Forwarded from S.H
Sogand - [www.Song-DL.ir]
Viguen - www.Song-DL.ir
S.H
Viguen - www.Song-DL.ir – Sogand - [www.Song-DL.ir]
#پيشنهاد_ميشه😊💚
ورژنِ اصلى آهنگ فيلم سيانور
ورژنِ اصلى آهنگ فيلم سيانور
زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
.....
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
#علیرضا_آذر
تولدت مبارک #حضرت_عشق 💜
@aevien
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
.....
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
#علیرضا_آذر
تولدت مبارک #حضرت_عشق 💜
@aevien
تومور 2
علیرضا آذر
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
@aevien 🍁🍂
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
@aevien 🍁🍂
لیوان قهوه شو گذاشت رو میز و چپ چپ نگام کرد. از همون هایی بود که هم جنس نبود اما همدرد بود گفت: چیشده؟
گفتم: جدید هیچی، همون قبلیا... میدونی بعضی اتفاقا زیادی لامصبن، وقتی میافتن افتادنت تموم نمیشه، تا میای فکر کنی تموم شده و سرپا وایسی یچیز جدیدی حالتو بد میکنه که تبعات همون اتفاقه. ممکنه اون آدم یا چیزی که باعثش شده دیگه مهم نباشه، ولی هی دردسراش مثل پنیر پیتزا کش میاد و میچسبه به حالِ خوبت!
گفت: این حالت پنیر پیتزایِ همون آدمِ رفته اس؟
فندک گرفتم زیر سناتورش: آره... به قول شهریار " با چون منی بغیر محبت روا نبود "
فندک گرفت زیر سناتورم: ميدوني ؟
يه قانون نانوشته ای هميشه هست
مهربونا و عاشقا و دلسوزا و با معرفتا
هميشه گير
نامهربونا و بي عشقا و دل سنگا و بی معرفتا ميوفتن
ببين اونكه رفت بي معرفت بود يا تو ؟
اگر اون بيمعرفت بود بدون تو راه درست رو رفتی!
و بيمعرفت ها هم لياقتِ بامعرفتا و با عشقا رو ندارن، اصلا خودت بايد ردشون كنی
حالــا
كه خودشون خودشونو رد کردن پی کارشون نباید حال تو گرفته باشه
ارزش ناراحتيتو ندارن يعنی.
ميگيري چي ميگم رفیق؟ نخ بعدی رو بده...!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
گفتم: جدید هیچی، همون قبلیا... میدونی بعضی اتفاقا زیادی لامصبن، وقتی میافتن افتادنت تموم نمیشه، تا میای فکر کنی تموم شده و سرپا وایسی یچیز جدیدی حالتو بد میکنه که تبعات همون اتفاقه. ممکنه اون آدم یا چیزی که باعثش شده دیگه مهم نباشه، ولی هی دردسراش مثل پنیر پیتزا کش میاد و میچسبه به حالِ خوبت!
گفت: این حالت پنیر پیتزایِ همون آدمِ رفته اس؟
فندک گرفتم زیر سناتورش: آره... به قول شهریار " با چون منی بغیر محبت روا نبود "
فندک گرفت زیر سناتورم: ميدوني ؟
يه قانون نانوشته ای هميشه هست
مهربونا و عاشقا و دلسوزا و با معرفتا
هميشه گير
نامهربونا و بي عشقا و دل سنگا و بی معرفتا ميوفتن
ببين اونكه رفت بي معرفت بود يا تو ؟
اگر اون بيمعرفت بود بدون تو راه درست رو رفتی!
و بيمعرفت ها هم لياقتِ بامعرفتا و با عشقا رو ندارن، اصلا خودت بايد ردشون كنی
حالــا
كه خودشون خودشونو رد کردن پی کارشون نباید حال تو گرفته باشه
ارزش ناراحتيتو ندارن يعنی.
ميگيري چي ميگم رفیق؟ نخ بعدی رو بده...!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien💚
.
.
گفت : پنجره رو ببند...
اولاى مهر بود اما هوا هنوز انقدر خنكى نداشت كه لازم شه در و پنجره ها رو ببنديم...
گفتم:هوا خوبه كه...
دوباره صداش اومد:پرده رو هم بكش...ماه چشامو ميزنه!
تو همون نورِ كم برگشتم سمتش؛
چيزى نگفتم،بلند شدم پنجره رو محكم بستم،پشت سرش هم پرده رو كشيدم...ظلمات تر شد!
دراز كشيدم سرجام بدون حرف...صداىِ اين پهلو،اون پهلو شدنش روى كاناپه ميومد...
زل زده بودم به سياهىِ بالاى سرم؛داشتم از دويست و سى و چهار به پايين،پنج تا پنج تا ميشمردم كه گفت:
_گذشته كى قراره دست از سر ما برداره؟!
٢٢٤...٢١٩...٢١٤...٢٠٩...
+هيچ وقت!
_حوصلتو سر ميبرم؟!
٢٠٤...١٩٩...١٩٤...١٨٩...
+نه،ولى خودتو عذاب ميدى...
_داره ميشه دو سال...
+خب؟!
_حوصلتو سرميبرم!
+گفتم نه...
_سؤالى نبود!
+ميدونم...
_عاشقِ يه شب مهتابِ فرهاد بود...با صداى بلند كه ميخوندم براش،ذوق ميكرد...كلى ذوق ميكرد...
١٦٤...١٥٩...١٥٤...١٤٩...
_جواب نميدى؟!
+چى بگم؟!
_راستش نور چشامو نميزنه...اين جور ضعيف بودن،اين جور وحشتناك غرق شدن تو گذشته اس كه داره تمام وجودمو ميزنه،گفتى دست از سرمون برنميداره،نه؟!لعنت!كاش انقد رُك نباشى....
+يادته خاله براى جفتمون دوتا ژاكت راه دار كاموايى خريده بود؟!ژاكتِ من سبزآبى بود،ژاكتِ تو سرمه اى طوسى...
_آره يادمه...هشت سالمون بود!
+اولين بارى كه پوشيدمش تمامِ تنمو ميزد...مامان گفت يه كم كه بگذره عادى ميشه،ديگه حسش نميكنى...راستم ميگفت،بعدِ چند وقت ديگه اذيتم نميكرد...عادت كردم بهش...
_ولى تنِ منو ميزد هميشه...
+يادمه...
_پنجره رو باز كن...
+الان وقتشه كه بپوشيش دوباره...
_ميدونم،ولى پرده رو نكش...
.
.
#مريم_خسروى
@aevien💚
.
.
گفت : پنجره رو ببند...
اولاى مهر بود اما هوا هنوز انقدر خنكى نداشت كه لازم شه در و پنجره ها رو ببنديم...
گفتم:هوا خوبه كه...
دوباره صداش اومد:پرده رو هم بكش...ماه چشامو ميزنه!
تو همون نورِ كم برگشتم سمتش؛
چيزى نگفتم،بلند شدم پنجره رو محكم بستم،پشت سرش هم پرده رو كشيدم...ظلمات تر شد!
دراز كشيدم سرجام بدون حرف...صداىِ اين پهلو،اون پهلو شدنش روى كاناپه ميومد...
زل زده بودم به سياهىِ بالاى سرم؛داشتم از دويست و سى و چهار به پايين،پنج تا پنج تا ميشمردم كه گفت:
_گذشته كى قراره دست از سر ما برداره؟!
٢٢٤...٢١٩...٢١٤...٢٠٩...
+هيچ وقت!
_حوصلتو سر ميبرم؟!
٢٠٤...١٩٩...١٩٤...١٨٩...
+نه،ولى خودتو عذاب ميدى...
_داره ميشه دو سال...
+خب؟!
_حوصلتو سرميبرم!
+گفتم نه...
_سؤالى نبود!
+ميدونم...
_عاشقِ يه شب مهتابِ فرهاد بود...با صداى بلند كه ميخوندم براش،ذوق ميكرد...كلى ذوق ميكرد...
١٦٤...١٥٩...١٥٤...١٤٩...
_جواب نميدى؟!
+چى بگم؟!
_راستش نور چشامو نميزنه...اين جور ضعيف بودن،اين جور وحشتناك غرق شدن تو گذشته اس كه داره تمام وجودمو ميزنه،گفتى دست از سرمون برنميداره،نه؟!لعنت!كاش انقد رُك نباشى....
+يادته خاله براى جفتمون دوتا ژاكت راه دار كاموايى خريده بود؟!ژاكتِ من سبزآبى بود،ژاكتِ تو سرمه اى طوسى...
_آره يادمه...هشت سالمون بود!
+اولين بارى كه پوشيدمش تمامِ تنمو ميزد...مامان گفت يه كم كه بگذره عادى ميشه،ديگه حسش نميكنى...راستم ميگفت،بعدِ چند وقت ديگه اذيتم نميكرد...عادت كردم بهش...
_ولى تنِ منو ميزد هميشه...
+يادمه...
_پنجره رو باز كن...
+الان وقتشه كه بپوشيش دوباره...
_ميدونم،ولى پرده رو نكش...
.
.
#مريم_خسروى
@aevien💚
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
مواظب دنیای دختر ها باشیم...
دنیای دختر ها فقط لاک های رنگی
لباس های گل گلی
کلکسیون رژ های قرمز و صورتی نیست
مواظب دنیای بعد از دَوازدِه شب دختر ها باشیم...
دنیای بعد از دَوازدِه ها
نه صورتیست
نه گل گلی
دنیای بعد از دَوازدِه ها
سیگار دارد
گریه دارد
تنفر دارد
عشق دارد
چشم های نخ شده دارد
پیش خودمان بماند
دخترها تو دنیای بعد از دَوازدِه هایشان
نه عاشق لاک هایشان هستند
نه خرس های صورتیشان
منتظر یک کم دوستت دارم
یک دلم تنگت نیست
یک برو اند
تا سرد شوند
سنگ شوند
بی احساس شوند
متنفر شوند
مواظب دنیای بعد از دَوازدِه دخترها باشیم!!!
#محیا_زند
@aevien
دنیای دختر ها فقط لاک های رنگی
لباس های گل گلی
کلکسیون رژ های قرمز و صورتی نیست
مواظب دنیای بعد از دَوازدِه شب دختر ها باشیم...
دنیای بعد از دَوازدِه ها
نه صورتیست
نه گل گلی
دنیای بعد از دَوازدِه ها
سیگار دارد
گریه دارد
تنفر دارد
عشق دارد
چشم های نخ شده دارد
پیش خودمان بماند
دخترها تو دنیای بعد از دَوازدِه هایشان
نه عاشق لاک هایشان هستند
نه خرس های صورتیشان
منتظر یک کم دوستت دارم
یک دلم تنگت نیست
یک برو اند
تا سرد شوند
سنگ شوند
بی احساس شوند
متنفر شوند
مواظب دنیای بعد از دَوازدِه دخترها باشیم!!!
#محیا_زند
@aevien
Forwarded from Mahya Zand
15
no on no
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
نشسته بودیم لب پشته بوم خونه باغ کودکی هامون و پامون رو آويزون کرده بودیم. آسمون از همون احوال های ماه پشت ابر داشت که دلو میگرفت. پاشو یکم تو هوا تکون داد و گفت: از ارتفاع میترسم...!
گفتم: من اما نه... جرأت ریسک کردن و پریدن رو بهم میده. دوست دارم حسش رو..
پوزخند زد و گفت: منم یه روز همین بودم. عاشق ارتفاع. عاشق ریسک کردن. همیشه میشستم لب پنجره اتاقم و از ارتفاع طبقه هفتم پامو آويزون میکردم. به قول تو جرأت پریدن بهم میداد. و بعد میدونی چیشد؟ عاشقش شدم. هر روز میشستم لب پنجره چشماش و با خنده پامو تو هوا تکون میدادم. بهم جرأت پریدن داده بود. جرأت دوست داشتن. بودنش آرامش محض بود و مطمئنم کرده بود قراره همیشگی باشه این آرامش. و بعد یه روز بی هوا از ارتفاع چشماش پرتم کرد پایین.
همیشه وقتی لب پنجره اتاقم میشستم پیش خودم فکر میکردم اگر پرت شم پایین میمیرم و هیچ دردی نداره. اما از ارتفاع چشماش که پرت شدم پایین نمردم. فقط فلج شدم. خنده هام، آرامشم، حس خوبم، دوست داشتنم... همه فلج شدن.
فلج بودن زجرش بیشتره. مثل اینه که روزی هزار بار پرت بشی و بمیری.
از چشماش که افتادم روزی هزار بار دارم میمیرم.
#محیا_زند
@aevien
گفتم: من اما نه... جرأت ریسک کردن و پریدن رو بهم میده. دوست دارم حسش رو..
پوزخند زد و گفت: منم یه روز همین بودم. عاشق ارتفاع. عاشق ریسک کردن. همیشه میشستم لب پنجره اتاقم و از ارتفاع طبقه هفتم پامو آويزون میکردم. به قول تو جرأت پریدن بهم میداد. و بعد میدونی چیشد؟ عاشقش شدم. هر روز میشستم لب پنجره چشماش و با خنده پامو تو هوا تکون میدادم. بهم جرأت پریدن داده بود. جرأت دوست داشتن. بودنش آرامش محض بود و مطمئنم کرده بود قراره همیشگی باشه این آرامش. و بعد یه روز بی هوا از ارتفاع چشماش پرتم کرد پایین.
همیشه وقتی لب پنجره اتاقم میشستم پیش خودم فکر میکردم اگر پرت شم پایین میمیرم و هیچ دردی نداره. اما از ارتفاع چشماش که پرت شدم پایین نمردم. فقط فلج شدم. خنده هام، آرامشم، حس خوبم، دوست داشتنم... همه فلج شدن.
فلج بودن زجرش بیشتره. مثل اینه که روزی هزار بار پرت بشی و بمیری.
از چشماش که افتادم روزی هزار بار دارم میمیرم.
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دانشجوی سالِ آخر ادبیات بودم . با همان شور و حالی که آدم در این سال ها دارد .
عاشق و شیدا
عصرها توی بالکن خانه ای که اجاره کرده بودم می نشستم و می خواندم ... غرق می شدم .
شعر ، نامه های عاشقانه ی چاپ شده و ...
چشم هایم را بستم ، یک بیت را سه بار تکرار کردم . با صدای بلند تکرار کردم که صدای افتادن کیسه ای به زمین آمد .
چشم هایم را باز کردم . زنِ صاحب خانه بود . طوبی خانم . کیسه را برداشت نگاهی به بالا انداخت ، چشم هایش داشت اشکی میشد که سرش را پایین انداخت و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید رفت .
از دیدن این صحنه چنان یکه خوردم که چند لحظه خیره به جای ایستادن طوبی خانم ماندم ، طوبی خانم زنِ مقرراتی و خشکی بود که تا به حال نه خنده به لبش دیده بودم و نه آشفته حالی
و هرگز ندیده بودم کسی به خانه اش رفت و آمد کند.
چه رسد به اینکه با یک بیت اینطور به هم بریزد .
تا صبح هزار جور حدس زدم که حتما جلوی در چیزی شده یا کسی از اقوامشان فوت کرده یا ...
صبح داشتم درِ خانه را می بستم که از واحد روبرو صدایم زد .
_ شیرین خانم . وقت داری چند لحظه ؟
وقت نداشتم ولی کنجکاو تر از آن بودم که بی خیال شوم .
- راستش خواستم کتابِ دیروزت رو بهم قرض بدی .
با شیطنت جواب دادم : بله قابل شما رو که اصلا نداره .
از بچگی زبانم زهر داشت . انگار با این جمله به پیرزن گفته بودم فقط تو یک نفر مانده شعر بخواند .
کتاب را دادم دستش و تا عصر تمام فکرم مشغولش بود .
عصر که برگشتم صدای گریه اش توی راهرو می آمد .
با پررویی تمام در زدم ، در باز بود آنقدر عجیب بود که به خودم اجازه ی داخل شدن دادم .
طوبی خانم از فرط گریه صورتش کبود شده بود .
عذر خواهی کردم و لیوانی آب دستش دادم . بی هیچ حرفی در آغوشش کشیدم .
با صدای خفه ای گفت : دوستش داشتم . هنوزم دارم . سال ها بود هیچ کتابی نخریده بودم ، هیچ شعری نخونده بودم اما وقتی اون بیتُ تکرار کردی یه چیزی لرزید .
خودش بود ...
شعرِ خودش..
#معصومه_خدادادی
@aevien💙
عاشق و شیدا
عصرها توی بالکن خانه ای که اجاره کرده بودم می نشستم و می خواندم ... غرق می شدم .
شعر ، نامه های عاشقانه ی چاپ شده و ...
چشم هایم را بستم ، یک بیت را سه بار تکرار کردم . با صدای بلند تکرار کردم که صدای افتادن کیسه ای به زمین آمد .
چشم هایم را باز کردم . زنِ صاحب خانه بود . طوبی خانم . کیسه را برداشت نگاهی به بالا انداخت ، چشم هایش داشت اشکی میشد که سرش را پایین انداخت و در حالی که پاهایش را روی زمین می کشید رفت .
از دیدن این صحنه چنان یکه خوردم که چند لحظه خیره به جای ایستادن طوبی خانم ماندم ، طوبی خانم زنِ مقرراتی و خشکی بود که تا به حال نه خنده به لبش دیده بودم و نه آشفته حالی
و هرگز ندیده بودم کسی به خانه اش رفت و آمد کند.
چه رسد به اینکه با یک بیت اینطور به هم بریزد .
تا صبح هزار جور حدس زدم که حتما جلوی در چیزی شده یا کسی از اقوامشان فوت کرده یا ...
صبح داشتم درِ خانه را می بستم که از واحد روبرو صدایم زد .
_ شیرین خانم . وقت داری چند لحظه ؟
وقت نداشتم ولی کنجکاو تر از آن بودم که بی خیال شوم .
- راستش خواستم کتابِ دیروزت رو بهم قرض بدی .
با شیطنت جواب دادم : بله قابل شما رو که اصلا نداره .
از بچگی زبانم زهر داشت . انگار با این جمله به پیرزن گفته بودم فقط تو یک نفر مانده شعر بخواند .
کتاب را دادم دستش و تا عصر تمام فکرم مشغولش بود .
عصر که برگشتم صدای گریه اش توی راهرو می آمد .
با پررویی تمام در زدم ، در باز بود آنقدر عجیب بود که به خودم اجازه ی داخل شدن دادم .
طوبی خانم از فرط گریه صورتش کبود شده بود .
عذر خواهی کردم و لیوانی آب دستش دادم . بی هیچ حرفی در آغوشش کشیدم .
با صدای خفه ای گفت : دوستش داشتم . هنوزم دارم . سال ها بود هیچ کتابی نخریده بودم ، هیچ شعری نخونده بودم اما وقتی اون بیتُ تکرار کردی یه چیزی لرزید .
خودش بود ...
شعرِ خودش..
#معصومه_خدادادی
@aevien💙
خب چرا کردی ها انقدر جذابن؟
چه لهجه شیرینشون
چه فرهنگ شادشون
چه لباسای رنگیشون
چه قیافه مشکیشون
و چه اسم هاشون... مخصوصا اسم هاشون:) آوین هم یه اسم کردیه...به معنای عشق:)💜
چه لهجه شیرینشون
چه فرهنگ شادشون
چه لباسای رنگیشون
چه قیافه مشکیشون
و چه اسم هاشون... مخصوصا اسم هاشون:) آوین هم یه اسم کردیه...به معنای عشق:)💜