Mahya Zand
@moozikestan_bot – Moein - Zendegi Ba Tou | معین - زندگی با تو
به یاریش...
روزِتون رو همینقدر شادُ و پُر انرژیُ و پُر خاطره بگذرونید 💜
روزِتون رو همینقدر شادُ و پُر انرژیُ و پُر خاطره بگذرونید 💜
@aevien
دارم فکر میکنم الان که من نشستم روبروی آینه ام و به چهره ی خودم زل زدم؛ چندتا دختر عین من مضطرب یه لیوان آب دستشونه و کنار مادرشون نشستن و اصرار دارن که تلویزیون خاموش بشه.
اینکه کدوم مادری تکیه داده به صندلی و با تسبیح لرزونِ دور دستش؛ میگه:خدا یعنی میشه یه بار دیگه بچمو زنده ببینم؟
یا مثلا اون برادری که فکر میکنه باید مقاوم باشه و برای خبرای بد آماده؛ درکمد و باز میکنه و لباسِ مشکی شو برمیداره و از شدتِ بغض خفه شده هق هق میکنه.
یا پدری که لب پنجره ایستاده و منتظرِ یه خبرِ خوب از در بیاد تو و به روزای خوب بچگی پسرش فکر میکنه.
به زنی که کنار تلفن نشسته و هر لحظه صدایِ زنگ دمو بازدم و واسش چند ثانیه ای قطع میکنه.
فکر کردم به اون نوزادی که ممکنه هیچ وقتِ دیگه سرِ کلاسِ اول دبستان از شدت ترس و غریبگی پدری نباشه که دستشو فشار بده و بگه نترس.
یا دختربچه ایی که از این بعد صدایِ چرخیدنِ کلید باباش میشه یه رویآ و شاید 20 سالِ بعد؛ موقع عروسی یادِ این روزِ نحس بیافته.
فکر کردم از همه بیشتر به اون دوستی که ممکنه بیرون ساختمون بوده و فکر کرده چرا زودتر از تو از ساختمون بیرون اومدم.که داد بزنه کاش من جایِ تو زیر آوار بودم.
اشک مو پاک میکنم. به جای همه ی مردم ایران مینویسم که ممنونیم.
تمامِ این اندوه ها و حسرت ها برای آرامش ماست.
یک نفس دعآ میشیم؛ نفس میشیم برایِ پدرهایی که زیر آوارند.
برای مــردانی که برای ما درد کشیدن.
همه ی ما قلبامون میلرزه.
تمامیِ آتش نشان ها جانِ ما بودن.از داغىِ آتشی که تحمل کردن ؛ همگی داغداریم.
دعآ میکنیم؛ با اندوه برای آرامششون..
با امید برای نجاتشون..
#فاطمه_زهرا_عباسی
دارم فکر میکنم الان که من نشستم روبروی آینه ام و به چهره ی خودم زل زدم؛ چندتا دختر عین من مضطرب یه لیوان آب دستشونه و کنار مادرشون نشستن و اصرار دارن که تلویزیون خاموش بشه.
اینکه کدوم مادری تکیه داده به صندلی و با تسبیح لرزونِ دور دستش؛ میگه:خدا یعنی میشه یه بار دیگه بچمو زنده ببینم؟
یا مثلا اون برادری که فکر میکنه باید مقاوم باشه و برای خبرای بد آماده؛ درکمد و باز میکنه و لباسِ مشکی شو برمیداره و از شدتِ بغض خفه شده هق هق میکنه.
یا پدری که لب پنجره ایستاده و منتظرِ یه خبرِ خوب از در بیاد تو و به روزای خوب بچگی پسرش فکر میکنه.
به زنی که کنار تلفن نشسته و هر لحظه صدایِ زنگ دمو بازدم و واسش چند ثانیه ای قطع میکنه.
فکر کردم به اون نوزادی که ممکنه هیچ وقتِ دیگه سرِ کلاسِ اول دبستان از شدت ترس و غریبگی پدری نباشه که دستشو فشار بده و بگه نترس.
یا دختربچه ایی که از این بعد صدایِ چرخیدنِ کلید باباش میشه یه رویآ و شاید 20 سالِ بعد؛ موقع عروسی یادِ این روزِ نحس بیافته.
فکر کردم از همه بیشتر به اون دوستی که ممکنه بیرون ساختمون بوده و فکر کرده چرا زودتر از تو از ساختمون بیرون اومدم.که داد بزنه کاش من جایِ تو زیر آوار بودم.
اشک مو پاک میکنم. به جای همه ی مردم ایران مینویسم که ممنونیم.
تمامِ این اندوه ها و حسرت ها برای آرامش ماست.
یک نفس دعآ میشیم؛ نفس میشیم برایِ پدرهایی که زیر آوارند.
برای مــردانی که برای ما درد کشیدن.
همه ی ما قلبامون میلرزه.
تمامیِ آتش نشان ها جانِ ما بودن.از داغىِ آتشی که تحمل کردن ؛ همگی داغداریم.
دعآ میکنیم؛ با اندوه برای آرامششون..
با امید برای نجاتشون..
#فاطمه_زهرا_عباسی
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
میدونی رفته جان...حالِ بدِ این روزهام از نبودن یا نداشتنت نیست!
از اين هم نیست که دیگه نمیشه تو شب بیداری هام بهت پیام بدم: دلم تنگته! تو به ثانیه نکشیده زنگ بزنی و از زیر پتو با صدایِ آروم برام لالایی بخونی و تلفن رو که قطع کردی باز به اندازه صدسال بعد و قبل دلم برات تنگ بشه!
بخاطر روزایِ بارونی هم نیست که دیگه نمیشه زیرش قدم بزنیم، عینکت نم بارون بگیره و موهایِ فِرِت بچسبه به پیشونیت و من با هربار نگاه کردنت حتی با اون قیافه خیس و مضحک دلم مثل بَم بلرزه و آوار شه برات.
یا اینکه دیگه نمیشه تو اُوجِ اضطرابم بخاطرِ امتحانِ اون استاد بد قلقه چندتا عکسِ بچه نشونم بدی و بگی: بیخیالِ امتحان، بخند و نگاه کن به این عکسا، بچه هامون همینقدر خوشگل میشن؛ با آرامش بخندم و اصلا یادم بره برایِ امتحان هیچی نخوندم.
باور کن بخاطرِ این ها نیست جانم.
از ترسِ!
میترسم از تکرار نشدنت؛ از اینکه دیگه برایِ هیچکس نتونم مثل بَم آوار شم با هرمیزان جذابیتی که داره؛ نتونم به طرز عجیب غریبی دلتنگش بشم حتی با دوثانیه ندیدن و نشنیدنش؛ نتونم تویِ حالِ بدم تکیه کنم به کسی و آرامش بگیرم!
میدونی رفته جان...
من از ترسی که رسیده به مغز استخون حالم بده...از بَم نشدن.
از ترسِ تکرار نشدن عشق!
#محیا_زند
@aevien
میدونی رفته جان...حالِ بدِ این روزهام از نبودن یا نداشتنت نیست!
از اين هم نیست که دیگه نمیشه تو شب بیداری هام بهت پیام بدم: دلم تنگته! تو به ثانیه نکشیده زنگ بزنی و از زیر پتو با صدایِ آروم برام لالایی بخونی و تلفن رو که قطع کردی باز به اندازه صدسال بعد و قبل دلم برات تنگ بشه!
بخاطر روزایِ بارونی هم نیست که دیگه نمیشه زیرش قدم بزنیم، عینکت نم بارون بگیره و موهایِ فِرِت بچسبه به پیشونیت و من با هربار نگاه کردنت حتی با اون قیافه خیس و مضحک دلم مثل بَم بلرزه و آوار شه برات.
یا اینکه دیگه نمیشه تو اُوجِ اضطرابم بخاطرِ امتحانِ اون استاد بد قلقه چندتا عکسِ بچه نشونم بدی و بگی: بیخیالِ امتحان، بخند و نگاه کن به این عکسا، بچه هامون همینقدر خوشگل میشن؛ با آرامش بخندم و اصلا یادم بره برایِ امتحان هیچی نخوندم.
باور کن بخاطرِ این ها نیست جانم.
از ترسِ!
میترسم از تکرار نشدنت؛ از اینکه دیگه برایِ هیچکس نتونم مثل بَم آوار شم با هرمیزان جذابیتی که داره؛ نتونم به طرز عجیب غریبی دلتنگش بشم حتی با دوثانیه ندیدن و نشنیدنش؛ نتونم تویِ حالِ بدم تکیه کنم به کسی و آرامش بگیرم!
میدونی رفته جان...
من از ترسی که رسیده به مغز استخون حالم بده...از بَم نشدن.
از ترسِ تکرار نشدن عشق!
#محیا_زند
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Nim Digar
Amir Azimi [MusiceSal.in]
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا
نه تو خلیله خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجرو در دم بگیر جانه مرا
@aevien
عمیقا و شدیدا از هزار بار گوش دادنش لذت بردم💜
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا
نه تو خلیله خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجرو در دم بگیر جانه مرا
@aevien
عمیقا و شدیدا از هزار بار گوش دادنش لذت بردم💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
لباست قرمز بود.یه شالِ قرمز و میخندیدی؛ خیلی رها و واقعی؛ یادمه یه لحظه از شدت خنده خم شدی و نفس کم اوردی؛ یه چندتا دسته از فر موهات لیز خورد رو پیشونیت.
میخوام بگم به خودم که اومدم دیدم مدتهاست به چروک گوشه ی چشمت موقع خندیدن زل زدم و قشنگیِ هارمونی دستت با صورتت وقتی که روی دهنته و سعی میکنی صدای شادی تو کمتر کنی؛یا وقتی تو کافه بودیم و سرت به خیابون و ماشیناش گرم بود.یه لحظه که بارون گرفت بدون چتر از جات بلند شدی و سریع رفتی بیرونِ کافه.
پشت سرت که اومدم دیدم سرتو گرفتی رو به آسمون؛ زل زدی به سیاهِ ابرا داری از شدت خوشحالی لبخند میزنی؛ گفتی نگا فرهاد بارونو..ببین چه قشنگه...گفتم مگه بارون ندیده ایی دختر؟یادته چی جوابمو دادی؟ گفتی:
_بارون دیدم ولی نه وسطِ شهریور تو دلِ کویر.
گفتی: بارون تابستون مثِ معجزس..یهو میاد غافلگیر میکنه.گفتی انگاری تموم قطره هاش از طلاس...کی باورش میشد اخه؟ و من لبخند محوی زدم و گیج و گنگ مبهوت تا ساعتها بعدش فقط به حرفات فکر میکردم.
میدونی الان که روبرومی به چی فکر میکنم؟ به اینکه میخوام من اونی باشم که شال قرمزتو مرتب میکنه و دستش میره لایِ فر موهات.
میخوام این من باشم که نوک انگشتم و میکشم رویِ چروکِ گوشه ی چشمت وقتی مهربون نگام میکنی و از ته دل میخندی.
دلم میخواد بارون بیاد پیشم باشی.فقط واسه من ذوق کنی.
فقط گونت روی شونه ی من باشه و لمس دستات تنها سهمم از آرامش.
میخوام تو باشی تو روزای زندگیم.میشه باشی؟میشه عاشقم باشی؟ برام قرمز بپوشی؟ زیر بارون برقصی؟ اینقدر بخندی و با دستات برام دلبری کنی که مثل همون عصر تا مدتها سرجام خشکم بزنه؟
میشه عاشقم باشی جان من؟
بارون وسط شهریور من کویری میشی؟
کی باورش میشد آخه..
تو بگو...
میشه عاشقم باشی؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
لباست قرمز بود.یه شالِ قرمز و میخندیدی؛ خیلی رها و واقعی؛ یادمه یه لحظه از شدت خنده خم شدی و نفس کم اوردی؛ یه چندتا دسته از فر موهات لیز خورد رو پیشونیت.
میخوام بگم به خودم که اومدم دیدم مدتهاست به چروک گوشه ی چشمت موقع خندیدن زل زدم و قشنگیِ هارمونی دستت با صورتت وقتی که روی دهنته و سعی میکنی صدای شادی تو کمتر کنی؛یا وقتی تو کافه بودیم و سرت به خیابون و ماشیناش گرم بود.یه لحظه که بارون گرفت بدون چتر از جات بلند شدی و سریع رفتی بیرونِ کافه.
پشت سرت که اومدم دیدم سرتو گرفتی رو به آسمون؛ زل زدی به سیاهِ ابرا داری از شدت خوشحالی لبخند میزنی؛ گفتی نگا فرهاد بارونو..ببین چه قشنگه...گفتم مگه بارون ندیده ایی دختر؟یادته چی جوابمو دادی؟ گفتی:
_بارون دیدم ولی نه وسطِ شهریور تو دلِ کویر.
گفتی: بارون تابستون مثِ معجزس..یهو میاد غافلگیر میکنه.گفتی انگاری تموم قطره هاش از طلاس...کی باورش میشد اخه؟ و من لبخند محوی زدم و گیج و گنگ مبهوت تا ساعتها بعدش فقط به حرفات فکر میکردم.
میدونی الان که روبرومی به چی فکر میکنم؟ به اینکه میخوام من اونی باشم که شال قرمزتو مرتب میکنه و دستش میره لایِ فر موهات.
میخوام این من باشم که نوک انگشتم و میکشم رویِ چروکِ گوشه ی چشمت وقتی مهربون نگام میکنی و از ته دل میخندی.
دلم میخواد بارون بیاد پیشم باشی.فقط واسه من ذوق کنی.
فقط گونت روی شونه ی من باشه و لمس دستات تنها سهمم از آرامش.
میخوام تو باشی تو روزای زندگیم.میشه باشی؟میشه عاشقم باشی؟ برام قرمز بپوشی؟ زیر بارون برقصی؟ اینقدر بخندی و با دستات برام دلبری کنی که مثل همون عصر تا مدتها سرجام خشکم بزنه؟
میشه عاشقم باشی جان من؟
بارون وسط شهریور من کویری میشی؟
کی باورش میشد آخه..
تو بگو...
میشه عاشقم باشی؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
همیشه از چمدون بدم میومد.نه اینکه از سفر بدم بیاد نه...از خودِ خودِ چمدون.
لفظش؛ خاطرش یا حتا کاربردش!
شیش سالم بود که مامانم دستمو گرفت و رفتیم بازار..یه چمدون قهوه ایی بزرگ خرید.تا رسید خونه اولین کاری که کرد این بود که در چمدون و باز کنه و هر چی که متعلق به خودشه رو توش بذاره.از لباس گرفته تا عطر و کتاب و حتا لیوانِ همیشگی چاییش.انگاری زندگی مون شد دوتا و هر چی که متعلق مامان بود نیست شد یهو.
در چمدونم بست و گذاشت کنار در.راستش بقیشو درست یادم نمیاد.فقط میدونم صبح که از خواب پاشدم نه خبری از مامان بود نه چمدون گوشه ی اتاقش.عوضش بابا با همون لباس بیرونی رو مبل خوابش برده بود و کنار دستش پر از ته سیگارای سوخته بود.از ترس و ناراحتی بغلش کردم و تا تونستم گریه کردم.از اون روز تا 10 سال بعدش همش چشمم به در بود.که مامانم بیاد.که همه چی درست شه و نیمه ی خالی خونمون پرشه. نشد...
اینارو گفتم که بدونی من از چمدون بدم میاد.از اولین لحظه ایی که پا گذاشتم تو زندگیت تمومِ نصفه نیمه هامو با چسب چسبوندم به وسیله هات.لیوانِ چاییمو میذارم بالاترین قسمت کابیت؛که نشه وقتای ناراحتی اونقدی دم دستم باشه که راحت بره تو چمدون.
اصلا حالا که بحثشه، چمدونم تو کنج ترین جای انباری باشه بهتره.
واسه احتیاط این چنتا کتاب و این گردنبد فیروزه رو یه جایی قایم کن.یه جایی که وقتی جنونِ موروثی مامانم به مغزم کشید انقدی بگردم دنبالش که خسته شم از رفتن.
نمیدونم این حرفایِ تند تندم چقد داره گیجت میکنه..فقط میخوام بدونی که من بیزارم از رفتن.بیزارم از جا زدن.بیزارم از اینکه یکی وسطِ راه مسیرشو جدا کنه.
میفهمی؟من دور رفتن و خط کشیدم.دور تمامِ اون چرخه ی ناراحتیو...
من تموم چمدونامو دور ریختم اومدم تو زندیگت.
توچی؟
واسه ی این زندگی اماده ایی؟
واسه این تا ابد موندن و نرفتن؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
همیشه از چمدون بدم میومد.نه اینکه از سفر بدم بیاد نه...از خودِ خودِ چمدون.
لفظش؛ خاطرش یا حتا کاربردش!
شیش سالم بود که مامانم دستمو گرفت و رفتیم بازار..یه چمدون قهوه ایی بزرگ خرید.تا رسید خونه اولین کاری که کرد این بود که در چمدون و باز کنه و هر چی که متعلق به خودشه رو توش بذاره.از لباس گرفته تا عطر و کتاب و حتا لیوانِ همیشگی چاییش.انگاری زندگی مون شد دوتا و هر چی که متعلق مامان بود نیست شد یهو.
در چمدونم بست و گذاشت کنار در.راستش بقیشو درست یادم نمیاد.فقط میدونم صبح که از خواب پاشدم نه خبری از مامان بود نه چمدون گوشه ی اتاقش.عوضش بابا با همون لباس بیرونی رو مبل خوابش برده بود و کنار دستش پر از ته سیگارای سوخته بود.از ترس و ناراحتی بغلش کردم و تا تونستم گریه کردم.از اون روز تا 10 سال بعدش همش چشمم به در بود.که مامانم بیاد.که همه چی درست شه و نیمه ی خالی خونمون پرشه. نشد...
اینارو گفتم که بدونی من از چمدون بدم میاد.از اولین لحظه ایی که پا گذاشتم تو زندگیت تمومِ نصفه نیمه هامو با چسب چسبوندم به وسیله هات.لیوانِ چاییمو میذارم بالاترین قسمت کابیت؛که نشه وقتای ناراحتی اونقدی دم دستم باشه که راحت بره تو چمدون.
اصلا حالا که بحثشه، چمدونم تو کنج ترین جای انباری باشه بهتره.
واسه احتیاط این چنتا کتاب و این گردنبد فیروزه رو یه جایی قایم کن.یه جایی که وقتی جنونِ موروثی مامانم به مغزم کشید انقدی بگردم دنبالش که خسته شم از رفتن.
نمیدونم این حرفایِ تند تندم چقد داره گیجت میکنه..فقط میخوام بدونی که من بیزارم از رفتن.بیزارم از جا زدن.بیزارم از اینکه یکی وسطِ راه مسیرشو جدا کنه.
میفهمی؟من دور رفتن و خط کشیدم.دور تمامِ اون چرخه ی ناراحتیو...
من تموم چمدونامو دور ریختم اومدم تو زندیگت.
توچی؟
واسه ی این زندگی اماده ایی؟
واسه این تا ابد موندن و نرفتن؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Sakht Migzare
Alireza Mahdavi
@aevien
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
#فروغ_فرخزاد
@aevien
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
#فروغ_فرخزاد
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهء سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها…
قانونا با اين شعر فروغ بايد مُرد 💜
ژانر درام و علمی-تخیلی
برنده گلدن گلوب بهترین بازیگر زن در ژانر درام
و اینکه یه کاگردانی و فیلمنامه خیلی متفاوت با فیلم هایِ فرا زمینی داشت و یه گنگی خیل جذاب داره.
#پیشنهادفیلم_هفته
arrival 2016 🎬
برنده گلدن گلوب بهترین بازیگر زن در ژانر درام
و اینکه یه کاگردانی و فیلمنامه خیلی متفاوت با فیلم هایِ فرا زمینی داشت و یه گنگی خیل جذاب داره.
#پیشنهادفیلم_هفته
arrival 2016 🎬
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
یادته مِهری؟ اولین باری که دیدمت تو عصر یکی از روزایِ تابستونِ نه سالگیت بود. مامان و آقات درگیر اسباب کشی بودن و تو یه چادرِ گل گلی نصف و نیمه انداخته بودی رو سرت و لبه یِ جوب وسط کوچه راه میرفتی. بهت گفتم: بپا نیافتی ضعیفه!
تو چپ چپ نگاهم کردی و یچیزی زیر لب گفتی که نفهمیدم؛ آخه محو چشمات بودم. حالت نداشت ولی انقدر سیاه بود که مطمنم کرد خدا رنگِ شبو از چشمایِ تو وام گرفته!
از اون شب به بعد پامو کردم تو یه کفشکه میخوام برم پشت بوم زیر سقف آسمون بخوابم؛ ننه حرص میخورد و میگفت: خوف میکنی بچه تنهایی اون بالا تو سیاهیِ شب! و من هی فکر میکردم سیاهی که ترس نداره، لرز داره، مثلِ چشمایِ مِهری!
یادته مِهری پچ پچامون تو کوچه رو؟ آقات و آقام كه با كاميون قرمزه بار ميبردن جنوب و غروباش که غربت بی پدری میزد بهمون میرفتیم لب جوب تو کوچه دوتایی راه میرفتیم و حرف میزدیم از کلِ دنیا؛ مادرتم چند وقت یکبار هی میومد میگفت: ناصر جون حواست به لیلی باشه ها، چشم کلاغ سیاه ها نیافته بهش!
من دلم از سیاه گفتن مادرت که همرنگ چشمات بود میلرزید و رگ گردنم باد میکرد که کلاغ سیاه و سفید و رنگی نداره، چشم بدِ کسی بیافته رو مِهری چشماشو خوراکِ گربه چاقه محل میکنم!
سیاهی چشمات شب و روزمو سفیدِ خوشبختی کرده بود، هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نصفه شب نداشت، تا سیاهی چشمات بود دنیا روشنِ روشن بود برام.
آخ مهری، آخ! بعدشو یادته؟ پشت لبم که سبز شد بابام بردم شاگردیش، شب تا صبح، صبح تا شب تو جاده بودیم و تا یجا سیاهی میدیدم از دلتنگی میمردم.
اون سه ماهی که با آقام رفتيم تركيه و نبودم رو يادته؟ نه! یادت نیست! آخه تو اون روزا حسابی درگیر سرخاب سفیداب و رختِ عروسی بودی! نمیدونم شایدم درگیر بودی ولی یادت باشه! بعد از سه ماه که برگشتیم دیدم جلو در خونتون غلغله اس، رخت سفید تنت بود و تور عروسی رو چشمایِ سیاهِ سرمه کشیده ات. چشم تو چشم که شدیم چشمات شد دریا، برکه برکه اشک ریخت و من نفهمیدم چرا، یعنی بعدش که ننه نامه ات رو رسوند به دستم فهمیدم چرا!
درد چشمایِ سیاهت به جونم مِهری، وقتی فهميدم آقات بخاطر پول و پله اون یارو مجبورت کرده عروسش شی مُردم، مُردم ولی دستام پر بود از خالی برایِ اینکه دستاتو بکشم بیرون از دستاش و چشمِ کلاغ سیاهی که بردت رو دربیارم.
نگم مِهری، نگم از روزایِ سیاهِ بعد تو، سیاه مثل چشمات نه ها، سیاه مثل بدبختی، مثل دلتنگی، مثل غروبایی که غربت بی پدری میزد بهمون.
مِهری نیستی و همه جا سیاهیه شبه! هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نیمه شب نداره!
#محیا_زند
@aevien
یادته مِهری؟ اولین باری که دیدمت تو عصر یکی از روزایِ تابستونِ نه سالگیت بود. مامان و آقات درگیر اسباب کشی بودن و تو یه چادرِ گل گلی نصف و نیمه انداخته بودی رو سرت و لبه یِ جوب وسط کوچه راه میرفتی. بهت گفتم: بپا نیافتی ضعیفه!
تو چپ چپ نگاهم کردی و یچیزی زیر لب گفتی که نفهمیدم؛ آخه محو چشمات بودم. حالت نداشت ولی انقدر سیاه بود که مطمنم کرد خدا رنگِ شبو از چشمایِ تو وام گرفته!
از اون شب به بعد پامو کردم تو یه کفشکه میخوام برم پشت بوم زیر سقف آسمون بخوابم؛ ننه حرص میخورد و میگفت: خوف میکنی بچه تنهایی اون بالا تو سیاهیِ شب! و من هی فکر میکردم سیاهی که ترس نداره، لرز داره، مثلِ چشمایِ مِهری!
یادته مِهری پچ پچامون تو کوچه رو؟ آقات و آقام كه با كاميون قرمزه بار ميبردن جنوب و غروباش که غربت بی پدری میزد بهمون میرفتیم لب جوب تو کوچه دوتایی راه میرفتیم و حرف میزدیم از کلِ دنیا؛ مادرتم چند وقت یکبار هی میومد میگفت: ناصر جون حواست به لیلی باشه ها، چشم کلاغ سیاه ها نیافته بهش!
من دلم از سیاه گفتن مادرت که همرنگ چشمات بود میلرزید و رگ گردنم باد میکرد که کلاغ سیاه و سفید و رنگی نداره، چشم بدِ کسی بیافته رو مِهری چشماشو خوراکِ گربه چاقه محل میکنم!
سیاهی چشمات شب و روزمو سفیدِ خوشبختی کرده بود، هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نصفه شب نداشت، تا سیاهی چشمات بود دنیا روشنِ روشن بود برام.
آخ مهری، آخ! بعدشو یادته؟ پشت لبم که سبز شد بابام بردم شاگردیش، شب تا صبح، صبح تا شب تو جاده بودیم و تا یجا سیاهی میدیدم از دلتنگی میمردم.
اون سه ماهی که با آقام رفتيم تركيه و نبودم رو يادته؟ نه! یادت نیست! آخه تو اون روزا حسابی درگیر سرخاب سفیداب و رختِ عروسی بودی! نمیدونم شایدم درگیر بودی ولی یادت باشه! بعد از سه ماه که برگشتیم دیدم جلو در خونتون غلغله اس، رخت سفید تنت بود و تور عروسی رو چشمایِ سیاهِ سرمه کشیده ات. چشم تو چشم که شدیم چشمات شد دریا، برکه برکه اشک ریخت و من نفهمیدم چرا، یعنی بعدش که ننه نامه ات رو رسوند به دستم فهمیدم چرا!
درد چشمایِ سیاهت به جونم مِهری، وقتی فهميدم آقات بخاطر پول و پله اون یارو مجبورت کرده عروسش شی مُردم، مُردم ولی دستام پر بود از خالی برایِ اینکه دستاتو بکشم بیرون از دستاش و چشمِ کلاغ سیاهی که بردت رو دربیارم.
نگم مِهری، نگم از روزایِ سیاهِ بعد تو، سیاه مثل چشمات نه ها، سیاه مثل بدبختی، مثل دلتنگی، مثل غروبایی که غربت بی پدری میزد بهمون.
مِهری نیستی و همه جا سیاهیه شبه! هفت صبح، دوازده ظهر، چهار عصر، ده شب و دو نیمه شب نداره!
#محیا_زند
@aevien