Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
نشسته بودیم لب پشته بوم خونه باغ کودکی هامون و پامون رو آويزون کرده بودیم. آسمون از همون احوال های ماه پشت ابر داشت که دلو میگرفت. پاشو یکم تو هوا تکون داد و گفت: از ارتفاع میترسم...!
گفتم: من اما نه... جرأت ریسک کردن و پریدن رو بهم میده. دوست دارم حسش رو..
پوزخند زد و گفت: منم یه روز همین بودم. عاشق ارتفاع. عاشق ریسک کردن. همیشه میشستم لب پنجره اتاقم و از ارتفاع طبقه هفتم پامو آويزون میکردم. به قول تو جرأت پریدن بهم میداد. و بعد میدونی چیشد؟ عاشقش شدم. هر روز میشستم لب پنجره چشماش و با خنده پامو تو هوا تکون میدادم. بهم جرأت پریدن داده بود. جرأت دوست داشتن. بودنش آرامش محض بود و مطمئنم کرده بود قراره همیشگی باشه این آرامش. و بعد یه روز بی هوا از ارتفاع چشماش پرتم کرد پایین.
همیشه وقتی لب پنجره اتاقم میشستم پیش خودم فکر میکردم اگر پرت شم پایین میمیرم و هیچ دردی نداره. اما از ارتفاع چشماش که پرت شدم پایین نمردم. فقط فلج شدم. خنده هام، آرامشم، حس خوبم، دوست داشتنم... همه فلج شدن.
فلج بودن زجرش بیشتره. مثل اینه که روزی هزار بار پرت بشی و بمیری.
از چشماش که افتادم روزی هزار بار دارم میمیرم.
#محیا_زند
@aevien
گفتم: من اما نه... جرأت ریسک کردن و پریدن رو بهم میده. دوست دارم حسش رو..
پوزخند زد و گفت: منم یه روز همین بودم. عاشق ارتفاع. عاشق ریسک کردن. همیشه میشستم لب پنجره اتاقم و از ارتفاع طبقه هفتم پامو آويزون میکردم. به قول تو جرأت پریدن بهم میداد. و بعد میدونی چیشد؟ عاشقش شدم. هر روز میشستم لب پنجره چشماش و با خنده پامو تو هوا تکون میدادم. بهم جرأت پریدن داده بود. جرأت دوست داشتن. بودنش آرامش محض بود و مطمئنم کرده بود قراره همیشگی باشه این آرامش. و بعد یه روز بی هوا از ارتفاع چشماش پرتم کرد پایین.
همیشه وقتی لب پنجره اتاقم میشستم پیش خودم فکر میکردم اگر پرت شم پایین میمیرم و هیچ دردی نداره. اما از ارتفاع چشماش که پرت شدم پایین نمردم. فقط فلج شدم. خنده هام، آرامشم، حس خوبم، دوست داشتنم... همه فلج شدن.
فلج بودن زجرش بیشتره. مثل اینه که روزی هزار بار پرت بشی و بمیری.
از چشماش که افتادم روزی هزار بار دارم میمیرم.
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دانشجوی سالِ آخر ادبیات بودم . با همان شور و حالی که آدم در این سال ها دارد .
عاشق و شیدا
عصرها توی بالکن خانه ای که اجاره کرده بودم می نشستم و می خواندم ... غرق می شدم .
شعر ، نامه های عاشقانه ی چاپ شده و ...
چشم هایم را بستم ، یک بیت را سه بار تکرار کردم . با صدای بلند تکرار کردم که صدای افتادن کیسه ای به زمین آمد .
چشم هایم را باز کردم . زنِ صاحب خانه بود . طوبی خانم . کیسه را برداشت نگاهی به بالا انداخت ، چشم هایش داشت اشکی میشد که سرش را پایین انداخت و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید رفت .
از دیدن این صحنه چنان یکه خوردم که چند لحظه خیره به جای ایستادن طوبی خانم ماندم ، طوبی خانم زنِ مقرراتی و خشکی بود که تا به حال نه خنده به لبش دیده بودم و نه آشفته حالی
و هرگز ندیده بودم کسی به خانه اش رفت و آمد کند.
چه رسد به اینکه با یک بیت اینطور به هم بریزد .
تا صبح هزار جور حدس زدم که حتما جلوی در چیزی شده یا کسی از اقوامشان فوت کرده یا ...
صبح داشتم درِ خانه را می بستم که از واحد روبرو صدایم زد .
_ شیرین خانم . وقت داری چند لحظه ؟
وقت نداشتم ولی کنجکاو تر از آن بودم که بی خیال شوم .
- راستش خواستم کتابِ دیروزت رو بهم قرض بدی .
با شیطنت جواب دادم : بله قابل شما رو که اصلا نداره .
از بچگی زبانم زهر داشت . انگار با این جمله به پیرزن گفته بودم فقط تو یک نفر مانده شعر بخواند .
کتاب را دادم دستش و تا عصر تمام فکرم مشغولش بود .
عصر که برگشتم صدای گریه اش توی راهرو می آمد .
با پررویی تمام در زدم ، در باز بود آنقدر عجیب بود که به خودم اجازه ی داخل شدن دادم .
طوبی خانم از فرط گریه صورتش کبود شده بود .
عذر خواهی کردم و لیوانی آب دستش دادم . بی هیچ حرفی در آغوشش کشیدم .
با صدای خفه ای گفت : دوستش داشتم . هنوزم دارم . سال ها بود هیچ کتابی نخریده بودم ، هیچ شعری نخونده بودم اما وقتی اون بیتُ تکرار کردی یه چیزی لرزید .
خودش بود ...
شعرِ خودش..
#معصومه_خدادادی
@aevien💙
عاشق و شیدا
عصرها توی بالکن خانه ای که اجاره کرده بودم می نشستم و می خواندم ... غرق می شدم .
شعر ، نامه های عاشقانه ی چاپ شده و ...
چشم هایم را بستم ، یک بیت را سه بار تکرار کردم . با صدای بلند تکرار کردم که صدای افتادن کیسه ای به زمین آمد .
چشم هایم را باز کردم . زنِ صاحب خانه بود . طوبی خانم . کیسه را برداشت نگاهی به بالا انداخت ، چشم هایش داشت اشکی میشد که سرش را پایین انداخت و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید رفت .
از دیدن این صحنه چنان یکه خوردم که چند لحظه خیره به جای ایستادن طوبی خانم ماندم ، طوبی خانم زنِ مقرراتی و خشکی بود که تا به حال نه خنده به لبش دیده بودم و نه آشفته حالی
و هرگز ندیده بودم کسی به خانه اش رفت و آمد کند.
چه رسد به اینکه با یک بیت اینطور به هم بریزد .
تا صبح هزار جور حدس زدم که حتما جلوی در چیزی شده یا کسی از اقوامشان فوت کرده یا ...
صبح داشتم درِ خانه را می بستم که از واحد روبرو صدایم زد .
_ شیرین خانم . وقت داری چند لحظه ؟
وقت نداشتم ولی کنجکاو تر از آن بودم که بی خیال شوم .
- راستش خواستم کتابِ دیروزت رو بهم قرض بدی .
با شیطنت جواب دادم : بله قابل شما رو که اصلا نداره .
از بچگی زبانم زهر داشت . انگار با این جمله به پیرزن گفته بودم فقط تو یک نفر مانده شعر بخواند .
کتاب را دادم دستش و تا عصر تمام فکرم مشغولش بود .
عصر که برگشتم صدای گریه اش توی راهرو می آمد .
با پررویی تمام در زدم ، در باز بود آنقدر عجیب بود که به خودم اجازه ی داخل شدن دادم .
طوبی خانم از فرط گریه صورتش کبود شده بود .
عذر خواهی کردم و لیوانی آب دستش دادم . بی هیچ حرفی در آغوشش کشیدم .
با صدای خفه ای گفت : دوستش داشتم . هنوزم دارم . سال ها بود هیچ کتابی نخریده بودم ، هیچ شعری نخونده بودم اما وقتی اون بیتُ تکرار کردی یه چیزی لرزید .
خودش بود ...
شعرِ خودش..
#معصومه_خدادادی
@aevien💙
خب چرا کردی ها انقدر جذابن؟
چه لهجه شیرینشون
چه فرهنگ شادشون
چه لباسای رنگیشون
چه قیافه مشکیشون
و چه اسم هاشون... مخصوصا اسم هاشون:) آوین هم یه اسم کردیه...به معنای عشق:)💜
چه لهجه شیرینشون
چه فرهنگ شادشون
چه لباسای رنگیشون
چه قیافه مشکیشون
و چه اسم هاشون... مخصوصا اسم هاشون:) آوین هم یه اسم کردیه...به معنای عشق:)💜
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میخوام انقدر خوشبخت بشیم که تو هفتاد سالگی...
تو رویِ تختِ چوبیِ کنار حوض بشینی، شاملو بخونی و پیپ بکشی.
من با پیرهن چین دار بلندِ گلگلی و دوتا فنجون چای دارچين بیام کنارت بشینم.
تو شاملو بخونی و من با قیچی و شونه کوچیکم موهایِ یکدست سفیدت رو مرتب کنم و شنلِ رویِ دوشم رو بپیچم دورت تا سردت نشه.
تو شاملو نخونی و از وضعِ کارِ پسرمون تعریف کنی و من ها کنم رو شیشه های گردِ عینکت و با گوشه پیرهنم تمیزش کنم.
تو شاملو نخونی و چای دارچینت رو با نبات مزه مزه کنی و من خبر بارداری دختر کوچیکمون رو بهت بدم.
میخوام انقدر خوشبخت بشیم که تا هفتاد سالگی پا به پایِ هم موسفید کنیم و آرامش نفس بکشیم. از همون خوشبخت هایِ واقعی که برای سردرد همدیگه هم دلهره میگیرن، حرفی از رفتن و نبودن نمیزنن. دعوا و درد هم دارن اما نمک زندگیشونه.
که تو شاملو بخونی و من چایی دارچین برات دم کنم.
دلبر جان
تو بمان...
خوشبخت شدنت با من.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
تو رویِ تختِ چوبیِ کنار حوض بشینی، شاملو بخونی و پیپ بکشی.
من با پیرهن چین دار بلندِ گلگلی و دوتا فنجون چای دارچين بیام کنارت بشینم.
تو شاملو بخونی و من با قیچی و شونه کوچیکم موهایِ یکدست سفیدت رو مرتب کنم و شنلِ رویِ دوشم رو بپیچم دورت تا سردت نشه.
تو شاملو نخونی و از وضعِ کارِ پسرمون تعریف کنی و من ها کنم رو شیشه های گردِ عینکت و با گوشه پیرهنم تمیزش کنم.
تو شاملو نخونی و چای دارچینت رو با نبات مزه مزه کنی و من خبر بارداری دختر کوچیکمون رو بهت بدم.
میخوام انقدر خوشبخت بشیم که تا هفتاد سالگی پا به پایِ هم موسفید کنیم و آرامش نفس بکشیم. از همون خوشبخت هایِ واقعی که برای سردرد همدیگه هم دلهره میگیرن، حرفی از رفتن و نبودن نمیزنن. دعوا و درد هم دارن اما نمک زندگیشونه.
که تو شاملو بخونی و من چایی دارچین برات دم کنم.
دلبر جان
تو بمان...
خوشبخت شدنت با من.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+دلم تنگ شده واسه پاییز بخصوص غروبایِ لعنت شده ش...
.
*پَ فک کردی کیه؟وسط پاییزیما
.
+خیلی وقته ندیدمش!
.
*واهمین سر ظهردیدیش که! خوبه خودم دیدما
.
+اونو نمیگم
...پاییزو میگم ..
هواگرگ و میش شه
عطرِسناتورالبالویی بپیچه
دلم بگیره ...
پیچ و تاب بخوره بین ادما...
چشام با خوندن هرخزعبل عاشقونه ای راجع پاییز پرشه...
.
*خُ اخه مفسد فیالارض این کوفتی دل تنگی داره؟
بعدشم الان دقیقا وسط همیناییما!
چشاتُ وا کن عطر چای ترش
و برگای خیس ُ
سناتور البالویی شهرُپوشونده!
.
+نَ دِ،نگرفتی خیلی ساله مسخِ پاییزنمیشم!
.
*زیرسَرِ دلبرتِ؟
.
+صدو شصت و دوبار نگفتم!اسمش دلبر نی؟
.
*پَ چیه همین بود دیگه دل داشت توش یادمه
دِل دِل...
.
+دل دل نکن تُ پیچید بهم دلم از بس دل نشناسی
اسمش دلدارِ
حضرتِ دلدار
.
*فرقشون چیه اینا؟
همشون یه درد و تداعی میکنن دیگه
.
+بگی بشین بگم
دلبراونیه که دل تُ برده و تُ تو نبودشمست پاییز
و غرقِ دونفره های تو کوچه خیابونایی
اما دلدار...
دلدار اونیه که کلید ته کیفش با کلید ته جیبت یه درُ باز میکنه
بدچیزی عه ناکِس
.
*پَ کِ اینطوردرمون درد پاییز دلدار
ِهمه عطر و بو و خش خش و میشوره میبره همراش...
بی کس منم که بیدلبر و دلدار مانده ام!
.
+آها! یه هوا آب بندی شدی ازقبل همچین دل نشناسم نیستی...
.
*آب بندی که نه! ولی صفرکیلومترم نیستم ...
.
+دلبرِ یا دلدار؟
.
*گفتی دل دل ...
دلدار کدوم بود؟
.
+دلدار اونی عه ک از وقتی اومده تو زندگیم پاییزلابه لای موهاش پنهون شده، جراتِ نیگاکردنِ بهمونُ نداره
گهگاهی میاد یه خودی نشون بده میگیم دلدار میخنده میونِ قهقه ش شکوفه باهاری میبینیم
حالا شوما چن چندی؟
.
*با این تفاسیر همون دلبرو فاکتور بگیر ببریمش
.
.
#معصومه_خدادادی
@aevien
🍂💙
.
*پَ فک کردی کیه؟وسط پاییزیما
.
+خیلی وقته ندیدمش!
.
*واهمین سر ظهردیدیش که! خوبه خودم دیدما
.
+اونو نمیگم
...پاییزو میگم ..
هواگرگ و میش شه
عطرِسناتورالبالویی بپیچه
دلم بگیره ...
پیچ و تاب بخوره بین ادما...
چشام با خوندن هرخزعبل عاشقونه ای راجع پاییز پرشه...
.
*خُ اخه مفسد فیالارض این کوفتی دل تنگی داره؟
بعدشم الان دقیقا وسط همیناییما!
چشاتُ وا کن عطر چای ترش
و برگای خیس ُ
سناتور البالویی شهرُپوشونده!
.
+نَ دِ،نگرفتی خیلی ساله مسخِ پاییزنمیشم!
.
*زیرسَرِ دلبرتِ؟
.
+صدو شصت و دوبار نگفتم!اسمش دلبر نی؟
.
*پَ چیه همین بود دیگه دل داشت توش یادمه
دِل دِل...
.
+دل دل نکن تُ پیچید بهم دلم از بس دل نشناسی
اسمش دلدارِ
حضرتِ دلدار
.
*فرقشون چیه اینا؟
همشون یه درد و تداعی میکنن دیگه
.
+بگی بشین بگم
دلبراونیه که دل تُ برده و تُ تو نبودشمست پاییز
و غرقِ دونفره های تو کوچه خیابونایی
اما دلدار...
دلدار اونیه که کلید ته کیفش با کلید ته جیبت یه درُ باز میکنه
بدچیزی عه ناکِس
.
*پَ کِ اینطوردرمون درد پاییز دلدار
ِهمه عطر و بو و خش خش و میشوره میبره همراش...
بی کس منم که بیدلبر و دلدار مانده ام!
.
+آها! یه هوا آب بندی شدی ازقبل همچین دل نشناسم نیستی...
.
*آب بندی که نه! ولی صفرکیلومترم نیستم ...
.
+دلبرِ یا دلدار؟
.
*گفتی دل دل ...
دلدار کدوم بود؟
.
+دلدار اونی عه ک از وقتی اومده تو زندگیم پاییزلابه لای موهاش پنهون شده، جراتِ نیگاکردنِ بهمونُ نداره
گهگاهی میاد یه خودی نشون بده میگیم دلدار میخنده میونِ قهقه ش شکوفه باهاری میبینیم
حالا شوما چن چندی؟
.
*با این تفاسیر همون دلبرو فاکتور بگیر ببریمش
.
.
#معصومه_خدادادی
@aevien
🍂💙
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دستشو زد زیر چونه اش و خیره بهش گفت: ولی خیلی دیوونه بوده که تونسته از خیر چشمات بگذره.
جواب داد: بقیه هم ميگن، ولی خب من عاشق همین دیوونه بودنش شدم. و دیوونه تر از اون منم... منی که میدونم دوستم نداره و جونم براش میره.
گفت: یادته یبار گفتی من و تو خیلی شببه هميم؟
سرتکون داد که یعنی آره.
ادامه داد: من حتی از تو و اون آدمی که رفته هم دیوونه ترم!
گفت: چطور؟
دستشو از زیر چونه اش برداشت و نگاهشو انداخت روی دستاش: دوستت دارم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
جواب داد: بقیه هم ميگن، ولی خب من عاشق همین دیوونه بودنش شدم. و دیوونه تر از اون منم... منی که میدونم دوستم نداره و جونم براش میره.
گفت: یادته یبار گفتی من و تو خیلی شببه هميم؟
سرتکون داد که یعنی آره.
ادامه داد: من حتی از تو و اون آدمی که رفته هم دیوونه ترم!
گفت: چطور؟
دستشو از زیر چونه اش برداشت و نگاهشو انداخت روی دستاش: دوستت دارم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
اصلا وکیل هم که شوم!
با کیف شبیه ،
کیسه و کفش های پاشنه دارهم مدام پله های دادگاه را زیر پایم بگزارم....
وحق این را از آن و حق این را از آن
و حضانت این را به پدرش و حضانت دیگری را به مادرش
و صلاحیت و
عدم صلاحیت هزاران نفر را به میلیون ها دادگاه در سطح ایران و بین الملل هم که ثابت کنم...
این همه کار که بکنم و این همه راه هم که بروم...
بازهم
دل تنگ دم کردن چای در خانه توام
وحضانت تورا از «او»نمی توان گرفت
وحق همه درمشت من و حق من در
آغوش دیگریست.... #معصومه_خدادادی
@aevien
💙🎒
با کیف شبیه ،
کیسه و کفش های پاشنه دارهم مدام پله های دادگاه را زیر پایم بگزارم....
وحق این را از آن و حق این را از آن
و حضانت این را به پدرش و حضانت دیگری را به مادرش
و صلاحیت و
عدم صلاحیت هزاران نفر را به میلیون ها دادگاه در سطح ایران و بین الملل هم که ثابت کنم...
این همه کار که بکنم و این همه راه هم که بروم...
بازهم
دل تنگ دم کردن چای در خانه توام
وحضانت تورا از «او»نمی توان گرفت
وحق همه درمشت من و حق من در
آغوش دیگریست.... #معصومه_خدادادی
@aevien
💙🎒
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
#با_احترام_به_تمام_مردهای_واقعا_مرد
حالا هی قلم بچرخون و پست بزارید که زنای ما زنانگی و تو مصرف لوازم آرایش خلاصه کردن و از زن بودن همینشو فهمیدن... چن خط اجازه بدید من ازتون بگم!
:
این از بی عرضگی شماست !
که هیچ جایی برامون نذاشتین!
همونایی ک از مرد بودنشون فقط زورشون به چشمشون اومده
سند افتخارشون اینه که حداقل صورت خواهرشونو کبود کردن که پاشو از گلیمش دراز تر نکنه!
کار خوبی هم کردند اتفاقا!
چون پاشو دراز میکرد میشد کیمیا علیزاده!
ونعوذ باللله افتخاری میشد واسه مملکت!
نزاشتین...
نزاشتین...
انقد لگد زدین ک جرات لگد زدن نموند برامون...
لگد خورده مگه میتونه لگد بزنه؟
مگه جراتی میمونه؟
هرجا خاستیم پاشیم از جامون و زیر بار منت نامرد نریم!
نامردا دردشون گرفت و سیلی زدن!
این زن اگر فاحشه، شود ...
خود کشی کند...
خودٍ تو اولین نفری هستی که خرده میگیری...
خود تو بیا ب ما بگو چه کنیم که دردت نگیرد؟
کار میکنیم در د دارد....
خانه میشینیم درد دارد...
به خودمان میرسیم درد دارد...
تو بگو ما چه کنیم؟
هر طایفه به سلیقه خودش زنونگی مارو روایت میکنه
تو بگو چجوری
به ساز کدامتان برقصیم که نا کوکمون نکنید؟
#معصومه_خدادادی
.
.
پ ن:
کی به این جنس از مردا اینقدربها داده؟
که جرات کنن یه همچین غلطی و بکنن؟! کی بهشون اجازه داده انقد خودشونو بالا ببینن!
#اگر_مردی_باشد_این_زن_است
#و_بی_همه_چیز_و_بی_غیرت_همین_مرد!
#آیا_کسی_به_مرد_ها_گفته_ژن_برتر؟
#خودتون_نمیزارید!
#خودتون_میخاین_خودتون!
@aevien
💙
حالا هی قلم بچرخون و پست بزارید که زنای ما زنانگی و تو مصرف لوازم آرایش خلاصه کردن و از زن بودن همینشو فهمیدن... چن خط اجازه بدید من ازتون بگم!
:
این از بی عرضگی شماست !
که هیچ جایی برامون نذاشتین!
همونایی ک از مرد بودنشون فقط زورشون به چشمشون اومده
سند افتخارشون اینه که حداقل صورت خواهرشونو کبود کردن که پاشو از گلیمش دراز تر نکنه!
کار خوبی هم کردند اتفاقا!
چون پاشو دراز میکرد میشد کیمیا علیزاده!
ونعوذ باللله افتخاری میشد واسه مملکت!
نزاشتین...
نزاشتین...
انقد لگد زدین ک جرات لگد زدن نموند برامون...
لگد خورده مگه میتونه لگد بزنه؟
مگه جراتی میمونه؟
هرجا خاستیم پاشیم از جامون و زیر بار منت نامرد نریم!
نامردا دردشون گرفت و سیلی زدن!
این زن اگر فاحشه، شود ...
خود کشی کند...
خودٍ تو اولین نفری هستی که خرده میگیری...
خود تو بیا ب ما بگو چه کنیم که دردت نگیرد؟
کار میکنیم در د دارد....
خانه میشینیم درد دارد...
به خودمان میرسیم درد دارد...
تو بگو ما چه کنیم؟
هر طایفه به سلیقه خودش زنونگی مارو روایت میکنه
تو بگو چجوری
به ساز کدامتان برقصیم که نا کوکمون نکنید؟
#معصومه_خدادادی
.
.
پ ن:
کی به این جنس از مردا اینقدربها داده؟
که جرات کنن یه همچین غلطی و بکنن؟! کی بهشون اجازه داده انقد خودشونو بالا ببینن!
#اگر_مردی_باشد_این_زن_است
#و_بی_همه_چیز_و_بی_غیرت_همین_مرد!
#آیا_کسی_به_مرد_ها_گفته_ژن_برتر؟
#خودتون_نمیزارید!
#خودتون_میخاین_خودتون!
@aevien
💙
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
اواخر هفده سالگی اش بود که با ایرج اشنا شد.
امتحان های خرداد سال سوم تازه تموم شده بود و برای کل تابستون تو کتابخونه چند خیابون بالاتر ثبت نام کرده بود. عزمش رو حسابی جزم کرده بود که پزشکی بیاره. از بچگی رویای پوشیدن روپوش سفید به دلش چسبیده بود. ته تغاری خونه بود و عزیز دردونه مادر و نقطه ضعف داداش ها و عروسک دوست داشتنی خواهر های بزرگتر. بین همکلاسی هاش هم محبوب بود. مهربون بود و رازدار. اصیل بود و با نجابت. برعکس دوستاش هم تو راه مدرسه نه بلند بلند میخندید نه در جواب خنده پسرا چشمک میزد.
اصلا ایراندخت بود و یک طایفه نازکش.
تا اینکه ایرج وارد زندگیش شد. تو کتابفروشی نزدیک کتابخونه ای که ایراندخت میرفت کار میکرد. بین همون رفت و امدهای ایراندخت به کتابخونه وقتی ایرج دم در کتابفروشی ایستاده بود و ویترین تمیز میکرد باهم چشم تو چشم شده بودن و ایراندخت سرشو سریع انداخته بود پایین. اما ته دلش قلقلک شده بود از عسلی وحشی چشم های ایرج.
مرداد ماه بود و ماه رمضون. مثل روزهای قبلی رفته بود کتابخونه تا درس بخونه اما بخاطر روزه فشارش افتاده بود و نمیتونست بیشتر از این بمونه. تو راه برگشت با فشار پایین و حال نزار داشت از جلوی کتابفروشی رد میشد که باز چشم تو چشم ایرج شد. عسلی وحشی چشمای ایرج بیحالترش کردن و خورد زمین. ایرج به کمکش اومده بود و برده بودش تو مغازه. چند قلپ اب خنک به خوردش داده بود و بعد تلفن مغازه رو گذاشته بود جلوش تا به کسی زنگ بزنه و بیاد دنبالش.
و ایراندخت همونجا تماما تمام ایرج شده بود.
روزهای بعدی بجز چشم تو چشم شدن یک لبخند از سر اشنایی هم بود و بعدتر یک احوالپرسی کوچیک. تابستون که تموم شد کتابخونه رفتن ایراندخت هم تموم شد و به دنبالش همون نیمچه دیدن های ایرج.
بعد تازه دلتنگی بود که شروع شده بود و ایراندخت تازه دیده بود تو سمت چپ سینه اش چیزی که تو کتاب های درسیش بهش قلب میگفتن سرجاش نیست و انگار لا به لای قفسه یِ عسلی چشم های ایرج جامونده.
پاییز بود و خش خش برگ ها و دلتنگی بی امان ایراندخت لا به لای درس خوندن هاش که... ایرج به داد دلش رسید.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت اول
@aevien
" شیطان، یک فرشته بود "
اواخر هفده سالگی اش بود که با ایرج اشنا شد.
امتحان های خرداد سال سوم تازه تموم شده بود و برای کل تابستون تو کتابخونه چند خیابون بالاتر ثبت نام کرده بود. عزمش رو حسابی جزم کرده بود که پزشکی بیاره. از بچگی رویای پوشیدن روپوش سفید به دلش چسبیده بود. ته تغاری خونه بود و عزیز دردونه مادر و نقطه ضعف داداش ها و عروسک دوست داشتنی خواهر های بزرگتر. بین همکلاسی هاش هم محبوب بود. مهربون بود و رازدار. اصیل بود و با نجابت. برعکس دوستاش هم تو راه مدرسه نه بلند بلند میخندید نه در جواب خنده پسرا چشمک میزد.
اصلا ایراندخت بود و یک طایفه نازکش.
تا اینکه ایرج وارد زندگیش شد. تو کتابفروشی نزدیک کتابخونه ای که ایراندخت میرفت کار میکرد. بین همون رفت و امدهای ایراندخت به کتابخونه وقتی ایرج دم در کتابفروشی ایستاده بود و ویترین تمیز میکرد باهم چشم تو چشم شده بودن و ایراندخت سرشو سریع انداخته بود پایین. اما ته دلش قلقلک شده بود از عسلی وحشی چشم های ایرج.
مرداد ماه بود و ماه رمضون. مثل روزهای قبلی رفته بود کتابخونه تا درس بخونه اما بخاطر روزه فشارش افتاده بود و نمیتونست بیشتر از این بمونه. تو راه برگشت با فشار پایین و حال نزار داشت از جلوی کتابفروشی رد میشد که باز چشم تو چشم ایرج شد. عسلی وحشی چشمای ایرج بیحالترش کردن و خورد زمین. ایرج به کمکش اومده بود و برده بودش تو مغازه. چند قلپ اب خنک به خوردش داده بود و بعد تلفن مغازه رو گذاشته بود جلوش تا به کسی زنگ بزنه و بیاد دنبالش.
و ایراندخت همونجا تماما تمام ایرج شده بود.
روزهای بعدی بجز چشم تو چشم شدن یک لبخند از سر اشنایی هم بود و بعدتر یک احوالپرسی کوچیک. تابستون که تموم شد کتابخونه رفتن ایراندخت هم تموم شد و به دنبالش همون نیمچه دیدن های ایرج.
بعد تازه دلتنگی بود که شروع شده بود و ایراندخت تازه دیده بود تو سمت چپ سینه اش چیزی که تو کتاب های درسیش بهش قلب میگفتن سرجاش نیست و انگار لا به لای قفسه یِ عسلی چشم های ایرج جامونده.
پاییز بود و خش خش برگ ها و دلتنگی بی امان ایراندخت لا به لای درس خوندن هاش که... ایرج به داد دلش رسید.
#محیا_زند
#شیطان_یک_فرشته_بود
پارت اول
@aevien
قصه شب جدیدم :)
امیدوارم دوسش داشته باشید یه عالمه
و اینکه
ژانرش برعکس قبلی ها خیلی عاشقانه نیست.
بیشتر از عاشقانه اجتماعيه و براساس واقعیت.
نه جزييات داستان، اما مثل " با چشمهایش میخندید " تنه اصلی داستان بر اساس واقعیته.
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه 💜
امیدوارم دوسش داشته باشید یه عالمه
و اینکه
ژانرش برعکس قبلی ها خیلی عاشقانه نیست.
بیشتر از عاشقانه اجتماعيه و براساس واقعیت.
نه جزييات داستان، اما مثل " با چشمهایش میخندید " تنه اصلی داستان بر اساس واقعیته.
حالِ دلتون خوب💜
بساط خنده هاتون به راه 💜