.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
سالها فکر میکردم که رفتنت را به چه چیزی تشبیه کنم؛تا اینکه این تروریست ها آمدند.میدانی؛حس میکنم نبودنت مثلِ وقتی است که همسایه ی دیوار به دیوارت چاقو زیر گلویت بگذارد و تو فقط چشمانت را ببندی و آرزو کنی که درد نکشی و زودتر بمیری...
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
باورت بشه یا نه
ما هنوز به هم مدیونیم!
من هنوز بهت مدیونم که با تمام وانمود به مقاومتی که میکنم گاهی اسمت رو اشتباه صدا میزنم یا روزای بارونی میشینم کنار پنجره، به خودم که ميام میبینم چند ساعته مدام بدون اینکه حواسم باشه دارم بهت فکر میکنم و بین حسِ تنفر و حسی که دیگه نمیدونم چیه نسبت بهت دست و پا میزنم.
تو هنوز بهم مدیونی که رنگ مورد علاقه مو میبینی و محاله یادم نیافتی، تو شهری که من از تولد توش نفس کشیدم نفس میکشی و گاهی ناخودآگاه یادت میاری من تنها زنی ام که با خنده خیابونای این شهرو باهاش قدم زدی،که اسممو اینور و اونور رو تنِ نوشته ها میبینی و فکر میکنی این همون زنیه که...و بعد چشماتو کلافه میبندی فکر میکنی به کِی و چطور رفتنت.
ما هنوز به هم مدیونیم
به اون همه کلمه ای که از هم جا گذاشتیم و همو یادمون میارن.
مدیونیم...
من بیشتر از تو به خودم
و تو بیشتر از خودت به من.
#محیا_زند

@aevien
@aevien
چند سالِ بعد
من زنی هستم که نفس زنان  پاکت خرید هایم را از پله ها بالا میبرم و خدا خدا میکنم پسرکم کلیدش را برده باشد و پشت در نمانده باشد، یک عطرِ قدیمیِ خاطره انگیـزی تویِ راه پله ها پیچیده....
"مامان، کجابودی؟سه ساعته منتظرم..."
همین جمله یِ پسرکِ ده ساله ام یادت را از سرم میپراند....
چند سالِ بعد من پشت گازِ آشپزخانه ام، همینطور که دارم زیرلب میخوانم"به چشمایِ تو سوگند...." زنگِ صدایِ آشنایی که بی هوا تویِ سرم می پیچد، دلم را میلرزاند، اما خداروشکر قطره ی روغنی که از توی ماهیتابه روی دستم میپرد حواسم را از خاطره هایت پرت میکند....
چند سالِ بعد وقتی دارم برای همسـرم، بابایِ دخترِ خردسال و پسرکم چای میریزم حواسم پرت شده و یکی از چای ها کمی پررنگ تر میشود...
چای پررنگ دوست داشتی نه....؟
"خانوم، چی شد این چای..." خیلی راحت تراز چیزی که فکرش را بکنی خیالت محو میشود....
چند سالِ بعد من
زنی هستم که دستم بندِ پاکت خریدهایم و بافتن موهایِ طلاییِ دخترکم است
و باید سریعتـر بروم خانه تا پسرکم پشت در نماند و نهار شوهرم دیر نشود....
چند سالِ بعد
من زنی هستم که حتی اگر بخواهد هم دیگر
نمیتواند به تـو فکـر کند....
#فاطمه_صابری_نیا
#شما_فرستادین
@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به لغت نامه ها کاری ندارم!
برایِ من
"دلتنگی"
نامِ خانوادگی توست!
که بعد از هر صدا کردن و شنيدن اسمت همراهش میشود!
#محیا_زند

@aevien ❄️
@aevien
@aevien
"شیطان، یک فرشته بود"
زن صابر، محبوبه به افسر پلیس گفت: خودشه، از همین شیطانی که رو به روتون وایساده شکایت دارم!

همه چی تو چند لحظه تو خواب و کابوس اتفاق افتاد.
افسر زنی که همراهشون بود به دستای ایراندخت و افسر دیگه به دستای صابر دستبند زد و به جرم داشتن رابطه نامشروع برای اثبات یا رفع اتهام به پاسگاه بردنشون.

محبوبه از زن هایِ دست دوم بود، همون زن هایی که بعد از اینکه میفهمن مردشون داره خیانت میکنه ساکت نمیشینن و مثل پلنگ زخم خورده میافتن به جونِ زندگی خودشون و مردشون.
زن هایی دقیقا برعکس ایراندخت.

تو پاسگاه افسر از محبوبه خواست برای اثبات اتهام اگر شاهد یا مدرکی داره نشون بده.
محبوبه چند لحظه از اتاق رفت بیرون و بعد دست تو دست زن همسایه طبقه اول ایراندخت برگشت.
ایراندخت خنده اش گرفته بود، زن همسایه؟ شاهد رابطه نامشروعش با صابر؟
حتم داشت با محبوبه دست به یکی کرده برای اینکه به قول خودشون سایه این شیطان از سر زندگی شوهراشون کم بشه.
ایراندخت توی دلش میخندید و به خودش میگفت: خاک بر سرت ایران، یاد بگیر! کتایون اومد چیکار کردی؟ بیشتر لی لی به لالای ایرج گذاشتی... حالا تاوان بده، تاوان سادگیتو.

تنها دفاعی ام که از خودش کرد وقتی بود بود که افسر ازش پرسید: با صابر رابطه داشتی یا نه؟
و ایران با چشمای بیروح و صدای یخ زدش گفت: نه، نداشتم!
همین!
ایراندخت آب از سرش گذشته بود، هیچی دیگه براش مهم نبود و فقط بينهايت خسته بود. دوست داشت زودتر این محاکمه مسخره تموم شه و تو یجای تاریک تا میتونه بخوابه.
اون جای تاریک هم شد اتاق بازداشتگاه!
برای اثبات یا رفع اتهام قرار شد فردا بره پزشکی قانونی.
فرداش، تمام مدت تو اتاق پزشکی قانونی به این فکر میکرد چرا؟ چرا اینجاست؟ فکر میکرد و بیشتر یخ میبست...یخ میبست و فکر میکرد محبوبه مدام بهش گفته شیطان، شیطان نبود، بود؟ بیشتر از کتایونی که قاتل بچه اش بود و حالا خودش داشت مادر میشد؟
شیطان نبود فقط ساده بود.
شیطان نبود...ولی میخواست بشه.

جواب پزشکی قانونی هم مسلما که منفی بود.
جلوی در بازداشتگاه به صابر گفت اگه یبار دیگه حتی سایه اش رو هم نزدیک خودش ببینه اینبار اونه که پاشون رو به پاسگاه باز میکنه.
یه شب خوابیدن تو بازداشتگاه هم اونقدر از صابر زهرچشم گرفته بود که نخواد دوباره بپیچه به دست و پای ايراندخت.

شیطان نبود...ولی میخواست بشه!
شالشو تا اونجا که میشد کشید عقب و موهاشو ریخت روی صورتش.
یه لبخند نشوند رو لباش و رفت لب جدول و سوار اولین ماشینی که براش بوق زد شد.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت بیست و ششم
@aevien
@aevien
@aevien
@aevien
"شیطان، یک فرشته بود"
ایراندخت رو حتی خود ايراندخت هم دیگه نمیشناخت.
کلاساش رو نصف و نیمه میرفت و از فروشندگی بوتیک هم استعفاء داد.
عصر ها هم میشست جلوی آینه، یه آرایش مفصل میکرد، تمام موهاشو پخش صورتش میکرد، شالشو تا اونجا که جا داشت میکشید عقب و با نامناسب ترین لباسی که داشت از خونه میزد بیرون.
سوار مدل بالاترین ماشینی که جلوش بوق میزد میشد و شام رو باهاش میخورد و تا آخرای شب چرخ میخورد تو خیابونا باهاش.
اما برای خواب میومد خونه!
هیچوقت نتونست حریم تنش رو برای هیچکدوم از مردهایی که باهاشون وقت گذرونی میکرد بشکنه.
هیچوقت واقعا نتونست بشه مثل کتایون ها.
شب ها که میومد خونه، میشست جلوی آینه، باحرص دستمال میکشید رو آرایش ماسیده صورتش و گریه میکرد.
برای خودش، برای مردن ایراندختی که قبلا بود گریه میکرد.
پنج ماه روال زندگیش همینجوری گذشت.
تا یروز عصر همونجور که داشت آرایش میکرد تلفنش زنگ خورد و خبر مرگ پدرشو بهش دادن.
تا مراسم روز هفت حتی یه قطره اشک هم نریخت، فقط نشست بالای قبر پدرش،فکر کرد و آتیش گرفت...آتیش گرفت و فکر کرد به رفتار های اخیرش، که چجوری با یه انتخاب اشتباه گردن باباشو جلوی مردم خم کرد.
فکر کرد چندساله چقدر از اون ایراندختی که عزیزدردونه و تمثیل فامیل به عنوان مهربونی و نجابت بود فاصله گرفته. این اواخر هم خیلی بیشتر.
اصلا پیچ اشتباه زندگیش از کجا بود؟
اولین باری که اشتباه پیچید؟
انتخاب ایرج؟
مگه دست خودش بود؟ نه... دست دلش بود، دلم که افسار نداره. یچیزی چشمشو بگیره سرشو میندازه پایین چهار نعل میره سمتش. حتی اگر اولین اشتباهش هم بود غیر عمدی بود.
فکر کرد...اولین اشتباه عمدیش اون همه بال و پر دادن به ایرج بود، اینکه حتی وقتی کتایون هم اومد مثل محبوبه پانشد چنگ بندازه به گلوی همه تا حقشو پس بگیره. ساکت نشست و نجابت کرد،ولی حالا میفهمید که نجابت گاهی حماقت محضه.
بعد از طلاقش اشتباه پشت اشتباه داشت.
امید پیدا کردنش به امید، اینکه فکر میکرد باید مردی باشه تا باهاش آروم بگیره.
از سر بغض و عصبانیت ميدون دادنش به صابر، اصلا از همون روزاولی که صابر سروکله اش پیدا شد باید تهدید به شکایت میکرد و اگر جواب نمیداد واقعا میرفت ازش شکایت میکرد.
اصرار صابر اصلا دلیل قانع کننده ای برای خنجر زدن به هم جنسش نبود. برای هیچکس دلیل قانع کننده ای نیست که خونه خراب کن هم جنسش بشه.
اشتباه بعدیش هم که احمقانه ترین اشتباهش بود. از سر لجبازی تن دادن به کتایون شدن.

هفت روز بجای گریه فکر کرد و فکر کرد.
و تازه فهمید چقدر دلش برای ایراندختی که بود تنگ شده.
چند سال بود ايراندخت نبود؟ از آشناییش با ایرج.
دیگه بس بود، باید پا میشد، حتی شده با پاهای شکسته احساسش باید پا میشد.
تصمیمش هم اونجا جدی شد که از پشت درخونه پدریش پچ پچ های خاله زنک های محل رو شنید راجب خودش: بیچاره پدر ایراندخت، انقدر از دست این دختره چشم سفید حرص خورد که سکته کرد، شنيدين که تازگیا هم چکاره شده دیگه؟ شوهره حق داشت طلاقش بده، زنِ خونه میخواسته نه شیطان رجیم.
سوخته بود...شیطان رجیم؟ این صفت تو قصه زندگیش حقش نبود. نه بعد اون همه گریه و عذاب که حالا بشه آش نخورده و دهن سوخته.
دیگه بسش بود!
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت بیست و هفتم
@aevien
@aevien
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو خالق یکی از بهترین ترانه های زندگیم شدی.
روحت شاد💜
جورج مایکل/ careless whisper (آنشرلی)💜

@aevien
Forwarded from Mahya Zand
Careless Whisper
George Michael
time can never mend the careless whisper of a
good friend
#آنشرلی💜
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
#١ . . سلام... بعدِ سلامم نميدانستم چه كلمه اى بنويسم برايتان... راستش را بخواهيد،دلم گرفته...از شما؛ از اين كه بعدِ چهارده روز، دست خطتان نرسيده هنوز... پس فقط سلام؛ ديروز با خانوم جان توىِ حياط بادمجان سرخ ميكرديم براىِ نذرىِ چهارشنبه؛دوبار روغن پريد روى…
@aevien💚


.
.
سلام...
چقدر دلم براى "عليكِ سلام خانوووم" گفتن هايتان تنگ شده...
براىِ يواشكى ديد زدنتان موقعى كه خم مى شديد لب حوض كه وضو بگيريد...
براىِ چرتكه انداختنان توىِ حجره و نشستن روىِ قالى هاى دستباف تركمن...
براىِ آن خطِ باريكِ وسطِ پيشانى كه موقع اخم، پررنگ تر ميشد...
براى همه ى اين ها دلم تنگ شده و كارى نمى توانم بكنم...
.
.
حالا از دلتنگى كه بگذريم؛حالتان خوب است انشاءالله؟!
نامه هايتان چرا اينقدر دير به دير ميرسند؟!
حواستان هست به منِ منتظرِ ساكت نشسته؟!
نميخواهم غر بزنم ...خودتان ميدانيد كه اهلش هم نيستم...اما مگر با آقا محمود،شوهر مهتاب،توىِ يك كاروان نيستيد؟!پس چرا نامه هايتان با هم نميرسند؟!
ديروز با خانوم جان و پروانه يك سر رفتيم خانه ى مهتاب اين ها...مادرش دارد جهيزيه درست ميكند كه بعدِ عيد عروسى اش را بگيرند...قرار شده زن ها خانه ى ما باشند،مردها خانه ى خودشان...خوب ميشود؛مگر نه؟!
خانوم جان گفت با آن پارچه اى كه مادرتان سرِ شيرينى خوران برايم آوردند پيراهن بدوزم؛
دورِ يقه اش را مى بَرَم خياط خانه ى مادام سوفيا برايم توردوزى كنند...از همان تورهاىِ فرانسوىِ شيرى رنگ...
آااااخ من باز افتادم روى دنده ى پر حرفى!!!
ميدانم شما هم خوشتان مى آيد ولى به روى خودتان نمى آوريد؛حتى الآن ميتوانم تصور كنم اگر اين حرف ها را جلوى رويتان ميگفتم،چشم هايتان برق ميزد و آخر سر ميپرسيديد: "خانوم شما تخم كفتر خوردى؟!"
.
.
كاش زودتر تمام شود اين دورى...كاش اين شش،هفت ماهِ طلسم شده انقدر كش نيايد...
خانوم جان را نميدانم چطورى دست به سر كنم،به سرم زده بود بهش بگويم اما باز دو،سه روز پيش قلبش گرفت...هى بهانه مى آورم كه شما رفتيد كرمانشاه...ولى توىِ چشم هايش كه نگاه نميكنم...ميفهمد مثل آب خوردن!هى بحث را عوض ميكنم وقتى ميپرسد:"چيزى شده مادر؟!پكرى اين روزها...."
فكر ميكند حرفمان شده؛بعد يك جورى كه من متوجه نشوم،سرش را ميبرد نزديك گوش آقاجان و پچ پچ ميكند كه:
"هنوز دوماه نگذشته از عقدشان؛بايد اين دختر را ول ميكرد ميرفت كرمانشاه؟!"
بعد آقاجان همان طورى كه دست ميكشد به ريش و سبيلش ميگويد:
"خانوم شما هم اين روزها حساس شده ايد هاااا؛كارش همين است خب..."
.
.
دلم تنگ شده است ديگر...
شما هم كه نيستيد؛
به اين زودى ها هم قرار نيست پيدايتان شود انگار...(:
راستى امروز عصر باران آمد...
پيش تر ها گفته بودم چقدر دلم ميرود براىِ باران؛
شما هم پرسيده بوديد:بيش تر از من حتى؟!
و من سرم را انداخته بودم پايين و خنده ام را قورت داده بودم....
.
زياد حرف زدم...بگذاريد به حسابِ دلتنگىِ لاعلاجِ شبانه...
خودتان را بپوشانيد توىِ سرماىِ بى ملاحظه ى آن طرف ها...
سرتان سلامت باشد اصلا؛
اما؛
دل بى قرارى ميكند...
همين...

#مریم_خسروی
.
#نامه_ى_شماره_ى_دو...💚
#برسد_به_دست_خودش...

هرگز فرستاده نشد...🙃

@aevien
00:00💚
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
از جاش پاشد!
و اینبار دست کسی رو نگرفت که کمکش کنه از جاش بلند شه، اینو خوب فهمیده بود که به دست ها اعتمادی نیست، میتونن دقیقا همون موقعه ای که دارن از جا بلندت میکنن وسط راه خسته شن و دستتو ول کنن و تو بی هوا و با شدت بیشتری از قبل بخوری زمین
مثل امید،صابر و حتی ایرج.
اینبار از زانوهاش کمک گرفت و با کمک دستای خودش از جاش بلند شد.
خونه اجاره ایش رو پس داد و با توافق خواهر برادرهاش خونه پدریشون رو فروختن و یه خونه آپارتمانی دیگه خریدن که ایراندخت همراه مادرش اونجا زندگی کنه.
درسش رو سفت و سخت تر از قبل شروع کرد به خوندن اونقدر که ترم بعدی شاگرد ممتاز دانشگاه شد و چند سال بعد بورسیه برای یکی از بهترین کالج های پزشکی امریکا.

پونزده سال بعد ایراندخت زنی بود چهل و خورده ای ساله با پوستی که کمی چین افتاده بود و عینکی روی چشمش.
که صبح ها طبق یه برنامه روتین میرفت سمت مطبش تو بالاشهر ، با غرور به تابلو " ایراندخت کاویانی، فوق تخصص کودکان" نگاه میکرد و وارد مطبش میشد.

عصرِ بهاری بود، تو زمان استراحتش داشت همراه با چایی خوردن رو مقاله جدید پزشکیش کار میکرد که منشیش زنگ زد و گفت: یه خانمی بشدت اصرار داره ببینتتون، حق ویزیت هم پرداخت نکردن و میخوان از شرایط ویژه ای که برای افراد بی بضاعت گذاشتین استفاده کنن.
_اما من الان تو وقت استراحتم.
+ میگن آشنان.
_اسمش؟
+چند لحظه گوشی... خانم اسمتتون چیه؟.... خانم دکتر میگن بگو کتایون!
نه یخ بست نه آتیش گرفت، حتی تپش قلب هم نگرفت و نترسید، فقط شوکه شد.
_بفرستش داخل.
چند لحظه بعد زنی که اصلا براش آشنا نبود همراه با یه ویلچر که پسر جوونی روش نشسته بود وارد اتاق شد.
زن رو به روش اصلا به کتایونی که میشناخت شباهت نداشت، موهاش رنگ نشده و بهم ریخته بود، ناخناش یکی درمیون شکسته بودن و دستاش زمخت، لباساش هم کهنه و اتو نکشیده بود.
تا چند دقیقه هیچ حرفی بینشون ردوبدل نشد تا اینکه کتایون یهو افتاد به پای ایراندخت و با گریه گفت: حلالم کن ایران، ببخشم. آهت گرفتم، جوری خونه خراب شدم که هیچ معجزه ای خونمو آباد نمیکنه.
تا چند سال فکر میکردم برنده بازی منم ولی نبودم. تا چندسال همه چی گل و بلبل بود، پسرم هم که به دنیا اومد دنیام شد بهشت. تا اینکه سه سالگیش من خاک بر سر حواسم پرت شد ازش و موقع بازی از پله ها افتاد، از همون پله هایی که اونروز نحس تو افتادی.
ضربه به سر و نخاعش خورد.
الانم اینجوریه که میبینی،مثل یه تیکه گوشت افتاده رو ویلچر.
دکترا میگن ضربه ای که به گیجگاهش خورده باعث عقب افتادگی ذهنیش شده.
تموم دکترای شهر چرخوندمش همه جواب کردن تا اینکه گفتن یه خانم دکتری تازه از خارج اومده دستش معجزه است. گفتن از اونایی که پول ندارن هم حق ویزیت نمیگره.
دستم به دامنت ایراندخت، بزن تو صورتم اصلا تف کن، فقط به پسرم کمک کن.
_باباش کجاست؟
+ ایرج نکبت؟ الهی بمیره راحت شم، شده فقط قوز بالا قوز برام.
بخاطر خرج دوادرمون و بیمارستان این بچه مجبور شد زار و زندگيمون رو بفروشه، حالا هم بقول خودش افسردگی گرفته و رفته طرف زهرماری و مواد.
خرج خونه رو هم نمیده دیگه، دستامو ببین؟ ببینشون... دیدی چقدر زخمت و پیرن؟ شب تا صبح تو خونه های مردم کار میکنم تا خرج یه لقمه نون و زهرماری اون نکبت رو دربیارم.
آخ ایراندخت، آخ. آهت گرفت، بدم گرفت. حق داشتی...هنوزم حق داری، ولی تورو بجون عزیزت ببخشم بلکه سروسامون بگیره یکم زندگیم.
_بخشیدمت کتایون، حالا هم پسرتو بیار جلو تا معاینه اش کنم.

ایراندخت یاد گرفته بود.
یاد گرفته بود میشه زن بود و خوشبخت بدون اینکه حتما مردی تو زندگیت وجود داشته باشه، میتونی موفق شی و بیشتر از زنی باشی که فقط آشپزی میکنه و بچه داری و همخواب مردش میشه.
یاد گرفته بود میشه زنانه مرد بود، حتی بیشتر از مردها.
یاد گرفته بود...
اگر واقعا فرشته باشی هیچ آدمی شیطانت نمیکنه.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت بیست و هشتم
پارت آخر
@aevien
@aevien
@aevien

ایراندخت یکنفر نیست
ایراندخت نامِ تمامِ زنان واقعا زنِ سرزمین من است.
زنانی که گریه میکنن.
میخندن.
همخواب میشن و معشوقه.
مادر میشن با بهشتی که زیر پاهاشونه.
مهربانی بلدن و نجابت.
زنانی که حواس همه باید بیشتر به شیشه نازک دلشون باشه.
نکنه قضاوت ها و بی معرفتی هامون ترک بندازه به شیشه دلشون.
نکنه کتایون شون کنیم.
خاله زنک های عزیز اجتماع من( لزوما زن ها نه، گاهی مردها از زن ها هم بیشتر خاله زنک هستن) یاد بگیرید زن و مرد فرقی ندارن باهم بعد از طلاق.
زن ها دقیقا به اندازه مرد ها حق زندگی دارن و خوشبختی بعد از یه تجربه ناموفق.
چرا زنی که توان باروری نداره حق دور انداخته شدن رو بهش میدیم؟
چرا تو اجتماع من یه مرد مطلقه خیلی راحت میتونه با یه دختر باکره ازدواج کنه اما یه زن مطلقه با یه پسر نه؟
چون دست خورده حساب میشه از نظر بقیه؟ واقعا؟ لابد ادعای روشنفکری هم دارین.
کم ندیدم از این روشنفکرها.
کم ندیدم مثل امید داستانم.
کم ندیدم مثل مادر ایرج و کتایون رو.
به قول سهراب بیاید چشمامونو بشوریم و قشنگ تر نگاه کنیم.
بیاید این فرهنگ غنی ایرانی رو عاقلانه و آریایی کنیم.

با احترام، یک ایراندخت: #محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
@aevien
_مطمئنی میخوای ترکش کنی؟ به روزایِ بعد تو فکر کردی؟ که چه بلایی سرش میاد؟

+آره، یمدت شباشو با گریه میگذرونه و خاطرات رو مرور میکنه بعد یادش میره، تا وابسته تر نشدیم جدایی بهتره.

_چهار سال پیش همین حرفارو بهش زدم، گفتم تا وابسته تر نشدیم بهتره جداشیم، رابطه مون ته نداره. بهم گفت نرو، بری میمیریم. گفتم اینا که شعاره، یه مدت بیتابی میکنی خوب میشی دوباره.
دیگه ندیدمش تا چند ماه پیش تو آزمایشگاه.
جاخوردیم از دیدن هم، لا به لای موهای رنگ شده اش چندتا تار سفید بود و کنار چشماش چروک. پیر شده بود.
بهش گفتم: پیر شدی!
گفت: درعوض تو تکون نخوردی، غمِ دلتنگی نداشتی حتما.
گفتم: تو داشتی؟
گفت: تا دلت بخواد، چهارساله دارم با شام و ناهار قورتش میدم.
به روی خودم نیاوردم منو میگه،دست چپش حلقه داشت: ازدواج کردی؟
گفت: آره.
گفتم: مرد خوبیه؟ راضی ای ازش؟
گفت: آره مرد خوبیه، موهاش مثل تو فر نیست اما حالتش قشنگه، مثل تو با چشماش نمیخنده ولی مهربونه، مثل تو بلد نیست شعر بخونه ولی آدم موفقیه تو کارش. ولی... اسمش شبیه توِ. اصلا همینش اول از همه چشممو گرفت.
گریه ام گرفته بود: دوسش داری؟
گفت: گفتم که...مرد خوبیه.
گفتم:نشد جواب... دوسش داری؟
گفت: نه به اندازه تو.
همونموقع پرستار صداش زد و برگه آزمایششو داد. آزمایشِ بارداری که مثبت بود.
با برگه اومد جلوم وایساد گفت: باباشو که هیچوقت نتونستم با عشق بخوام، دعا کن حداقل بچه مو عاشقانه بزرگ کنم. دعا کن تموم شه دلتنگیام برات.
رفت و دیگه ندیدمش. میدونی میخوام بگم بعضی دوست داشتنا واقعی ان و دوست داشتن هایِ واقعی با هیچ رفتنی تموم نمیشن.
میخوام بگم بعضی رفتنا خوشبختی رو میگیره از آدم.
بعضی رفتنا فکر میکنیم رفتنه وگرنه خاطره ها همیشه میمونن و جون میگیرن.
حالا بازم میپرسم فکر کردی به روزایِ بعد رفتنت؟
مثل من یه مادر بدون قلب درست نکنی رفیق.
#محیا_زند
@aevien
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
دستشو گذاشت زیر سرش و پتو رو کشید بالاتر؛همین جوری به ستاره ها خیره شده بود.
_ولی تو همه چیز و بگو؛
سرم را از روی گوشی برداشتم و به نیم رخِ خسته اش نگاه کردم.
+چی؟؟
_میگم تو هرچی شد ؛ هرجا دلخوری پیش اومد؛توضیح بده.همه چیز و بگو.
هیچی نگفتم و چشمانم را از نیم رخش برداشتم.عوضش گوشی رو برعکس کردم و روی تشک گذاشتم.
+چطور؟
برگشت و نگاهم کرد.
_برای اینکه حرفِ نگفته حسرت نشه ؛ قلمبه شه تو گلوت.
و دستشو گذاشت رو گلوش.
من هم تنم را چرخاندم و دستم را زیر سرم‌گذاشتم و به چشم هایش نگاه کردم.
+مگه تو حرف نگفته هست تو گلوت؟
_آخ تا دلت بخواد.
+زن داداشم واس...
نذاشت جمله ام را تکمیل کنم.
_آره.
ابروهایم را بالا انداختم.دانستنش همیشه برایم سوالی بود.
_یه وخ برگشت یه عکس نشونم داد.عکس پری بود.پری ماه؛میشناختیش که؟ دختر دایی محمد؛ سیاه سفید بود عکسه واسه دوران نوجونی و عشق و عاشقی اون موقعا؛
هیجده سالم بود که عاشقش شدم ؛ نوزده سالم که شد شوهرش دادن.منم فهمیدم که زندگی شوخی نیست و باید کار کنم پول درارم ادم حسابی شم؛بعد عاشق شم.اخه عاشقی با آس و پاسی نمیشه که...
ازش دل کندم از عکسش نه.نگهش داشتم لای یکی از کتابای قدیمی و گذاشتمش ته انباری،توصندوق قدیمی خاتون که ازش به یادگار مونده بود.
ننه که رفت خواستگاری ؛ تا دختره رو دیدم بند دلم پاره شد.میدونی داداش؛ وختی دیدمش خواستمش.
شاید ندونی چی میگم؛ولی واقعا خواستمش و شد مال من.ولی نگفتم که پری ای هم بوده.تا اینکه تو خونه تکونی عکس توی صندوق و لای کتاب و دید.با یه عالمه جمله ی عاشقونه و نامه هایی که هیچ وخ دستِ پری نرسید.
بعدشم که نشونم داد لال شدم.میخواستم خودش بفهمه.میخواستم بفهمه که پری تو زندگی من جایی نداره میخواستم بفهمه که ده سالِ من ازش خبری ندارم.اصن اون ازدواج کرده.
میخواستم بدونه عاشقشم.میخوامش؛اونو ..نه پری و!
ولی نفهمید.قفل روی زبونمو که دید؛چمدونش و بست و رف!
میدونی داداش؛ هنو  منتظرم برگرده.برگرده زنگ این خونه رو بزنه و بگه: من همین دیشب ک یاد چشمات افتادم؛فهمیدم که عاشق منی و پری خیلی وخته که دیگه نیست.
اینکه بیاد بگه: درسته که حرفی نزدی ولی خب مگه ادم هر چیزیو باید بگه؟ از رفتار ادم مشخص میشه دیگه.
خندید وسط اشکاش؛ ادامه داد:
_اینکه بیاد؛ بگه اخه کدوم ادمی واسه زنی که عاشقش نیست گل میخره کادو میخره؛
برگشت زل زد تو چشمام و گفت:
_میدونی داداش؛ منی که اصلا به قیافم نمیخوره چقد واسش گل خریدم؟کادو خریدم؟اسم اینا عشق نیست پس چیه؟فکر میکردم همه چیز و که نباید گفت؛ خودش میفهمه.
خودش میفهمه دلم براش میره.میفهمه میخوامش.
با همون صورت خیس روش و کرد اون سمت و گفت:
_ تو اگه عاشق شدی ؛ همین جوری عاشقونه نگاهش نکن و فک نکن با کادو خریدن و گل خریدن و اینا میفهمه.زنا موجودات عجیبی ان.تا روزی صد دفه ازت نشنون اروم نمیشن.
مخصوصا اگه عکس یه پری تو صندوقچه ی انباریت داشته باشی و یادت رفته باشه که آتیشش بزنی.
هیچی نگفتم.اولین بار بود بعد این همه سال؛ از رفتنش حرف میزد.
+موقع رفتن هیچی نگفت؟
پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
_ میگفت دگر باره به خوابم بینی...!
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست....
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
از وقتی عاشقش شدم آدمای منفور زندگیم تعدادشون رفته بالا!
چراشو خودمم دقیق نمیدونم! یعنی یجورایی وضوح دید غده نفرت سازم رفته بالا انگاری.
مثلا همون دختره که مانتوش سبزه رو میبینی؟ ازش کلی متنفرم. هر روز صبح وقتی داره از کنارش رد میشه بهش سلام میده و لبخند میزنه!
یا اونی که داره تلفن حرف میزنه سه شنبه هفته قبل اومد باهاش راجب تحقیق استاد بد اخلاقه صحبت کرد.
اصلا از تموم آدمایِ جنس مخالف دورش متنفرم!
حتی از تو هم متنفرم... چرا وقتی دارم راجبش باهات صحبت میکنم لبخند میزنی؟

وَ...
"عشق دیوانه های منحصر به فردی خلق میکند"
#محیا_زند
@aevien