.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
‌‌یادته مِهری؟ اولین باری که دیدمت تو عصر یکی از روزایِ تابستونِ نه سالگیت بود. مامان و آقات درگیر اسباب کشی بودن و تو یه چادرِ ‌‌گل گلی نصف و نیمه انداخته بودی رو سرت و ‌لبه یِ جوب وسط کوچه راه میرفتی. بهت گفتم: بپا نیافتی ضعیفه!
تو چپ چپ نگاهم کردی و یچیزی زیر لب گفتی که نفهمیدم؛ آخه محو چشمات بودم. حالت نداشت ولی انقدر سیاه بود که مطمنم کرد خدا رنگِ شبو از چشمایِ تو وام گرفته!
از اون شب به بعد پامو کردم تو یه کفش‌‌که میخوام برم پشت بوم زیر سقف آسمون بخوابم؛ ننه حرص میخورد و میگفت: خوف میکنی بچه تنهایی اون بالا تو سیاهیِ شب! و من هی فکر میکردم سیاهی که ترس نداره، لرز داره، مثلِ چشمایِ مِهری!
یادته مِهری پچ پچامون تو کوچه رو؟ آقات و آقام كه با كاميون قرمزه بار ميبردن جنوب و غروباش که غربت بی پدری میزد بهمون میرفتیم لب جوب تو کوچه دوتایی راه میرفتیم و حرف میزدیم از کلِ دنیا؛ مادرتم چند وقت یکبار هی میومد میگفت: ناصر جون حواست به لیلی باشه ها، چشم کلاغ سیاه ها نیافته بهش!
من دلم از سیاه گفتن مادرت که همرنگ چشمات بود میلرزید و رگ گردنم باد میکرد که کلاغ سیاه و سفید و رنگی نداره، چشم بدِ کسی بیافته رو مِهری چشماشو خوراکِ گربه چاقه محل میکنم!
سیاهی چشمات شب و روزمو سفیدِ خوشبختی کرده بود، هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نصفه شب نداشت، تا سیاهی چشمات بود دنیا روشنِ روشن بود برام.
آخ مهری، آخ! بعدشو یادته؟ پشت لبم که سبز شد بابام بردم شاگردیش، شب تا صبح، صبح تا شب تو جاده بودیم و تا یجا سیاهی میدیدم از دلتنگی میمردم.
اون سه ماهی که با آقام رفتيم تركيه و نبودم رو يادته؟ نه! یادت نیست! آخه تو اون روزا حسابی درگیر سرخاب سفیداب و رختِ عروسی بودی! نمیدونم شایدم درگیر بودی ولی یادت باشه! بعد از سه ماه که برگشتیم دیدم جلو در خونتون غلغله اس، ‌‌رخت سفید تنت بود و تور عروسی رو چشمایِ سیاهِ سرمه کشیده ات. چشم تو چشم که شدیم چشمات شد دریا، برکه برکه اشک ریخت و من نفهمیدم چرا، یعنی بعدش که ننه نامه ات رو رسوند به دستم فهمیدم چرا!
‌‌درد چشمایِ سیاهت به جونم مِهری، وقتی فهميدم آقات بخاطر پول و پله اون یارو مجبورت کرده عروسش شی مُردم، مُردم ولی دستام پر بود از خالی برایِ اینکه دستاتو بکشم بیرون از دستاش و چشمِ کلاغ سیاهی که بردت رو دربیارم.
نگم مِهری، نگم از روزایِ سیاهِ بعد تو، سیاه مثل چشمات نه ها، سیاه مثل بدبختی، مثل دلتنگی، مثل غروبایی که غربت بی پدری میزد بهمون.
مِهری نیستی و همه جا سیاهیه شبه! هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نیمه شب نداره!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Deleted Account
@share_farhang
Alireza Rooshan
بمانی
درختت میشوم
بمیری
تابوتت 💜
@aevien
Deleted Account
Alireza Rooshan – @share_farhang
نگم از چقدر خوب بودنش براتون💜

اینجوریه که باید بشینی کنار پنجره
با گرامافون
چندتا البوم عکس قدیمی
یه فنجون کمرباریک چایی دارچین
و تو تنهایی خیره به اسمون گوشش بدی ...:)
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

_ بهم ميگفت حتي حق ندارى يه تار از موهات كم شه ديگه چه برسه به اينكه كوتاهشون كنى!

+ به منم يه چيزى تو همين مايه ها گفته بود... تازه جز اينكه حق نداشتم موهامو كوتاه كنم به رنگ طبيعيش هم نبايد دست ميزدم!

_فكر كنم عادت همه مرداست كه از اين جمله ها بگن !

+هوم!

_ بعد از رفتنش عكس موهاى كوتاه شدمو براش فرستادم... هيچى نگفت! يعنى اصلا فكر كنم يادش نبود كه حق نداشتم!

+اينم فكر كنم يه عادت مردونه اس...يادشون ميره همه چى رو!

_يادشون ميره حق ندارن انقدر راحت پشت پا بزنن به همه چى!

+من مثل تو موهامو كوتاه نكردم، در عوض رنگ طبيعى موهامو كه عاشقش بودم با رنگى كه بدم ميومد عوض كردم...بلوند!

_فكر كنم اينم عادت همه ما زناست!

+چى؟

_ وقتى فراموش ميشيم لج ميكنيم با خودمون و دوست داشتن هامون!

+ نه لج كردن نيست، ميخوايم دل بكنيم و فراموش كنيم اما راهشو بلد نيستيم! ميزنيم به تيشه تمام چيزهايى كه دوست داريم بلكه راه بلد شيم و دل بكنيم!

_ حالا شال و كلاه كردي برى كجا؟

+ موهامو كوتاه كنم!

_بلوند كردنش كافى نبود؟

+نه...هنوز راه بلد نشدم! هروقت فکر میکنم ‌‌دیگه افتادم تو راهِ فراموشی جایِ دستاش رو موهام درد میگیره!

_كاش ميشد منم دستامو قیچی کنم!

+چرا؟

_ چندوقت يبار جاىِ دستاش رو دستام درد ميگيره!

+ پس تو هم هنوز راه بلد نشدى!

_نه... فكر كنم اينم يه عادت زنونه اس!

+چى؟

_دل كه ميديم ميافتيم تو هزارتوىِ گمراهى و انگار ديگه هيچوقت نميتونيم راهِ اصلى رو پيدا كنيم!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Deleted Account
Bade To (Ft Satin)
Mohammad Taher
من هنوز حالم بده یه درد عمیق به قلبم زده
منو به دوریت عادت نده که این دل هنوز وابستته
@aevien
@aevien
دلبر نبینم دلتنگی شده مهمون دلت، نبینم چشمات نم غربت گرفته.
اصلا پاشو...پاشو اون چادر گلگلیتو سرت کن، لباس گرمم بپوش،یه فلاکس چایی با چندتا انار که از پاییز جامونده هم بردار بزار تو زنبیل. منم ماشین فاضل رو میگیرم یه زیرانداز و چندتا پتو هم میندازم تو صندوق عقب بریم شمال، بریم کنار دریا.
فدایِ سرت که سرده، فدایِ سرت که دیروقته و شبه.
گرگ و میش میرسیم لب ساحل، همون ساحله که چسبیده به جنگل و سبزجنگل و ابی دریار باهم قاطیه، همونجا که ادم یادش میره دلتنگی سیاهه
سر راه هم اگر جیگرکی مرد دریا باز بود چندتا سیخ جیگر خام بگیریم
بریم کنار ساحل
اتیش روشن کنیم و جیگرارو کباب کنیم و کز کنیم کنارش.
بعدش سرتو بزار روپاهام
شعر بخون
حرف بزن
یا اصلا نه
هیچی نگو
من برات شعر میخونم
من برات حرف میزنم
دل تنگیاتو، دل گرفتگیاتو میریزم تو دریا.
مثل همون روز که با یه دسته نرگس با ربان بنفش اومدم پیشت، چشمات درشت شد که یعنی تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم خودت نه، ولی چشمات بهم گفتن چندساله صبح ندیدی، بهم گفتن رفته و شدی پریِ بال شکسته.
گفتم اومدم بشم صبحت، بشم پرِ پروازت. باورت نشد اولش، ولی وقتی هی با نرگس و عطرش پیچیدم تو شبات و یهو دیدی داری تو صبحِ اسمون پرواز میکنی کم کم باورت شد.
دلبر پاشو ...پاشو بریم لبِ دریا.
#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien💚

ببين؛
ميگم بيا بيخيالِ همه ى اين سفيديا،دو تا ماگِ گنده از كنارِ سينك برداريم،اونى كه روش عكسِ پيترپَن داره مالِ من!
توشون پودرِ هات چاكلت بريزيم و پشتِ بندشم آب جوش!
بعد سه چهار تا تيكه مارش مالو ام بندازيم روىِ فوماىِ شكلاتى و برگرديم تو اتاق!
چهارزانو بشينيم روىِ صورتىِ بى حالِ روتختى و پتو رو تا زيرِ چونمون بكشيم بالا!
بعد تو لپتاپو بذارى رو پات و بگى :چى ببينيم حالا؟!
منم بگم :كازابلانكا!
بخندى و تا بخواى حرفى بزنى،بگم : روزاىِ برفى فقط فيلماىِ كلاسيك دهه ى چهل و پنجاه!
وسطِ فيلم يه صداىِ تق از پشتِ پنجره بياد و من چشام برق بزنه و بگم: باز قمريا!
برم تو آشپزخونه و با يه پلاستيك گندم برگردم؛
پنجره رو نصفه نيمه باز كنم و تو غر بزنى كه : كلاه سرت كن!باد ميره تو گوشات خب!
منم همونجورى كه دارم گندم ميريزم پشتِ پنجره جواب بدم: الان الان!تموم شد!
دستگيره ى پنجره رو بدم بالا و بخزم زيرِ پتو،بعد ببينم ساكت نشستى و خيره شدى به صورتم،
يهو بزنى زيرِ خنده و بگم: باز دماغم قرمزه؟!
.
.
ببين؛ميگم بيا بيخيالِ همه ى اين سفيديا،
سرِ اينكه من ليوانِ پيترپَن رو بردارم و دوتا تيكه مارش مالو بيشتر بندازم توش،بحث كنيم!
بيا فيلماى كلاسيكِ دهه پنجاهى ببينيم و واسه قمريا گندم بريزيم پشتِ پنجره!
به دماغِ يخ زده از سرماىِ من بخنديم و واسمون مهم نباشه نصفِ فيلمو با همين ديوونه بازيا نفهميديم و آخرش جفتمون زل بزنيم تو چشماىِ هم و باهم بپرسيم:
خب چى شد الان تهش؟!
ببين؛
بيخيالِ همه ى اين سفيديا...
بيا بخنديم!
.
.
#مريم_خسروى

@aevien💚
Forwarded from Deleted Account
Daneshgah
Rastaak
با هرکسی میگی و میخندی ولی...
هربار شاید یکنفر نابود شه!
@aevien
نوستالژیک با غلظت زیاد💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien💚 #٣ . . خانوم جان فهميد... دوشب پيش؛ تب و لرز داشتم از بعدِ اذان مغرب، ظهرش با مهتاب و سميه رفته بوديم بازار،چيتِ گلدار بخريم براى روبالشى...برف گرفته بود؛ مهتاب پيله كرد فالوده بخوريم!من گفتم نه، خيلى كه اصرار كرد راضى شدم! خب راستش را بخواهيد خودم…


@aevien💚
.
.
سلام جانِ دل؛
چند هفته اى مى شود شب ها غيرِ حافظ خواندن،ديوان شمس هم ميخوانم...
اين "جانِ دل" را هم بينِ يكى از شعرهاى مولانا ديدم و خوشم آمد! يعنى حس كردم چقدر تركيبِ اين دوكلمه به هم مى آيد و بيشتر به شما...
همان جا كه ميگويد:
"اى زندگىِ تن و توانم همه تو...
جانى و دلى اى دل و جانم همه تو..."
همين يك بيت را صد بار خوانده ام از ديشب و هر صد بار به اين فكر كرده ام كه آدميزاد با زنده بودنِ دلش است كه واقعا زنده است...دل كه بميرد، انگار همه چيز توىِ يك نقطه تمام ميشود و بايد فاتحه اش را خواند...
شما چطوريد؟!آخرين نامه تان را على يك هفته پيش رساند دستم! خدا ميداند چقدر ذوق كردم از خواندنش...
از اين كه حواستان به من هست با وجودِ يك دنيا فاصله...
راستش را بخواهيد مثل همين تقويم گويا شده ام كه آقاجان هرروز صبح رأس ساعت هفت از راديو گوش ميدهد...
روزها را ميشمارم؛
تاريخِ دقيقِ آمدنتان را نميدانم؛على هم نميداند،دوبار از آقاجان پرسيدم،دفعه ى سوم چرتكه اش را گذاشت كنار و خيره شد به صورتم، گفت:باباجان؛دلتنگى هم مثلِ همين زمستان است،تمام ميشود...صبر داشته باش!
ولى كاش مثل همان قصه هايى كه خانوم جان شب هاىِ تابستانِ شش،هفت سالگى برايم تعريف ميكرد،
درست همانجايى كه هيچ كس توقعش را نداشت،در باز ميشد و مى آمديد توى خانه...
من هم مثلا نشسته بودم كنار حوض و سيب هاىِ قرمز را دانه دانه ميشستم و ميچيدم توى سبد...
عكستان كه مى افتاد توىِ آبىِ زلالِ حوض،تازه سرم را مى آوردم بالا و شما مى گفتيد:سلام...
و قصه همين جا تمام ميشد...
.
سمنو پزان داريم براى عيد؛
الان همه نشسته اند توى ايوان،گندم ها را جدا ميكنند...
من هم بايد بروم كمكشان؛
قبول دارم كه فاصله ى بين نامه ها طولانى شده،قول ميدهم تندتر بنويسم از اين به بعد...
همان طور كه قول ميدهم صبر كنم براى آمدنتان؛
يعنى بايد صبر كنم...
غوره ها كه حلوا شدند،
شما هم ميرسيد ديگر...
.
#مریم_خسروی
.
#نامه_ى_شماره_ى_چهار...💚
#برسد_به_دست_خودش...

@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
"با چشمهايش میخندید" +سه سال تموم ساعت به ساعت با کاراش، با حرفاش، با خنده چشماش مثل یه ویروس تو تنم رشد کرد و دچارم کرد به خودش. شد تنها پادزهر گریه هام، تنها پادزهر حال بدم. دوباره ساکت شد، انگار که تنش پادزهر لازم داشته باشه پیچید به خودش. _ عکسشو داری؟…
@aevien
میدونم... میخوای بگی آخه تو عاشق چیه این مرد شدی؟ راحت باش... بگو، اولین نفر نیستی. وقتی مامانم فهمید دلم واسه هوزان رفته اول حسابی بهم تشر زد، بعد که آروم تر شد یه لیوان چایی دارچین گذاشت جلوم و گفت آخه تو عاشق چیه این پسره شدی؟ بهش گفتم: عاشق یه ناحیه از سمت چپ سینه اش که یه چیز قرمز با فشار خون پمپاژ میکنه و غده هیپوتالاموس مغزش! همین هان که بهش دستور میدن چطور حرف بزنه، راه بره، نگاه کنه دیگه. هوزان پیچ و خم روح من تو دستاش بود. بیشتر از خودم حتی. یادمه یبار استاد ادبیاتمون میگفت: اگه یه نفرو بخاطر چشم و ابروش یا قدوبالاش دوست داشتین بدونید زدید به بیراهه و چند وقت دیگه از سرتون میافته. اما اگه یه نفرو بخاطر شخصیتش دوست داشتین تا لحظه ای که اشهدتون رو واسه مرگ بگین تو جان و دلتون نشسته و ازش گریزی نیست.
از هوزان گریزی نبود... با تمام شکاف های عمیق طبقاتی و فرهنگی بینمون ازش گریزی نبود.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Deleted Account
Around You-Nazaninsin
Hootan Honarmand
ببر مرا به عالمت
به عالم جنون خود
بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است
@aevien
چنین محشر چرایی؟💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
کتم رو روی مبل انداختم و آستینم رو بالا زدم؛ مثل همیشه تا میرسیدم عادت داشتم که صورتمو بشورم.مریم بعد سلام و احوال پرسی گفت که طبقه ی بالا یک مهمون دعوت کرده که چندین و چند سالی از دیدنش محروم بوده.
مثل همیشه دستام رو شبیه ظرف کردم و همان طوری که آب رو به صورتم میریختم پرسیدم:
_ کیه مگه؟
خندید و گفت یکی از دوستای دانشگاهه.گفت که اتفاقی همدیگرو تو خیابون دیدن و اونم به زور اورده بودش خونه. گفت واسه همینم بهم گفته که شیرینی بخرم و خودش داشت چایی میریخت و توی سینی میذاشت.
به ذوق خواهرم لبخند زدم و حوله به دست پرسیدم:
_کمک لازم نداری؟
گفت که این ظرفای میوه رو بیارم بالا.که مجبور نشه دفعه دوم پله ها رو بیاد پایین.
یه چشمی گفتم و قیافه مو جلوی اینه کنترل کردم و اماده ی بردن ظرف شدم.مریم جلوتر از من رفته بود.تا به پاگرد رسیدم صدای خندت اومد. مثل همیشه بعدش با یه ته لبخندی ادامش دادی و شروع کردی صحبت کردن.
خیلی آروم و با طمانینه کلمات و ادا میکردی و حتا بعد این همه سال میدونستم بین تک تک کلمات حتما یه مکث چند صدم ثانیه ایی داری و آدم وقتی به حرفات گوش کنه تک تک حروف و میشناسه.
دلم ریخت.مغزم فرمان نمیداد؛
پله ها رو برم بالا؟
چند سال پیش رفته بودیم که تموم شیم واسه هم.
پله بعدی و برم بالا؟
اگه چشم تو چشمات بشم و بهم نخندن چی؟
پله بعدی و برم بالا؟
اگه چشمم بچرخه رو دستات و حلقه توشون باشه چی؟
اگه صدام کنی آقایِ فلانی جا اسم کوچیکمم که کنارش همیشه ی "جان " جا خوش میکرد؟
پله ی بعدی و برم بالا؟
آشوب نشیم واسه هم؟ نشیم دایره ی دوباره رسیده به نقطه آغاز؟نشیم آتیش تو خاکستر و نشه زحمتِ فراموشی این همه سال به باد بره؟
ظرف میوه رو زمین گذاشتم و با کف دستِ سردم عرق پیشونیمو را پاک کردم.
نفس عمیقی کشیدم.ظرف را برداشتم و پله ی اول را برداشتم.صدای خنده ات صاف تر شده بود.
لبخند کجی زدم.
منو میدیدی و صدایت می لرزید چی؟
دلت دوباره لرزید چی؟
با این عشق بی سرو تهِ به بن بست رسیده چیکار کنیم؟
کاش مثل چند سال پیش که گفتی پل برگشتن رو خراب کنیم به من میگفتی چیکار باید بکنم.
توروخدا بهم بگو؛
پله ی بعدی و برم بالا؟
صدای بلند خنده ی مریم اومد.
"عزیزم؛ تو مامان شدی...!"
میخِ حرفش شدم و لبخند تلخی زدم. انگاری که زیرپام خالی شده بود و در حال سقوط مطلق بودم. لب پایینم را گاز گرفتم و برگشتم.کت روی مبل رو برداشتم و در خروجی رو بستم.
مسخره بود.پلِ برگشتنمون رو شکسته بودی و شده بودم کسی که به قعر گودالی افتاده و میپرسه:
پله ی بعدی و رو بیام بالا؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
برای توضیح و تعريف از فیلم همین بس که "لئوناردو دى كاپريو" توش بازى ميكنه😍
ژانرش هم عاشقانه و راز الوده
#پیشنهاد_فیلم_هفته
@aevien
The Great Gatsby 2013 🎬
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

_ تو چرا حالت بده؟
+ آخه حالش بده!
_ خب به تو چه ربطی داره؟
+ حالش آشوبه!
_ به توچه؟
+ مشكل پيدا كرده!
_خب تو چکارشی؟
+ دوست دارِش!
_ اونکه نمیفهمه!
+ من که میفهمم... من که میدونم براش میمیرم!
_ دیوونه ای؟
+عاشقم!
#محیا_زند

@aevien