.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مبارز بودیم.تو دانشگاه، اعلامیه پخش میکرد.
جفتمون ادبیات میخوندیم، یه بار استاد خوند،شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر،
من گر از دست تو باشد؛مژه برهم نزنم..
سرش یا عالمه بحث شد.من گفتم اخه کدوم آدم عاقلی عاشق کسی میشه که روبروش اسلحه کشیده؟
اونم ادامه داد:
کدوم آدم عاقلی مقابل کسی که روبروش اسلحه کشیده، مژه بر هم نزنه؟
و خندیدیم. نه به جمله هامون، به خود سعدی که نفهمیده بود عشق چیه،
فکر میکردیم ما فهمیدیم.
وارد خونه های تیمی که شدم ،
دوست شدیم.
و بعد تر ها، عاشق.
تا اینکه انقلاب شد.همه چیز خوب بود.میجنگیدیم.باهم تو یه سنگر.تا اینکه انقلاب شد.همین قصه ی تکراری مجاهیدین و امام،
من موندم طرف امام، اون موند طرف مجاهدین.
درسته که عاشق بودیم، اما قبلش مبارز بودیم.مبارز زندگی کرده بودیم.اصلا همین مبارزه بود که بهمون قدرت داده بود، جون زندگی داده بود.
نگاهش خیره به گوشه ی اتاق بود.انگار داشت اون روز هارو مرور میکرد.لبخند زد و گفت:
_ بارها به خودم میگفتم، رضا ، ول کن جنگیدن و ، تو حسابت پاکه پاکه کلی زحمت کشیدی کلی رفتی زندان ؛ بسه دیگه بذار بقیه بیان، دستشو بگیر ببر ازگروهک بیرون، زندگی کن واسه خودت..
+نیمد؟
_نخواستم که بیاد.خودم نتونستم کنار بیام.توضیحش سخته؛نمیشه گفت.ولی تا وقتی که نرفتی میشه کج کنی مسیرتو؛ اما وختی وسط داستانی، راهی جز ادامه نداری.
هیچ وقت یادم نمیره، تو شلوغیا، نیست شد یهو، قرار بود بعد ورود امام برم خواستگاری، نیست شد یهو.
تا اینکه جدا شد مسیرمون.مبارز بودیم، اما دوست نه!دشمن!
و یه عشق مونده این وسط،
چیکارش میشد کرد؟
تو بگو، واسه چیزی که از جونت هم بخاطرش گذشتی و جنگیدی؛ چجوری دفاع نکنی؟
نبود که به حرفام گوش بده.عوضش پر بود از حرفای هم رده های خودش.اون پست و مقامی داشت تو گروهک، من تازه وارد بودم که انقلاب شد.با دوستای قبلیم تو دانشگاه بودم.پرس و جو میکردم.نشونه ایی ازش نبود.هی میگفتن رضا پاشو بیا عضو سپاه، دلم می لرزید؛ میترسیدم یهو اسلحم واسته جلو اسلحش، نتونم ماشه رو بکشم.
تو چه میدونی انتخاب میون دوتا از چیزایی که در حد مرگ دوسشون داری یعنی چی؟یعنی مرگ، نابودی.
تا یه جایی تونستم مقاومت کنم.بعدش نه، خبر ترور های متوالی رو که شنیدم نشد که بشینم سرجام،
لباس رزم و که پوشیدم که بجنگم، با گروهک منافقین؛ اسلحمو محکم دستم گرفتم و دلمو لرزون ولش کردم.
نذاشتم کسی بفهمه دلم میلرزه؛
تو ذهنم میگفتم نیست؛ میگفتم رفته از ایران، اون آدم این همه کشتن نیست.
هیچ وقت یادم نمیره،
غروب زمستون بود؛نه زمستون اینجا؛ برف کردستان!
اسلحه به دست وسط عملیات بودیم که...
چشماش پر اشک شد؛ سرشو پایین انداخت و لب هاشو بهم فشار داد.
_خودش بود؛اسلحه به اسلحه، چشم تو چشم!
یه دستم می لرزید واسه داشتنش،
یه دستم میلرزید واسه کشنتنش،
برزخ بود.برزخ هم نه، خود خود جهنم،
حس میکردم تقاص تمام بدی هام با خدا صاف شد تو اون چند لحظه؛
ترکیب عشقش با نگاه مبهوتش که بهم وصل شد اسلحه از دستم افتاد.سست بودم.
اشتباه کردم.نباید میرفتم.منی که دلم میلرزید و چه به جنگ.
اون اما اسلحه شو بالا گرفت و با گوشه ی استین لباسش اشک شو پاک کرد.
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر،
من گر از دست تو باشد؛مژه برهم نزنم...
وسط اشکام پوزخند زدم.یاد اون روز دانشگاه افتادم؛
اسلحش اومد پایین.
گفتم: اخه کدوم آدم عاقلی میتونه از تو بگریزه؟کجا بودی تو؟چرا اینجایی؟
گفت:
دیدی سعدی هفت خوان عشق رو رد کرده بود.ما هنوز اولش بودیم؟
گفت:
+فرار کن رضا، اینجا جای موندن نیست، برو..فقط برو...
هیچ موقع عاشقی مون ندیده بودم اینقدر گریه کنه.
سعی کردم با نگاهم تلافی این چند سال و بکنم.
جنگ بود ولی؛ هم رزم داشتم تو میدون، گفتم بذار اول من برم،
اسلحه رو برداشتم تا فرار کنم.تا کسی من و نبینه.تا کسی نفهمه نکشتم.تا کسی نفهمه نکشت.
اسلحه رو که برداشتم صدای تیر اومد،
داشت نگام میکرد.همون جور اسلحه به دست.
یکیاز بچه های خودمون شلیک کرده بود.
دقیقا به قلبش، از پشت.
رو به روم که افتاد رو برف، همپاش افتادم رو زمین،
جنازشو که برگردوندم ،
هیچی نگفت.
سکوت کرده بود.
+خب بعدش؟
_یکی از بچه ها لباسم و کشید و من و وادار به فرار کرد.
تا همین امروز؛ همین ثانیه.از خودم؛ ازجنگ؛ از فکرش؛
از عشقش!
از عشقش...عشقش لابه لای نفرتم از کاراش،
از چشمایی که باز بود و
از دیوان غزل سعدی!
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien 🍁🍂
جفتمون ادبیات میخوندیم، یه بار استاد خوند،شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر،
من گر از دست تو باشد؛مژه برهم نزنم..
سرش یا عالمه بحث شد.من گفتم اخه کدوم آدم عاقلی عاشق کسی میشه که روبروش اسلحه کشیده؟
اونم ادامه داد:
کدوم آدم عاقلی مقابل کسی که روبروش اسلحه کشیده، مژه بر هم نزنه؟
و خندیدیم. نه به جمله هامون، به خود سعدی که نفهمیده بود عشق چیه،
فکر میکردیم ما فهمیدیم.
وارد خونه های تیمی که شدم ،
دوست شدیم.
و بعد تر ها، عاشق.
تا اینکه انقلاب شد.همه چیز خوب بود.میجنگیدیم.باهم تو یه سنگر.تا اینکه انقلاب شد.همین قصه ی تکراری مجاهیدین و امام،
من موندم طرف امام، اون موند طرف مجاهدین.
درسته که عاشق بودیم، اما قبلش مبارز بودیم.مبارز زندگی کرده بودیم.اصلا همین مبارزه بود که بهمون قدرت داده بود، جون زندگی داده بود.
نگاهش خیره به گوشه ی اتاق بود.انگار داشت اون روز هارو مرور میکرد.لبخند زد و گفت:
_ بارها به خودم میگفتم، رضا ، ول کن جنگیدن و ، تو حسابت پاکه پاکه کلی زحمت کشیدی کلی رفتی زندان ؛ بسه دیگه بذار بقیه بیان، دستشو بگیر ببر ازگروهک بیرون، زندگی کن واسه خودت..
+نیمد؟
_نخواستم که بیاد.خودم نتونستم کنار بیام.توضیحش سخته؛نمیشه گفت.ولی تا وقتی که نرفتی میشه کج کنی مسیرتو؛ اما وختی وسط داستانی، راهی جز ادامه نداری.
هیچ وقت یادم نمیره، تو شلوغیا، نیست شد یهو، قرار بود بعد ورود امام برم خواستگاری، نیست شد یهو.
تا اینکه جدا شد مسیرمون.مبارز بودیم، اما دوست نه!دشمن!
و یه عشق مونده این وسط،
چیکارش میشد کرد؟
تو بگو، واسه چیزی که از جونت هم بخاطرش گذشتی و جنگیدی؛ چجوری دفاع نکنی؟
نبود که به حرفام گوش بده.عوضش پر بود از حرفای هم رده های خودش.اون پست و مقامی داشت تو گروهک، من تازه وارد بودم که انقلاب شد.با دوستای قبلیم تو دانشگاه بودم.پرس و جو میکردم.نشونه ایی ازش نبود.هی میگفتن رضا پاشو بیا عضو سپاه، دلم می لرزید؛ میترسیدم یهو اسلحم واسته جلو اسلحش، نتونم ماشه رو بکشم.
تو چه میدونی انتخاب میون دوتا از چیزایی که در حد مرگ دوسشون داری یعنی چی؟یعنی مرگ، نابودی.
تا یه جایی تونستم مقاومت کنم.بعدش نه، خبر ترور های متوالی رو که شنیدم نشد که بشینم سرجام،
لباس رزم و که پوشیدم که بجنگم، با گروهک منافقین؛ اسلحمو محکم دستم گرفتم و دلمو لرزون ولش کردم.
نذاشتم کسی بفهمه دلم میلرزه؛
تو ذهنم میگفتم نیست؛ میگفتم رفته از ایران، اون آدم این همه کشتن نیست.
هیچ وقت یادم نمیره،
غروب زمستون بود؛نه زمستون اینجا؛ برف کردستان!
اسلحه به دست وسط عملیات بودیم که...
چشماش پر اشک شد؛ سرشو پایین انداخت و لب هاشو بهم فشار داد.
_خودش بود؛اسلحه به اسلحه، چشم تو چشم!
یه دستم می لرزید واسه داشتنش،
یه دستم میلرزید واسه کشنتنش،
برزخ بود.برزخ هم نه، خود خود جهنم،
حس میکردم تقاص تمام بدی هام با خدا صاف شد تو اون چند لحظه؛
ترکیب عشقش با نگاه مبهوتش که بهم وصل شد اسلحه از دستم افتاد.سست بودم.
اشتباه کردم.نباید میرفتم.منی که دلم میلرزید و چه به جنگ.
اون اما اسلحه شو بالا گرفت و با گوشه ی استین لباسش اشک شو پاک کرد.
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر،
من گر از دست تو باشد؛مژه برهم نزنم...
وسط اشکام پوزخند زدم.یاد اون روز دانشگاه افتادم؛
اسلحش اومد پایین.
گفتم: اخه کدوم آدم عاقلی میتونه از تو بگریزه؟کجا بودی تو؟چرا اینجایی؟
گفت:
دیدی سعدی هفت خوان عشق رو رد کرده بود.ما هنوز اولش بودیم؟
گفت:
+فرار کن رضا، اینجا جای موندن نیست، برو..فقط برو...
هیچ موقع عاشقی مون ندیده بودم اینقدر گریه کنه.
سعی کردم با نگاهم تلافی این چند سال و بکنم.
جنگ بود ولی؛ هم رزم داشتم تو میدون، گفتم بذار اول من برم،
اسلحه رو برداشتم تا فرار کنم.تا کسی من و نبینه.تا کسی نفهمه نکشتم.تا کسی نفهمه نکشت.
اسلحه رو که برداشتم صدای تیر اومد،
داشت نگام میکرد.همون جور اسلحه به دست.
یکیاز بچه های خودمون شلیک کرده بود.
دقیقا به قلبش، از پشت.
رو به روم که افتاد رو برف، همپاش افتادم رو زمین،
جنازشو که برگردوندم ،
هیچی نگفت.
سکوت کرده بود.
+خب بعدش؟
_یکی از بچه ها لباسم و کشید و من و وادار به فرار کرد.
تا همین امروز؛ همین ثانیه.از خودم؛ ازجنگ؛ از فکرش؛
از عشقش!
از عشقش...عشقش لابه لای نفرتم از کاراش،
از چشمایی که باز بود و
از دیوان غزل سعدی!
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien 🍁🍂
To Fekretam Baz
Alireza Mahdavi
نداری احساس...
@aevien 🍁🍂
@aevien 🍁🍂
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
پشت میز غذا خوری ایستاده بود و با قوطی قرص هاش درگیر بود.
خیره خیره نگاهش کردم و بعد
هی دلم ضعف رفت برای ابروهای تو هم گره خورده اش
برای ته ریش مرتب شده رو صورتش
برای عسلی چشم هاش
برای دست های مهربونش و سینه محکمش که جان میداد ساعت ها توش سنگر بگیری و دردهاتو جیغ بزنی و گریه کنی.
هی دلم ضعف رفت و ضعف رفت براش...
نگاهش که بهم افتاد و دل ضعفه هام رو دید با تمام صورتش خندید و دستاشو از دو طرف باز کرد برای بغل کردنم. تو بغلش که پناه گرفتم گفتم: همیشه کلی دوسم داشته باش باشه؟
مثل هميشه جای خالی بوسه اش رو روی موهام پر کرد و گفت: مگه میشه دل ببرم از پاره تنم؟ از دخترم؟
راست میگفت. پدر بود و بهترین خریدار دلبری هام.
باز دلم برای عطر تنش ضعف رفت و ضعف رفت و تمام مدت بین دل ضعفه هام به این فکر کردم که ما دخترا چرا هیچوقت یاد نگرفتیم عشق رو به جای آغوش های غریبه تو بغل بی منت پدرهامون پیدا کنیم؟!
چرا هیچوقت نفهمیدیم واقعی ترین "دوستت دارم" هارو پدرها بلدن بگن؟!
چرا هیچوقت قربون صدقه هامون رو حواله چشم های صادق پدرهامون نکردیم؟
ما دخترا یک جای راه رو زیادی اشتباه پیچیدم...
باید برگشت به بغلشون...
باید هی دلمون ضعف بره...
باید روزی هزار بار "دوستت دارم " بگیم به حقیقی ترین معشوقه های جهان...!!
#محیا_زند
@aevien
خیره خیره نگاهش کردم و بعد
هی دلم ضعف رفت برای ابروهای تو هم گره خورده اش
برای ته ریش مرتب شده رو صورتش
برای عسلی چشم هاش
برای دست های مهربونش و سینه محکمش که جان میداد ساعت ها توش سنگر بگیری و دردهاتو جیغ بزنی و گریه کنی.
هی دلم ضعف رفت و ضعف رفت براش...
نگاهش که بهم افتاد و دل ضعفه هام رو دید با تمام صورتش خندید و دستاشو از دو طرف باز کرد برای بغل کردنم. تو بغلش که پناه گرفتم گفتم: همیشه کلی دوسم داشته باش باشه؟
مثل هميشه جای خالی بوسه اش رو روی موهام پر کرد و گفت: مگه میشه دل ببرم از پاره تنم؟ از دخترم؟
راست میگفت. پدر بود و بهترین خریدار دلبری هام.
باز دلم برای عطر تنش ضعف رفت و ضعف رفت و تمام مدت بین دل ضعفه هام به این فکر کردم که ما دخترا چرا هیچوقت یاد نگرفتیم عشق رو به جای آغوش های غریبه تو بغل بی منت پدرهامون پیدا کنیم؟!
چرا هیچوقت نفهمیدیم واقعی ترین "دوستت دارم" هارو پدرها بلدن بگن؟!
چرا هیچوقت قربون صدقه هامون رو حواله چشم های صادق پدرهامون نکردیم؟
ما دخترا یک جای راه رو زیادی اشتباه پیچیدم...
باید برگشت به بغلشون...
باید هی دلمون ضعف بره...
باید روزی هزار بار "دوستت دارم " بگیم به حقیقی ترین معشوقه های جهان...!!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
گفتم: میترسم... خیلی زیاد. از یروز نموندنش، از یروز دل کندنش عجیب میترسم.
از اون حالت آروم و ساکنش خارج شد، چنگ انداخت به بازوم و گفت: نترس ، توروخدا نترس. شامه ترس خیلی قویه، بو میکشه ببینه کدوم دل بوشو گرفته تا دست اتفاقای بد رو بگیره و بره خونه خرابش کنه.
من ترسیده بودم!
از همون چهارده سالگی کذاییم، از عشق، از دردش ترسیده بودم!
سرم اومد
یادته که؟
حال و روزمو، هق هق کردنامو... یادته دیگه؟
از همشون ترسیده بودم...
یا همین چند وقت پیش...اونشب رو یادته؟
بازم ترسیده بودم
دوِ نصفه شب بود ولی با اينحال زنگ زدم و نیم ساعت پشت تلفن هق هق کردم برات و از اینکه میترسم اون درد شیش ساله چهارده سالگی تکرار شه گفتم
از اینکه میترسم دوباره بره
از اینکه میترسم دوباره از درد هرشب بمیرم
حالامو ببین
سرم اومد
نترس
توروخدا نترس!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
از اون حالت آروم و ساکنش خارج شد، چنگ انداخت به بازوم و گفت: نترس ، توروخدا نترس. شامه ترس خیلی قویه، بو میکشه ببینه کدوم دل بوشو گرفته تا دست اتفاقای بد رو بگیره و بره خونه خرابش کنه.
من ترسیده بودم!
از همون چهارده سالگی کذاییم، از عشق، از دردش ترسیده بودم!
سرم اومد
یادته که؟
حال و روزمو، هق هق کردنامو... یادته دیگه؟
از همشون ترسیده بودم...
یا همین چند وقت پیش...اونشب رو یادته؟
بازم ترسیده بودم
دوِ نصفه شب بود ولی با اينحال زنگ زدم و نیم ساعت پشت تلفن هق هق کردم برات و از اینکه میترسم اون درد شیش ساله چهارده سالگی تکرار شه گفتم
از اینکه میترسم دوباره بره
از اینکه میترسم دوباره از درد هرشب بمیرم
حالامو ببین
سرم اومد
نترس
توروخدا نترس!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
Yadegaria
Alishmas & Mehdi Jahani
همش لم دادم رو کاناپه از خستگی
دارم دیوونه میشم از افسردگی
نمیدونم یعنی چی زندگی
من و یه قلب سرد با رنگ و روی زرد
عذاب رفتنت منو رها نکرد
@aevien 💜 👌
آهنگ بدم بلدن اینا بخونن؟
دارم دیوونه میشم از افسردگی
نمیدونم یعنی چی زندگی
من و یه قلب سرد با رنگ و روی زرد
عذاب رفتنت منو رها نکرد
@aevien 💜 👌
آهنگ بدم بلدن اینا بخونن؟
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
دوتایی نشسته بودن تو دنج ترین جای طبقه دوم کافه !تو خلوت ترین ساعت روز!
همان کافه همیشگی با همان دوتا چایی و کیک همیشگی... همان نگاه و احساس همیشگی...اما حرف های تازه! پر از حرف بودن... پر از نگفته هایی که آرزو میکردن کاش بتونن باز نگفته نگهشون دارن! اما نمیشد! وقت اون تیکه فرود لعنتی همه رابطه ها رسیده بود! جفتشون خیره بودن به نم نم بارون تو اون عصر لعنتی بهاری! پسر یه نخ مالبرو بیرون کشید و گذاشت بین لب هاش! دختر با صدای فندک چشماشو از بیرون گرفت و دوخت به پسره! منتظر بود یه نخ هم به اون بده... کار همیشگی شون بود...دختر قول داده بود زیاده روی نکنه به شرط اینکه پسر هروقت کشید بزاره اونم همراهیش کنه!
پسر بیخیال پک های سنگین شو زد! دختر با حرص دست برد طرف پاکت که خودش یه نخ برداره اما پسر زودتر دست برد و پاکت رو برداشت!
+قرار بود هربار میکشی همراهت باشم!
_میخوام عادت کنی!
+به چی؟
_به اینکه دیگه همراهی نکنی... چون دیگه همراهی نیست که بخوای همراهیش کنی!
ضربان طبیعی قلب چند بود؟ هفتاد یا هشتاد؟ حاظر بود قسم بخوره ضربانش رو صد و خورده ای! ضربان قلب جفتشون! گفتن حرف های نگفتنی شروع شده بود! پسر خودش طاقت نیاورد...عادت کرده بود به همراهی شدن! سیگارشو با حرص خاموش کرد! زل زد به دختر با تمام تلاش برای بیخیال نشون دادنش که فایده ای نداشت! چشم های دختر رو بغض گرفته بود اما یه قطره هم توش جمع نشده بود! پسر دید اون همه عذاب رو تو چشماش!
_ د نکن اینجوری لعنتی... بغض نکن اینطوری!خفه میکنه... هم منو... هم تورو! حداقل گریه کن...!
+ میدونی که نمیتونم... میدونی که خیلی وقته گریه ام نمیگیره! فقط مثل یه غده سرطانی تو گلوم چمبره میزنه!
_بگو چکار کنم واست تا چشمات اینطوری نباشه؟
+زودتر حرف بزن... همون حرف هایی که امروز براش اومديم اینجا... حال یه اعدامی قبل حکم رو دارم! زودتر راحتم کن!
_واژه ها گم شدن تو سرم...از کجا شروع کنم؟! د اینجوری بغض دار نفس نکش...بزار تمرکز کنم...!
+میدونم حرفاتو... میخوای بگی میخوام برم!
_میخوام نه! میخوان برم! این دنیای لعنتی میخواد برم!میدونی که نمیشه بمونم! میدونی که موندنم عذابه واسه جفتمون!
+به کی بگم این عذاب رو دوست دارم؟
_به خدا... منم گفتم بهش! اما هیچکس گوشش بدهکار نیست! همه فقط میگن تا بدتر نشده برو! همه میگن ما واسه هم نیستیم! همه میگن ما به درد هم نمیخوریم!
+گور بابای همه... میخواستیم به حرف همه گوش کنیم که الان هیچکدوم اینجا نبودیم! زندگی مون میشد شبیه همون همه! نه من آدم شبیه همه بودنم نه تو!
_پای رفتنم رو شل نکن... بلاخره باید برم یه روزی!
+بزار همون یه روز نگران نبودنمون بشیم! بزار تو این آشوب دنیا یجور آروم بگیریم!بزار تو لحظه زندگی کنیم... همین لحظه که رو به روی همیم!
_این همه بودن تو روزهای نبودن آدمو میکشه! باید دوزش رو بیاریم پایین تا راه نفس کشیدن بمونه برامون تو اون روزهای پر از درد لعنتی!
+اصلا چرا نبودن؟! چرا نمیجنگی برام؟!
_خوردم نکن...زیر سوالم نبر ...بخاطر خودته!میدونم جنگیدنم بیشتر از من تورو زخمی میکنه! میدونم اگه من داشته ات میشم کلی نداشته میاد تو زندگیت!
+اگه با جنگیدنت فکر میکنی زخمی میشم بدون با نبودنت میمیرم!
_انقدر بی رحمی نکن باهام... بزار یکم عاقلانه رفتار کنم! بزار پای رفتن داشته باشم!بزار جون بمونه تو روزهای بعد تو سیگار بکشم تنهایی!
+باشه... من دیگه هیچی نمیگم...بزار دنیای ما هم بشه مثل همه... بزار ماهم تن بدیم به شریک های اجباری برای زندگی مون!
_...........!
+...........!
#محیا_زند
@aevien
همان کافه همیشگی با همان دوتا چایی و کیک همیشگی... همان نگاه و احساس همیشگی...اما حرف های تازه! پر از حرف بودن... پر از نگفته هایی که آرزو میکردن کاش بتونن باز نگفته نگهشون دارن! اما نمیشد! وقت اون تیکه فرود لعنتی همه رابطه ها رسیده بود! جفتشون خیره بودن به نم نم بارون تو اون عصر لعنتی بهاری! پسر یه نخ مالبرو بیرون کشید و گذاشت بین لب هاش! دختر با صدای فندک چشماشو از بیرون گرفت و دوخت به پسره! منتظر بود یه نخ هم به اون بده... کار همیشگی شون بود...دختر قول داده بود زیاده روی نکنه به شرط اینکه پسر هروقت کشید بزاره اونم همراهیش کنه!
پسر بیخیال پک های سنگین شو زد! دختر با حرص دست برد طرف پاکت که خودش یه نخ برداره اما پسر زودتر دست برد و پاکت رو برداشت!
+قرار بود هربار میکشی همراهت باشم!
_میخوام عادت کنی!
+به چی؟
_به اینکه دیگه همراهی نکنی... چون دیگه همراهی نیست که بخوای همراهیش کنی!
ضربان طبیعی قلب چند بود؟ هفتاد یا هشتاد؟ حاظر بود قسم بخوره ضربانش رو صد و خورده ای! ضربان قلب جفتشون! گفتن حرف های نگفتنی شروع شده بود! پسر خودش طاقت نیاورد...عادت کرده بود به همراهی شدن! سیگارشو با حرص خاموش کرد! زل زد به دختر با تمام تلاش برای بیخیال نشون دادنش که فایده ای نداشت! چشم های دختر رو بغض گرفته بود اما یه قطره هم توش جمع نشده بود! پسر دید اون همه عذاب رو تو چشماش!
_ د نکن اینجوری لعنتی... بغض نکن اینطوری!خفه میکنه... هم منو... هم تورو! حداقل گریه کن...!
+ میدونی که نمیتونم... میدونی که خیلی وقته گریه ام نمیگیره! فقط مثل یه غده سرطانی تو گلوم چمبره میزنه!
_بگو چکار کنم واست تا چشمات اینطوری نباشه؟
+زودتر حرف بزن... همون حرف هایی که امروز براش اومديم اینجا... حال یه اعدامی قبل حکم رو دارم! زودتر راحتم کن!
_واژه ها گم شدن تو سرم...از کجا شروع کنم؟! د اینجوری بغض دار نفس نکش...بزار تمرکز کنم...!
+میدونم حرفاتو... میخوای بگی میخوام برم!
_میخوام نه! میخوان برم! این دنیای لعنتی میخواد برم!میدونی که نمیشه بمونم! میدونی که موندنم عذابه واسه جفتمون!
+به کی بگم این عذاب رو دوست دارم؟
_به خدا... منم گفتم بهش! اما هیچکس گوشش بدهکار نیست! همه فقط میگن تا بدتر نشده برو! همه میگن ما واسه هم نیستیم! همه میگن ما به درد هم نمیخوریم!
+گور بابای همه... میخواستیم به حرف همه گوش کنیم که الان هیچکدوم اینجا نبودیم! زندگی مون میشد شبیه همون همه! نه من آدم شبیه همه بودنم نه تو!
_پای رفتنم رو شل نکن... بلاخره باید برم یه روزی!
+بزار همون یه روز نگران نبودنمون بشیم! بزار تو این آشوب دنیا یجور آروم بگیریم!بزار تو لحظه زندگی کنیم... همین لحظه که رو به روی همیم!
_این همه بودن تو روزهای نبودن آدمو میکشه! باید دوزش رو بیاریم پایین تا راه نفس کشیدن بمونه برامون تو اون روزهای پر از درد لعنتی!
+اصلا چرا نبودن؟! چرا نمیجنگی برام؟!
_خوردم نکن...زیر سوالم نبر ...بخاطر خودته!میدونم جنگیدنم بیشتر از من تورو زخمی میکنه! میدونم اگه من داشته ات میشم کلی نداشته میاد تو زندگیت!
+اگه با جنگیدنت فکر میکنی زخمی میشم بدون با نبودنت میمیرم!
_انقدر بی رحمی نکن باهام... بزار یکم عاقلانه رفتار کنم! بزار پای رفتن داشته باشم!بزار جون بمونه تو روزهای بعد تو سیگار بکشم تنهایی!
+باشه... من دیگه هیچی نمیگم...بزار دنیای ما هم بشه مثل همه... بزار ماهم تن بدیم به شریک های اجباری برای زندگی مون!
_...........!
+...........!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
این طوری که نمیشود؛
یعنی هیچ وقت یادِ من نیوفتادی؟
هیچ وقت دلت برای من تنگ نشد؟
مثلا دل تنگ آن بستنیِ شکلاتی وسطِ میدآنِ شهر...
یا هیچ وقت یادت نیامد که باهم رفتیم کوه تا غروبِ جمعه را از بالای کوه ببینیم؟
نمیشود ک عزیز دلم؛
یعنی هیچ جای زندگیت چایی نخوردی که یادِ کافه یِ دنجِ خیابانِ ۲۴ بیوفتی؟
یآ قهوه ی ترک که بخواهی مثل آن شب ها تا صبح کتابِ لعنتی را تمام کنی که داستانش موقع خواب نصفه نیمه نماند؟
هرجور که فکر میکنم نمیشود عزیز دلم...
اصلا بگو با لباس سورمه ای ت چه کردی؟
همان که عصربهاری با یک باران دل چسب باهم خریدیم و به تنت می آمد...
اصلا قبول...این ها هیچ!!!
چطور هنوز در آن خانه نفس میکشی؟چطور خیابان های شهر را بالا پایین میکنی؟
چطور وقتی در تمام این سالها هیچ خبری از تو نیست؟
یعنی هیچ کدامشان من را یادت نمی آورد؟
یعنی هیچ کدآم زل نمی زنند به چشم هایت و بپرسند:
_لعنتی ؛ شما که دونفر بودین...از اون یکی چه خبر؟فراموشش کردی؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien 🍁🍂
یعنی هیچ وقت یادِ من نیوفتادی؟
هیچ وقت دلت برای من تنگ نشد؟
مثلا دل تنگ آن بستنیِ شکلاتی وسطِ میدآنِ شهر...
یا هیچ وقت یادت نیامد که باهم رفتیم کوه تا غروبِ جمعه را از بالای کوه ببینیم؟
نمیشود ک عزیز دلم؛
یعنی هیچ جای زندگیت چایی نخوردی که یادِ کافه یِ دنجِ خیابانِ ۲۴ بیوفتی؟
یآ قهوه ی ترک که بخواهی مثل آن شب ها تا صبح کتابِ لعنتی را تمام کنی که داستانش موقع خواب نصفه نیمه نماند؟
هرجور که فکر میکنم نمیشود عزیز دلم...
اصلا بگو با لباس سورمه ای ت چه کردی؟
همان که عصربهاری با یک باران دل چسب باهم خریدیم و به تنت می آمد...
اصلا قبول...این ها هیچ!!!
چطور هنوز در آن خانه نفس میکشی؟چطور خیابان های شهر را بالا پایین میکنی؟
چطور وقتی در تمام این سالها هیچ خبری از تو نیست؟
یعنی هیچ کدامشان من را یادت نمی آورد؟
یعنی هیچ کدآم زل نمی زنند به چشم هایت و بپرسند:
_لعنتی ؛ شما که دونفر بودین...از اون یکی چه خبر؟فراموشش کردی؟
#فاطمه_زهرا_عباسی
@aevien 🍁🍂
Mahya Zand
@moozikestan_bot – Despina Vandi - Tha 'thela [HD 1080p]
هردو موزیک به روایتی نسخه فارسی شده این آهنگن:)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
You made my heart break and that made me who I am
look at me now
Well, I, I’m all the way up
I swear you’ll never, you’ll never bring me down😏
@aevien 💜 🔮
درختاش بنفشه😍
look at me now
Well, I, I’m all the way up
I swear you’ll never, you’ll never bring me down😏
@aevien 💜 🔮
درختاش بنفشه😍
Shout Out To My Ex (Full)
Little Mix
Oh, I deleted all your pics
Then blocked your number from my phone
Yeah yeah, you took all you could get
But you ain’t getting this love no more😉
@aevien 💜 🔮
Then blocked your number from my phone
Yeah yeah, you took all you could get
But you ain’t getting this love no more😉
@aevien 💜 🔮
من اهل دنیای پس از اینم
مرگ اتفاق حتمی من هاست
این زندگی با مرگ تکمیله
آدم نــمیره بیشتر تنهاست
#علیرضا_آذر 💜
#حضرت_عشق
@aevien 🍁🍂
مرگ اتفاق حتمی من هاست
این زندگی با مرگ تکمیله
آدم نــمیره بیشتر تنهاست
#علیرضا_آذر 💜
#حضرت_عشق
@aevien 🍁🍂