.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
گفتم: سن كه به سالِ تولد نيست، هست؟
نیست که من هرروز تو آينه دارم يه زنِ چهل ساله ميبينم!
يه زنِ چهل ساله جوون كه روزگار تجربه ريخته تو زنبيلِ سَرِش ولى وقتى ميخواد بهشون عمل كنه حواسش پرتِ قرمه سبزىِ رو گاز ميشه و هول ميكنه و باز خراب ميكنه همه چى رو و زنبيلش سنگين تر ميشه!
#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
#٤ ‏@aevien💚 . . سلام جانِ دل؛ چند هفته اى مى شود شب ها غيرِ حافظ خواندن،ديوان شمس هم ميخوانم... اين "جانِ دل" را هم بينِ يكى از شعرهاى مولانا ديدم و خوشم آمد! يعنى حس كردم چقدر تركيبِ اين دوكلمه به هم مى آيد و بيشتر به شما... همان جا كه ميگويد: "اى زندگىِ…


@aevien💚
.
.
سلام جانِ دل؛
اينجا سوزِ اسفند بدجور ميزند به استخوان...
آقاجان ميگويد حكماً شوروى يخ بندان است...ميگويد مردمش گاهى وقت ها حتى خواب خورشيد را هم نمى بينند!
اصلا مگر ميشود خورشيد نباشد؟!
آدم توىِ ظلماتِ شب كه دلش ميپوسد...
از سرما ميگفتم؛شما خودتان را بپوشانيد حسابى...
يك وقت زبانم لال مريض نشويد؛
آن شال گردن يشمى كه بافته ام برايتان را بپيچانيد دور گردن،ژاكتِ كرمى هم فراموش نشود،گرم تر است...
ديشب غروب رفته بودم خانه ى عمه منيره،
قراربود با زهرا درس بخوانيم...ساعت هشت خانوم جان صدايمان زد كه برويم كمكشان؛داشتند مرواريد ميدوختند روىِ مخملِ بنفشِ لحاف! سيما هم بود،همسايه شان...
نشسته بودم مرواريد هاىِ درشت تر را جدا ميكردم كه سيما گفت:" همين پارسال برادر شوهرم رفته بود مسكو؛توىِ ميدانِ سرخ،چشمش يك زنِ گل فروش را گرفت...شنيدم زن هاىِ آن طرف ها،همه مو بورند و چشم آبى..."
زهرا زل زده بود به من...سرم را انداختم پايين و خودم را زدم به نشنيدن...
"چند وقت پيش يك عكس فرستاد برايمان،ايستاده بودند توى يك باغ كأنهو خودِ خودِ باغِ بهشت! والله من كه زنم دلم رفت براى آن ملاحت و وقارِ دختر،چه برسد به مرد ها كه...."
مرواريد ها را ريختم گوشه ى سينى،سرم هنوز پايين بود اما سقلمه ى زهرا را ديدم كه نشست توىِ پهلوىِ سيما و عمه منيره كه تند گفت: دختر چقدر حرف ميزنى!دل به كار بده!
بعدترش هرچه زهرا ديوانه بازى درآورد،حالم جا نيامد كه نيامد...
خودم هم نمى فهميدم چه مرگم شده!انگار فقط مى خواستم بروم گوشه ى صندوق خانه و كز كنم پشتِ شيشه هاىِ رنگىِ سيرترشى و تا آخرِ دنيا يك كلام حرف نزنم...


#مريم_خسروى
#نامه_ى_شماره_ى_پنج...💚
#برسد_به_دست_خودش...

ادامه دارد...

@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
#٥ @aevien💚 . . سلام جانِ دل؛ اينجا سوزِ اسفند بدجور ميزند به استخوان... آقاجان ميگويد حكماً شوروى يخ بندان است...ميگويد مردمش گاهى وقت ها حتى خواب خورشيد را هم نمى بينند! اصلا مگر ميشود خورشيد نباشد؟! آدم توىِ ظلماتِ شب كه دلش ميپوسد... از سرما ميگفتم؛شما…
@aevien💚
.
.
راستش هيچ موقع مثل ديشب احساسِ تنهايى نكرده بودم،
هميشه دورم شلوغ بوده...
اما ديشب،همان جايى كه داشتم مرواريدهاى شيرى رنگ را از سفيدها جدا ميكردم،فهميدم چقدر از تنهايى بدم مى آيد...
ميدانيد جانِ دل،
يك تنهايى هايى هم هست كه آدم هرچقدر خودش را ميزند به بى خيالى، باز هم راهشان را پيدا ميكنند و مى آيند سراغت!فرق دارند انگار...
توىِ كوچه كه برميگشتيم،خانوم جانِ پرسيد: چت شده بود سرِ شب؟!
نگاهش نكردم...
خودش فهميد؛ گفت:
"هرآدمى بايد يك نگاهِ آشنا داشته باشد...شده حتى خيالى! اما بايد داشته باشد...
تو هم امشب غريبى ات كرده بود بينِ آن نگاه هاىِ آشنا!"
چيزى نگفتم...
خب خانوم جان است ديگر؛
گاهى تَشَر ميزند سرِ شور شدنِ زيادىِ قرمه سبزى؛
گاهى هم مثلِ امشب حرفِ دلم را صاف ميگذارد كفِ دستم!
راست ميگفت...
يك نگاهِ آشناتر ميخواستم كه دور بود،
يك نگاه آشنا كه بدون تعارف زل بزنم توىِ چشم هايش و بى صدا حرفم را بزنم...
.
.
آخرِ شب چشم هايم را بستم و زل زدم به تصويرِ چشم هايتان...
حرف هايم را كه ريختم بيرون؛
آن بغضِ لعنتىِ چسبيده به گلو كه رفت،
سياهِ چشم هايتان كه كم رنگ شد،
خوابم برده بود...
سرتان را درد آوردم با اين همه نوشتن!
راستى،
شما هم موقعِ خواب،
به آن نگاهِ آشناتر فكر ميكنيد؟!


#مريم_خسروى
#نامه_ى_شماره_ى_پنج...💚
#برسد_به_دست_خودش...

@aevien💚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Mahya Zand
WWW.ZAKERIN.IR
Haaj Mahmoud Karimi
ببين ميتوانى بمانى بمان
عزيزم تو خيلى جوانى بمان
براى على بى تو بد ميشود
بدون تو غم بى عدد ميشود
فاطمه جان
چى كم دارد اين زندگانى؟
بمان...
@aevien ⚫️
Forwarded from Mahya Zand
زمینه: پاشو برای حیدرت نفس بزن
سید رضا نریمانی
پاشو براىِ حيدرت نفس بزن
براىِ حالِ دخترت نفس بزن
نفس بزن براىِ حالِ زارِ بچه ها
منو نگاه كن و نفس بزن توروخدا
دارى با خس خس نفس على رو ميكشى
ميخواى برى ديگه نميمونى كنار ما
@aevien ⚫️
@aevien

خواست آهے کشد شاید سبُک گردد دلش
پشتِ دستے آمد،راهِ آهش را گرفت..
دلش که سنگین شد آمد نفرین کند
همان جا علی(ع)به زهرایش فرمود:
نفرین نکن زهرا جان..مگر قرارمان،قرارِ صبر نبود؟

@aevien
@aevien

( مثلا داخلى _ لبِ دريا رها تو دستِ بآد وَ همصداىِ موجآ) :

دلم ميخواد همینجوری برم جلو
جلو
جلو
جلو
اونقدر جلو كه تا زیر گردن برم تو آب
بدرک هم که آب یخه !
براىِ آخرين بار به پشتِ سَر
به کلِ فلانُ و چند سالی كه گذشت يه نگاه بندازم
و یه نفس بگیرم و برم زیر آب
همون زير بمونم
و بمونم
تا نفس کم بیارم
وَ
وقتی سرمو از آب میارم بیرون زندگی بعدیم شروع شده باشه
یه صدف باشم
یا یه کبوتر
يا يه تيكه سنگ از يه رشته كوهِ برفى
یا یه نرگس با عمرکوتاهش
یا یه دختر جوون تو دویست سال قبل تو یکی از دهکده های فرانسوى كه دغدغه و تنها نگرانيش جمع كردن تخم مرغا و دوشيدن شير گاوا باشه
يا لورا باشم، معشوقه يه سرباز نازى تو جنگ جهانى كه كلِ هفته رو با اميد و شوقِ نامه هايى كه آخر هفته به دستم ميرسه طى كنم
نمیدونم كجآ
نميدونم كِى
نميدونم چه موجوديتى
فقط دلم نمیخواد تو این بُعد از زمان و مکان باشم
تو اين باتلاقِ گنگُ وَ گيجِ دو به شَك و بى اعتماديآ
اَما حيف
حيف كه ما آدم ها
قبل از اينكه اسيرِ دستِ خاك بشيم
نخ كش چنگالِ تيز و اجبارى زمان وَ گذر تُند وَ كُندِشيم!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Man Hamanam (I am the one)
Hootan Honarmand
مگر از این تنهاتر می شود دیگر دل من؟
کَس ندانم چون موجی که بخواند ساحل من!
@aevien
بینظیر💜🌱
یه نفس عمیق کشید و دکمه تماس رو فشار داد. بعد یک دقیقه بوق خوردن رفت رو پیغامگیر.
چشماشو بست و قبل از اینکه پشیمون بشه تند تند شروع کرد به حرف زدن:
"به خودم و غرورم قول داده بودم دیگه هیچ سراغی ازت نگیرم. اما نشد.. اما نمیشه. الانم زنگ نزدم که مثلا سراغی ازت بگیرم یا مثل اوندفعه بگم برگرد و تو یا بی رحمی بگی نه! میخواستم بگم اون کافه لعنتی رو یادته؟ با کاکتوس های لب پنجره اش؟ با کتاب شعرهاش؟ با همون میز دونفره کنار پنجره اش؟ میخواستم بگم امروز دست خودمو کشیدم و بردم همونجا. اون میز دونفره کذایی پر بود. دونفر درست شبیه خودمون همونجا نشسته بودن. دیوونه بودن. مثل ما. هنوز عشق رو قبول داشتن. مثل... مثل خودشون. میخواستم بگم منطق های احمقانه ات نوش جان دیگری، بی رحمی کردی تو اون حالم رفتی... خیلی بی رحمی. میخواستم بگم دیگه مثل بعد رفتنت آشوب و سرگردون نیستم. اما هنوز صدای اِبی اذیتم میکنه. هنوز به شربت زعفرون مثل زن های ویاردار واکنش نشون میدم. هنوز ژلوفن نمیخورم. هنوز اون خیابون با کاج های بلندش اذیتم میکنه. هنوز اون لباس قرمزه رو نمیپوشم... هنوز گاهی جای خاطره هات درد میگیره و بغض میپیچه تو تنم. هنوز تنم از اون همه بد رفتنت کبوده. میخواستم بگم حماقته میدونم، اما هنوز دوسَـ... "
بوق قطع تماس پخش شد. زمان پیغامگیر تموم شده بود. یه آه کشید و گفت: این جمله لعنتی بازم ته گلوم موند.
گفتم: خب دوباره زنگ بزن!
گارسون رو صدا زد و گفت: نه دیگه. دوستت دارم ها گاهی گفتنشون دیر میشه. مال منم دیگه دیر شده. ته گلوم بمونه بهتره تا حواله آدمی بشه که دوست داشتن رو بلد نیست!
به گارسون سفارش یه اسپرسو داد.
گفتم: تو که هیچوقت قهوه نمیخوردی!
به میز شماره چهار که یه زوج با خنده داشتن برای هم شعر میخوندن خیره شد و گفت: آره... اما آدم گاهی باید یه چیزی بخوره شبیه حالش... مثلا یه چیزی به تلخی یه اسپرسو!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Looli
Avan Band
اَز مَن شُده اَم خسته
بى من تر اَز اينم كُن...
@aevien 🌱
در خانواده ما رسم است زن ها عاشق چيزهايى باشند كه نيست
مادربزرگ عاشق خدابيامرز آقاجون
مامان عاشق خواهر كوچكِ مرده ام
و من عاشق تو!
#محیا_زند
@aevien 🌱
Forwarded from Mahya Zand
Adat Nakon
Danial Sadri
می رم از پیشت به من عادت نکن
با من از آینده مون صحبت نکن
واسه ی تنها شدن آماده شو
با من احساس صمیمیت نکن
این مرد اونقدرام که تو ازش می خوای
پشت و پناهت نیست
@aevien🌱
. تُـــ:)
روز جهانی زن، روز احترام به قوه ی تخیل آفرینش است.
روزتون مبارک🌱
#احسان_افشاری
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Jashne Tanhaee
Shahab Ramezan
زمستون زیر ابراست همین ابرهای تیره
همین روزاست اونم با من گریش بگیره
پر از روزای سردم
@aevien ❄️
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

_اسفند كه ميشه بايد حواسم بيشتر بهش باشه!
.
+چرا؟
.
_خونه تكونى!
.
+آها...كه كمر و دست و ايناش درد نگيره؟
.
_كه دِل و چشمش درد نگيره!
پارسال بود؟ نه ...پيارسال. صبح كه داشتم از خونه ميزدم بيرون ديدم دستمال پيچيده دور سرش كه بره اتاق بالايى كه بعد فوت اقاجون شد اتاق مهمون رو تميز كنه. شب كه برگشتم ديدم چراغا خاموشه و مثل هميشه كه عطر چايى دارچينش خونه رو پر ميكرد خبر از هيچ بود. گشتم دنبالش ديدم همونجورى دستمال به سر كتاب حافظ اقاجون رو بغل گرفته خوابش برده صورتشم هنوز نم گريه داره!
.
+خب جمع كن بساط باباى خدابيامرزتو از خونه ديگه!
.
_صدبار جمع كردم، صدبار يه چيزايى پيدا كرده كه اصلا نميدونستم واسه آقاجون بوده!
.
+پس يعنى امسال خودت تنهايى خونه تكونى ميكنى؟
.
_پارسال فرستادمش مشهد تا اون يه هفته اى كه نيست خونه رو بتكونم به قول معروف. دوروز اول نصف خونه رو تميز كردم ولى پنج روز بعدش فقط داشتم اتاق خودمو ميتكوندم!
.
+ پنج روز يه اتاق؟
.
_ تكوندن اتاق نبود كه، دل تكونى بود لامذهب!
.
+چطور؟
.
_ خاطراتش لابه لاىِ وسيله ها!
.
+ تو كه تموم هديه هاشو پس فرستادى!
.
_ هديه هاشو پس فرستادم ،نه وسايل خودمو!
مثل مامان دستمال بستم سرم رفتم تو اتاق كه شروع كنم، دركمد رو باز كردم لباس اضافه هامو بريزم دور چشمم خورد به يه پلاستيك مشكى كه لباس قرمزه رو از خودم توش قايم كرده بودم؛ همون لباس قرمزه كه اولين بارى كه ديدمش تنم بود و بعد رفتنش شد برام آينه دِق!
يه دوروزى طول كشيد تا دوباره دلم بياد در پلاستيك مشكيه رو گره بزنم و از پنجره بندازمش تو ماشين زباله شهردارى كه ديگه هيچ جور چشمم بهش نيافته!
بعدش رفتم سراغِ دراور، كشوىِ اول رو كه باز كردم چشمم افتاد به عطر قديميم، بوش كه بهم خورد تا چند ساعت رفتم تو خيالش!
تو اون روزاى دست تو دستمون تموم وقتى كه پا به پاش قدم ميزدم و ميخنديدم اين عطر رو تنم بود!
.
+ عطر تن خودت مست خاطراتتون ميكنت؟
.
_مسخره نكن... ميگم عاشق نشو براى هميناست!
.
+ تو كه ميگفتى عشق بى اختيارترين تباهىِ دنياست!
.
_هنوزم ميگم!
.
+ پس چاره اش؟
.
_هيچى... بشينى خونه تكونى كنى چند ساعت چند ساعت برى تو خيالش!
#محیا_زند

@aevien 🌱