در اومد.
یهو به خودمون اومدیم دیدیم گوشی مامانامون دستمونه داریم 5 صبح بهم میگیم عشق فلان عسق بیسار...مگه چقد سن داشتیم؟ فوق فوقش 12 _13 ساله.اومده بود! خونمون رفتیم روی پشت بوم...نشستیم روبروی هم...اسمونو نگا کردیم...چشمون خورد به یه شهاب...گفتم ارزو کنیم؟دست همو گرفتیم و ارزو کردیم.از ته دل.واسه من که براورده نشد واسه دلبر و خبر ندارم.میگم حتا یادمه نشستیم لب باغچه یکی از این قوم و خویشای مشترک..گفتم دلبر شنیدی این آهنگرو؟ به مصرع دوم نرسیده باهم هم خونی کردیمش.
اصن یه عصر اومد اتاقم...نشستیم این دخترکای بلوند خارجی و دیدیم و عشق کردیم...عادتمون بود حوالی 3 نصفه شب بحث کنیم بارونِ روز قشنگ تره یا رگبار صبح؟ دلبر میگفت شب من میگفتم صبح..میگفتم هوا که ابری باشه حس و حال عاشقیه میگف شب آی حال میده بارون بزنه بشینی لب پنجره تو سکوتِ ساکتش شعر بخونی...
میگفتم شبت شمعدونیایِ این روستاهای قدیمی شمال...کم نمیورد میگفت شبت این زیتون پرورده های شمالی با رب انار فراوون...
چی شد یهو؟ قاطی درس شدیم گمونم...بازم سیمه وصل بود.اتصالی میکردآ...ولی وصل بود هنوز.
یهو دیدم وسط شعرای علیرضا آذرم...میگفتم دلبر این خیلی عاشقه..شعراش بویِ خاصی داره..میگفت همین دیگه...تو چطور تا حالا نمیشناختیش؟
تئاتر بازی میکرد دلبر...میخوام بگم هنرمند بود.
ولی خب زیاد جوونه نزد درختش تو زندگیش..بگذریم.دلبر که کم نمیورد رفت سراغ دوربینش؛ حتا نوشت؛ خوندی حرفاشو مطمئنم.. میدونی..دلبر یه روز نحس داشت یه ماه نحس یه سال نحس..یه روز یه اتفاقی افتاد که از صدقه سریش یه ماه نحس شد.دلبر مام که دلش کوتاه نمیاد.اینقده میشینه لب طاقچه به انتظار؛ که تک تک امیداش نا امید شه..واسه همین تا چشم رو هم گذاشت دید ای داد بیداد...نشسته روبه روی من ساعت 7 و خورده اییِ عصر..بهم میگه فارا...چرا امسالِ من این شکلی شد؟
دلبر مآ یه ده یازده سالی میشه مهمون خونمونه..چهاردیواریِ آهن و اجر نه هآ وسط کتابای شعر و درد و دلای شبونه.
واسه بقیه میترسم واسه دلبر نه.
بهش میخوام بگم به روی خودت نیاریاآ...خیلی شیرزن شدی..از اونایی شدی که میشه به بچه ی 18 ساله گفت شبیه محیا باش...نگا کم نیورد جلوی دلش و خدای دلش..نگا..ازش یادبگیر.
دلبر من تولدشه.
مهم نیست که رفته وسط جنگل نشسته لب دریا. من این کنجِ کویر دل تنگشم.
مهم اینه که ما از هیچی یه دنیای عاشقانه ساختیم که مطمئنم هزار و سیصد و خورده ایی میشینیم وسطش میگیم نگآ چقد شبیه رویاهای بچگیمونه...
دلبر میشنوی اینارو؟
واسه تو اینقد ذهنم شلوغ پلوغه هآ...
اخه آخرِ اسفنده..مثِ بوی عیدی فرهاد ادم همش میخواد گوش کنتت...
هستی؟صدامو میشنوی؟
اینجا از پشت بوم خونه ی خاطراتمون داد میزنم:
تولدت مبارک شیرزن عاشق پیشه...تو که نمیدونی چه ذوقی داره 21 سالگیتو دیدن...مبارکه...تولدت..
از #فاطمه_زهرا_عباسی
به #دلبر(#محیآ_زند)
@aevien
@aevien
بگذار برايت چاى بريزم
امروز به شكل غريبى خوبى
بگذار برايت چاى بياورم
راستى گفتم كه دوستت دارم؟
گفتم كه از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادى بخش است
مثل حضور شعر و
حضور قايقها و
خاطرات دور
#نزار_قبانی
@aevien
بگذار برايت چاى بريزم
امروز به شكل غريبى خوبى
بگذار برايت چاى بياورم
راستى گفتم كه دوستت دارم؟
گفتم كه از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادى بخش است
مثل حضور شعر و
حضور قايقها و
خاطرات دور
#نزار_قبانی
@aevien