.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
رفتنت
دنیایِ من که هیچ
قانون زمان رو هم ریخته بهم
هر شبانه روز بیست و چهار ساعته
و من
به اندازه بیست و هفت ساعت هر دقیقه دلم برات تنگ میشه!
#محیا_زند
@aevien ❄️
Aberoodari Koun
Kamran Tafti [Www.Ahang.Me]
ای جنون جنی،جنت آبادی کن
من فرحزاد تو ام، مست بنیادی کن
ریه ها را وا کن،دود قلیان تو ام
@aevien
خیلی وحشتناک زیاد خوبه 💜
مرسی ازتون انقدر تو این یه هفته نبودن پیام دادید و حالمو پرسیدید...خوبم:)
من ترمایِ قبل شبایِ امتحان این آهنگ رو گوش میدادم و با خیال راحت میرفتم گند میزدم به امتحان:|
و بعد به لطف یسری حوادث یک اردیبهشت:) و تبعاتش برام این ترم خیال راحت کلا پَرپَر زد رفت و از لحاظ درسی خیلی فشار بالا بود برام.
بخاطر همین یه هفته ای گوشی رو خاموش کردم و آوینــم فعاليت نداشت:)همین:)
حالِ دلتون خوب 💜
بساط خنده هاتون به راه 💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

صدایِ پامو که شنید بدون اینکه برگرده پرسید:چقدر دیگه طول میکشه؟
نشستم کنارش رو پله های سنگی حیاطِ خونه مادربزرگه و گفتم: نمیدونم...!
گفت:اصلا حالمون خوب میشه بلاخره یه روز؟
مثل خودش خیره شدم به شاخه های درخت سیب رو به رومون که همسن جفتمون بود. گفتم:نمیدونم...!
گفت:انقدر نگو نمیدونم... همیشه یه چیزی برای گفتن داشتی!
گفتم:باور کن اینبار رو نمیدونم! من خودم شیش ساله تو یه گرداب لعنتی ام...یه گرداب درست زمانی که فکر میکنم تموم شده دوباره از اول شروع میشه!
مثلا سه و چهار ماهی بود فکر میکردم بلاخره تموم شده...اما همین پریروز شروع شد! درست زمانی که چشمم به همین پله های سنگی زیر نور ماه افتاد!
میدونی چیه گاهی پنج دقیقه دیدن...پنج دقیق شنیدن...پنج دقیقه صحبت کردن با بعضی از آدما تا آخرین لحظه هایِ عمرت،تا خود هشتادوشیش سالگیت، موقع دیدن اولین لبخند اولین بچه ات، موقع حلقه دست کردن سر سفره عقد، موقع هر لحظه لعنتی زندگیت باهات میمونه!
برای من پنج دقیقه دیدن اون غریبهِ آشنا تا اخر عمرم این پله های سنگی زیر نور ماه رو
آهنگ الهه ناز مبین
کلاس رقص باله ده صبح
اون دوتا مست چشات اِبی
ساعت دوازده بامداد سی و یک تیر
تمام عددهای هشتادونه
همشون رو نگه داشت!
میگم نمیدونم کی حالمون خوب میشه چون نمیدونم اینا کی از زندگیمون پاک میشن!
میگم نمیدونم چون تو گرداب که بیافتی انقدر از چرخیدنش سرگیجه میگیری که گیج میزنی!
من شیش ساله تو گرداب گیج میزنم،میگم نمیدونم چون اونقدر سرگیجه دارم که واقعا نمیدونم!
#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
#purple 💜🔮
@aevien
لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.
جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،
بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...
لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.
جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،
دوسِت دارم...!
حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد،
من از مشکی!
#سرود_بی_حوصلگی
#عباسعلی_تنها
💜💙
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
ما از همون رابطه های عجیب غريبى بودیم که هیچکس دقیقا نفهمید سروتهش کجاست!
اصلا خودمون هم نفهمیدیم، دیگه چه برسه به دیگران!
مثلا اگر از من بپرسن کی دوست داشتنت شروع شد یه تاریخ دقیق رو واقعا نمیتونم بگم!
یا اگر ازت بپرسن از کی تصمیم گرفتی بری نمیتونی بگی دقیقا از فلان تاریخ، احتمالا سرتو به چپ و راست تکون میدی...ابرو بالا ميندازى و الكى سرتو بندِ گوشيت ميكنى...يا کلافه با لنزِ دوربينت وَر ميرى!
ما دقيقا از همون نوع رابطه های خطرناکی بودیم که فکر میکردیم برای هم کبریت سوخته و بیخطریم!
كه فكر ميكرديم همه چى تا آخرش همين قدر آرومه!
از همون رابطه های عجیبی که وارثش شد چندتایی عکس، آهنگ، شعر و چندتایی اسم از بچه هايي که هیچوقت به دنیا نیومدن و یه بسته ىِ نصف و نيمه ژلوفن!
همون ژلوفنی که اونروز غروب باهم خریدیم؛ يادته؟!
خودت مجبورم کردی بخرمش، حالم خوب نبود، چراشم دقیق نمیدونستم فقط زودتر میخواستم برم خونه و به حال گنگِ جدیدم فکر کنم!
نزاشتی...بی هوا کشوندیم اولین داروخونه سر راهمون.
ژلوفن رو چجوری خریدیم یادم نیست، فقط یادمه یه ژلوفن رو بی آب عجله ای خوردم، میخواستم تلخی ژلوفن یکم از اون حال گنگ کم کنه، کم نشد، بیشتر شد وقتی نگران بهم تشر زدی که وایسا آب بگیرم.
سرم درد میکرد، دلم هم، اصلا تموم تنم...ترس زده بود به مغزِ استخون!
تنم از ترس درد میکرد!
ترسیده بودیم از هم!
از عشق.
تازه فهميده بوديم چقدر برای هم خطرناکیم، بعد از یه خداحافظیِ هول هولکی گیج و گنگ از هم جدا شدیم،فقط میخواستیم اون جاذبه عجیب وصل شده قطع بشه.
میخواستم زودتر برم خونه، تو تاریکی مچاله شم كنار كمد و فكر كنم به تو و بسته ى ژلوفنِ توىِ دستم!
فکر کردم...زياد!
میدونم که توام فکر کردی!
به مانتوىِ عجيب غريبم شايد
به قابِ بنفشِ گوشيم
به چشم هایی که از بی قراریشون برات گفته بودم!
فکر كردیم و تهش فهمیدیم كه "بى خطر" فقط يه صفت نسبيه!
همون كبريتایِ سوخته ؛بدجورى آتيش دوست داشتن انداخته بودن به جونمون.
آتيشى كه تو از گرمیش هول کردی و به هر آبی زدی برای خاموش کردنش و آخر تن سپردی به آب رفتن!
من اما برعکس تو، مثل همیشه که هول میکنم خشکم زد سرجام.
همون جایی که تو پر شتاب از پیچ پیچیدی و برای همیشه محو شدی و من هنوز وسط جاده خشکم زده!
#محیا_زند

@aevien
Mandegar
Shadmehr Aghili [MusiceSal.in]
ای همه ی وجود من
نبود تو 
نبود من!
@aevien
میشه باهاش مُرد💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

یادم میاد خیلی گشنم بود. بعد کلی راه رفتن و پیاده روی رسیدم به یه دکه؛ درش نیمه باز بود.یه پیرمرد در حال سیگار کشیدن، از یک تلویزیون کوچک کشتی نگاه میکرد.صدا کردم:
_آقا...
گرمِ دیدن گفت:
+جانم چی میخوای؟
نورون های مغزیم فرمان نداد که بگم بیسکوییت و کیک یا هرچی؛ گفتم:
_ آقا من خیلی گشنمه...هر چی که به نظرتون بیشتر من و سیر کنه.
یک دفعه غرق تعجب برگشت و زل زد تو چشام:
+پول لازمی؟
خندم گرفت. به تعبیری که داشت.حالا از دریچه ی دکه که لباسام مشخص نبود.تا اومدم یه چیزی بگم گفت:
+از دست شما جوونا...نگا...پول توجیبتونه بعد اینقد به خودتون گشنگی میدین.
توجیه کردم:
_یهو شد دیگه...کاری پیش اومد.حالا یه بیسکوییت به من میدین؟ طعمش فرق نداره.
میخوام بگم در این حد  گشنگی چنگال میزد به اعصابم.حالم خوب نبود.
+لازم نکرده بچه...نکنه دلت میخواد تنهایی شام بخورم؟
خندید و بلند شد از جاش.در دکه رو باز کردو گفت:
+بیا تو...یه نیمرو بزنیم دورهم...
متعجب گفتم:
_نه ممنون..مزاحم نمیشم...
+تو چشای من تعارف میبینی؟
رفتم تو دکه و نشستم رو صندلی؛ یه نیمرو درست کرد و با نون لواش گذاشت رو سینی و تعارف کرد بخورم.
لابه لای اون شوخیایِ بامزش؛ از زنش تعریف کرد؛ که استثناً امشب خونه دخترشونه تو شهرستان و گفت از تنهایی شام خوردن متنفره.
با ولع وصف نشدنی نیمرو و خوردم.
خوشمزه ترین غذایِ عمرم...خداحافظی کردنی گفتم بهتون سر میزنم.شوخی کرد و یه بسته ادامس شیک نعنایی گذاشت تو جیبم؛
چند ماه بعد که رفتم سراغش؛ دکه بسته بود.فرداش هم رفتم.همین داستان. از مغازه ی روبرو که  پرسیدم؛گفت که چند هفته ایی هست که فوت کرده و یه برگه از اعلامیه ی چهلمش رو دیوار بهم نشون داد و گفت اگه خواستم برم.
تشکر که کردم همون جا روبروی دکه نشستم.زل زدم به همون دریچه ی سه درچهار که روش یه روکش فلزی بود و یاد تخم مرغی که برام پخته بود افتادم.خوش مزه ترین نیمرویِ ممکن...
میدونی بعدِ اون اتفاق؛هیچ وقت هیچ نیمرویی به دلم نچسبید.میدونی اون یه چیز دیگه بود.اقلا برای من...

قهوه جوش را از روی گاز برداشت و تویِ فنجان روبروی من شروع کرد به قهوه ریختن:
+میدونی...فک نکن بعد تو همه چی ادامه داره...بری میشم شبیه اون شبِ کنار دکه..اینقد زل میزنم به جایِ خالیت که برگردی...بعد تو هیچی ادامه نداره...بعد تو هیچی سرجاش نیست..مثلِ الان که هنوز که هنوزه هیچ نیمرویی طعمِ اون شب و نداره.

نشست روصندلی روبروی من؛ ادامه داد:

_  آخه بری کی بشه شبیهِ تو برای من؟

#فاطمه_زهرا_عباسی
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
نميدونم از تاثیرات آب و هواییِ ابرهایِ گرفته آسمان امروزه یا تاثیراتِ فشارِ امتحانِ سختِ استاد فلانی!
یا شاید بخاطرِ تشابه نصف و نیمه امروز با اون سه شنبه اس که همینجور ابرها گرفته بودن، زیبا خانم مثل تموم آخر ماه ها اومده بود برای تمیز کردنِ خونه. بعد از یه روز شلوغ تازه رسیده بودم خونه که پیامت اومد رو صفحه گوشی" رسیدی؟" و پشت بندش فایل صدات که موقع پخش ترکیب شد با صدایِ آهنگ "گریه نکن" و بویِ وایتکسی که کل خونه رو برداشته بود و صدایِ دردودلِ ریز زیبا خانم با مامان.

نمیدونم بخاطر بویِ وایتکسیه که کل خونه رو برداشته یا ابرهایِ گرفته یا جزوه امتحانی که هنوز نصفش نخونده مونده.
نمیدونم تاثیرِ کدومه که وقتی از خواب بیدار شدم تا حالا باعث شده بشینم کنارِ پنجره، هنذفری رو بچپونم تو گوشم و بی وقفه " گریه نکن" گوش بدم و دستِ دلم کش بیاد سمت خاطرت و هی به خودم تشر بزنم: شروع نکن دوباره ها! و مثلِ پروانه که بی دفاع میافته تو تارِ عنکبوت بیافتم تو تاری که نصفش دوست داشتنه و نصفِ بیــشترش تنفــر.
تو جوابِ حرف هایِ زیبا خانم هم فقط بی حوصله چند وقت یکبار سر تکون بدم و هی نق بزنم: خدا پدرتو بیامرزه زیباخانم زودتر این بساط وایتکس رو جمع کن.
بگه: حساس نبودی قبلا ها به بوش!
بخندم و فکر کنم قبلا به نصف چیزهایی که الان حساسم حساس نبودم.
نمیدونم از تاثیراتِ کدومشونه این دلگیری امروز!
تو میدونی؟
تو میدونی حالِ پروانه ای که گیر بیافته تو تارِ مخلوط تنفــر و دوست داشتن چجوریه؟
نه...یادم نبود، تو خیلی وقته راجبِ من چیزی نمیدونی!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien💚 #٢ . . سلام... چقدر دلم براى "عليكِ سلام خانوووم" گفتن هايتان تنگ شده... براىِ يواشكى ديد زدنتان موقعى كه خم مى شديد لب حوض كه وضو بگيريد... براىِ چرتكه انداختنان توىِ حجره و نشستن روىِ قالى هاى دستباف تركمن... براىِ آن خطِ باريكِ وسطِ پيشانى كه…
@aevien💚

.
.
خانوم جان فهميد...
دوشب پيش؛
تب و لرز داشتم از بعدِ اذان مغرب، ظهرش با مهتاب و سميه رفته بوديم بازار،چيتِ گلدار بخريم براى روبالشى...برف گرفته بود؛ مهتاب پيله كرد فالوده بخوريم!من گفتم نه، خيلى كه اصرار كرد راضى شدم!
خب راستش را بخواهيد خودم هم هوس فالوده و آن شربت آلبالوىِ رويش را كرده بودم اما ميترسيدم كسى از آشناها ببيند و بد شود...
تا برگشتم خانه و به خانوم جان كمك كردم براى ناهار،فهميدم سرما رفته توىِ وجودم!دو سه ليوان چايىِ داغ خوردم اما فايده نداشت؛بعدِ اذان از زور تب و استخوان درد افتادم توىِ رختخواب...
تا امروز ظهر و جرو بحث هاىِ خانوم جان پاى تلفن هم گيج و منگ بودم...صدايش از توىِ پذيرايى مى آمد؛
داشت با على دعوا ميكرد كه چرا اين همه وقت چيزى نگفته...
برگشتم توىِ اتاق؛
توىِ آينه زل زدم به خودم...
پاىِ چشم هايم گود افتاده بود...اما خودِ چشم ها؛
يك طورى بودند...
يك طورِ عجيب...
يادِ پارسال افتادم كه سرما خورده بودم و تب داشتم،
از حجره آمده بوديد كه پيغام آقاجانتان را برسانيد به على؛قرار بود دونفرى به نيابت از پدرها برويد يزد...
در را كه باز كردم،سرتان را انداختيد پايين...بعد يكدفعه مثلِ برق گرفته ها خيره شديد توىِ چشم هايم و پرسيديد:
"نآخوشيد خدايى نكرده؟!"
گفتم نه، فقط كمى سرما خورده ام...همين!
.
بعدترهايك جعبه ى قرمز و طلايىِ باقلوا داديد دستم،گفتيد يادگآرِ يزد...
تهِ جعبه زيرِ زَرورقِ روغنىِ باقلواها،اولين نامه تان بود...
با جوهرِآبى نوشته بوديد:
"تب خوب نيست...
اما عجيب به چشم هاىِ بعضى ها مى آيد..."
و من چقدر با همين يك جمله قند آب شده بود توىِ دلم...
آنقدر كه از خانوم جان پرسيده بودم وقتى تب دارم چشم هايم قشنگ ميشوند واقعا؟!
خانوم جان هم طورى نگاهم كرده بود كه انگار ديوانه ام!
.
امروز توىِ آينه چشم هايم همان شكلى بود...
همان هاله ى نيلىِ كم رنگ پشتِ پلك ها...
همان خيسى و به هم چسبيدگىِ مژه ها...
و همان حالِ بدى كه از صد فرسخى داد ميزد دلم تنگ است...
راستى؛
نامه ام سلام ندارد...
شما به بى سامانىِ اين دل ببخشيدش...
و اينكه،
تب خوب نيست؛
اما دلتنگى،
چند وقتى است عجيب به چشم هاىِ من مى آيد...
.

#مریم_خسروی
.
#نامه_ى_شماره_ى_سه...💚
#برسد_به_دست_خودش...

هرگز فرستاده نشد...🙃

@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

انقدر دوستت دارم که آرزو میکنم کاشکی میشد به یک موسیقی تبدیلت کرد..یک نتِ قشنگ لابه لای صدایِ خواننده ای با حنجره ی بَمـ؛ یک چیزی شبیهِ جمعه یِ فرهآد یا یاورِ همیشه مومنِ داریوش؛ اونوقت روزی هزار بار در گوشم جریان داشتی و هر وقتِ خدا که دل تنگت میشدم تنها فاصله ام با تو یک هدفون بود و یک جایِ خلوت؛
یا مثلا میشدی یک فیلمِ معرکه؛ موقع اکرانت از صندلی پا نمیشدم و تا نوبت بعد منتظرت می ماندم و هر لحظه اش را با عشقِ وصف نشدنی نگاه میکردم.
یا لا اقل کتابی که مثل عقاید یک دلقکِ کتابخانه ام خط خطی باشد و پر از دست نوشته ها و جدا کردن جمله های قشنگتر برای روز های بی حوصلگی و یا حتا متنِ پایین عکس این شبکه های اجتماعی.
یا میشد لباسی باشی به رنگِ نارنجی و هر وقتِ فصلِ پاییزی که دلتنگِ غروب جمعه بودم یک نفس با هجومِ تار و پودت میرقصیدم و بیخیال غم هایم میشدم؛
ولی الآن چه؟
تمامِ تو مرد مغروری است که حتا در رویا هم دستم به دستانش نمیرسد و هر بار که میپرسد چه خبر؟ چشم در چشمِ بی احساسش میشوم و میگویم:
_همان خیال پردازی هایِ همیشگی...!

#فاطمه_زهرا_عباسی
این فیلم هایِ سیاهُ سفیدِ کلاسیکِ دهه طلایی امریکا هنوز هم دو هیچ از تموم فیلم هایِ قرن جدید جلو اَن.
#پیشنهاد_فیلم_هفته
Sabrina 1954 📽
@aevien