.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_چی بگم بهت؟

+من نباید بگم چی بگو! خودت باید بدونی..همینه که فرق آدم هارو برات مشخص میکنه! آدم هایی که میدونن چی بهت بگن و آدم هایی که باید بهشون بگی چی بهت بگن! آدم هایی که میشن رفیق روزهای سخت و تسکین دردات... آدم هایی که میشن معمولی هایی که چند وقت یه بار حالشون رو میپرسی و باتموم درد تو سینه ات تو جواب چه خبر گفتن هاشون میگی هیچی!

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میگی وقتی بودنم درده برات بفرستم برم...میگم بعضی درد ها کشیدنشون شيرينه... مثل درد زایمان! میگم اختیار بیرون انداختن آدم های زندگیمون اگر دست عقلمون بود که اوضاع این نمیشد! میگم اگه بودنت درده نبودنت مرگه!
میگم عزیزم تو سبز تر از آنی که تو را درد بنامم!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
چشم میبندم تا نبینم!
میترسم
دیدن این همه نبودنت
آخر کورم کند!
معشوقه های کور
هیچ شانسی برای داشته شدن ندارند!

#محیا_زند

@aevien
ای بر پدرت دنیا
آن باغ جوانم
کو؟


#علیرضا_آذر 💜

@aevien
شعرانه امشب :)
@aevien
"+او"

آخرین باری که یه پسر تونسته بود لبخند رو لبام بیاره کی بود؟یادم نبود!
_بیا دیگه!
+ماشینو که به امون خدا نمیتونم همینجوری اینجا ول کنم!پلیس هم که تکلیفو روشن نمیکنی میخوای بگی بیاد یا نه! نه میتونم ماشین رو تکون بدم نه میتونم ولش کنم!
_تکون بده ببر اون سمت خیابون پارکش کن!
+پلیس پس چی؟
َ_ای بابا... من فکر میکردم تو بدبخت شدی گیر من افتادی نگو من بدبخت شدم که گیر تو افتادم!
دست کشید تو فر های بهم ریخته موهاش و بهم ریخته ترش کرد. چند قدم برداشت و اومد جلوم وايساد! هم نگاهش جدی شد هم لحنش!
_ببین خنگ خدا وقتی میگم شکایت ندارم پس پلیس نمیخواد! تعارف ندارم که باهات... حسابی باشه خودمون باهم کنار میایم سرش!
نمیدونم از خنگ خدا گفتنش باید تعحب میکردم یا از انقدر کوتاه اومدنش!
+چرا شکایت نمیکنی؟
_من خوش ندارم سر یه خسارت ساده پای دختر مردم رو به کلانتری و دادگاه که جای هزارتا آدم ناجوره باز کنم! که دختر مردم بیاد پله هارو بخاطر کارای اداری مسخره جلوی صدتا مرد بالا و پایین کنه! خودمون حلش میکنیم باهم!
فکر کردم یکی از همون مسخره بازی هاشه...اما تو روشنی چشماش صداقت داشت موج میزد! به ظاهرش نمیخورد اون همه مردونگی و معرفت ! رنگ روشن چشم هاش زیر اون ابروهای دست نخورده مردونه اش با اون همه مردونگی عجیب داشت به دل میشست!
+پس خسارتت چی میشه؟!
_وای از دست این دختره... ببین تو زدی به ماشین من ها! فکر کنم اشتباه گرفتی! الان من باید هی خسارت رو بکوبم تو کله ات نه تو! زیر این افتاب مارو نگه داشته هی خسارت خسارت میکنه!
به زور جلوی لبخند زدنم رو گرفته بودم!
+خب پس تکلیف رو زودتر روشن کن!
_ ماشین رو جا به جا کن بیا تو کافه مثل دوتا آدم با فهم و شعور حرف بزنیم!
و خودش دستشو کرد تو جیبش و رفت! این دیگه چطور ادمی بود؟ سبز فرفری احمق!!!
بعد از جابه جا کردن ماشین رفتم سمت همون کافه ای که میگفت! سر یکی از میزها نشسته بود و به سیگار بین لب هاش پک های سنگین میزد!
_بیا اینجا خسارت خسارت کردنتو ادامه بده !
انقدر از رفتارهاش تعجب کرده بودم که داشت عادی میشد خل بازی هاش!نشستم جلوش!
_چایی یا قهوه؟
+چایی! قهوه نمیخورم هیچوقت...هميشه بوش حالمو بهم زده!
و خودم نفهمیده بودم چرا براش توضیح دادم که قهوه نمیخورم! لبخندی زد و از دوستش خواست دوتا چایی با کیک بیاره!
+خب؟
_خب و زهرمار بزار دو دیقه چایی مونو با خیال راحت بخوریم ... نترس پولشو از حلقت میکشم بیرون...!
+تو چرا اینطوری ای؟
_چطوری؟
+دیوونه!
_نمیدونم!
یه لبخند ناخودآگاه دیگه اومد رو لبم! لبخند های امروزم داشتن زیاد میشدن!


#محیا_زند
#پارت_سیزدهم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دوتایی نشسته بودن تو دنج ترین جای طبقه دوم کافه !تو خلوت ترین ساعت روز!
همان کافه همیشگی با همان دوتا چایی و کیک همیشگی... همان نگاه و احساس همیشگی...اما حرف های تازه! پر از حرف بودن... پر از نگفته هایی که آرزو میکردن کاش بتونن باز نگفته نگهشون دارن! اما نمیشد! وقت اون تیکه فرود لعنتی همه رابطه ها رسیده بود! جفتشون خیره بودن به نم نم بارون تو اون عصر لعنتی بهاری! پسر یه نخ مالبرو بیرون کشید و گذاشت بین لب هاش! دختر با صدای فندک چشماشو از بیرون گرفت و دوخت به پسره! منتظر بود یه نخ هم به اون بده... کار همیشگی شون بود...دختر قول داده بود زیاده روی نکنه به شرط اینکه پسر هروقت کشید بزاره اونم همراهیش کنه!
پسر بیخیال پک های سنگین شو زد! دختر با حرص دست برد طرف پاکت که خودش یه نخ برداره اما پسر زودتر دست برد و پاکت رو برداشت!
+قرار بود هربار میکشی همراهت باشم!
_میخوام عادت کنی!
+به چی؟
_به اینکه دیگه همراهی نکنی... چون دیگه همراهی نیست که بخوای همراهیش کنی!
ضربان طبیعی قلب چند بود؟ هفتاد یا هشتاد؟ حاظر بود قسم بخوره ضربانش رو صد و خورده ای! ضربان قلب جفتشون! گفتن حرف های نگفتنی شروع شده بود! پسر خودش طاقت نیاورد...عادت کرده بود به همراهی شدن! سیگارشو با حرص خاموش کرد! زل زد به دختر با تمام تلاش برای بیخیال نشون دادنش که فایده ای نداشت! چشم های دختر رو بغض گرفته بود اما یه قطره هم توش جمع نشده بود! پسر دید اون همه عذاب رو تو چشماش!
_ د نکن اینجوری لعنتی... بغض نکن اینطوری!خفه میکنه... هم منو... هم تورو! حداقل گریه کن...!
+ میدونی که نمیتونم... میدونی که خیلی وقته گریه ام نمیگیره! فقط مثل یه غده سرطانی تو گلوم چمبره میزنه!
_بگو چکار کنم واست تا چشمات اینطوری نباشه؟
+زودتر حرف بزن... همون حرف هایی که امروز براش اومديم اینجا... حال یه اعدامی قبل حکم رو دارم! زودتر راحتم کن!
_واژه ها گم شدن تو سرم...از کجا شروع کنم؟! د اینجوری بغض دار نفس نکش...بزار تمرکز کنم...!
+میدونم حرفاتو... میخوای بگی میخوام برم!
_میخوام نه! میخوان برم! این دنیای لعنتی میخواد برم!میدونی که نمیشه بمونم! میدونی که موندنم عذابه واسه جفتمون!
+به کی بگم این عذاب رو دوست دارم؟
_به خدا... منم گفتم بهش! اما هیچکس گوشش بدهکار نیست! همه فقط میگن تا بدتر نشده برو! همه میگن ما واسه هم نیستیم! همه میگن ما به درد هم نمیخوریم!
+گور بابای همه... میخواستیم به حرف همه گوش کنیم که الان هیچکدوم اینجا نبودیم! زندگی مون میشد شبیه همون همه! نه من آدم شبیه همه بودنم نه تو!
_پای رفتنم رو شل نکن... بلاخره باید برم یه روزی!
+بزار همون یه روز نگران نبودنمون بشیم! بزار تو این آشوب دنیا یجور آروم بگیریم!بزار تو لحظه زندگی کنیم... همین لحظه که رو به روی همیم!
_این همه بودن تو روزهای نبودن آدمو میکشه! باید دوزش رو بیاریم پایین تا راه نفس کشیدن بمونه برامون تو اون روزهای پر از درد لعنتی!
+اصلا چرا نبودن؟! چرا نمیجنگی برام؟!
_خوردم نکن...زیر سوالم نبر ...بخاطر خودته!میدونم جنگیدنم بیشتر از من تورو زخمی میکنه! میدونم اگه من داشته ات میشم کلی نداشته میاد تو زندگیت!
+اگه با جنگیدنت فکر میکنی زخمی میشم بدون با نبودنت میمیرم!
_انقدر بی رحمی نکن باهام... بزار یکم عاقلانه رفتار کنم! بزار پای رفتن داشته باشم!بزار جون بمونه تو روزهای بعد تو سیگار بکشم تنهایی!
+باشه... من دیگه هیچی نمیگم...بزار دنیای ما هم بشه مثل همه... بزار ماهم تن بدیم به شریک های اجباری برای زندگی مون!
_...........!
+...........!


#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
(www.topseda.ir)
این پِچ پِچ ِ ها چیست
رهایم بکنید

مردم خبری نیست
رهایم بکنید

#علیرضا_آذر جان 💜

@aevien
"+او"

لبخندمو به زور جمع کردم! دستشو زد زیر چونه اش و گفت:
_تو چرا اینجوری ای؟
+چجوری!
_چشمات... حالتش حرف نداره... اما هیچ روحی توش نیست! مثل یه شهر متروکه اس!

تکرای نبود حرفش! تو این دوسال زیاد شنیده بودم این حرفو! تعجبم از این همه زود فهمیدنش بود!
+میگن بخاطر بی حسی ای که کل وجودمو گرفته؟! عصب هام سر شدن!
_میفهمم!
+نمیفهمی...چون جام نیستی!
_میفهمم چون جات نیستم اما شبیهت چرا! روشنی چشمام رو نبین... کدرن سبزهاش!
راست میگفت... سبزهاش روح داشتن اما درد هم داشتن!
فنجون چایی شو برداشت و یه قلپ ازش خورد! نگاهی بهم کرد و با اشاره چشم های روشنش بهم گفت که منم چایی مو بخورم! بدون هیچ استرسی واسه حفظ کردن پرستیژ یا بهم نریختن رژ لبم فنجون چایی مو برداشتم و هورت کشیدم! خودم هم دلیل اون همه راحت بودن جلوش رو نمیفهمیدم! چاییش که تموم شد جفت دستاش رو گذاشت روی میز و تو هم قلابشون کرد! چشمای روشنش دوباره جدی شده بودن!
_خب... ببین دختره پای پلیس اینارو که کلا نمیکشیم وسط! چراشم بهت گفتم! خسارت اينه شکسته هم که معلومه چقدره!
+نه... خسارت بدنه هم هست... خوشم نمیاد به کسی مدیون بمونم!
_سرتقی از بس... امروز که من درگیرم.فردا یا پس فردا باهم میریم یه تعمیرگاه تا میزان خسارت رو تعین کنه! خوبه اینجوری؟
+آره
کیفمو برداشتم و از جام بلند شدم!
_تشریف داشتین حالا!
+ به اندازه کافی دیرم شده! باید برم.
_ شمارتو بده!
+جاااانم؟
_هول نکن... ریلکس... نفس عمیق بکش... آفرين! سرتق خنگ مگه نمیخوای فردا بریم خسارت رو مشخص کنیم؟ میخوای بیای دم کافه سوت بزنی باهام هماهنگ کنی؟
دلم میخواست از دستش پا بکوبم زمین و جیغ بزنم! چشم غره غلیظی بهش رفتم و شمارمو بهش دادم! چیزی تایپ کرد و گوشی رو جلوم گرفت! اسمم رو دختره سرتق سیو کرده بود! باز از همون لبخند های احمقانه داشت میومد رو لبم! خداحافظ گفتمو از کافه اومدم بیرون!داشتم سوار ماشینم میشدم که یه میسکال از شماره غریبه برام افتاد! شک نداشتم خودشه! از همون لبخند های زیاد شده ام زدم و به اسم "سبز فرفری" سیوش کردم!
شب موقع خواب... وقتی ذهنم از تمام روزمرگی هام خالی شد بی اختیار به فکر همون سبز فرفری افتادم و مدت زیادی رو برای تحلیل شخصیتش صرف کردم!
اخرین بار کی ذهنم انقدر درگیر یه پسر شده بود؟!
با صدای پیامک گوشیم برش داشتم! اسم سبز فرفری افتاده بود رو صفحه نمایش! پیام رو باز کردم، نوشته بود:
_سرتق فردا من وقتم خالیه... بریم خسارت رو از حلقت بکشم بیرون؟
و باز یکی دیگه از همون خنده ها بود که اومد رو لبم! لبخندم رو با تشر به خودم جمع کردم و براش فرستادم:
+بریم...سبز فرفری!

#محیا_زند
#پارت_چهاردهم

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
من انقدر از تو لیلی شده ام که...
میتوانم
عکس هایت را سال های سال ببینم
و بین هر پلک زدن
هزار بار بمیرم برای چشمانت!

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_جنگ همینه...یا میکشی یا کشته میشی!

+اره... اما طرف جنگ مهمه! کسی که میکشیش و کسی که میکشت!

_تو با کی جنگ داری که اینطوری بی جون شدی؟!

+با بزرگترین طرف جنگ دنیای همه! "خودم"! و درد بزرگ جنگ با خودت میدونی چیه؟ برد و باخت در کار نیست... در هر صورت این خودتی که کشته میشی! چه تو بکشی و چه باز خودت بکشی!
و من این روزها آخرای مقاومتمه! به همین زودي تیر خلاص شلیک میشه!


#محیا_زند

@aevien