@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
زندگی ایرج دو قسمت شده بود.
از صبح تا غروب های رویایی که با کتایون تو مغازه و خونه ای که بعد از صیغه اجاره کرده بود میگذروند و شب تا صبح های واقعی که با ایرانش تو خونه ای که با قناعت و برنامه ریزی مالی ایراندخت خریده شده بود.
ایراندخت فهمیده بود, همه چیز و اصل ماجرا رو نه, ولی فهمیده بود, یعنی شک کرده بود.
زن بود, شاید ساده دل , اما زن بود.
زن ها دلسرد شدن هارو, بی تفاوتی هارو, اینکه پای همجنس دیگه ای در میونه رو میفهمن.
بعضی هاشون نجیبانه سکوت میکنن و دم نمیزنن, بعضی ها هم پلنگ زخم خورده میشن و میافتن به جون گلوی زندگی خودشون و مردشون.
اما امان از نجیب ها که با سکوتشون فقط تن روحشون رو چاک چاک میکنن.
ایراندخت نجیب بود, از همون بچگی, تنها بی نجابتی ای که کرده بود همون روزی بود که جلوی پدرش وایساد و گفت ایرج رو میخوام و حالا چه سنگین داشت تاوانش رو میداد.
سکوت کرد چون فکر میکرد شاید ایرج هم حق داره, شاید سر عقل بیاد. نمیدونست وخامت اوضاع رو. فکر میکرد در حد چندتا شیطنت که نه, هرزگی معمول مردونه اس.
اما سکوتش اونجا شکست که صبح تا شب نیومدن های ایرج به شب هم کشید. هفته ای چند شب رو به بهونه های مختلف کاری و خانوادگی نمیومد خونه.
باید کاری میکرد.
ظهر دوشنبه قابلمه محبوب غذای ایرج رو بهمراه یه دست لباس تمیز برداشت چون ایرج شب قبل رو به بهونه کمک به دوستش نیومده بود خونه و راه افتاد سمت مغازه. میخواست این برنامه هر روزش بشه, باید دوباره دل ایرج رو گرم میکرد.
نزدیک مغازه که شد خنده های بلند و اشنای زنی دلش رو لرزوند. جلوی ویترین وایساد و از پشت شیشه نگاه کرد به دست های ایرج که لقمه میزاشت تو دهن کتایون و کتایون با ناز تشکر میکرد. نگاه کرد به دست چپ ایرج که تو انگشت حلقه اش یه انگشتر دیگه بود که شبیهش تو دست های لاک زده کتایون هم جاخوش کرده بود.
نگاه کرد و باورش نشد.
نگاه کرد و ویرون شد.
واقعیت با "کتایونم" گفتن ایرج توی سر ایراندخت کوبیده شد و قابلمه غذای محبوب ایرج ریخت رو زمین, مثل دلش.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت نهم
@aevien
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
زندگی ایرج دو قسمت شده بود.
از صبح تا غروب های رویایی که با کتایون تو مغازه و خونه ای که بعد از صیغه اجاره کرده بود میگذروند و شب تا صبح های واقعی که با ایرانش تو خونه ای که با قناعت و برنامه ریزی مالی ایراندخت خریده شده بود.
ایراندخت فهمیده بود, همه چیز و اصل ماجرا رو نه, ولی فهمیده بود, یعنی شک کرده بود.
زن بود, شاید ساده دل , اما زن بود.
زن ها دلسرد شدن هارو, بی تفاوتی هارو, اینکه پای همجنس دیگه ای در میونه رو میفهمن.
بعضی هاشون نجیبانه سکوت میکنن و دم نمیزنن, بعضی ها هم پلنگ زخم خورده میشن و میافتن به جون گلوی زندگی خودشون و مردشون.
اما امان از نجیب ها که با سکوتشون فقط تن روحشون رو چاک چاک میکنن.
ایراندخت نجیب بود, از همون بچگی, تنها بی نجابتی ای که کرده بود همون روزی بود که جلوی پدرش وایساد و گفت ایرج رو میخوام و حالا چه سنگین داشت تاوانش رو میداد.
سکوت کرد چون فکر میکرد شاید ایرج هم حق داره, شاید سر عقل بیاد. نمیدونست وخامت اوضاع رو. فکر میکرد در حد چندتا شیطنت که نه, هرزگی معمول مردونه اس.
اما سکوتش اونجا شکست که صبح تا شب نیومدن های ایرج به شب هم کشید. هفته ای چند شب رو به بهونه های مختلف کاری و خانوادگی نمیومد خونه.
باید کاری میکرد.
ظهر دوشنبه قابلمه محبوب غذای ایرج رو بهمراه یه دست لباس تمیز برداشت چون ایرج شب قبل رو به بهونه کمک به دوستش نیومده بود خونه و راه افتاد سمت مغازه. میخواست این برنامه هر روزش بشه, باید دوباره دل ایرج رو گرم میکرد.
نزدیک مغازه که شد خنده های بلند و اشنای زنی دلش رو لرزوند. جلوی ویترین وایساد و از پشت شیشه نگاه کرد به دست های ایرج که لقمه میزاشت تو دهن کتایون و کتایون با ناز تشکر میکرد. نگاه کرد به دست چپ ایرج که تو انگشت حلقه اش یه انگشتر دیگه بود که شبیهش تو دست های لاک زده کتایون هم جاخوش کرده بود.
نگاه کرد و باورش نشد.
نگاه کرد و ویرون شد.
واقعیت با "کتایونم" گفتن ایرج توی سر ایراندخت کوبیده شد و قابلمه غذای محبوب ایرج ریخت رو زمین, مثل دلش.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت نهم
@aevien
@aevien
@aevien
بارون ريزي ميباريد. مثل هر هفته جمعه بي هوا با ماشين مي روندم. مثل هميشه هم به ياد اوون وقتا آهنگاي شادمهر. سرمو برگردوندم، خدايا چي ميبينم؟! بعد از اين همه سال! اينجا چيكار ميكنه! همون جاي هميشگي. قرارمون زير درخت بيد مجنون . بدون چتر زیر بارون توو پارك قدم میزد، اینقدر توو خودش بود که اصلا ندید منو، آهنگو قطع كردمو بعد از چند سال شماره شو گرفتم، لبخند تلخي زدم، عجيب نبود كه هنوزم حفظ بودمش. حس و حال غريبي داشتم. امیدوار بودم که خاموش نباشه، تماس گرفتم .گوشی رو برداشت، الو الو . با شنيدن صداش زبونم بند اومد، نتونستم چيزي بگم. گوشي رو قطع كردم. با بغض چند لحظه نگاش كردم دوباره. تصميم گرفتم برم پيشش. رفتم دنبالش، هنوزم همونجور متين و موقر قدم بر ميداشت، سلام كردم، برگشت سمتم، چقد خوشگل شده بود، موهاش خيس شده بود. تب نگاهش و بوي عطرش، همون عطري كه اولين بار از من كادو گرفته بود و براش موندني شد واسه هميشه. خيلي متعجبانه نگام كرد و فقط سرشو تكون داد، با چشماي بي فروغش نگام كرد، لباش ميلرزيد, متوجه شدم که حال خوبی نداره، منم نتونستم حرفي بزنم، نميدونم اين سكوت چقد طول كشيد. ولي دلم ميخواست هيچوقت تموم نشه، آرامش چشماش ديوونه كننده بود . نميتونستم ازش چشم بردارم. به خودم اومدم ديدم سكوت پاركو صداي چرخاي اسكوتر يه پسر بچه داره ميشكونه، هر دومون برگشتيم به سمت صدا. پسر بچه ي شيطوني بود كه سر زانوهاش گِلي شده بود و لباسش خيس. نزديكتر كه شد با شيطنت خاصي گفت مامان جون "نيماتو"دعوا نكن، ليز بود سر خوردم افتادم. نيما!!! احساس كردم قلبم افتاد زير پام، سست شدم، دست همو گرفتن و بي هيچ حرفي دور شدن، منم محو دور شدنشون، صداي چرخاي اسكوتر ايندفعه روحمو آزار ميداد، گوش خراش ترين صداي دنيا بود. نشستم توو ماشین ادامه ي آهنگو پلي كردم.
"نمی دونی، دل آدم رو چه میشکونی
خودت بهتر از هر کی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه دل آدمارو "
حالا ديگه خودمم نميتونستم بفهمم خيسي صورتم بخاطر ريزش بارونه يا ....... !؟
#نیمااسدی
#شما_فرستادین
@aevien
بارون ريزي ميباريد. مثل هر هفته جمعه بي هوا با ماشين مي روندم. مثل هميشه هم به ياد اوون وقتا آهنگاي شادمهر. سرمو برگردوندم، خدايا چي ميبينم؟! بعد از اين همه سال! اينجا چيكار ميكنه! همون جاي هميشگي. قرارمون زير درخت بيد مجنون . بدون چتر زیر بارون توو پارك قدم میزد، اینقدر توو خودش بود که اصلا ندید منو، آهنگو قطع كردمو بعد از چند سال شماره شو گرفتم، لبخند تلخي زدم، عجيب نبود كه هنوزم حفظ بودمش. حس و حال غريبي داشتم. امیدوار بودم که خاموش نباشه، تماس گرفتم .گوشی رو برداشت، الو الو . با شنيدن صداش زبونم بند اومد، نتونستم چيزي بگم. گوشي رو قطع كردم. با بغض چند لحظه نگاش كردم دوباره. تصميم گرفتم برم پيشش. رفتم دنبالش، هنوزم همونجور متين و موقر قدم بر ميداشت، سلام كردم، برگشت سمتم، چقد خوشگل شده بود، موهاش خيس شده بود. تب نگاهش و بوي عطرش، همون عطري كه اولين بار از من كادو گرفته بود و براش موندني شد واسه هميشه. خيلي متعجبانه نگام كرد و فقط سرشو تكون داد، با چشماي بي فروغش نگام كرد، لباش ميلرزيد, متوجه شدم که حال خوبی نداره، منم نتونستم حرفي بزنم، نميدونم اين سكوت چقد طول كشيد. ولي دلم ميخواست هيچوقت تموم نشه، آرامش چشماش ديوونه كننده بود . نميتونستم ازش چشم بردارم. به خودم اومدم ديدم سكوت پاركو صداي چرخاي اسكوتر يه پسر بچه داره ميشكونه، هر دومون برگشتيم به سمت صدا. پسر بچه ي شيطوني بود كه سر زانوهاش گِلي شده بود و لباسش خيس. نزديكتر كه شد با شيطنت خاصي گفت مامان جون "نيماتو"دعوا نكن، ليز بود سر خوردم افتادم. نيما!!! احساس كردم قلبم افتاد زير پام، سست شدم، دست همو گرفتن و بي هيچ حرفي دور شدن، منم محو دور شدنشون، صداي چرخاي اسكوتر ايندفعه روحمو آزار ميداد، گوش خراش ترين صداي دنيا بود. نشستم توو ماشین ادامه ي آهنگو پلي كردم.
"نمی دونی، دل آدم رو چه میشکونی
خودت بهتر از هر کی میدونی
که بارون پاییز می سوزونه دل آدمارو "
حالا ديگه خودمم نميتونستم بفهمم خيسي صورتم بخاطر ريزش بارونه يا ....... !؟
#نیمااسدی
#شما_فرستادین
@aevien
خوابی ست که بین لرز و تب می آید
جانی ست که از صبر به لب می آید
بیهوده خروس لعنتی می خواند
شب می رود و دوباره شب می آید
#مهدی_موسوی جان 💜
@aevien
جانی ست که از صبر به لب می آید
بیهوده خروس لعنتی می خواند
شب می رود و دوباره شب می آید
#مهدی_موسوی جان 💜
@aevien
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
صدای افتادن قابلمه، ایرج و کتایون رو از جاشون پروند و ایرج از پشت ویترین مغازه چشم تو چشم ایراندختی شد که با تن لرزون و چشم هایی که تا مردمکش تا آخرین حد باز شده بود.
ایرج از جاش بلند شد تا بره ایراندخت رو آروم کنه ولی ایراندخت قبل اینکه ایرج بهش برسه دوید سمت خیابون، برای اولین تاکسی دست بلند کرد و تن نیمه جونش رو پرت کرد رو صندلی ماشین و از شیشه عقب ایرج رو دید که وسط خیابون دست به زانو وایساده و نفس نفس میزنه.
نمیتونست با اون حال نا ارومش با ایرج رو به رو شه و صداش رو بشنوه.
همون صدایی که "کتایونم" گفتنش مدام داشت تو سرش تکرار میشد و حالشو بهم میزد.
چکار باید میکرد؟
کجا باید میرفت؟
خونه خودشون که نمیتونست بره، یعنی نمیخواست که بره.
خونه پدريش هم نمیشد، چون با اون حال زارش همه چی رو لو میداد و ابدا نمیخواست پدر و مادرش چیزی بفهمن. حداقل نه حالا. چون مطمن بود انقدر سرزنش و " دیدی گفتم" تو سرش میکوبیدن که زار تر میشد.
ادرس خونه خواهرش رو به راننده داد، تنها کسی که تو اون شرایط میتونست بهش اعتماد کنه و حرف بزنه خواهرش بود.
شبش ایرج زنگ زد و به خواهرش گفت که همه جارو گشته و اخرین امیدش همینجا بوده که پیداش کرده و بعد خواست با ایراندخت حرف بزنه.
اما ایراندخت راضی نشد.
و ایرج با خواهرش حرف زد، گفت به گوش ایراندخت برسون بخاطر بچه بوده و اجبار های مادرش.
گفت به ایرانم بگو بعد از اینکه کتایون حامله شد و بچه به دنیا اومد طلاقش میده.
گفت بهش بگو من هنوز عاشقشم.
ولی ایراندخت میدونست که دروغه، بچه و اصرار مادرش بهونه بود، میدونست ایرج تا خودش نخواد کاری انجام بده هیچکس نمیتونه مجبورش کنه.
ایرج کتایون رو دوست داشت، خودش با چشم های خودش ناز خریدناشو دید، کتایونم گفتنش رو شنید.
اجبار نبود، دوست داشتن بود.
شاید هنوز عاشقش بود، ولی کتایون رو هم دوست داشت. محال نبود،میشد.
بچه تر که بود مادربزرگش اینو بهش گفته بود که مرد ها برعکس زن ها قلب بزرگی برای دوست داشتن دارن. همزمان میتونن زنی رو عاشقانه بپرستن و از دوست داشتن زن دیگه ای بمیرن. اما زن ها، خداشون و عشقشون فقط یکنفر.
یک هفته فکر کرد
يک هفته زار زد
بک هفته هیچی از گلوش پایین نرفت
یه هفته ای که ایرج هر روزش رو زنگ زد و منت ایراندخت رو کرد تا برگرده.
یه هفته ای که ایراندخت توش تصمیم گرفت برگرده، طلاق میگرفت که چی؟
دیده بود مردم راجب زن های مطلقه دورش چجوری صحبت میکنن، نگاه هرز مردا رو هم روشون دیده بود.
طلاق راهش نبود.
اصلا طلاق میگرفت که چی؟ ایرج رو مگه آسون به دست اورده بود که آسون از دستش بده؟
باید میجنگید
آخه... هنوز عاشق ایرج بود.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت دهم
@aevien
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
صدای افتادن قابلمه، ایرج و کتایون رو از جاشون پروند و ایرج از پشت ویترین مغازه چشم تو چشم ایراندختی شد که با تن لرزون و چشم هایی که تا مردمکش تا آخرین حد باز شده بود.
ایرج از جاش بلند شد تا بره ایراندخت رو آروم کنه ولی ایراندخت قبل اینکه ایرج بهش برسه دوید سمت خیابون، برای اولین تاکسی دست بلند کرد و تن نیمه جونش رو پرت کرد رو صندلی ماشین و از شیشه عقب ایرج رو دید که وسط خیابون دست به زانو وایساده و نفس نفس میزنه.
نمیتونست با اون حال نا ارومش با ایرج رو به رو شه و صداش رو بشنوه.
همون صدایی که "کتایونم" گفتنش مدام داشت تو سرش تکرار میشد و حالشو بهم میزد.
چکار باید میکرد؟
کجا باید میرفت؟
خونه خودشون که نمیتونست بره، یعنی نمیخواست که بره.
خونه پدريش هم نمیشد، چون با اون حال زارش همه چی رو لو میداد و ابدا نمیخواست پدر و مادرش چیزی بفهمن. حداقل نه حالا. چون مطمن بود انقدر سرزنش و " دیدی گفتم" تو سرش میکوبیدن که زار تر میشد.
ادرس خونه خواهرش رو به راننده داد، تنها کسی که تو اون شرایط میتونست بهش اعتماد کنه و حرف بزنه خواهرش بود.
شبش ایرج زنگ زد و به خواهرش گفت که همه جارو گشته و اخرین امیدش همینجا بوده که پیداش کرده و بعد خواست با ایراندخت حرف بزنه.
اما ایراندخت راضی نشد.
و ایرج با خواهرش حرف زد، گفت به گوش ایراندخت برسون بخاطر بچه بوده و اجبار های مادرش.
گفت به ایرانم بگو بعد از اینکه کتایون حامله شد و بچه به دنیا اومد طلاقش میده.
گفت بهش بگو من هنوز عاشقشم.
ولی ایراندخت میدونست که دروغه، بچه و اصرار مادرش بهونه بود، میدونست ایرج تا خودش نخواد کاری انجام بده هیچکس نمیتونه مجبورش کنه.
ایرج کتایون رو دوست داشت، خودش با چشم های خودش ناز خریدناشو دید، کتایونم گفتنش رو شنید.
اجبار نبود، دوست داشتن بود.
شاید هنوز عاشقش بود، ولی کتایون رو هم دوست داشت. محال نبود،میشد.
بچه تر که بود مادربزرگش اینو بهش گفته بود که مرد ها برعکس زن ها قلب بزرگی برای دوست داشتن دارن. همزمان میتونن زنی رو عاشقانه بپرستن و از دوست داشتن زن دیگه ای بمیرن. اما زن ها، خداشون و عشقشون فقط یکنفر.
یک هفته فکر کرد
يک هفته زار زد
بک هفته هیچی از گلوش پایین نرفت
یه هفته ای که ایرج هر روزش رو زنگ زد و منت ایراندخت رو کرد تا برگرده.
یه هفته ای که ایراندخت توش تصمیم گرفت برگرده، طلاق میگرفت که چی؟
دیده بود مردم راجب زن های مطلقه دورش چجوری صحبت میکنن، نگاه هرز مردا رو هم روشون دیده بود.
طلاق راهش نبود.
اصلا طلاق میگرفت که چی؟ ایرج رو مگه آسون به دست اورده بود که آسون از دستش بده؟
باید میجنگید
آخه... هنوز عاشق ایرج بود.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت دهم
@aevien
@aevien
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
آخرایِ هفته که میشه دوست دارم تا جمعه نیومده و یقه مو نگرفته تمام خودم رو با یه فلاکس چایی، یکی از کتاب هایِ محبوبم و چندتایی آهنگ اسپانیایی، فرانسوی بریزم تویِ یک ساک.
برم سرکوچه، جلوی اولین تاکسی رو بگیرم و بگم: آقا دربست تا نزدیک ترین ناکجاآباد.
برم وسط ناکجاآباد بشینم
در ساکو باز کنم
خودمو با احتیاط دربیارم و بزارمش یه گوشه
براش چایی بریزم
کتاب رو بدم دستش
همون چندتا آهنگ اسپانیایی، فرانسوی ای که دوست داره رو براش بزارم
و وسط همون ناکجاآباد انقدر سرشو گرم کنم که نفهمه جمعه شده
که اصلا این جمعه نامروت هم دستش بهش نرسه و نتونه یقشو بگیره و پرتش کنه وسط خاطرات و گریه.
اما انگاری ناکجاآباد ها همه آباد شدن!
دیگه جایی نمونده که جمعه راهش رو بلد نباشه!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
برم سرکوچه، جلوی اولین تاکسی رو بگیرم و بگم: آقا دربست تا نزدیک ترین ناکجاآباد.
برم وسط ناکجاآباد بشینم
در ساکو باز کنم
خودمو با احتیاط دربیارم و بزارمش یه گوشه
براش چایی بریزم
کتاب رو بدم دستش
همون چندتا آهنگ اسپانیایی، فرانسوی ای که دوست داره رو براش بزارم
و وسط همون ناکجاآباد انقدر سرشو گرم کنم که نفهمه جمعه شده
که اصلا این جمعه نامروت هم دستش بهش نرسه و نتونه یقشو بگیره و پرتش کنه وسط خاطرات و گریه.
اما انگاری ناکجاآباد ها همه آباد شدن!
دیگه جایی نمونده که جمعه راهش رو بلد نباشه!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
@aevien
"شیطان، یک فرشته بود"
اخرین روز هفته ایراندخت زنگ زد به ایرج و ازش خواست بیاد دنبالش.
تمام راه تا خونه رو ایرج برای ایراندخت دلیل و بهونه اورد و ایراندخت با سکوت گوش کرد.
میدونست همش بهونه اس, بقیه هم مقصر بودن, اما هیچکس به اندازه ایرج مقصر نبود. مردی که عاشقانه های اتشین چند سالشون رو به دلفریبی یه زن دیگه فروخت. ایراندخت هم میتونست مثل کتایون بپوشه, ارایش کنه و ناز بریزه. اما نجابتش نمیزاشت, چیزی که کتایون حتی یک ذره هم نداشت.
نداشت که به همنوع خودش رحم نکرد و خونه خرابش کرد.
_ایرج, بهونه بسه. من قانع نمیشم. چرای خیانت کردنت روهم نمیفهمم. گریه هامو کردم, نفرین هامم کردم, ناسزاهامم دادم. الان فقط میخوام بدونم تهش قراره چی بشه؟
+ ته چی ایرانم؟
تهوع ایراندخت دو برابر شد از ایرانم گفتن ایرج. دلش میخواست بزنه تو گوش ایرج و بگه اگه من ایرانت بودم پس کتایونم رو از کجا ارودی؟ اما نای پرسیدن و بحث کردن نداشت. فقط دلش میخواست زودتر همه چی تموم شه.
_ ته این ماجرا, کی کتایون رو طلاق میدی؟
رنگ از صورت ایرج پرید.
+ مگه قراره کتایون رو طلاق بدم؟
_ خودت اونروز به ابجیم گفتی که طلاقش میدی.
+ گفتم وقتی بچه اورد, نه حالا.
_ خودت هم خوب میدونی اگه بشه مادر بچه ات دیگه نمیتونی از زندگیت بندازیش بیرون.
+ خب نندازم بیرون. من و تو که نمیتونیم بچه دار شیم.
_ پس منو طلاق بده.
+ تو خواب ببینی. من هنوز عاشقتم ایران.
_ پس کتایون چی؟
کمی مزه مزه کرد حرفشو و گفت:اونم دوست دارم.
پوزخندی نشست رو لب های ایراندخت و برای بار هزارم تو این هفته یاد حرف های مادربزگش افتاد.
_ پس تکلیف من چیه ایرج؟
+ مثل قبل زندگیمون رو میکنیم, اینبار سه تایی.
_ گفتنش برای تو راحته
_ باور کن کتایون قرار نیست جاتو بگیره, تو مثل قبل خانم خونمی. کاری به کارت نداره کتایون, یبار بشینی باهاش حرف بزنی میبینی چقدر دوست داشتنیه.
وقاحت تا کجا؟ بی رحمی تا چه حد؟
ایراندخت میخواست جیغ بزنه, میخواست تمام عاشقانه های این چند سال رو روی عسلی منفور شده چشم های ایرج بالا بیاره. اما نمیشد... گیر کرده بود تو این نحسی زندگی و باید کوتاه میومد.
_ باشه. فقط با یسری شرط.
+ هرچی باشه قبوله. حالا بیا بریم دنبال کتایون تا سه تایی شام رو با هم بخوریم و حرف بزنیم.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت یازدهم
@aevien
@aevien
"شیطان، یک فرشته بود"
اخرین روز هفته ایراندخت زنگ زد به ایرج و ازش خواست بیاد دنبالش.
تمام راه تا خونه رو ایرج برای ایراندخت دلیل و بهونه اورد و ایراندخت با سکوت گوش کرد.
میدونست همش بهونه اس, بقیه هم مقصر بودن, اما هیچکس به اندازه ایرج مقصر نبود. مردی که عاشقانه های اتشین چند سالشون رو به دلفریبی یه زن دیگه فروخت. ایراندخت هم میتونست مثل کتایون بپوشه, ارایش کنه و ناز بریزه. اما نجابتش نمیزاشت, چیزی که کتایون حتی یک ذره هم نداشت.
نداشت که به همنوع خودش رحم نکرد و خونه خرابش کرد.
_ایرج, بهونه بسه. من قانع نمیشم. چرای خیانت کردنت روهم نمیفهمم. گریه هامو کردم, نفرین هامم کردم, ناسزاهامم دادم. الان فقط میخوام بدونم تهش قراره چی بشه؟
+ ته چی ایرانم؟
تهوع ایراندخت دو برابر شد از ایرانم گفتن ایرج. دلش میخواست بزنه تو گوش ایرج و بگه اگه من ایرانت بودم پس کتایونم رو از کجا ارودی؟ اما نای پرسیدن و بحث کردن نداشت. فقط دلش میخواست زودتر همه چی تموم شه.
_ ته این ماجرا, کی کتایون رو طلاق میدی؟
رنگ از صورت ایرج پرید.
+ مگه قراره کتایون رو طلاق بدم؟
_ خودت اونروز به ابجیم گفتی که طلاقش میدی.
+ گفتم وقتی بچه اورد, نه حالا.
_ خودت هم خوب میدونی اگه بشه مادر بچه ات دیگه نمیتونی از زندگیت بندازیش بیرون.
+ خب نندازم بیرون. من و تو که نمیتونیم بچه دار شیم.
_ پس منو طلاق بده.
+ تو خواب ببینی. من هنوز عاشقتم ایران.
_ پس کتایون چی؟
کمی مزه مزه کرد حرفشو و گفت:اونم دوست دارم.
پوزخندی نشست رو لب های ایراندخت و برای بار هزارم تو این هفته یاد حرف های مادربزگش افتاد.
_ پس تکلیف من چیه ایرج؟
+ مثل قبل زندگیمون رو میکنیم, اینبار سه تایی.
_ گفتنش برای تو راحته
_ باور کن کتایون قرار نیست جاتو بگیره, تو مثل قبل خانم خونمی. کاری به کارت نداره کتایون, یبار بشینی باهاش حرف بزنی میبینی چقدر دوست داشتنیه.
وقاحت تا کجا؟ بی رحمی تا چه حد؟
ایراندخت میخواست جیغ بزنه, میخواست تمام عاشقانه های این چند سال رو روی عسلی منفور شده چشم های ایرج بالا بیاره. اما نمیشد... گیر کرده بود تو این نحسی زندگی و باید کوتاه میومد.
_ باشه. فقط با یسری شرط.
+ هرچی باشه قبوله. حالا بیا بریم دنبال کتایون تا سه تایی شام رو با هم بخوریم و حرف بزنیم.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت یازدهم
@aevien
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
میگفتم میترسم میگفت باید باهاش رو به رو شی.
میگفت باید جراتشو داشته باشی...باید ترستو پیدا کنی و محکم بزنی تو صورتش.
میگفتم از ارتفاع میترسم هر هفته میرفتیم کوه؛شهربازی؛ هرجایی که پر از وسیله مرتفع باشه.
حتا از فیلم ترسناک...تک تکشو باهام میدید و توجیه میکرد که بخدا ترس نداره...همش تخیل فیلمنامه نویسه...
یا حتا از گربه ی سیاه...که قانعم کنه اینم یه چیزیه تو مایه ی بقیه گربه ها.
بهش گفته بودم از تنهایی میترسم
همش منتطرم مثل همیشه یکهو بیاد و چشمامو از پشت ببنده و بگه:
جیغ بکش.... بلند....بذار تمومِ حس بدت بره.
اینکه بیاد و بگه:
_دیدی عزیزِ دلم؟دیدی ترس نداشت؟حالا از الان به بعد یکی از ترسات کم شده...
من منتظرم...
لعنتی بهت گفته بودم از بی تو بودن وحشت دارم...
کجایی؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
میگفتم میترسم میگفت باید باهاش رو به رو شی.
میگفت باید جراتشو داشته باشی...باید ترستو پیدا کنی و محکم بزنی تو صورتش.
میگفتم از ارتفاع میترسم هر هفته میرفتیم کوه؛شهربازی؛ هرجایی که پر از وسیله مرتفع باشه.
حتا از فیلم ترسناک...تک تکشو باهام میدید و توجیه میکرد که بخدا ترس نداره...همش تخیل فیلمنامه نویسه...
یا حتا از گربه ی سیاه...که قانعم کنه اینم یه چیزیه تو مایه ی بقیه گربه ها.
بهش گفته بودم از تنهایی میترسم
همش منتطرم مثل همیشه یکهو بیاد و چشمامو از پشت ببنده و بگه:
جیغ بکش.... بلند....بذار تمومِ حس بدت بره.
اینکه بیاد و بگه:
_دیدی عزیزِ دلم؟دیدی ترس نداشت؟حالا از الان به بعد یکی از ترسات کم شده...
من منتظرم...
لعنتی بهت گفته بودم از بی تو بودن وحشت دارم...
کجایی؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien
Taghdir
Shadmehr Aghili
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
@aevien 🍁 🍂
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
برسد به دست دلبر:
سلام
دلبر خوبین؟
امیدوارم تویِ این هوایِ بی مروت سرما به قد و بالاتون نزده باشه و سایه تون سالم بالا سرم بمونه.
راستی راجبِ آن خواستگارِ هم خيالتون راحت باشه.
مرضیه تعریف میکرد وقتی شنیدین رگ گردنتون بالا اومده و سرخ شدین. حیف که نبودم و تصدق چشم هایِ قرمزتون برم.
ولی از همینجا، پشت همین قلم و کاغذ میبوسمشان.
وای، اگر خانم جون این نامه رو بخونه گیسامو از ته میبره و میگه دختره یِ بی حیا!
ولی دلبر، قسم به چشم هاتون بی حیا نشدم فقط همان دلی که براتون میمیره این روزها خیلی دلتنگ وجودتونه.
هِی اون چارقد بنفشه و عطري که از مشهد برام سوغاتی آوردين رو بغل میکنم تا رویِ دلتنگی رو کم کنم، ولی نمیشه.
پس کی سربازیتون تموم میشه که آقاتون بیاد با آقام حرف بزنه؟
بی حیا نشدم ولی چند روز پیش با مرضیه یواشکی رفتیم مزون زیبا خانم لباس عروس نگاه کردیم.
این روزها هم به خانم جون سپردم قرمه سبزی، فسنجون و دیزی یادم بده که دوست دارین. که براتون درست کنم و وقتی از سر کار اومدین سفره بندازم براتون، مشت و مالتون بدم و پیشتون از شیطونی بچه ها گلگی کنم.
بی حیا نشدم ولی دلتنگی مثل سرمایِ این روزها رسیده به مغز استخوان.
مواظب قدوبالاتون باشید.
خداحافظ
از طرف دلدار شما.
#محیا_زند
@aevien
@aevien
برسد به دست دلبر:
سلام
دلبر خوبین؟
امیدوارم تویِ این هوایِ بی مروت سرما به قد و بالاتون نزده باشه و سایه تون سالم بالا سرم بمونه.
راستی راجبِ آن خواستگارِ هم خيالتون راحت باشه.
مرضیه تعریف میکرد وقتی شنیدین رگ گردنتون بالا اومده و سرخ شدین. حیف که نبودم و تصدق چشم هایِ قرمزتون برم.
ولی از همینجا، پشت همین قلم و کاغذ میبوسمشان.
وای، اگر خانم جون این نامه رو بخونه گیسامو از ته میبره و میگه دختره یِ بی حیا!
ولی دلبر، قسم به چشم هاتون بی حیا نشدم فقط همان دلی که براتون میمیره این روزها خیلی دلتنگ وجودتونه.
هِی اون چارقد بنفشه و عطري که از مشهد برام سوغاتی آوردين رو بغل میکنم تا رویِ دلتنگی رو کم کنم، ولی نمیشه.
پس کی سربازیتون تموم میشه که آقاتون بیاد با آقام حرف بزنه؟
بی حیا نشدم ولی چند روز پیش با مرضیه یواشکی رفتیم مزون زیبا خانم لباس عروس نگاه کردیم.
این روزها هم به خانم جون سپردم قرمه سبزی، فسنجون و دیزی یادم بده که دوست دارین. که براتون درست کنم و وقتی از سر کار اومدین سفره بندازم براتون، مشت و مالتون بدم و پیشتون از شیطونی بچه ها گلگی کنم.
بی حیا نشدم ولی دلتنگی مثل سرمایِ این روزها رسیده به مغز استخوان.
مواظب قدوبالاتون باشید.
خداحافظ
از طرف دلدار شما.
#محیا_زند
@aevien
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
ایراندخت، مسخره ترین روز عمرشو گذروند وقتی با معشوقه جدید شوهرش سر یه میز نشست، غذا خورد که نه کوفت کرد و درباره اینکه یه شب در میون ایرج تو بستر خودش و کتایون باشه چشم تو چشم های آرایش شده کتایون مذاکره کرد.
و ایرج مثل بیمار های مبتلا به سادیسمِ حاد به جنگ دو معشوقه اش سر خودش با لذت نگاه کرد و کیف کرد از اینجور خواسته شدن.
روزهای فرد قرار شد ایرج پیش کتایون باشه و روزهای زوج پیش ایراندخت و روزهایِ جمعه رو هم باهم بگذرونن.
سه ماه گذشت
پنج ماه گذشت
هفت ماه گذشت
ایراندخت، مرده ای شده بود که صحبت میکرد، راه میرفت، یکم غذا برای جون داشتن میخورد و همبستر ایرج میشد به امید برگشتنش.
ضعیف شده بود و افسرده اما چاره ای جز سوختن و هزار بار مردن از دیدن عشق بازی هایِ ایرج و کتایون نداشت.
کتایون شده بود سوگلی حرمسرایِ ایرج و ایراندخت هرچه میپخت، میسابید و میپوشید جلویِ ایرج فایده ای نداشت.
دلبری که نه، هرزگی هایِ کتایون چشم های ایرج رو کور کرده بود و بجز این ها، کتایون مادرِ ایرج رو تو تیمش داشت.
ارتباط ایراندخت کاملا با مادر شوهرش قطع شده بود، در عوض میدونست که تموم پنجشنبه هارو ایرج و کتایون شام رو مهمون خونه مادر ایرج یا خاله اش هستن و همین ایرج رو دلگرم تر به این اشتباه میکرد.
کم کم افسردگی و روز یه روز آب شدن هایِ ایراندخت به خانواده اش فهموند بین ایراندخت و ایرج شکر آب شده اما عمق فاجعه رو نفهمیده بودن و فکر میکردن یه دعوایِ ساده زناشوییه که با گذر زمان حل ميشه، یعنی ایراندخت نذاشته بود بفهمن. از نجابتش بود اما داشت نجابت رو با حماقت اشتباه میگرفت.
تنها کسی که از تمام ماجرا خبر داشت خواهرش بود که تمام اون هفت ماه پا به پاش گریه کرد و سرزنشش کرد :
_ ایرانِ مجنون، چرا طلاق نمیگیری؟ بس نیست این همه ذلت و حقارت؟
+ فکر کردی دوست ندارم طلاق بگیرم؟ تو این چندماه هزار بار بهش فکر کردم، اما بعدش چی؟ زن های مطلقه دور و برمون رو ندیدی؟ گلنسا رو یادت نیست بعد طلاق چقدر حرف براش در آوردن؟ یادت نیست چقدر جون به لبش کردن که مجبور شد دوباره با شوهر سابقش ازدواج کنه؟ همه اینا هیچی، قلب بابا ضعیفه، این بی حیثیتی رو تاب نمیاره.
_ اینا همه بهونه اس ایران، بابا همین الانشم همش از نگرانی حالِ تو شبا خواب نداره. درد اصلیت چیه که نه میاری؟
+ آخ تو نمیدونی، نمیفهمی... منِ احمق، هنوز دوسش دارم.
و بعد اونقدر تو بغل خواهرش زار میزد که خوابش ببره.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت دوازدهم
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
ایراندخت، مسخره ترین روز عمرشو گذروند وقتی با معشوقه جدید شوهرش سر یه میز نشست، غذا خورد که نه کوفت کرد و درباره اینکه یه شب در میون ایرج تو بستر خودش و کتایون باشه چشم تو چشم های آرایش شده کتایون مذاکره کرد.
و ایرج مثل بیمار های مبتلا به سادیسمِ حاد به جنگ دو معشوقه اش سر خودش با لذت نگاه کرد و کیف کرد از اینجور خواسته شدن.
روزهای فرد قرار شد ایرج پیش کتایون باشه و روزهای زوج پیش ایراندخت و روزهایِ جمعه رو هم باهم بگذرونن.
سه ماه گذشت
پنج ماه گذشت
هفت ماه گذشت
ایراندخت، مرده ای شده بود که صحبت میکرد، راه میرفت، یکم غذا برای جون داشتن میخورد و همبستر ایرج میشد به امید برگشتنش.
ضعیف شده بود و افسرده اما چاره ای جز سوختن و هزار بار مردن از دیدن عشق بازی هایِ ایرج و کتایون نداشت.
کتایون شده بود سوگلی حرمسرایِ ایرج و ایراندخت هرچه میپخت، میسابید و میپوشید جلویِ ایرج فایده ای نداشت.
دلبری که نه، هرزگی هایِ کتایون چشم های ایرج رو کور کرده بود و بجز این ها، کتایون مادرِ ایرج رو تو تیمش داشت.
ارتباط ایراندخت کاملا با مادر شوهرش قطع شده بود، در عوض میدونست که تموم پنجشنبه هارو ایرج و کتایون شام رو مهمون خونه مادر ایرج یا خاله اش هستن و همین ایرج رو دلگرم تر به این اشتباه میکرد.
کم کم افسردگی و روز یه روز آب شدن هایِ ایراندخت به خانواده اش فهموند بین ایراندخت و ایرج شکر آب شده اما عمق فاجعه رو نفهمیده بودن و فکر میکردن یه دعوایِ ساده زناشوییه که با گذر زمان حل ميشه، یعنی ایراندخت نذاشته بود بفهمن. از نجابتش بود اما داشت نجابت رو با حماقت اشتباه میگرفت.
تنها کسی که از تمام ماجرا خبر داشت خواهرش بود که تمام اون هفت ماه پا به پاش گریه کرد و سرزنشش کرد :
_ ایرانِ مجنون، چرا طلاق نمیگیری؟ بس نیست این همه ذلت و حقارت؟
+ فکر کردی دوست ندارم طلاق بگیرم؟ تو این چندماه هزار بار بهش فکر کردم، اما بعدش چی؟ زن های مطلقه دور و برمون رو ندیدی؟ گلنسا رو یادت نیست بعد طلاق چقدر حرف براش در آوردن؟ یادت نیست چقدر جون به لبش کردن که مجبور شد دوباره با شوهر سابقش ازدواج کنه؟ همه اینا هیچی، قلب بابا ضعیفه، این بی حیثیتی رو تاب نمیاره.
_ اینا همه بهونه اس ایران، بابا همین الانشم همش از نگرانی حالِ تو شبا خواب نداره. درد اصلیت چیه که نه میاری؟
+ آخ تو نمیدونی، نمیفهمی... منِ احمق، هنوز دوسش دارم.
و بعد اونقدر تو بغل خواهرش زار میزد که خوابش ببره.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت دوازدهم
@aevien
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
هفت ماهی میشد که تو جهنم زندگی میکرد, هفت ماهی که صدبارش رو با ایرج حرف زده بود, حتی با کتایون. اما جفتشون پاشونو کرده بودن تو یه کفش که همدیگه رو دوست دارن و نمیخوان از هم جدا شن. هفت ماهی که کتایون با وقاحت تمام به بهونه سر زدن به ایراندخت و خود شیرینی برای ایرج میرفت پیش ایراندخت, کادوهایی که ایرج براش خریده بود رو نشونش میداد و از حرف های ایرج و عشق بازی هاشون برای ایراندخت تعریف میکرد فقط برای اینکه به ایراندخت ثابت کنه جاپاش محکمتر از چیزیه که فکر کنه.
ایراندخت جان میداد و فقط تو سکوت به چطور خفه کردن کتایون فکر میکرد بدون اینکه واقعا کاری بکنه.
چند روزی میشد که تهوع و سرگیجه امونش رو بریده بود, عادت ماهانه اش هم عقب افتاده بود. ته دلش یه امید از یه اتفاق محال شکل گرفته بود اما میترسید به روی خودش بیاره و ببینه ته این امید هیچیه و بدتر ضربه بخوره. اما تهوع,سرگیجه و فشار پایینش انقدر زیاد شد که خودشو راضی کرد بره ازمایشگاه و تست بارداری بده.
جواب ازمایشش مثبت بود, باورش نمیشد, ولی انگاری مدام امامزاده رفتن هاش و تموم نذر هایی که کرده بود داشت جواب میداد.
محال بود, اما ایراندخت سه ماهه باردار بود.
بعد از هفت ماه درد نفس کشیدن داشت معنی واقعی اکسیژن رو دوباره میفهمید. معنی خوشحالی و دوباره خندیدن رو.
ایرج هنوز از هیچی خبر نداشت. رفت مغازه, برگه آزمایش رو همراه یه جعبه شیرینی و چندتا شاخه گل رزگذاشت جلوی ایرج رو پیشخون مغازه و با لبخند بهش نگاه کرد و گفت: پدر شدنت مبارک.
ایرج بهتش زده بود, نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت. بچه خودش و ایراندخت؟ حالا؟ حالا که دلش جون میداد برای کتایون؟
ایرج هیچی نگفت و فقط بهت زده نگاهش کرد.
خوشحالی غیر قابل وصف ایراندخت با واکنش سرد ایرج تبدیل به خشم شد. کتایون لعنتی چکار کرده بود با ایرج؟ کتایون هم نه, خود ایرج چکار کرده بود با ایرج چند سال پیشش که تنها واکنشش از شنیدن خبر بارداری ایراندخت اونم تو محال ترین شرایط ممکن فقط سکوت بود؟
خوشحالییش تبدیل به خشم شد و زخم چرکین هفت ماهش سرباز کرد بلاخره. مادر شده بود و حالا باید بجای یک نفر برای دونفر میجنگید.
_ خوشحال نشدی ایرج؟
ایرج تکونی به خودش داد و گفت: چرا.
_ پس چرا هیچ واکنشی نشون ندادی؟
+ فقط شوکه شدم همین.
ایراندخت لبخندی مصنوعی زد ویکی از شاخه گل هارو شکست و گذاشت تو جیب ایرج: _ خب آقای پدر کلی داریم, باید بریم کم کم سیسمونی بخریم و یکی از اتاق هارو رنگ بزنیم و برای بچه اماده کنیم.
بعد لبخندش محو شد و صورتش جدی شد و گفت: ولی آقای پدر قبل از همه این ها, یکاری باید انجام بدیم.
رنگ از صورت ایرج پرید:+ چکاری؟
_ کتایون رو طلاق بدی. دیگه فکر نکنم بهونه ای مونده باشه, من میرم باهاش صحبت کنم و بگم برای طلاق اماده بشه.
راه افتاد سمت خونه اجاره ای ایرج و کتایون.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت سیزدهم
@aevien
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
هفت ماهی میشد که تو جهنم زندگی میکرد, هفت ماهی که صدبارش رو با ایرج حرف زده بود, حتی با کتایون. اما جفتشون پاشونو کرده بودن تو یه کفش که همدیگه رو دوست دارن و نمیخوان از هم جدا شن. هفت ماهی که کتایون با وقاحت تمام به بهونه سر زدن به ایراندخت و خود شیرینی برای ایرج میرفت پیش ایراندخت, کادوهایی که ایرج براش خریده بود رو نشونش میداد و از حرف های ایرج و عشق بازی هاشون برای ایراندخت تعریف میکرد فقط برای اینکه به ایراندخت ثابت کنه جاپاش محکمتر از چیزیه که فکر کنه.
ایراندخت جان میداد و فقط تو سکوت به چطور خفه کردن کتایون فکر میکرد بدون اینکه واقعا کاری بکنه.
چند روزی میشد که تهوع و سرگیجه امونش رو بریده بود, عادت ماهانه اش هم عقب افتاده بود. ته دلش یه امید از یه اتفاق محال شکل گرفته بود اما میترسید به روی خودش بیاره و ببینه ته این امید هیچیه و بدتر ضربه بخوره. اما تهوع,سرگیجه و فشار پایینش انقدر زیاد شد که خودشو راضی کرد بره ازمایشگاه و تست بارداری بده.
جواب ازمایشش مثبت بود, باورش نمیشد, ولی انگاری مدام امامزاده رفتن هاش و تموم نذر هایی که کرده بود داشت جواب میداد.
محال بود, اما ایراندخت سه ماهه باردار بود.
بعد از هفت ماه درد نفس کشیدن داشت معنی واقعی اکسیژن رو دوباره میفهمید. معنی خوشحالی و دوباره خندیدن رو.
ایرج هنوز از هیچی خبر نداشت. رفت مغازه, برگه آزمایش رو همراه یه جعبه شیرینی و چندتا شاخه گل رزگذاشت جلوی ایرج رو پیشخون مغازه و با لبخند بهش نگاه کرد و گفت: پدر شدنت مبارک.
ایرج بهتش زده بود, نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت. بچه خودش و ایراندخت؟ حالا؟ حالا که دلش جون میداد برای کتایون؟
ایرج هیچی نگفت و فقط بهت زده نگاهش کرد.
خوشحالی غیر قابل وصف ایراندخت با واکنش سرد ایرج تبدیل به خشم شد. کتایون لعنتی چکار کرده بود با ایرج؟ کتایون هم نه, خود ایرج چکار کرده بود با ایرج چند سال پیشش که تنها واکنشش از شنیدن خبر بارداری ایراندخت اونم تو محال ترین شرایط ممکن فقط سکوت بود؟
خوشحالییش تبدیل به خشم شد و زخم چرکین هفت ماهش سرباز کرد بلاخره. مادر شده بود و حالا باید بجای یک نفر برای دونفر میجنگید.
_ خوشحال نشدی ایرج؟
ایرج تکونی به خودش داد و گفت: چرا.
_ پس چرا هیچ واکنشی نشون ندادی؟
+ فقط شوکه شدم همین.
ایراندخت لبخندی مصنوعی زد ویکی از شاخه گل هارو شکست و گذاشت تو جیب ایرج: _ خب آقای پدر کلی داریم, باید بریم کم کم سیسمونی بخریم و یکی از اتاق هارو رنگ بزنیم و برای بچه اماده کنیم.
بعد لبخندش محو شد و صورتش جدی شد و گفت: ولی آقای پدر قبل از همه این ها, یکاری باید انجام بدیم.
رنگ از صورت ایرج پرید:+ چکاری؟
_ کتایون رو طلاق بدی. دیگه فکر نکنم بهونه ای مونده باشه, من میرم باهاش صحبت کنم و بگم برای طلاق اماده بشه.
راه افتاد سمت خونه اجاره ای ایرج و کتایون.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت سیزدهم
@aevien
@aevien
این داستان کامل نوشته نشده و هر پارت رو همون شبی که میزارمش، مینویسم. مثل داستان های قبلی...
و گاهی انقدر سرم شلوغه یا مغز و دلم زمینگیره که واقعا نمیتونم بنویسم.
اینم تو جواب اون عزيزانی که کلی سرم غر زدن که چرا دیر به دیر مینویسی داستان رو:)
کلی عذرخواهی خلاصه.
حالِ دلتون خوب 💜
بساط خنده هاتون به راه💜
و گاهی انقدر سرم شلوغه یا مغز و دلم زمینگیره که واقعا نمیتونم بنویسم.
اینم تو جواب اون عزيزانی که کلی سرم غر زدن که چرا دیر به دیر مینویسی داستان رو:)
کلی عذرخواهی خلاصه.
حالِ دلتون خوب 💜
بساط خنده هاتون به راه💜