.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
نميدونم از تاثیرات آب و هواییِ ابرهایِ گرفته آسمان امروزه یا تاثیراتِ فشارِ امتحانِ سختِ استاد فلانی!
یا شاید بخاطرِ تشابه نصف و نیمه امروز با اون سه شنبه اس که همینجور ابرها گرفته بودن، زیبا خانم مثل تموم آخر ماه ها اومده بود برای تمیز کردنِ خونه. بعد از یه روز شلوغ تازه رسیده بودم خونه که پیامت اومد رو صفحه گوشی" رسیدی؟" و پشت بندش فایل صدات که موقع پخش ترکیب شد با صدایِ آهنگ "گریه نکن" و بویِ وایتکسی که کل خونه رو برداشته بود و صدایِ دردودلِ ریز زیبا خانم با مامان.

نمیدونم بخاطر بویِ وایتکسیه که کل خونه رو برداشته یا ابرهایِ گرفته یا جزوه امتحانی که هنوز نصفش نخونده مونده.
نمیدونم تاثیرِ کدومه که وقتی از خواب بیدار شدم تا حالا باعث شده بشینم کنارِ پنجره، هنذفری رو بچپونم تو گوشم و بی وقفه " گریه نکن" گوش بدم و دستِ دلم کش بیاد سمت خاطرت و هی به خودم تشر بزنم: شروع نکن دوباره ها! و مثلِ پروانه که بی دفاع میافته تو تارِ عنکبوت بیافتم تو تاری که نصفش دوست داشتنه و نصفِ بیــشترش تنفــر.
تو جوابِ حرف هایِ زیبا خانم هم فقط بی حوصله چند وقت یکبار سر تکون بدم و هی نق بزنم: خدا پدرتو بیامرزه زیباخانم زودتر این بساط وایتکس رو جمع کن.
بگه: حساس نبودی قبلا ها به بوش!
بخندم و فکر کنم قبلا به نصف چیزهایی که الان حساسم حساس نبودم.
نمیدونم از تاثیراتِ کدومشونه این دلگیری امروز!
تو میدونی؟
تو میدونی حالِ پروانه ای که گیر بیافته تو تارِ مخلوط تنفــر و دوست داشتن چجوریه؟
نه...یادم نبود، تو خیلی وقته راجبِ من چیزی نمیدونی!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien💚 #٢ . . سلام... چقدر دلم براى "عليكِ سلام خانوووم" گفتن هايتان تنگ شده... براىِ يواشكى ديد زدنتان موقعى كه خم مى شديد لب حوض كه وضو بگيريد... براىِ چرتكه انداختنان توىِ حجره و نشستن روىِ قالى هاى دستباف تركمن... براىِ آن خطِ باريكِ وسطِ پيشانى كه…
@aevien💚

.
.
خانوم جان فهميد...
دوشب پيش؛
تب و لرز داشتم از بعدِ اذان مغرب، ظهرش با مهتاب و سميه رفته بوديم بازار،چيتِ گلدار بخريم براى روبالشى...برف گرفته بود؛ مهتاب پيله كرد فالوده بخوريم!من گفتم نه، خيلى كه اصرار كرد راضى شدم!
خب راستش را بخواهيد خودم هم هوس فالوده و آن شربت آلبالوىِ رويش را كرده بودم اما ميترسيدم كسى از آشناها ببيند و بد شود...
تا برگشتم خانه و به خانوم جان كمك كردم براى ناهار،فهميدم سرما رفته توىِ وجودم!دو سه ليوان چايىِ داغ خوردم اما فايده نداشت؛بعدِ اذان از زور تب و استخوان درد افتادم توىِ رختخواب...
تا امروز ظهر و جرو بحث هاىِ خانوم جان پاى تلفن هم گيج و منگ بودم...صدايش از توىِ پذيرايى مى آمد؛
داشت با على دعوا ميكرد كه چرا اين همه وقت چيزى نگفته...
برگشتم توىِ اتاق؛
توىِ آينه زل زدم به خودم...
پاىِ چشم هايم گود افتاده بود...اما خودِ چشم ها؛
يك طورى بودند...
يك طورِ عجيب...
يادِ پارسال افتادم كه سرما خورده بودم و تب داشتم،
از حجره آمده بوديد كه پيغام آقاجانتان را برسانيد به على؛قرار بود دونفرى به نيابت از پدرها برويد يزد...
در را كه باز كردم،سرتان را انداختيد پايين...بعد يكدفعه مثلِ برق گرفته ها خيره شديد توىِ چشم هايم و پرسيديد:
"نآخوشيد خدايى نكرده؟!"
گفتم نه، فقط كمى سرما خورده ام...همين!
.
بعدترهايك جعبه ى قرمز و طلايىِ باقلوا داديد دستم،گفتيد يادگآرِ يزد...
تهِ جعبه زيرِ زَرورقِ روغنىِ باقلواها،اولين نامه تان بود...
با جوهرِآبى نوشته بوديد:
"تب خوب نيست...
اما عجيب به چشم هاىِ بعضى ها مى آيد..."
و من چقدر با همين يك جمله قند آب شده بود توىِ دلم...
آنقدر كه از خانوم جان پرسيده بودم وقتى تب دارم چشم هايم قشنگ ميشوند واقعا؟!
خانوم جان هم طورى نگاهم كرده بود كه انگار ديوانه ام!
.
امروز توىِ آينه چشم هايم همان شكلى بود...
همان هاله ى نيلىِ كم رنگ پشتِ پلك ها...
همان خيسى و به هم چسبيدگىِ مژه ها...
و همان حالِ بدى كه از صد فرسخى داد ميزد دلم تنگ است...
راستى؛
نامه ام سلام ندارد...
شما به بى سامانىِ اين دل ببخشيدش...
و اينكه،
تب خوب نيست؛
اما دلتنگى،
چند وقتى است عجيب به چشم هاىِ من مى آيد...
.

#مریم_خسروی
.
#نامه_ى_شماره_ى_سه...💚
#برسد_به_دست_خودش...

هرگز فرستاده نشد...🙃

@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

انقدر دوستت دارم که آرزو میکنم کاشکی میشد به یک موسیقی تبدیلت کرد..یک نتِ قشنگ لابه لای صدایِ خواننده ای با حنجره ی بَمـ؛ یک چیزی شبیهِ جمعه یِ فرهآد یا یاورِ همیشه مومنِ داریوش؛ اونوقت روزی هزار بار در گوشم جریان داشتی و هر وقتِ خدا که دل تنگت میشدم تنها فاصله ام با تو یک هدفون بود و یک جایِ خلوت؛
یا مثلا میشدی یک فیلمِ معرکه؛ موقع اکرانت از صندلی پا نمیشدم و تا نوبت بعد منتظرت می ماندم و هر لحظه اش را با عشقِ وصف نشدنی نگاه میکردم.
یا لا اقل کتابی که مثل عقاید یک دلقکِ کتابخانه ام خط خطی باشد و پر از دست نوشته ها و جدا کردن جمله های قشنگتر برای روز های بی حوصلگی و یا حتا متنِ پایین عکس این شبکه های اجتماعی.
یا میشد لباسی باشی به رنگِ نارنجی و هر وقتِ فصلِ پاییزی که دلتنگِ غروب جمعه بودم یک نفس با هجومِ تار و پودت میرقصیدم و بیخیال غم هایم میشدم؛
ولی الآن چه؟
تمامِ تو مرد مغروری است که حتا در رویا هم دستم به دستانش نمیرسد و هر بار که میپرسد چه خبر؟ چشم در چشمِ بی احساسش میشوم و میگویم:
_همان خیال پردازی هایِ همیشگی...!

#فاطمه_زهرا_عباسی
این فیلم هایِ سیاهُ سفیدِ کلاسیکِ دهه طلایی امریکا هنوز هم دو هیچ از تموم فیلم هایِ قرن جدید جلو اَن.
#پیشنهاد_فیلم_هفته
Sabrina 1954 📽
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Chetori Divooneh [MyIRmusic.Com]
Mohammadreza Golzar [MyIRmusic.Com]
چجوری روت میشه اِسمَم بیاد جایی، نَمیری؟
@aevien 💜
به طرز عجیب و دور از انتظاری به دل نشست.
Mahya Zand
@moozikestan_bot – Moein - Zendegi Ba Tou | معین - زندگی با تو
به یاریش...
روزِتون رو همینقدر شادُ و پُر انرژیُ و پُر خاطره بگذرونید 💜
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادر مُرد
از بَس که جان ندارد!
@aevien
📽مادر_علی حاتمی
پدر مُرد
از بَس دَر آتش نفس نَداشت!
#محیا_زند
@aevien ⚫️
@aevien

دارم فکر میکنم الان که من نشستم روبروی آینه ام و به چهره ی خودم زل زدم؛ چندتا دختر عین من مضطرب یه لیوان آب دستشونه و کنار مادرشون نشستن و اصرار دارن که تلویزیون خاموش بشه.
اینکه کدوم مادری تکیه داده به صندلی و با تسبیح لرزونِ دور دستش؛ میگه:خدا یعنی میشه یه بار دیگه بچمو زنده ببینم؟
یا مثلا اون برادری که فکر میکنه باید مقاوم باشه و برای خبرای بد آماده؛ درکمد و باز میکنه و لباسِ مشکی شو برمیداره و از شدتِ بغض خفه شده هق هق میکنه.
یا پدری که لب پنجره ایستاده و منتظرِ یه خبرِ خوب از در بیاد تو و به روزای خوب بچگی پسرش فکر میکنه.
به زنی که کنار تلفن نشسته و هر لحظه صدایِ زنگ دمو بازدم و واسش چند ثانیه ای قطع میکنه.
فکر کردم به اون نوزادی که ممکنه هیچ وقتِ دیگه سرِ کلاسِ اول دبستان از شدت ترس و غریبگی پدری نباشه که دستشو فشار بده و بگه نترس.
یا دختربچه ایی که از این بعد صدایِ چرخیدنِ کلید باباش میشه یه رویآ و شاید 20 سالِ بعد؛ موقع عروسی یادِ این روزِ نحس بیافته.
فکر کردم از همه بیشتر به اون دوستی که ممکنه بیرون ساختمون بوده و فکر کرده چرا زودتر از تو از ساختمون بیرون اومدم.که داد بزنه کاش من جایِ تو زیر آوار بودم.
اشک مو پاک میکنم. به جای همه ی مردم ایران مینویسم که ممنونیم.
تمامِ این اندوه ها و حسرت ها برای آرامش ماست.
یک نفس دعآ میشیم؛ نفس میشیم برایِ پدرهایی که زیر آوارند.
برای مــردانی که برای ما درد کشیدن.
همه ی ما قلبامون میلرزه.
تمامیِ آتش نشان ها جانِ ما بودن.از داغىِ آتشی که تحمل کردن ؛ همگی داغداریم.
دعآ میکنیم؛ با اندوه برای آرامششون..
با امید برای نجاتشون..

#فاطمه_زهرا_عباسی
کدام مسکن آرام کند
زنی را که
تمام دیشب
خوابِ بودنت را دیده؟
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

میدونی رفته جان...حالِ بدِ این روزهام از نبودن یا نداشتنت نیست!
از اين هم نیست که دیگه نمیشه تو شب بیداری هام بهت پیام بدم: دلم تنگته! تو به ثانیه نکشیده زنگ بزنی و از زیر پتو با صدایِ آروم برام لالایی بخونی و تلفن رو که قطع کردی باز به اندازه صدسال بعد و قبل دلم برات تنگ بشه!
بخاطر روزایِ بارونی هم نیست که دیگه نمیشه زیرش قدم بزنیم، عینکت نم بارون بگیره و موهایِ فِرِت بچسبه به پیشونیت و من با هربار نگاه کردنت حتی با اون قیافه خیس و مضحک دلم مثل بَم بلرزه و آوار شه برات.
یا اینکه دیگه نمیشه تو اُوجِ اضطرابم بخاطرِ امتحانِ اون استاد بد قلقه چندتا عکسِ بچه نشونم بدی و بگی: بیخیالِ امتحان، بخند و نگاه کن به این عکسا، بچه هامون همینقدر خوشگل میشن؛ با آرامش بخندم و اصلا یادم بره برایِ امتحان هیچی نخوندم.
باور کن بخاطرِ این ها نیست جانم.
از ترسِ!
میترسم از تکرار نشدنت؛ از اینکه دیگه برایِ هیچکس نتونم مثل بَم آوار شم با هرمیزان جذابیتی که داره؛ نتونم به طرز عجیب غریبی دلتنگش بشم حتی با دوثانیه ندیدن و نشنیدنش؛ نتونم تویِ حالِ بدم تکیه کنم به کسی و آرامش بگیرم!
میدونی رفته جان...
من از ترسی که رسیده به مغز استخون حالم بده...از بَم نشدن.
از ترسِ تکرار نشدن عشق!
#محیا_زند

@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Nim Digar
Amir Azimi [MusiceSal.in]
به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا
نه تو خلیله خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجرو در دم بگیر جانه مرا
@aevien
عمیقا و شدیدا از هزار بار گوش دادنش لذت بردم💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

لباست قرمز بود.یه شالِ قرمز و میخندیدی؛ خیلی رها و واقعی؛ یادمه یه لحظه از شدت خنده خم شدی و نفس کم اوردی؛ یه چندتا دسته از فر موهات لیز خورد رو پیشونیت.
میخوام بگم به خودم که اومدم دیدم مدتهاست به چروک گوشه ی چشمت موقع خندیدن زل زدم و قشنگیِ هارمونی دستت با صورتت وقتی که روی دهنته و سعی میکنی صدای شادی تو کمتر کنی؛یا وقتی تو کافه بودیم و سرت به خیابون و ماشیناش گرم بود.یه لحظه که بارون گرفت بدون چتر از جات بلند شدی و سریع رفتی بیرونِ کافه.
پشت سرت که اومدم دیدم سرتو گرفتی رو به آسمون؛ زل زدی به سیاهِ ابرا داری از شدت خوشحالی لبخند میزنی؛ گفتی نگا فرهاد بارونو..ببین چه قشنگه...گفتم مگه بارون ندیده ایی دختر؟یادته چی جوابمو دادی؟ گفتی:
_بارون دیدم ولی نه وسطِ شهریور تو دلِ کویر.
گفتی: بارون تابستون مثِ معجزس..یهو میاد غافلگیر میکنه.گفتی انگاری تموم قطره هاش از طلاس...کی باورش میشد اخه؟ و من لبخند محوی زدم و گیج و گنگ مبهوت تا ساعتها بعدش فقط به حرفات فکر میکردم.
میدونی الان که روبرومی به چی فکر میکنم؟ به اینکه میخوام من اونی باشم که شال قرمزتو مرتب میکنه و دستش میره لایِ فر موهات.
میخوام این من باشم که نوک انگشتم و میکشم رویِ چروکِ گوشه ی چشمت وقتی مهربون نگام میکنی و از ته دل میخندی.
دلم میخواد بارون بیاد پیشم باشی.فقط واسه من ذوق کنی.
فقط گونت روی شونه ی من باشه و لمس دستات تنها سهمم از آرامش.
میخوام تو باشی تو روزای زندگیم.میشه باشی؟میشه عاشقم باشی؟ برام قرمز بپوشی؟ زیر بارون برقصی؟ اینقدر بخندی و با دستات برام دلبری کنی که مثل همون عصر تا مدتها سرجام خشکم بزنه؟
میشه عاشقم باشی جان من؟
بارون وسط شهریور من کویری میشی؟
کی باورش میشد آخه..
تو بگو...
میشه عاشقم باشی؟

#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
تو بی شک
رویایِ نزدیک به معجزه ای
برایِ استجابتِ آرامش 💜
#online
#بین_الحرمين
نَشَوَد فاشِ كَسي آنچه ميانِ من وُ تُوست...💜 #دلبرترين
زن شدم دامنم را بغل کنم
و به چارخانه های منطقی أش لگدبزنم

#معصومه_خدادادی

@aevien💙