.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میخوام انقدر خوشبخت بشیم که تو هفتاد سالگی...
تو رویِ تختِ چوبیِ کنار حوض بشینی، شاملو بخونی و پیپ بکشی.
من با پیرهن چین دار بلندِ گلگلی و دوتا فنجون چای دارچين بیام کنارت بشینم.
تو شاملو بخونی و من با قیچی و شونه کوچیکم موهایِ یکدست سفیدت رو مرتب کنم و شنلِ رویِ دوشم رو بپیچم دورت تا سردت نشه.
تو شاملو نخونی و از وضعِ کارِ پسرمون تعریف کنی و من ها کنم رو شیشه های گردِ عینکت و با گوشه پیرهنم تمیزش کنم.
تو شاملو نخونی و چای دارچینت رو با نبات مزه مزه کنی و من خبر بارداری دختر کوچیکمون رو بهت بدم.
میخوام انقدر خوشبخت بشیم که تا هفتاد سالگی پا به پایِ هم موسفید کنیم و آرامش نفس بکشیم. از همون خوشبخت هایِ واقعی که برای سردرد همدیگه هم دلهره میگیرن، حرفی از رفتن و نبودن نمیزنن. دعوا و درد هم دارن اما نمک زندگیشونه.
که تو شاملو بخونی و من چایی دارچین برات دم کنم.
دلبر جان
تو بمان...
خوشبخت شدنت با من.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
تو رویِ تختِ چوبیِ کنار حوض بشینی، شاملو بخونی و پیپ بکشی.
من با پیرهن چین دار بلندِ گلگلی و دوتا فنجون چای دارچين بیام کنارت بشینم.
تو شاملو بخونی و من با قیچی و شونه کوچیکم موهایِ یکدست سفیدت رو مرتب کنم و شنلِ رویِ دوشم رو بپیچم دورت تا سردت نشه.
تو شاملو نخونی و از وضعِ کارِ پسرمون تعریف کنی و من ها کنم رو شیشه های گردِ عینکت و با گوشه پیرهنم تمیزش کنم.
تو شاملو نخونی و چای دارچینت رو با نبات مزه مزه کنی و من خبر بارداری دختر کوچیکمون رو بهت بدم.
میخوام انقدر خوشبخت بشیم که تا هفتاد سالگی پا به پایِ هم موسفید کنیم و آرامش نفس بکشیم. از همون خوشبخت هایِ واقعی که برای سردرد همدیگه هم دلهره میگیرن، حرفی از رفتن و نبودن نمیزنن. دعوا و درد هم دارن اما نمک زندگیشونه.
که تو شاملو بخونی و من چایی دارچین برات دم کنم.
دلبر جان
تو بمان...
خوشبخت شدنت با من.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+دلم تنگ شده واسه پاییز بخصوص غروبایِ لعنت شده ش...
.
*پَ فک کردی کیه؟وسط پاییزیما
.
+خیلی وقته ندیدمش!
.
*واهمین سر ظهردیدیش که! خوبه خودم دیدما
.
+اونو نمیگم
...پاییزو میگم ..
هواگرگ و میش شه
عطرِسناتورالبالویی بپیچه
دلم بگیره ...
پیچ و تاب بخوره بین ادما...
چشام با خوندن هرخزعبل عاشقونه ای راجع پاییز پرشه...
.
*خُ اخه مفسد فیالارض این کوفتی دل تنگی داره؟
بعدشم الان دقیقا وسط همیناییما!
چشاتُ وا کن عطر چای ترش
و برگای خیس ُ
سناتور البالویی شهرُپوشونده!
.
+نَ دِ،نگرفتی خیلی ساله مسخِ پاییزنمیشم!
.
*زیرسَرِ دلبرتِ؟
.
+صدو شصت و دوبار نگفتم!اسمش دلبر نی؟
.
*پَ چیه همین بود دیگه دل داشت توش یادمه
دِل دِل...
.
+دل دل نکن تُ پیچید بهم دلم از بس دل نشناسی
اسمش دلدارِ
حضرتِ دلدار
.
*فرقشون چیه اینا؟
همشون یه درد و تداعی میکنن دیگه
.
+بگی بشین بگم
دلبراونیه که دل تُ برده و تُ تو نبودشمست پاییز
و غرقِ دونفره های تو کوچه خیابونایی
اما دلدار...
دلدار اونیه که کلید ته کیفش با کلید ته جیبت یه درُ باز میکنه
بدچیزی عه ناکِس
.
*پَ کِ اینطوردرمون درد پاییز دلدار
ِهمه عطر و بو و خش خش و میشوره میبره همراش...
بی کس منم که بیدلبر و دلدار مانده ام!
.
+آها! یه هوا آب بندی شدی ازقبل همچین دل نشناسم نیستی...
.
*آب بندی که نه! ولی صفرکیلومترم نیستم ...
.
+دلبرِ یا دلدار؟
.
*گفتی دل دل ...
دلدار کدوم بود؟
.
+دلدار اونی عه ک از وقتی اومده تو زندگیم پاییزلابه لای موهاش پنهون شده، جراتِ نیگاکردنِ بهمونُ نداره
گهگاهی میاد یه خودی نشون بده میگیم دلدار میخنده میونِ قهقه ش شکوفه باهاری میبینیم
حالا شوما چن چندی؟
.
*با این تفاسیر همون دلبرو فاکتور بگیر ببریمش
.
.
#معصومه_خدادادی
@aevien
🍂💙
.
*پَ فک کردی کیه؟وسط پاییزیما
.
+خیلی وقته ندیدمش!
.
*واهمین سر ظهردیدیش که! خوبه خودم دیدما
.
+اونو نمیگم
...پاییزو میگم ..
هواگرگ و میش شه
عطرِسناتورالبالویی بپیچه
دلم بگیره ...
پیچ و تاب بخوره بین ادما...
چشام با خوندن هرخزعبل عاشقونه ای راجع پاییز پرشه...
.
*خُ اخه مفسد فیالارض این کوفتی دل تنگی داره؟
بعدشم الان دقیقا وسط همیناییما!
چشاتُ وا کن عطر چای ترش
و برگای خیس ُ
سناتور البالویی شهرُپوشونده!
.
+نَ دِ،نگرفتی خیلی ساله مسخِ پاییزنمیشم!
.
*زیرسَرِ دلبرتِ؟
.
+صدو شصت و دوبار نگفتم!اسمش دلبر نی؟
.
*پَ چیه همین بود دیگه دل داشت توش یادمه
دِل دِل...
.
+دل دل نکن تُ پیچید بهم دلم از بس دل نشناسی
اسمش دلدارِ
حضرتِ دلدار
.
*فرقشون چیه اینا؟
همشون یه درد و تداعی میکنن دیگه
.
+بگی بشین بگم
دلبراونیه که دل تُ برده و تُ تو نبودشمست پاییز
و غرقِ دونفره های تو کوچه خیابونایی
اما دلدار...
دلدار اونیه که کلید ته کیفش با کلید ته جیبت یه درُ باز میکنه
بدچیزی عه ناکِس
.
*پَ کِ اینطوردرمون درد پاییز دلدار
ِهمه عطر و بو و خش خش و میشوره میبره همراش...
بی کس منم که بیدلبر و دلدار مانده ام!
.
+آها! یه هوا آب بندی شدی ازقبل همچین دل نشناسم نیستی...
.
*آب بندی که نه! ولی صفرکیلومترم نیستم ...
.
+دلبرِ یا دلدار؟
.
*گفتی دل دل ...
دلدار کدوم بود؟
.
+دلدار اونی عه ک از وقتی اومده تو زندگیم پاییزلابه لای موهاش پنهون شده، جراتِ نیگاکردنِ بهمونُ نداره
گهگاهی میاد یه خودی نشون بده میگیم دلدار میخنده میونِ قهقه ش شکوفه باهاری میبینیم
حالا شوما چن چندی؟
.
*با این تفاسیر همون دلبرو فاکتور بگیر ببریمش
.
.
#معصومه_خدادادی
@aevien
🍂💙
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دستشو زد زیر چونه اش و خیره بهش گفت: ولی خیلی دیوونه بوده که تونسته از خیر چشمات بگذره.
جواب داد: بقیه هم ميگن، ولی خب من عاشق همین دیوونه بودنش شدم. و دیوونه تر از اون منم... منی که میدونم دوستم نداره و جونم براش میره.
گفت: یادته یبار گفتی من و تو خیلی شببه هميم؟
سرتکون داد که یعنی آره.
ادامه داد: من حتی از تو و اون آدمی که رفته هم دیوونه ترم!
گفت: چطور؟
دستشو از زیر چونه اش برداشت و نگاهشو انداخت روی دستاش: دوستت دارم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
جواب داد: بقیه هم ميگن، ولی خب من عاشق همین دیوونه بودنش شدم. و دیوونه تر از اون منم... منی که میدونم دوستم نداره و جونم براش میره.
گفت: یادته یبار گفتی من و تو خیلی شببه هميم؟
سرتکون داد که یعنی آره.
ادامه داد: من حتی از تو و اون آدمی که رفته هم دیوونه ترم!
گفت: چطور؟
دستشو از زیر چونه اش برداشت و نگاهشو انداخت روی دستاش: دوستت دارم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
اصلا وکیل هم که شوم!
با کیف شبیه ،
کیسه و کفش های پاشنه دارهم مدام پله های دادگاه را زیر پایم بگزارم....
وحق این را از آن و حق این را از آن
و حضانت این را به پدرش و حضانت دیگری را به مادرش
و صلاحیت و
عدم صلاحیت هزاران نفر را به میلیون ها دادگاه در سطح ایران و بین الملل هم که ثابت کنم...
این همه کار که بکنم و این همه راه هم که بروم...
بازهم
دل تنگ دم کردن چای در خانه توام
وحضانت تورا از «او»نمی توان گرفت
وحق همه درمشت من و حق من در
آغوش دیگریست.... #معصومه_خدادادی
@aevien
💙🎒
با کیف شبیه ،
کیسه و کفش های پاشنه دارهم مدام پله های دادگاه را زیر پایم بگزارم....
وحق این را از آن و حق این را از آن
و حضانت این را به پدرش و حضانت دیگری را به مادرش
و صلاحیت و
عدم صلاحیت هزاران نفر را به میلیون ها دادگاه در سطح ایران و بین الملل هم که ثابت کنم...
این همه کار که بکنم و این همه راه هم که بروم...
بازهم
دل تنگ دم کردن چای در خانه توام
وحضانت تورا از «او»نمی توان گرفت
وحق همه درمشت من و حق من در
آغوش دیگریست.... #معصومه_خدادادی
@aevien
💙🎒
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
#با_احترام_به_تمام_مردهای_واقعا_مرد
حالا هی قلم بچرخون و پست بزارید که زنای ما زنانگی و تو مصرف لوازم آرایش خلاصه کردن و از زن بودن همینشو فهمیدن... چن خط اجازه بدید من ازتون بگم!
:
این از بی عرضگی شماست !
که هیچ جایی برامون نذاشتین!
همونایی ک از مرد بودنشون فقط زورشون به چشمشون اومده
سند افتخارشون اینه که حداقل صورت خواهرشونو کبود کردن که پاشو از گلیمش دراز تر نکنه!
کار خوبی هم کردند اتفاقا!
چون پاشو دراز میکرد میشد کیمیا علیزاده!
ونعوذ باللله افتخاری میشد واسه مملکت!
نزاشتین...
نزاشتین...
انقد لگد زدین ک جرات لگد زدن نموند برامون...
لگد خورده مگه میتونه لگد بزنه؟
مگه جراتی میمونه؟
هرجا خاستیم پاشیم از جامون و زیر بار منت نامرد نریم!
نامردا دردشون گرفت و سیلی زدن!
این زن اگر فاحشه، شود ...
خود کشی کند...
خودٍ تو اولین نفری هستی که خرده میگیری...
خود تو بیا ب ما بگو چه کنیم که دردت نگیرد؟
کار میکنیم در د دارد....
خانه میشینیم درد دارد...
به خودمان میرسیم درد دارد...
تو بگو ما چه کنیم؟
هر طایفه به سلیقه خودش زنونگی مارو روایت میکنه
تو بگو چجوری
به ساز کدامتان برقصیم که نا کوکمون نکنید؟
#معصومه_خدادادی
.
.
پ ن:
کی به این جنس از مردا اینقدربها داده؟
که جرات کنن یه همچین غلطی و بکنن؟! کی بهشون اجازه داده انقد خودشونو بالا ببینن!
#اگر_مردی_باشد_این_زن_است
#و_بی_همه_چیز_و_بی_غیرت_همین_مرد!
#آیا_کسی_به_مرد_ها_گفته_ژن_برتر؟
#خودتون_نمیزارید!
#خودتون_میخاین_خودتون!
@aevien
💙
حالا هی قلم بچرخون و پست بزارید که زنای ما زنانگی و تو مصرف لوازم آرایش خلاصه کردن و از زن بودن همینشو فهمیدن... چن خط اجازه بدید من ازتون بگم!
:
این از بی عرضگی شماست !
که هیچ جایی برامون نذاشتین!
همونایی ک از مرد بودنشون فقط زورشون به چشمشون اومده
سند افتخارشون اینه که حداقل صورت خواهرشونو کبود کردن که پاشو از گلیمش دراز تر نکنه!
کار خوبی هم کردند اتفاقا!
چون پاشو دراز میکرد میشد کیمیا علیزاده!
ونعوذ باللله افتخاری میشد واسه مملکت!
نزاشتین...
نزاشتین...
انقد لگد زدین ک جرات لگد زدن نموند برامون...
لگد خورده مگه میتونه لگد بزنه؟
مگه جراتی میمونه؟
هرجا خاستیم پاشیم از جامون و زیر بار منت نامرد نریم!
نامردا دردشون گرفت و سیلی زدن!
این زن اگر فاحشه، شود ...
خود کشی کند...
خودٍ تو اولین نفری هستی که خرده میگیری...
خود تو بیا ب ما بگو چه کنیم که دردت نگیرد؟
کار میکنیم در د دارد....
خانه میشینیم درد دارد...
به خودمان میرسیم درد دارد...
تو بگو ما چه کنیم؟
هر طایفه به سلیقه خودش زنونگی مارو روایت میکنه
تو بگو چجوری
به ساز کدامتان برقصیم که نا کوکمون نکنید؟
#معصومه_خدادادی
.
.
پ ن:
کی به این جنس از مردا اینقدربها داده؟
که جرات کنن یه همچین غلطی و بکنن؟! کی بهشون اجازه داده انقد خودشونو بالا ببینن!
#اگر_مردی_باشد_این_زن_است
#و_بی_همه_چیز_و_بی_غیرت_همین_مرد!
#آیا_کسی_به_مرد_ها_گفته_ژن_برتر؟
#خودتون_نمیزارید!
#خودتون_میخاین_خودتون!
@aevien
💙
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
اواخر هفده سالگی اش بود که با ایرج اشنا شد.
امتحان های خرداد سال سوم تازه تموم شده بود و برای کل تابستون تو کتابخونه چند خیابون بالاتر ثبت نام کرده بود. عزمش رو حسابی جزم کرده بود که پزشکی بیاره. از بچگی رویای پوشیدن روپوش سفید به دلش چسبیده بود. ته تغاری خونه بود و عزیز دردونه مادر و نقطه ضعف داداش ها و عروسک دوست داشتنی خواهر های بزرگتر. بین همکلاسی هاش هم محبوب بود. مهربون بود و رازدار. اصیل بود و با نجابت. برعکس دوستاش هم تو راه مدرسه نه بلند بلند میخندید نه در جواب خنده پسرا چشمک میزد.
اصلا ایراندخت بود و یک طایفه نازکش.
تا اینکه ایرج وارد زندگیش شد. تو کتابفروشی نزدیک کتابخونه ای که ایراندخت میرفت کار میکرد. بین همون رفت و امدهای ایراندخت به کتابخونه وقتی ایرج دم در کتابفروشی ایستاده بود و ویترین تمیز میکرد باهم چشم تو چشم شده بودن و ایراندخت سرشو سریع انداخته بود پایین. اما ته دلش قلقلک شده بود از عسلی وحشی چشم های ایرج.
مرداد ماه بود و ماه رمضون. مثل روزهای قبلی رفته بود کتابخونه تا درس بخونه اما بخاطر روزه فشارش افتاده بود و نمیتونست بیشتر از این بمونه. تو راه برگشت با فشار پایین و حال نزار داشت از جلوی کتابفروشی رد میشد که باز چشم تو چشم ایرج شد. عسلی وحشی چشمای ایرج بیحالترش کردن و خورد زمین. ایرج به کمکش اومده بود و برده بودش تو مغازه. چند قلپ اب خنک به خوردش داده بود و بعد تلفن مغازه رو گذاشته بود جلوش تا به کسی زنگ بزنه و بیاد دنبالش.
و ایراندخت همونجا تماما تمام ایرج شده بود.
روزهای بعدی بجز چشم تو چشم شدن یک لبخند از سر اشنایی هم بود و بعدتر یک احوالپرسی کوچیک. تابستون که تموم شد کتابخونه رفتن ایراندخت هم تموم شد و به دنبالش همون نیمچه دیدن های ایرج.
بعد تازه دلتنگی بود که شروع شده بود و ایراندخت تازه دیده بود تو سمت چپ سینه اش چیزی که تو کتاب های درسیش بهش قلب میگفتن سرجاش نیست و انگار لا به لای قفسه یِ عسلی چشم های ایرج جامونده.
پاییز بود و خش خش برگ ها و دلتنگی بی امان ایراندخت لا به لای درس خوندن هاش که... ایرج به داد دلش رسید.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت اول
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
اواخر هفده سالگی اش بود که با ایرج اشنا شد.
امتحان های خرداد سال سوم تازه تموم شده بود و برای کل تابستون تو کتابخونه چند خیابون بالاتر ثبت نام کرده بود. عزمش رو حسابی جزم کرده بود که پزشکی بیاره. از بچگی رویای پوشیدن روپوش سفید به دلش چسبیده بود. ته تغاری خونه بود و عزیز دردونه مادر و نقطه ضعف داداش ها و عروسک دوست داشتنی خواهر های بزرگتر. بین همکلاسی هاش هم محبوب بود. مهربون بود و رازدار. اصیل بود و با نجابت. برعکس دوستاش هم تو راه مدرسه نه بلند بلند میخندید نه در جواب خنده پسرا چشمک میزد.
اصلا ایراندخت بود و یک طایفه نازکش.
تا اینکه ایرج وارد زندگیش شد. تو کتابفروشی نزدیک کتابخونه ای که ایراندخت میرفت کار میکرد. بین همون رفت و امدهای ایراندخت به کتابخونه وقتی ایرج دم در کتابفروشی ایستاده بود و ویترین تمیز میکرد باهم چشم تو چشم شده بودن و ایراندخت سرشو سریع انداخته بود پایین. اما ته دلش قلقلک شده بود از عسلی وحشی چشم های ایرج.
مرداد ماه بود و ماه رمضون. مثل روزهای قبلی رفته بود کتابخونه تا درس بخونه اما بخاطر روزه فشارش افتاده بود و نمیتونست بیشتر از این بمونه. تو راه برگشت با فشار پایین و حال نزار داشت از جلوی کتابفروشی رد میشد که باز چشم تو چشم ایرج شد. عسلی وحشی چشمای ایرج بیحالترش کردن و خورد زمین. ایرج به کمکش اومده بود و برده بودش تو مغازه. چند قلپ اب خنک به خوردش داده بود و بعد تلفن مغازه رو گذاشته بود جلوش تا به کسی زنگ بزنه و بیاد دنبالش.
و ایراندخت همونجا تماما تمام ایرج شده بود.
روزهای بعدی بجز چشم تو چشم شدن یک لبخند از سر اشنایی هم بود و بعدتر یک احوالپرسی کوچیک. تابستون که تموم شد کتابخونه رفتن ایراندخت هم تموم شد و به دنبالش همون نیمچه دیدن های ایرج.
بعد تازه دلتنگی بود که شروع شده بود و ایراندخت تازه دیده بود تو سمت چپ سینه اش چیزی که تو کتاب های درسیش بهش قلب میگفتن سرجاش نیست و انگار لا به لای قفسه یِ عسلی چشم های ایرج جامونده.
پاییز بود و خش خش برگ ها و دلتنگی بی امان ایراندخت لا به لای درس خوندن هاش که... ایرج به داد دلش رسید.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت اول
@aevien
قصه شب جدیدم :)
امیدوارم دوسش داشته باشید یه عالمه
و اینکه
ژانرش برعکس قبلی ها خیلی عاشقانه نیست.
بیشتر از عاشقانه اجتماعيه و براساس واقعیت.
نه جزييات داستان، اما مثل " با چشمهایش میخندید " تنه اصلی داستان بر اساس واقعیته.
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه 💜
امیدوارم دوسش داشته باشید یه عالمه
و اینکه
ژانرش برعکس قبلی ها خیلی عاشقانه نیست.
بیشتر از عاشقانه اجتماعيه و براساس واقعیت.
نه جزييات داستان، اما مثل " با چشمهایش میخندید " تنه اصلی داستان بر اساس واقعیته.
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه 💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien💚
گفت:هر وقت بوىِ ياسِ امين الدوله شِنُفتى؛همان
موقع منتظرِ آمدنِ من هم باش...از همين پيچ آخر بازارچه،همان ديوارِ گلى ك....
حرفش را قطع كردم:سرتان سلامت باشد اصلا...
چشم هايش خنديدند و دست راستش زنجيرِ طلايىِ ساعت را جمع كرد توىِ جيبِ جليقه ى مشكى...
نشست روىِ مخملِ قرمز صندلى و كالسكه چى راه افتاد...
كاسه ى گل سرخىِ پر از آب را خالى كردم روىِ سنگفرشِ كوچه و بوىِ خاكِ خيس خورده قاطى شد با عطرِ دورِ ياسِ امين الدوله...
.
.
گفته بود هر وقت بوىِ ياسِ امين الدوله شِنُفتى...
حتى يادم است كه گفت "شِنُفتى!" ،
نگفت"شنيدى!" يا هر چيزِ ديگر...
يا مثلا خودم را يادم مى آيد ك گوشه ى چادر را گرفته بودم با دستِ عرق كرده ام و گفته بودم "سرتان سلامت باشد اصلا...."
نگفته بودم ميروى آن طرف ها،سماورِ طلايى بياور يا روميزىِ ساتن دوزى شده،از همان ها كه آقاجانِ مهتاب از سن پطرزبورگ آورده و كلى هم قشنگ است...
نگفته بودم هيچ كدام از اين ها را...
دلِ وامانده ام خوش بود با بوىِ ياس هاىِ امين الدوله برميگردى؛
بهار شد...
بوىِ ياس ها هم آمد...
حتى سه چهار بار رفتم تا پيچِ ته بازارچه...
بعدترش تابستان و حالا هم پاييز...
همين ديروز دوتا آژان آمدند؛
خراب كردند ديوار را...
بگذريم؛
"سرت سلامت باشد اصلا..."
ياسِ امين الدوله هم كه نباشد؛
بوىِ خاكِ سنگفرشِ خيسِ كوچه وقتِ اذان مغرب؛
خودش عالمى دارد...
#مريم_خسروى
@aevien💚
گفت:هر وقت بوىِ ياسِ امين الدوله شِنُفتى؛همان
موقع منتظرِ آمدنِ من هم باش...از همين پيچ آخر بازارچه،همان ديوارِ گلى ك....
حرفش را قطع كردم:سرتان سلامت باشد اصلا...
چشم هايش خنديدند و دست راستش زنجيرِ طلايىِ ساعت را جمع كرد توىِ جيبِ جليقه ى مشكى...
نشست روىِ مخملِ قرمز صندلى و كالسكه چى راه افتاد...
كاسه ى گل سرخىِ پر از آب را خالى كردم روىِ سنگفرشِ كوچه و بوىِ خاكِ خيس خورده قاطى شد با عطرِ دورِ ياسِ امين الدوله...
.
.
گفته بود هر وقت بوىِ ياسِ امين الدوله شِنُفتى...
حتى يادم است كه گفت "شِنُفتى!" ،
نگفت"شنيدى!" يا هر چيزِ ديگر...
يا مثلا خودم را يادم مى آيد ك گوشه ى چادر را گرفته بودم با دستِ عرق كرده ام و گفته بودم "سرتان سلامت باشد اصلا...."
نگفته بودم ميروى آن طرف ها،سماورِ طلايى بياور يا روميزىِ ساتن دوزى شده،از همان ها كه آقاجانِ مهتاب از سن پطرزبورگ آورده و كلى هم قشنگ است...
نگفته بودم هيچ كدام از اين ها را...
دلِ وامانده ام خوش بود با بوىِ ياس هاىِ امين الدوله برميگردى؛
بهار شد...
بوىِ ياس ها هم آمد...
حتى سه چهار بار رفتم تا پيچِ ته بازارچه...
بعدترش تابستان و حالا هم پاييز...
همين ديروز دوتا آژان آمدند؛
خراب كردند ديوار را...
بگذريم؛
"سرت سلامت باشد اصلا..."
ياسِ امين الدوله هم كه نباشد؛
بوىِ خاكِ سنگفرشِ خيسِ كوچه وقتِ اذان مغرب؛
خودش عالمى دارد...
#مريم_خسروى
@aevien💚
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
عصر بود و توی اتاقش نشسته بود که تلفن خونه زنگ خورد. مادرش از توی اشپزخونه داد زده بود که :ایراندخت تلفن رو بردار.
تلفن رو برداشت: _سلام بفرمایید
+سلام...ایران خانم خودتونید؟
_بله...شما؟
+ایرج ام.
و ایراندخت مرده بود و رنگ پرونده بود تا بگه:_ اها...خوبین؟ امرتون؟
+میخواستم ببینمتون.
و ایراندخت مرده تر شده بود:_ برای چی؟
+یه حرفایی هست که حتما باید بهتون بزنم.
دلتنگی ضعیفش کرده بود و نمیتونست مقاومت کنه:_ کجا و کی؟
+فردا هر ساعتی که دوست داشتین توی کتاب فروشی درخدمتتونم.
_باشه. خداحافظ.
و یه لیوان بزرگ از شربت بیدمشک های مادرش رو خورد تا کمی از گرمای بی معنی تنش کم بشه وبعد با تپش قلب بخاطر دروغ گفتن به مادرش گفت فردا بعد از مدرسه با شیوا دوستش میره کتاب فروشی تا کتاب درسی بخره و وجدان خودش رو اینجوری راضی کرد که دروغ هم نگفته و واقعا هم قراره بره کتاب فروشی.
فردا صبح بیشتر از هرروز جلوی اینه معتل کرد. مقنعه اش رو با وسواس سرش کرد. چند باری هم دستش رفت سمت موهاش تا بریزه روی صورتش و بعد منصرف شد و دوباره کرددش زیر مقنعه. عطر خواهر بزرگش رو هم روی خودش خالی کرد و سرمه اش رو یواشکی کش رفت و تو جیب کیفش قایم کرد تا بعد مدرسه تو چشماش بکشه.
بعد مدرسه با قدم های دو به شک رفت کتاب فروشی ایرج. درو که باز کرد صدای جیرینگ منگوله دربصدا دراومد و ایرجی که پشت پیشخوان ایستاده بود رو از جاش پروند. جفتشون چشم تو چشم هم شدن و فقط یه سلام ریز بینشون ردوبدل شده بود. بعد چند دقیقه بخودشون اومدن و ایرج از پشت پیشخوان یه صندلی گذاشت جلوی ایراندخت و ازش خواست تا بشینه و بعد دوتا فنجون چایی گذاشت رو میز پیشخوان. چایی شون رو تو سکوت و با دلهره خوردن تا کم کم ایرج بحرف اومد. گفت خیلی وقته چشمش خانومی ایراندخت رو گرفته, گفت شماره اش هم از همون روی که تو ماه رمضون حالش بد شده بود حفظ کرده واسه همچین روزی, گفت دلش پیش ایراندخت گیر کرده و میخواد اول از ایراندخت مطمن بشه که اگر اونم راضیه بعد از کنکورش برن خواستگاریش. ایراندخت تمام مدت مقابل حرفای ایرج سر پایین انداخته بود و پدر گوشت کنار ناخونش رودراورده بود از استرس. حرفای ایرج تموم شد و باز ایراندخت هیچی نگفت. یعنی نمیدونست چی باید بگه فقط حس میکرد روی ابراست و همزمان داره سقوط میکنه.
ایرج سکوت ایراندخت رو که دید جلوش زانو زد و بدون هیچ پیشوند یا پسوند خانمی صداش کرده بود: ایران؟
ایراندخت مرده بود تا سرشو بالا بیاره و بگه: بله؟
+دوستت دارم.
و عسلی وحشی چشم های ایرج نزاشته بود نگه: منم!
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت دوم
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
عصر بود و توی اتاقش نشسته بود که تلفن خونه زنگ خورد. مادرش از توی اشپزخونه داد زده بود که :ایراندخت تلفن رو بردار.
تلفن رو برداشت: _سلام بفرمایید
+سلام...ایران خانم خودتونید؟
_بله...شما؟
+ایرج ام.
و ایراندخت مرده بود و رنگ پرونده بود تا بگه:_ اها...خوبین؟ امرتون؟
+میخواستم ببینمتون.
و ایراندخت مرده تر شده بود:_ برای چی؟
+یه حرفایی هست که حتما باید بهتون بزنم.
دلتنگی ضعیفش کرده بود و نمیتونست مقاومت کنه:_ کجا و کی؟
+فردا هر ساعتی که دوست داشتین توی کتاب فروشی درخدمتتونم.
_باشه. خداحافظ.
و یه لیوان بزرگ از شربت بیدمشک های مادرش رو خورد تا کمی از گرمای بی معنی تنش کم بشه وبعد با تپش قلب بخاطر دروغ گفتن به مادرش گفت فردا بعد از مدرسه با شیوا دوستش میره کتاب فروشی تا کتاب درسی بخره و وجدان خودش رو اینجوری راضی کرد که دروغ هم نگفته و واقعا هم قراره بره کتاب فروشی.
فردا صبح بیشتر از هرروز جلوی اینه معتل کرد. مقنعه اش رو با وسواس سرش کرد. چند باری هم دستش رفت سمت موهاش تا بریزه روی صورتش و بعد منصرف شد و دوباره کرددش زیر مقنعه. عطر خواهر بزرگش رو هم روی خودش خالی کرد و سرمه اش رو یواشکی کش رفت و تو جیب کیفش قایم کرد تا بعد مدرسه تو چشماش بکشه.
بعد مدرسه با قدم های دو به شک رفت کتاب فروشی ایرج. درو که باز کرد صدای جیرینگ منگوله دربصدا دراومد و ایرجی که پشت پیشخوان ایستاده بود رو از جاش پروند. جفتشون چشم تو چشم هم شدن و فقط یه سلام ریز بینشون ردوبدل شده بود. بعد چند دقیقه بخودشون اومدن و ایرج از پشت پیشخوان یه صندلی گذاشت جلوی ایراندخت و ازش خواست تا بشینه و بعد دوتا فنجون چایی گذاشت رو میز پیشخوان. چایی شون رو تو سکوت و با دلهره خوردن تا کم کم ایرج بحرف اومد. گفت خیلی وقته چشمش خانومی ایراندخت رو گرفته, گفت شماره اش هم از همون روی که تو ماه رمضون حالش بد شده بود حفظ کرده واسه همچین روزی, گفت دلش پیش ایراندخت گیر کرده و میخواد اول از ایراندخت مطمن بشه که اگر اونم راضیه بعد از کنکورش برن خواستگاریش. ایراندخت تمام مدت مقابل حرفای ایرج سر پایین انداخته بود و پدر گوشت کنار ناخونش رودراورده بود از استرس. حرفای ایرج تموم شد و باز ایراندخت هیچی نگفت. یعنی نمیدونست چی باید بگه فقط حس میکرد روی ابراست و همزمان داره سقوط میکنه.
ایرج سکوت ایراندخت رو که دید جلوش زانو زد و بدون هیچ پیشوند یا پسوند خانمی صداش کرده بود: ایران؟
ایراندخت مرده بود تا سرشو بالا بیاره و بگه: بله؟
+دوستت دارم.
و عسلی وحشی چشم های ایرج نزاشته بود نگه: منم!
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت دوم
@aevien
لازم به توضیحه که بگم این داستان برای حدوده دهه هفتاده و عادت های سنتی داره:)
وگرنه تو دهه نود که با یبار چشم تو چشم شدن چهارتا پیس پیس میکنن و یه شماره میزارن تو جیب همدیگه بقیه اش هم ديگه خدا بزرگه، این نشد بعدی انشالا:)
وگرنه تو دهه نود که با یبار چشم تو چشم شدن چهارتا پیس پیس میکنن و یه شماره میزارن تو جیب همدیگه بقیه اش هم ديگه خدا بزرگه، این نشد بعدی انشالا:)
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
-پسر تو دیوونه ای،سالِ آخردانشگاه تهران اونم شاگرد اول کلاس آخه؟!
*همه چی ازاونجایی شروع شد که استاد دوهفته پشت هم پای تخته نوشت آدم باید پِی کاری باشه که عاشقشه !و تهِ تهِ صحبتش این بود: چه تدریس تو آکسفورد چه قدم زدن تو ی روستای دورافتاده!عاشق هرکدوم هستی باید راه اونو پیش بگیری
-خب؟
*هفته سوم تا اومد بنویسه اجازه گرفتمو زدم بیرون
-نمی فهمم ینی تو عاشق این بودی که تو سینما چراغ قوه دستت بگیری؟
اصلا توکه هیچ وقت فیلم دوست نداشتی...
*اونکه دوست داشت!
-اونکه خیلی وقت پیش از زندگیت رفته بود که!
*عاشق فیلم بود هفت روز هفتش پر نمیشد اگه سینما نمیرفت..
منم اومدم دنبال کاری که عاشقشم ،ته سالن مینشستم و زل میزدم به چشاش
نمیدونی تاحالا وقتی حواسش نبود نیگاش نکرده بودم،دلبریش صد برابر میشد اصلا...
-دِخب دیگه دردت چی بود ازاونجا زدی بیرون؟
*بعد چن وقت تنها نیومد...یه شب برعکس همه ک زل زده بودن به پرده سینما ،من یکی زل زده بودم تا رو پرده ی چشاش خوشبختیو نیگا کنم ،پسره داشت درگوشش صحبت میکرد،اومدم چراغو خاموش کنم میونِ تاریکی وروشنایی گونشو بوسید و منو همونجا وسطِ نور وظلمت تمومم کرد!
منم دیگه نخاستم هرهفته بیش تر تموم شم!
میدونی گاهی فکر میکنم شاید اگه تا آخرِکلاسو مونده بودم الان تموم نشده بودم!
#معصومه_خدادادی
@aevien
💙
*همه چی ازاونجایی شروع شد که استاد دوهفته پشت هم پای تخته نوشت آدم باید پِی کاری باشه که عاشقشه !و تهِ تهِ صحبتش این بود: چه تدریس تو آکسفورد چه قدم زدن تو ی روستای دورافتاده!عاشق هرکدوم هستی باید راه اونو پیش بگیری
-خب؟
*هفته سوم تا اومد بنویسه اجازه گرفتمو زدم بیرون
-نمی فهمم ینی تو عاشق این بودی که تو سینما چراغ قوه دستت بگیری؟
اصلا توکه هیچ وقت فیلم دوست نداشتی...
*اونکه دوست داشت!
-اونکه خیلی وقت پیش از زندگیت رفته بود که!
*عاشق فیلم بود هفت روز هفتش پر نمیشد اگه سینما نمیرفت..
منم اومدم دنبال کاری که عاشقشم ،ته سالن مینشستم و زل میزدم به چشاش
نمیدونی تاحالا وقتی حواسش نبود نیگاش نکرده بودم،دلبریش صد برابر میشد اصلا...
-دِخب دیگه دردت چی بود ازاونجا زدی بیرون؟
*بعد چن وقت تنها نیومد...یه شب برعکس همه ک زل زده بودن به پرده سینما ،من یکی زل زده بودم تا رو پرده ی چشاش خوشبختیو نیگا کنم ،پسره داشت درگوشش صحبت میکرد،اومدم چراغو خاموش کنم میونِ تاریکی وروشنایی گونشو بوسید و منو همونجا وسطِ نور وظلمت تمومم کرد!
منم دیگه نخاستم هرهفته بیش تر تموم شم!
میدونی گاهی فکر میکنم شاید اگه تا آخرِکلاسو مونده بودم الان تموم نشده بودم!
#معصومه_خدادادی
@aevien
💙
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
روزهای بعدی اوایل چند هفته یکبار با اصرار های ایرج و بعد هفته ای یکبار به بهونه کتاب خریدن با همون سرمه کش رفته از خواهرش که تو جیب کیفش قایم شده بود میرفت کتابفروشی ایرج. چایی میخوردن و از اینده شیرینی که قرار بود کنار هم بسازن حرف میزدن. جزوه های درسی ایراندخت پرشده بود پر از شعرهای عاشقانه و هجی اسم ایرج به حروف لاتین و کشیدن قلب های بزرگ و کوچیک کنارش. بجای درس خوندن و تست زدن هم میشست نامه های فدایت شوم برای ایرج مینوشت. همین ها هم از شاگرد اول بودن کلاس انداختش. سر کلاس درس هم با شیوا میشست میز اخر, از دلبری های ایرج و رنگ چشماش و اسم هایی که برای بچه هاشون انتخاب کرده بودن میگفت.
ایراندخت عوض شده بود ورویای روپوش سفید دکتری جاشو داده بود به رویای لباس سفید عروس ایرج شدن.
چند ماه بعد از کنکور که نتایج اومد, هیچکس رتبه ایراندخت رو باور نمیکرد جز خودش. تقریبا همه مطمن بودن که ایراندخت پزشکی قبول میشه ولی حالا با رتبه اش محال بود و این اصلا برای ایراندخت مهم نبود. مهم ایرجی بود که قول داده بود بعد ازکنکور پاپیش میزاره ومیاد خواستگاری و حالا چندماه گذشته بود و از خواستگاری خبری نبود. هربار هم که بین همون رفت و امد های یواشکی ایراندخت از ایرج میپرسید چرا؟ , ایرج میگفت: بخاطر خودته, میخوام یکم وضع کارم سامون پیدا کنه تا با دست پربیام خواستگاری, الان با این وضعیت پدرت عمرا تورو به من بده.
و هزار بهونه دیگه که ایراندخت رو تا دفعه بعد راضی نگه داره. یکسال به همین منوال گذشت, یکسالی که ایراندخت به هزار دلیل بی دلیل خواستگار هایی که بعد کنکوش هجوم اورده بودن رو رد کرد تا اینکه صابر پسر شریک پدرش پاپیش گذاشت. مشکل اونجا بود که صابر هیچ بهونه ای برای رد شدن نداشت و پدرش و برادرهاش بشدت با این وصلت موافق بودن. جای نفس کشیدن براش نمونده بود, از یطرف اصرار های صابر و از یطرف انکار ها ایرج. هرروز با هزار دلهره و گریه زنگ میزد به ایرج میگفت: _پس کی میای؟ نمیشه... دیگه بیشتر از این نمیشه بگم نه. اصلا بتونم بگم نه هم از تو دیگه خیلی مطمن نیستم.
+ بهم شک کردی ایران؟ به منی که برات میمیرم؟
_ پس چرا نمیای؟
+میام...به همین زودی میام.
و هیچوقت به ایران دلیل اصلی نیومدنش رو نمیگفت, اینکه خانواده اش بشدت مخالفن چون شیرینی خورده دختر خالشه.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت سوم
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
روزهای بعدی اوایل چند هفته یکبار با اصرار های ایرج و بعد هفته ای یکبار به بهونه کتاب خریدن با همون سرمه کش رفته از خواهرش که تو جیب کیفش قایم شده بود میرفت کتابفروشی ایرج. چایی میخوردن و از اینده شیرینی که قرار بود کنار هم بسازن حرف میزدن. جزوه های درسی ایراندخت پرشده بود پر از شعرهای عاشقانه و هجی اسم ایرج به حروف لاتین و کشیدن قلب های بزرگ و کوچیک کنارش. بجای درس خوندن و تست زدن هم میشست نامه های فدایت شوم برای ایرج مینوشت. همین ها هم از شاگرد اول بودن کلاس انداختش. سر کلاس درس هم با شیوا میشست میز اخر, از دلبری های ایرج و رنگ چشماش و اسم هایی که برای بچه هاشون انتخاب کرده بودن میگفت.
ایراندخت عوض شده بود ورویای روپوش سفید دکتری جاشو داده بود به رویای لباس سفید عروس ایرج شدن.
چند ماه بعد از کنکور که نتایج اومد, هیچکس رتبه ایراندخت رو باور نمیکرد جز خودش. تقریبا همه مطمن بودن که ایراندخت پزشکی قبول میشه ولی حالا با رتبه اش محال بود و این اصلا برای ایراندخت مهم نبود. مهم ایرجی بود که قول داده بود بعد ازکنکور پاپیش میزاره ومیاد خواستگاری و حالا چندماه گذشته بود و از خواستگاری خبری نبود. هربار هم که بین همون رفت و امد های یواشکی ایراندخت از ایرج میپرسید چرا؟ , ایرج میگفت: بخاطر خودته, میخوام یکم وضع کارم سامون پیدا کنه تا با دست پربیام خواستگاری, الان با این وضعیت پدرت عمرا تورو به من بده.
و هزار بهونه دیگه که ایراندخت رو تا دفعه بعد راضی نگه داره. یکسال به همین منوال گذشت, یکسالی که ایراندخت به هزار دلیل بی دلیل خواستگار هایی که بعد کنکوش هجوم اورده بودن رو رد کرد تا اینکه صابر پسر شریک پدرش پاپیش گذاشت. مشکل اونجا بود که صابر هیچ بهونه ای برای رد شدن نداشت و پدرش و برادرهاش بشدت با این وصلت موافق بودن. جای نفس کشیدن براش نمونده بود, از یطرف اصرار های صابر و از یطرف انکار ها ایرج. هرروز با هزار دلهره و گریه زنگ میزد به ایرج میگفت: _پس کی میای؟ نمیشه... دیگه بیشتر از این نمیشه بگم نه. اصلا بتونم بگم نه هم از تو دیگه خیلی مطمن نیستم.
+ بهم شک کردی ایران؟ به منی که برات میمیرم؟
_ پس چرا نمیای؟
+میام...به همین زودی میام.
و هیچوقت به ایران دلیل اصلی نیومدنش رو نمیگفت, اینکه خانواده اش بشدت مخالفن چون شیرینی خورده دختر خالشه.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت سوم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
#purple 💜🔮🌉 @aevien
میدانی
من هیچوقت دلیل بیخوابی شب هامو نفهمیدم
هیچکس نفهمید
از کی مبتلا شدم رو هم نفهمیدم
مامان میگه تو از همون نوزادی، از همون چهل روزگی همین عادت رو داشتی، من و بابات رو بیخواب و همپایِ مهتاب بيدار نگه میداشتی و دم دم های صبح بلاخره میخوابیدی.
من حتی شب کنکورم هم با تمام قرص های آرام بخشی که خوردم چهار صبح خوابیدم.
نفهميدم چرایِ این بیخوابی هارو
ولی هرچی بزرگتر شدم
به این بیخوابی ها بیشتر مبتلا شدم
اونقدر زیاد که اگر یه شب رو زود بخوابم درست به اندازه ای برای دیگران عجییه که یکی شب هارو تا این ساعت بیدار بمونه.
من به این بیخوابی ها مبتلا شدم و چراش رو هیچوقت نفهمیدم
اما فهمیدم
آدم های مبتلا به شب بیداری آدم های معمولی نیستن.
آدم های مبتلا تمام روز رو کنارت میخندن
حتی پا به پات گریه میکنن
مثل بقیه میخورن، میخوابن، میپوشن...
مثل بقیه راجب سیاست بحث میکنن، از مد حرف میزنن و رفتار فلانی رو نقد میکنن...
اما...
دوازده شب که بگذره
ابدا معمولی نیستن
خودشون میشن و دنیایی که هیچوقت نمیتونن به بقیه بفهمونشون. دنیایِ دوازده شب به بعدی که انگار کسی نیست نقدت کنه، قضاوت هاشو داد بزنه و تو حریمت سرک بکشه.
خودشونن و دنیای روشن از سکوتی که آرامش لالایی میخونه.
و وقتی میگم آدم های مبتلا منظورم کسایی که چند ماه، یا بعضی شب ها، یا به دلیل خاصی بیدار میمونن نیست.
آدم های مبتلا کسایی هستن که از همون جنینی با دلیل بی دلیلی هم آغوش سکوت شب میشن چون با معمولی بودن میونه ای ندارن...!
یه عدد مبتلا: #محیا_زند
@aevien 💫
من هیچوقت دلیل بیخوابی شب هامو نفهمیدم
هیچکس نفهمید
از کی مبتلا شدم رو هم نفهمیدم
مامان میگه تو از همون نوزادی، از همون چهل روزگی همین عادت رو داشتی، من و بابات رو بیخواب و همپایِ مهتاب بيدار نگه میداشتی و دم دم های صبح بلاخره میخوابیدی.
من حتی شب کنکورم هم با تمام قرص های آرام بخشی که خوردم چهار صبح خوابیدم.
نفهميدم چرایِ این بیخوابی هارو
ولی هرچی بزرگتر شدم
به این بیخوابی ها بیشتر مبتلا شدم
اونقدر زیاد که اگر یه شب رو زود بخوابم درست به اندازه ای برای دیگران عجییه که یکی شب هارو تا این ساعت بیدار بمونه.
من به این بیخوابی ها مبتلا شدم و چراش رو هیچوقت نفهمیدم
اما فهمیدم
آدم های مبتلا به شب بیداری آدم های معمولی نیستن.
آدم های مبتلا تمام روز رو کنارت میخندن
حتی پا به پات گریه میکنن
مثل بقیه میخورن، میخوابن، میپوشن...
مثل بقیه راجب سیاست بحث میکنن، از مد حرف میزنن و رفتار فلانی رو نقد میکنن...
اما...
دوازده شب که بگذره
ابدا معمولی نیستن
خودشون میشن و دنیایی که هیچوقت نمیتونن به بقیه بفهمونشون. دنیایِ دوازده شب به بعدی که انگار کسی نیست نقدت کنه، قضاوت هاشو داد بزنه و تو حریمت سرک بکشه.
خودشونن و دنیای روشن از سکوتی که آرامش لالایی میخونه.
و وقتی میگم آدم های مبتلا منظورم کسایی که چند ماه، یا بعضی شب ها، یا به دلیل خاصی بیدار میمونن نیست.
آدم های مبتلا کسایی هستن که از همون جنینی با دلیل بی دلیلی هم آغوش سکوت شب میشن چون با معمولی بودن میونه ای ندارن...!
یه عدد مبتلا: #محیا_زند
@aevien 💫