.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
نَشَوَد فاشِ كَسي آنچه ميانِ من وُ تُوست...💜 #دلبرترين
زن شدم دامنم را بغل کنم
و به چارخانه های منطقی أش لگدبزنم

#معصومه_خدادادی

@aevien💙
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
همیشه از چمدون بدم میومد.نه اینکه از سفر بدم بیاد نه...از خودِ خودِ چمدون.
لفظش؛ خاطرش یا حتا کاربردش!
شیش سالم بود که مامانم دستمو گرفت و رفتیم بازار..یه چمدون قهوه ایی بزرگ خرید.تا رسید خونه اولین کاری که کرد این بود که در چمدون و باز کنه و هر چی که متعلق به خودشه رو توش بذاره.از لباس گرفته تا عطر و کتاب و حتا لیوانِ همیشگی چاییش.انگاری زندگی مون شد دوتا و هر چی که متعلق مامان بود نیست شد یهو.
در چمدونم بست و گذاشت کنار در.راستش بقیشو درست یادم نمیاد.فقط میدونم صبح که از خواب پاشدم نه خبری از مامان بود نه چمدون گوشه ی اتاقش.عوضش بابا با همون لباس بیرونی رو مبل خوابش برده بود و کنار دستش پر از ته سیگارای سوخته بود.از ترس و ناراحتی بغلش کردم و تا تونستم گریه کردم.از اون روز تا 10 سال بعدش همش چشمم به در بود.که مامانم بیاد.که همه چی درست شه و نیمه ی خالی خونمون پرشه. نشد...
اینارو گفتم که بدونی من از چمدون بدم میاد.از اولین لحظه ایی که پا گذاشتم تو زندگیت تمومِ نصفه نیمه هامو با چسب چسبوندم به وسیله هات.لیوانِ چاییمو میذارم بالاترین قسمت کابیت؛که نشه وقتای ناراحتی اونقدی دم دستم باشه که راحت بره تو چمدون.
اصلا حالا که بحثشه، چمدونم تو کنج ترین جای انباری باشه بهتره.
واسه احتیاط این چنتا کتاب و این گردنبد فیروزه رو یه جایی قایم کن.یه جایی که وقتی جنونِ موروثی مامانم  به مغزم کشید انقدی بگردم دنبالش که خسته شم از رفتن.
نمیدونم این حرفایِ تند تندم چقد داره گیجت میکنه..فقط میخوام بدونی که من بیزارم از رفتن.بیزارم از جا زدن.بیزارم از اینکه یکی وسطِ راه مسیرشو جدا کنه.
میفهمی؟من دور رفتن و خط کشیدم.دور تمامِ اون چرخه ی ناراحتیو...
من تموم چمدونامو دور ریختم اومدم تو زندیگت.
توچی؟
واسه ی این زندگی اماده ایی؟
واسه این تا ابد موندن و نرفتن؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Sakht Migzare
Alireza Mahdavi
کاش ندیده بودمت تا که آروم بشم
تو با رفتنت سلب کردی آرامشم
@aevien
گوش گیر بود بسی بسیار 💜
@aevien
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
#فروغ_فرخزاد

@aevien
ژانر درام و علمی-تخیلی
برنده گلدن گلوب بهترین بازیگر زن در ژانر درام
و اینکه یه کاگردانی و فیلمنامه خیلی متفاوت با فیلم هایِ فرا زمینی داشت و یه گنگی خیل جذاب داره.
#پیشنهادفیلم_هفته
arrival 2016 🎬
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
‌‌یادته مِهری؟ اولین باری که دیدمت تو عصر یکی از روزایِ تابستونِ نه سالگیت بود. مامان و آقات درگیر اسباب کشی بودن و تو یه چادرِ ‌‌گل گلی نصف و نیمه انداخته بودی رو سرت و ‌لبه یِ جوب وسط کوچه راه میرفتی. بهت گفتم: بپا نیافتی ضعیفه!
تو چپ چپ نگاهم کردی و یچیزی زیر لب گفتی که نفهمیدم؛ آخه محو چشمات بودم. حالت نداشت ولی انقدر سیاه بود که مطمنم کرد خدا رنگِ شبو از چشمایِ تو وام گرفته!
از اون شب به بعد پامو کردم تو یه کفش‌‌که میخوام برم پشت بوم زیر سقف آسمون بخوابم؛ ننه حرص میخورد و میگفت: خوف میکنی بچه تنهایی اون بالا تو سیاهیِ شب! و من هی فکر میکردم سیاهی که ترس نداره، لرز داره، مثلِ چشمایِ مِهری!
یادته مِهری پچ پچامون تو کوچه رو؟ آقات و آقام كه با كاميون قرمزه بار ميبردن جنوب و غروباش که غربت بی پدری میزد بهمون میرفتیم لب جوب تو کوچه دوتایی راه میرفتیم و حرف میزدیم از کلِ دنیا؛ مادرتم چند وقت یکبار هی میومد میگفت: ناصر جون حواست به لیلی باشه ها، چشم کلاغ سیاه ها نیافته بهش!
من دلم از سیاه گفتن مادرت که همرنگ چشمات بود میلرزید و رگ گردنم باد میکرد که کلاغ سیاه و سفید و رنگی نداره، چشم بدِ کسی بیافته رو مِهری چشماشو خوراکِ گربه چاقه محل میکنم!
سیاهی چشمات شب و روزمو سفیدِ خوشبختی کرده بود، هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نصفه شب نداشت، تا سیاهی چشمات بود دنیا روشنِ روشن بود برام.
آخ مهری، آخ! بعدشو یادته؟ پشت لبم که سبز شد بابام بردم شاگردیش، شب تا صبح، صبح تا شب تو جاده بودیم و تا یجا سیاهی میدیدم از دلتنگی میمردم.
اون سه ماهی که با آقام رفتيم تركيه و نبودم رو يادته؟ نه! یادت نیست! آخه تو اون روزا حسابی درگیر سرخاب سفیداب و رختِ عروسی بودی! نمیدونم شایدم درگیر بودی ولی یادت باشه! بعد از سه ماه که برگشتیم دیدم جلو در خونتون غلغله اس، ‌‌رخت سفید تنت بود و تور عروسی رو چشمایِ سیاهِ سرمه کشیده ات. چشم تو چشم که شدیم چشمات شد دریا، برکه برکه اشک ریخت و من نفهمیدم چرا، یعنی بعدش که ننه نامه ات رو رسوند به دستم فهمیدم چرا!
‌‌درد چشمایِ سیاهت به جونم مِهری، وقتی فهميدم آقات بخاطر پول و پله اون یارو مجبورت کرده عروسش شی مُردم، مُردم ولی دستام پر بود از خالی برایِ اینکه دستاتو بکشم بیرون از دستاش و چشمِ کلاغ سیاهی که بردت رو دربیارم.
نگم مِهری، نگم از روزایِ سیاهِ بعد تو، سیاه مثل چشمات نه ها، سیاه مثل بدبختی، مثل دلتنگی، مثل غروبایی که غربت بی پدری میزد بهمون.
مِهری نیستی و همه جا سیاهیه شبه! هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نیمه شب نداره!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Deleted Account
@share_farhang
Alireza Rooshan
بمانی
درختت میشوم
بمیری
تابوتت 💜
@aevien
Deleted Account
Alireza Rooshan – @share_farhang
نگم از چقدر خوب بودنش براتون💜

اینجوریه که باید بشینی کنار پنجره
با گرامافون
چندتا البوم عکس قدیمی
یه فنجون کمرباریک چایی دارچین
و تو تنهایی خیره به اسمون گوشش بدی ...:)
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

_ بهم ميگفت حتي حق ندارى يه تار از موهات كم شه ديگه چه برسه به اينكه كوتاهشون كنى!

+ به منم يه چيزى تو همين مايه ها گفته بود... تازه جز اينكه حق نداشتم موهامو كوتاه كنم به رنگ طبيعيش هم نبايد دست ميزدم!

_فكر كنم عادت همه مرداست كه از اين جمله ها بگن !

+هوم!

_ بعد از رفتنش عكس موهاى كوتاه شدمو براش فرستادم... هيچى نگفت! يعنى اصلا فكر كنم يادش نبود كه حق نداشتم!

+اينم فكر كنم يه عادت مردونه اس...يادشون ميره همه چى رو!

_يادشون ميره حق ندارن انقدر راحت پشت پا بزنن به همه چى!

+من مثل تو موهامو كوتاه نكردم، در عوض رنگ طبيعى موهامو كه عاشقش بودم با رنگى كه بدم ميومد عوض كردم...بلوند!

_فكر كنم اينم عادت همه ما زناست!

+چى؟

_ وقتى فراموش ميشيم لج ميكنيم با خودمون و دوست داشتن هامون!

+ نه لج كردن نيست، ميخوايم دل بكنيم و فراموش كنيم اما راهشو بلد نيستيم! ميزنيم به تيشه تمام چيزهايى كه دوست داريم بلكه راه بلد شيم و دل بكنيم!

_ حالا شال و كلاه كردي برى كجا؟

+ موهامو كوتاه كنم!

_بلوند كردنش كافى نبود؟

+نه...هنوز راه بلد نشدم! هروقت فکر میکنم ‌‌دیگه افتادم تو راهِ فراموشی جایِ دستاش رو موهام درد میگیره!

_كاش ميشد منم دستامو قیچی کنم!

+چرا؟

_ چندوقت يبار جاىِ دستاش رو دستام درد ميگيره!

+ پس تو هم هنوز راه بلد نشدى!

_نه... فكر كنم اينم يه عادت زنونه اس!

+چى؟

_دل كه ميديم ميافتيم تو هزارتوىِ گمراهى و انگار ديگه هيچوقت نميتونيم راهِ اصلى رو پيدا كنيم!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Deleted Account
Bade To (Ft Satin)
Mohammad Taher
من هنوز حالم بده یه درد عمیق به قلبم زده
منو به دوریت عادت نده که این دل هنوز وابستته
@aevien
@aevien
دلبر نبینم دلتنگی شده مهمون دلت، نبینم چشمات نم غربت گرفته.
اصلا پاشو...پاشو اون چادر گلگلیتو سرت کن، لباس گرمم بپوش،یه فلاکس چایی با چندتا انار که از پاییز جامونده هم بردار بزار تو زنبیل. منم ماشین فاضل رو میگیرم یه زیرانداز و چندتا پتو هم میندازم تو صندوق عقب بریم شمال، بریم کنار دریا.
فدایِ سرت که سرده، فدایِ سرت که دیروقته و شبه.
گرگ و میش میرسیم لب ساحل، همون ساحله که چسبیده به جنگل و سبزجنگل و ابی دریار باهم قاطیه، همونجا که ادم یادش میره دلتنگی سیاهه
سر راه هم اگر جیگرکی مرد دریا باز بود چندتا سیخ جیگر خام بگیریم
بریم کنار ساحل
اتیش روشن کنیم و جیگرارو کباب کنیم و کز کنیم کنارش.
بعدش سرتو بزار روپاهام
شعر بخون
حرف بزن
یا اصلا نه
هیچی نگو
من برات شعر میخونم
من برات حرف میزنم
دل تنگیاتو، دل گرفتگیاتو میریزم تو دریا.
مثل همون روز که با یه دسته نرگس با ربان بنفش اومدم پیشت، چشمات درشت شد که یعنی تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم خودت نه، ولی چشمات بهم گفتن چندساله صبح ندیدی، بهم گفتن رفته و شدی پریِ بال شکسته.
گفتم اومدم بشم صبحت، بشم پرِ پروازت. باورت نشد اولش، ولی وقتی هی با نرگس و عطرش پیچیدم تو شبات و یهو دیدی داری تو صبحِ اسمون پرواز میکنی کم کم باورت شد.
دلبر پاشو ...پاشو بریم لبِ دریا.
#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien💚

ببين؛
ميگم بيا بيخيالِ همه ى اين سفيديا،دو تا ماگِ گنده از كنارِ سينك برداريم،اونى كه روش عكسِ پيترپَن داره مالِ من!
توشون پودرِ هات چاكلت بريزيم و پشتِ بندشم آب جوش!
بعد سه چهار تا تيكه مارش مالو ام بندازيم روىِ فوماىِ شكلاتى و برگرديم تو اتاق!
چهارزانو بشينيم روىِ صورتىِ بى حالِ روتختى و پتو رو تا زيرِ چونمون بكشيم بالا!
بعد تو لپتاپو بذارى رو پات و بگى :چى ببينيم حالا؟!
منم بگم :كازابلانكا!
بخندى و تا بخواى حرفى بزنى،بگم : روزاىِ برفى فقط فيلماىِ كلاسيك دهه ى چهل و پنجاه!
وسطِ فيلم يه صداىِ تق از پشتِ پنجره بياد و من چشام برق بزنه و بگم: باز قمريا!
برم تو آشپزخونه و با يه پلاستيك گندم برگردم؛
پنجره رو نصفه نيمه باز كنم و تو غر بزنى كه : كلاه سرت كن!باد ميره تو گوشات خب!
منم همونجورى كه دارم گندم ميريزم پشتِ پنجره جواب بدم: الان الان!تموم شد!
دستگيره ى پنجره رو بدم بالا و بخزم زيرِ پتو،بعد ببينم ساكت نشستى و خيره شدى به صورتم،
يهو بزنى زيرِ خنده و بگم: باز دماغم قرمزه؟!
.
.
ببين؛ميگم بيا بيخيالِ همه ى اين سفيديا،
سرِ اينكه من ليوانِ پيترپَن رو بردارم و دوتا تيكه مارش مالو بيشتر بندازم توش،بحث كنيم!
بيا فيلماى كلاسيكِ دهه پنجاهى ببينيم و واسه قمريا گندم بريزيم پشتِ پنجره!
به دماغِ يخ زده از سرماىِ من بخنديم و واسمون مهم نباشه نصفِ فيلمو با همين ديوونه بازيا نفهميديم و آخرش جفتمون زل بزنيم تو چشماىِ هم و باهم بپرسيم:
خب چى شد الان تهش؟!
ببين؛
بيخيالِ همه ى اين سفيديا...
بيا بخنديم!
.
.
#مريم_خسروى

@aevien💚
Forwarded from Deleted Account
Daneshgah
Rastaak
با هرکسی میگی و میخندی ولی...
هربار شاید یکنفر نابود شه!
@aevien
نوستالژیک با غلظت زیاد💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien💚 #٣ . . خانوم جان فهميد... دوشب پيش؛ تب و لرز داشتم از بعدِ اذان مغرب، ظهرش با مهتاب و سميه رفته بوديم بازار،چيتِ گلدار بخريم براى روبالشى...برف گرفته بود؛ مهتاب پيله كرد فالوده بخوريم!من گفتم نه، خيلى كه اصرار كرد راضى شدم! خب راستش را بخواهيد خودم…


@aevien💚
.
.
سلام جانِ دل؛
چند هفته اى مى شود شب ها غيرِ حافظ خواندن،ديوان شمس هم ميخوانم...
اين "جانِ دل" را هم بينِ يكى از شعرهاى مولانا ديدم و خوشم آمد! يعنى حس كردم چقدر تركيبِ اين دوكلمه به هم مى آيد و بيشتر به شما...
همان جا كه ميگويد:
"اى زندگىِ تن و توانم همه تو...
جانى و دلى اى دل و جانم همه تو..."
همين يك بيت را صد بار خوانده ام از ديشب و هر صد بار به اين فكر كرده ام كه آدميزاد با زنده بودنِ دلش است كه واقعا زنده است...دل كه بميرد، انگار همه چيز توىِ يك نقطه تمام ميشود و بايد فاتحه اش را خواند...
شما چطوريد؟!آخرين نامه تان را على يك هفته پيش رساند دستم! خدا ميداند چقدر ذوق كردم از خواندنش...
از اين كه حواستان به من هست با وجودِ يك دنيا فاصله...
راستش را بخواهيد مثل همين تقويم گويا شده ام كه آقاجان هرروز صبح رأس ساعت هفت از راديو گوش ميدهد...
روزها را ميشمارم؛
تاريخِ دقيقِ آمدنتان را نميدانم؛على هم نميداند،دوبار از آقاجان پرسيدم،دفعه ى سوم چرتكه اش را گذاشت كنار و خيره شد به صورتم، گفت:باباجان؛دلتنگى هم مثلِ همين زمستان است،تمام ميشود...صبر داشته باش!
ولى كاش مثل همان قصه هايى كه خانوم جان شب هاىِ تابستانِ شش،هفت سالگى برايم تعريف ميكرد،
درست همانجايى كه هيچ كس توقعش را نداشت،در باز ميشد و مى آمديد توى خانه...
من هم مثلا نشسته بودم كنار حوض و سيب هاىِ قرمز را دانه دانه ميشستم و ميچيدم توى سبد...
عكستان كه مى افتاد توىِ آبىِ زلالِ حوض،تازه سرم را مى آوردم بالا و شما مى گفتيد:سلام...
و قصه همين جا تمام ميشد...
.
سمنو پزان داريم براى عيد؛
الان همه نشسته اند توى ايوان،گندم ها را جدا ميكنند...
من هم بايد بروم كمكشان؛
قبول دارم كه فاصله ى بين نامه ها طولانى شده،قول ميدهم تندتر بنويسم از اين به بعد...
همان طور كه قول ميدهم صبر كنم براى آمدنتان؛
يعنى بايد صبر كنم...
غوره ها كه حلوا شدند،
شما هم ميرسيد ديگر...
.
#مریم_خسروی
.
#نامه_ى_شماره_ى_چهار...💚
#برسد_به_دست_خودش...

@aevien💚