.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien💚 #٣ . . خانوم جان فهميد... دوشب پيش؛ تب و لرز داشتم از بعدِ اذان مغرب، ظهرش با مهتاب و سميه رفته بوديم بازار،چيتِ گلدار بخريم براى روبالشى...برف گرفته بود؛ مهتاب پيله كرد فالوده بخوريم!من گفتم نه، خيلى كه اصرار كرد راضى شدم! خب راستش را بخواهيد خودم…


@aevien💚
.
.
سلام جانِ دل؛
چند هفته اى مى شود شب ها غيرِ حافظ خواندن،ديوان شمس هم ميخوانم...
اين "جانِ دل" را هم بينِ يكى از شعرهاى مولانا ديدم و خوشم آمد! يعنى حس كردم چقدر تركيبِ اين دوكلمه به هم مى آيد و بيشتر به شما...
همان جا كه ميگويد:
"اى زندگىِ تن و توانم همه تو...
جانى و دلى اى دل و جانم همه تو..."
همين يك بيت را صد بار خوانده ام از ديشب و هر صد بار به اين فكر كرده ام كه آدميزاد با زنده بودنِ دلش است كه واقعا زنده است...دل كه بميرد، انگار همه چيز توىِ يك نقطه تمام ميشود و بايد فاتحه اش را خواند...
شما چطوريد؟!آخرين نامه تان را على يك هفته پيش رساند دستم! خدا ميداند چقدر ذوق كردم از خواندنش...
از اين كه حواستان به من هست با وجودِ يك دنيا فاصله...
راستش را بخواهيد مثل همين تقويم گويا شده ام كه آقاجان هرروز صبح رأس ساعت هفت از راديو گوش ميدهد...
روزها را ميشمارم؛
تاريخِ دقيقِ آمدنتان را نميدانم؛على هم نميداند،دوبار از آقاجان پرسيدم،دفعه ى سوم چرتكه اش را گذاشت كنار و خيره شد به صورتم، گفت:باباجان؛دلتنگى هم مثلِ همين زمستان است،تمام ميشود...صبر داشته باش!
ولى كاش مثل همان قصه هايى كه خانوم جان شب هاىِ تابستانِ شش،هفت سالگى برايم تعريف ميكرد،
درست همانجايى كه هيچ كس توقعش را نداشت،در باز ميشد و مى آمديد توى خانه...
من هم مثلا نشسته بودم كنار حوض و سيب هاىِ قرمز را دانه دانه ميشستم و ميچيدم توى سبد...
عكستان كه مى افتاد توىِ آبىِ زلالِ حوض،تازه سرم را مى آوردم بالا و شما مى گفتيد:سلام...
و قصه همين جا تمام ميشد...
.
سمنو پزان داريم براى عيد؛
الان همه نشسته اند توى ايوان،گندم ها را جدا ميكنند...
من هم بايد بروم كمكشان؛
قبول دارم كه فاصله ى بين نامه ها طولانى شده،قول ميدهم تندتر بنويسم از اين به بعد...
همان طور كه قول ميدهم صبر كنم براى آمدنتان؛
يعنى بايد صبر كنم...
غوره ها كه حلوا شدند،
شما هم ميرسيد ديگر...
.
#مریم_خسروی
.
#نامه_ى_شماره_ى_چهار...💚
#برسد_به_دست_خودش...

@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
"با چشمهايش میخندید" +سه سال تموم ساعت به ساعت با کاراش، با حرفاش، با خنده چشماش مثل یه ویروس تو تنم رشد کرد و دچارم کرد به خودش. شد تنها پادزهر گریه هام، تنها پادزهر حال بدم. دوباره ساکت شد، انگار که تنش پادزهر لازم داشته باشه پیچید به خودش. _ عکسشو داری؟…
@aevien
میدونم... میخوای بگی آخه تو عاشق چیه این مرد شدی؟ راحت باش... بگو، اولین نفر نیستی. وقتی مامانم فهمید دلم واسه هوزان رفته اول حسابی بهم تشر زد، بعد که آروم تر شد یه لیوان چایی دارچین گذاشت جلوم و گفت آخه تو عاشق چیه این پسره شدی؟ بهش گفتم: عاشق یه ناحیه از سمت چپ سینه اش که یه چیز قرمز با فشار خون پمپاژ میکنه و غده هیپوتالاموس مغزش! همین هان که بهش دستور میدن چطور حرف بزنه، راه بره، نگاه کنه دیگه. هوزان پیچ و خم روح من تو دستاش بود. بیشتر از خودم حتی. یادمه یبار استاد ادبیاتمون میگفت: اگه یه نفرو بخاطر چشم و ابروش یا قدوبالاش دوست داشتین بدونید زدید به بیراهه و چند وقت دیگه از سرتون میافته. اما اگه یه نفرو بخاطر شخصیتش دوست داشتین تا لحظه ای که اشهدتون رو واسه مرگ بگین تو جان و دلتون نشسته و ازش گریزی نیست.
از هوزان گریزی نبود... با تمام شکاف های عمیق طبقاتی و فرهنگی بینمون ازش گریزی نبود.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Deleted Account
Around You-Nazaninsin
Hootan Honarmand
ببر مرا به عالمت
به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
@aevien
چنین محشر چرایی؟💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
کتم رو روی مبل انداختم و آستینم رو بالا زدم؛ مثل همیشه تا میرسیدم عادت داشتم که صورتمو بشورم.مریم بعد سلام و احوال پرسی گفت که طبقه ی بالا یک مهمون دعوت کرده که چندین و چند سالی از دیدنش محروم بوده.
مثل همیشه دستام رو شبیه ظرف کردم و همان طوری که آب رو به صورتم میریختم پرسیدم:
_ کیه مگه؟
خندید و گفت یکی از دوستای دانشگاهه.گفت که اتفاقی همدیگرو تو خیابون دیدن و اونم به زور اورده بودش خونه. گفت واسه همینم بهم گفته که شیرینی بخرم و خودش داشت چایی میریخت و توی سینی میذاشت.
به ذوق خواهرم لبخند زدم و حوله به دست پرسیدم:
_کمک لازم نداری؟
گفت که این ظرفای میوه رو بیارم بالا.که مجبور نشه دفعه دوم پله ها رو بیاد پایین.
یه چشمی گفتم و قیافه مو جلوی اینه کنترل کردم و اماده ی بردن ظرف شدم.مریم جلوتر از من رفته بود.تا به پاگرد رسیدم صدای خندت اومد. مثل همیشه بعدش با یه ته لبخندی ادامش دادی و شروع کردی صحبت کردن.
خیلی آروم و با طمانینه کلمات و ادا میکردی و حتا بعد این همه سال میدونستم بین تک تک کلمات حتما یه مکث چند صدم ثانیه ایی داری و آدم وقتی به حرفات گوش کنه تک تک حروف و میشناسه.
دلم ریخت.مغزم فرمان نمیداد؛
پله ها رو برم بالا؟
چند سال پیش رفته بودیم که تموم شیم واسه هم.
پله بعدی و برم بالا؟
اگه چشم تو چشمات بشم و بهم نخندن چی؟
پله بعدی و برم بالا؟
اگه چشمم بچرخه رو دستات و حلقه توشون باشه چی؟
اگه صدام کنی آقایِ فلانی جا اسم کوچیکمم که کنارش همیشه ی "جان " جا خوش میکرد؟
پله ی بعدی و برم بالا؟
آشوب نشیم واسه هم؟ نشیم دایره ی دوباره رسیده به نقطه آغاز؟نشیم آتیش تو خاکستر و نشه زحمتِ فراموشی این همه سال به باد بره؟
ظرف میوه رو زمین گذاشتم و با کف دستِ سردم عرق پیشونیمو را پاک کردم.
نفس عمیقی کشیدم.ظرف را برداشتم و پله ی اول را برداشتم.صدای خنده ات صاف تر شده بود.
لبخند کجی زدم.
منو میدیدی و صدایت می لرزید چی؟
دلت دوباره لرزید چی؟
با این عشق بی سرو تهِ به بن بست رسیده چیکار کنیم؟
کاش مثل چند سال پیش که گفتی پل برگشتن رو خراب کنیم به من میگفتی چیکار باید بکنم.
توروخدا بهم بگو؛
پله ی بعدی و برم بالا؟
صدای بلند خنده ی مریم اومد.
"عزیزم؛ تو مامان شدی...!"
میخِ حرفش شدم و لبخند تلخی زدم. انگاری که زیرپام خالی شده بود و در حال سقوط مطلق بودم. لب پایینم را گاز گرفتم و برگشتم.کت روی مبل رو برداشتم و در خروجی رو بستم.
مسخره بود.پلِ برگشتنمون رو شکسته بودی و شده بودم کسی که به قعر گودالی افتاده و میپرسه:
پله ی بعدی و رو بیام بالا؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
برای توضیح و تعريف از فیلم همین بس که "لئوناردو دى كاپريو" توش بازى ميكنه😍
ژانرش هم عاشقانه و راز الوده
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
The Great Gatsby 2013 🎬
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

_ تو چرا حالت بده؟
+ آخه حالش بده!
_ خب به تو چه ربطی داره؟
+ حالش آشوبه!
_ به توچه؟
+ مشكل پيدا كرده!
_خب تو چکارشی؟
+ دوست دارِش!
_ اونکه نمیفهمه!
+ من که میفهمم... من که میدونم براش میمیرم!
_ دیوونه ای؟
+عاشقم!
#محیا_زند

@aevien
@aevien💚

تمام حس هایی که می شناسم آوار شده اند روی سرم!اما فکر می کنم پررنگ ترین احساسم "ترس" است.
من می ترسم...من از "اعتماد های له شده" می ترسم،من از کور شدن در برابر خوبی ها می ترسم،من حتی از "من جدید" خودم هم می ترسم...
باید تمام "عقل ها" به زبان بیایند و برایم گواهی بدهند که همیشه انسان را از دلش ترسانده اند و "دل ها" شهادت بدهند به بزدلی همیشگی شان...
یا مگر این که دست به دامن فرهاد بشوم تا در خوابی،رؤیایی،چیزی حالی ام کند که عشقش "افسانه" نبوده است..
یا این که "تنهایی" جان بگیرد و در برابر چشمانم جان بدهد تا به باور برساندم ک "همیشگی" نیست...
روز ها دست به دست هم بدهند و ببرندم به آن بعد از زمان و مکان که در آن "احساس" حرمت دارد...
باید "نباید ها" را بسوزانم،این نباید هایی که تیشه زده اند بر ریشه ی "حال" های خوب
باید به دست هایم التماس کنم که ای "دست ها" بیرون بکشیدم از این گرداب خیال بی رحمی!
به گمانم حتی به "چشم ها" باید ندیدن را آموخت!ترسیده می شوند از هرچه که هست...
باید "استثنایی" وجود داشته باشد،حتما وجود دارد.هنوز خیلی زود است برای باور تکراری بودن "زندگی"...
دنیای این روز ها انگار دنیای آدم ها نیست،دنیای قانون هاست.من از "قانون های بی انسان" این روز ها می ترسم...
شاید هم چیزی ورای "درک" بخواهد این کمیاب ترین حس جهان...عشق!
و آنجا که چنین باشد،بی شک من در "تهی ترین" حالت ممکن هستم...

#محدثه_هادى_پور
#شمافرستادين
@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
گفتم: سن كه به سالِ تولد نيست، هست؟
نیست که من هرروز تو آينه دارم يه زنِ چهل ساله ميبينم!
يه زنِ چهل ساله جوون كه روزگار تجربه ريخته تو زنبيلِ سَرِش ولى وقتى ميخواد بهشون عمل كنه حواسش پرتِ قرمه سبزىِ رو گاز ميشه و هول ميكنه و باز خراب ميكنه همه چى رو و زنبيلش سنگين تر ميشه!
#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
#٤ ‏@aevien💚 . . سلام جانِ دل؛ چند هفته اى مى شود شب ها غيرِ حافظ خواندن،ديوان شمس هم ميخوانم... اين "جانِ دل" را هم بينِ يكى از شعرهاى مولانا ديدم و خوشم آمد! يعنى حس كردم چقدر تركيبِ اين دوكلمه به هم مى آيد و بيشتر به شما... همان جا كه ميگويد: "اى زندگىِ…


@aevien💚
.
.
سلام جانِ دل؛
اينجا سوزِ اسفند بدجور ميزند به استخوان...
آقاجان ميگويد حكماً شوروى يخ بندان است...ميگويد مردمش گاهى وقت ها حتى خواب خورشيد را هم نمى بينند!
اصلا مگر ميشود خورشيد نباشد؟!
آدم توىِ ظلماتِ شب كه دلش ميپوسد...
از سرما ميگفتم؛شما خودتان را بپوشانيد حسابى...
يك وقت زبانم لال مريض نشويد؛
آن شال گردن يشمى كه بافته ام برايتان را بپيچانيد دور گردن،ژاكتِ كرمى هم فراموش نشود،گرم تر است...
ديشب غروب رفته بودم خانه ى عمه منيره،
قراربود با زهرا درس بخوانيم...ساعت هشت خانوم جان صدايمان زد كه برويم كمكشان؛داشتند مرواريد ميدوختند روىِ مخملِ بنفشِ لحاف! سيما هم بود،همسايه شان...
نشسته بودم مرواريد هاىِ درشت تر را جدا ميكردم كه سيما گفت:" همين پارسال برادر شوهرم رفته بود مسكو؛توىِ ميدانِ سرخ،چشمش يك زنِ گل فروش را گرفت...شنيدم زن هاىِ آن طرف ها،همه مو بورند و چشم آبى..."
زهرا زل زده بود به من...سرم را انداختم پايين و خودم را زدم به نشنيدن...
"چند وقت پيش يك عكس فرستاد برايمان،ايستاده بودند توى يك باغ كأنهو خودِ خودِ باغِ بهشت! والله من كه زنم دلم رفت براى آن ملاحت و وقارِ دختر،چه برسد به مرد ها كه...."
مرواريد ها را ريختم گوشه ى سينى،سرم هنوز پايين بود اما سقلمه ى زهرا را ديدم كه نشست توىِ پهلوىِ سيما و عمه منيره كه تند گفت: دختر چقدر حرف ميزنى!دل به كار بده!
بعدترش هرچه زهرا ديوانه بازى درآورد،حالم جا نيامد كه نيامد...
خودم هم نمى فهميدم چه مرگم شده!انگار فقط مى خواستم بروم گوشه ى صندوق خانه و كز كنم پشتِ شيشه هاىِ رنگىِ سيرترشى و تا آخرِ دنيا يك كلام حرف نزنم...


#مريم_خسروى
#نامه_ى_شماره_ى_پنج...💚
#برسد_به_دست_خودش...

ادامه دارد...

@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
#٥ @aevien💚 . . سلام جانِ دل؛ اينجا سوزِ اسفند بدجور ميزند به استخوان... آقاجان ميگويد حكماً شوروى يخ بندان است...ميگويد مردمش گاهى وقت ها حتى خواب خورشيد را هم نمى بينند! اصلا مگر ميشود خورشيد نباشد؟! آدم توىِ ظلماتِ شب كه دلش ميپوسد... از سرما ميگفتم؛شما…
@aevien💚
.
.
راستش هيچ موقع مثل ديشب احساسِ تنهايى نكرده بودم،
هميشه دورم شلوغ بوده...
اما ديشب،همان جايى كه داشتم مرواريدهاى شيرى رنگ را از سفيدها جدا ميكردم،فهميدم چقدر از تنهايى بدم مى آيد...
ميدانيد جانِ دل،
يك تنهايى هايى هم هست كه آدم هرچقدر خودش را ميزند به بى خيالى، باز هم راهشان را پيدا ميكنند و مى آيند سراغت!فرق دارند انگار...
توىِ كوچه كه برميگشتيم،خانوم جانِ پرسيد: چت شده بود سرِ شب؟!
نگاهش نكردم...
خودش فهميد؛ گفت:
"هرآدمى بايد يك نگاهِ آشنا داشته باشد...شده حتى خيالى! اما بايد داشته باشد...
تو هم امشب غريبى ات كرده بود بينِ آن نگاه هاىِ آشنا!"
چيزى نگفتم...
خب خانوم جان است ديگر؛
گاهى تَشَر ميزند سرِ شور شدنِ زيادىِ قرمه سبزى؛
گاهى هم مثلِ امشب حرفِ دلم را صاف ميگذارد كفِ دستم!
راست ميگفت...
يك نگاهِ آشناتر ميخواستم كه دور بود،
يك نگاه آشنا كه بدون تعارف زل بزنم توىِ چشم هايش و بى صدا حرفم را بزنم...
.
.
آخرِ شب چشم هايم را بستم و زل زدم به تصويرِ چشم هايتان...
حرف هايم را كه ريختم بيرون؛
آن بغضِ لعنتىِ چسبيده به گلو كه رفت،
سياهِ چشم هايتان كه كم رنگ شد،
خوابم برده بود...
سرتان را درد آوردم با اين همه نوشتن!
راستى،
شما هم موقعِ خواب،
به آن نگاهِ آشناتر فكر ميكنيد؟!


#مريم_خسروى
#نامه_ى_شماره_ى_پنج...💚
#برسد_به_دست_خودش...

@aevien💚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Mahya Zand
WWW.ZAKERIN.IR
Haaj Mahmoud Karimi
ببين ميتوانى بمانى بمان
عزيزم تو خيلى جوانى بمان
براى على بى تو بد ميشود
بدون تو غم بى عدد ميشود
فاطمه جان
چى كم دارد اين زندگانى؟
بمان...
@aevien ⚫️
Forwarded from Mahya Zand
زمینه: پاشو برای حیدرت نفس بزن
سید رضا نریمانی
پاشو براىِ حيدرت نفس بزن
براىِ حالِ دخترت نفس بزن
نفس بزن براىِ حالِ زارِ بچه ها
منو نگاه كن و نفس بزن توروخدا
دارى با خس خس نفس على رو ميكشى
ميخواى برى ديگه نميمونى كنار ما
@aevien ⚫️
@aevien

خواست آهے کشد شاید سبُک گردد دلش
پشتِ دستے آمد،راهِ آهش را گرفت..
دلش که سنگین شد آمد نفرین کند
همان جا علی(ع)به زهرایش فرمود:
نفرین نکن زهرا جان..مگر قرارمان،قرارِ صبر نبود؟

@aevien
@aevien

( مثلا داخلى _ لبِ دريا رها تو دستِ بآد وَ همصداىِ موجآ) :

دلم ميخواد همینجوری برم جلو
جلو
جلو
جلو
اونقدر جلو كه تا زیر گردن برم تو آب
بدرک هم که آب یخه !
براىِ آخرين بار به پشتِ سَر
به کلِ فلانُ و چند سالی كه گذشت يه نگاه بندازم
و یه نفس بگیرم و برم زیر آب
همون زير بمونم
و بمونم
تا نفس کم بیارم
وَ
وقتی سرمو از آب میارم بیرون زندگی بعدیم شروع شده باشه
یه صدف باشم
یا یه کبوتر
يا يه تيكه سنگ از يه رشته كوهِ برفى
یا یه نرگس با عمرکوتاهش
یا یه دختر جوون تو دویست سال قبل تو یکی از دهکده های فرانسوى كه دغدغه و تنها نگرانيش جمع كردن تخم مرغا و دوشيدن شير گاوا باشه
يا لورا باشم، معشوقه يه سرباز نازى تو جنگ جهانى كه كلِ هفته رو با اميد و شوقِ نامه هايى كه آخر هفته به دستم ميرسه طى كنم
نمیدونم كجآ
نميدونم كِى
نميدونم چه موجوديتى
فقط دلم نمیخواد تو این بُعد از زمان و مکان باشم
تو اين باتلاقِ گنگُ وَ گيجِ دو به شَك و بى اعتماديآ
اَما حيف
حيف كه ما آدم ها
قبل از اينكه اسيرِ دستِ خاك بشيم
نخ كش چنگالِ تيز و اجبارى زمان وَ گذر تُند وَ كُندِشيم!
#محیا_زند

@aevien