.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
"+او"

روزها به ماه ها رسید و ماه ها به سال ها!
ترم های بعدی هم شروع شد..نمره هام از بهترین نمره های کلاس به وحشتناک ترینشون رسید.. حتی دو ترم هم مشروط شدم! دیگه هیچ انگیزه ای نداشتم واسه ادامه تحصیل! چندباری هم خواسته بودم انصراف بدم که با جيغ جیغ های مامان منصرف شده بودم!
حالا شنبه ها منفورترین روز هفته ام شده بود! و راهرویی که به کلاس 317 میرسید عذاب آورترين جای دانشگاه! در حدی که یکی از واحد هام که تو کلاس 317 بود رو حذف کردم!
توی تمام روزهای بعد اون...نه رژ قرمزی زدم... نه مانتویی که شبیه خانوما کنم... نه کفش هایی که تق تق پاشنه هاش همه جارو پر کنه!
و همه این ها بخاطر آدمی بود که حواسش به اطراف نبود...مشکل خیلی ها همین بود... اگه با دقت تر به آدم های اطرافمون نگاه میکردیم..چرای حس هاشون...فکراشون... رفتار هاشون رو حداقل سعی میکردیم بفهمیم اوضاع خیلی هامون این نمیشد!
من چرای تمام رفتار هام "او" بود...حتی اینکه داشتم یه رشته عالی رو تو یکی از بهترین دانشگاه های کشور رو هم میخوندم بخاطر "او" بود... و نمیدونست و این ندونستنش چقد زندگی من رو به بازی گرفته بود! لعنت به ندونسته ها!
تو روزهای سرد بعد اون...ادم های زیادی اومدن به زندگیم...او های زیادی که هیچکدام "او" نشدن...که "او" نمیشدن...هیچوقت! و بعد یه مدت پای همه شون رو از زندگیم قطع کردم... دقتم هم رو آدم های دور و برم رفته بود بالا... به محض اینکه میفهمیدم برای یه ذره هم که شده چرای رفتارهای کسی هستم جوری خودم رو تا بدتر نشده بود میکشیدم کنار که انگار هیچوقت نبودم!
چهارسال بعد...توی یه روز ابری که مثل همیشه با یه تیپ اسپرت داشتم تند تند از جلوي همون راهروی تاریکی که به کلاس 317 میرسید رد میشدم دیدمش! میخ شدم تو زمین! خشکم زد! آب دهنم خشک شده بود! تمام بدنم رعشه افتاده بود! بعد چهارسال...چهارسال اشک و درد! همون "او" همیشگی من بود...فقط کمی مردتر شده بود و جا افتاده تر...و بین اون چندتا تره موی هنوز افتاده رو پیشونیش چندتا تار نقره ای دیده میشد! حالم که جا اومد...اشک تو چشمام که ریخت و دیدم واضح تر شد...چشمم افتاد به همون چشم سبز پیشنهاد شده که دستاش حلقه شده بود تو بازوهای "او" هیچوقت نداشته من با یه لبخند که به دنیا ثابت میکرد خوشحال بودنشون رو و بعد... چشمم رعدوبرق زد رو شکم بالا اومده اش!
جیرینگ... یه چیزی شکسته بود تو وجودم...فکر کنم اون قلب وحشتناک ترک خورده ام بود که به زور بخیه سرپا نگه داشته بودمش!
"او" من داشت پدر میشد...پدر بچه ای که مادرش هیچوقت من نمیشدم!


#محیا_زند
#پارت_دهم


@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از صبح که چشمات رو باز میکنی میشنویش!
_خوبی؟
و همه بدون توجه به مفهوم سنگین این کلمه فقط میپرسنش! و متقابلا انتظار شنيدن "خوبم" رو دارن!
در صورتي که تو هفتاد درصد مواقع رو واقعا خوب نیستی! نیاز داری بشینی با یکی حرف بزنی...بگی نه...خوب نیستم...بگی خسته ام از این سوال کلیشه ای!بگی خیلی وقته واقعا کسی ازم نپرسيده خوب ام يا نه! بگی اصلا خودم هم خیلی وقته نمیدونم که خوب ام يا نه! بگی...مردم خیلی بی معرفت شدن...خیلی بی رحم شدن!
که اصلا خیلی حرف ها رو که تو گلوت گلوله شده و داره خفه ات میکنه رو بگی!
اما نمیشه...نمیتونی...چون سوالی که ازت پرسیدن سوال نیست! یه جمله اجباریه با یه جواب مشخص!
"خوبی؟ خوبم!"

اما تو واقعا خوب باش...واقعا بپرس! اصلا یک روز در هفته رو مشخص کن که از عزیزات بپرسی "خوبی؟"... اما واقعا بپرسیش...نه فقط منتظرجواب خوبم و ساده گذشتن از کنارش باشی!
خدا رو چه دیدی...شاید اگر یک نفر از هیتلر هم واقعا میپرسید "خوبی؟" فکر کشور کشایی نمیزد به سرش و میشست سرجاش و دردول میکرد از نداشته هاش!
هیچوقت دیر نیست برای پرسیدن "خوبی؟" از يه نفر...همین حالا بهش پیام بده و صادقانه بپرس:
"خوبی؟!"


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_اشتباهه...بودن این آدم تو زندگیت اشتباهه...وقتی این همه نه هست واسه بودنتون باهم باید دورشو یه خط قرمز بزرگ بکشی!

+میدونم...!

_پس چرا نمیزاری بره؟ چرا محکم تو مشتت گرفتیش؟

+چون آدمم... یه چیز قرمز احمق بزرگ تو قفسه سینه ام هست به اسم قلب که نمیزاره! تو میگی اشتباهه... تو میگی نباید... اما تو که جای من نیستی... هستی؟
میدونی چه حسیه تو روزهای پر از دردت... یکی باشه... فقط یه نفر باشه که بتونه لبخند رو لبت بیاره چجوریه؟ فقط یه نفر باشه که روح تو چشماتو...حس دوست داشتن رو تو قلبت پر کنه چطوريه؟
نمیدونی... تو میگی نباید اما من میگم باید... واسه ادامه این زندگی باید!
گاهی باید تموم ملاحظه کاری هارو ریخت دور...باید خودخواه شد... به روزهای پر از درد نبودنش فکر کرد...روزهایی که هیچکس جات نیست حسشون کنه...و تصمیم گرفت!
گاهی باید تصمیم گرفت که...
يه عاقل غمگین باشی یا یه احمق شاد!
من ترجیح میدم یه احمق شاد باشم!


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
می خواهم عاشق مردی شوم که شبیه هیچکدام از مردهایی که میشناسم مردانگی بلد نیست! مردانگی مختص خودش را دارد!
که بعضی روزها لباس های مردانه میپوشه با آستین های تا خورده و شلوار کتان همرنگ لباسش و بعضی روزها یه تیشرت اسپرت با یه جین روشن ستش! مردی که لازم نیست جلوش نگران چطور زنونگی کردن باشم! نگران اینکه کی جلوش ناز کنم کی نکنم! نگران تن صدام که به اندازه کافی ناز داره یا نه! نگران اینکه جلوش چطور بپوشم چطور بخورم! مردی که جلوش بیشتر از همیشه خودمم.که با خیال راحت جلوش غذامیخورم حتی گاهی با دهن پر حرف میزنم و موقع خوردن آب میوه با خیال راحت آخرش را هورت میکشم و اوهم همراهی ام میکند و آخر سر جفتمون به این همه چندشی میخندیم! مردی که نگران چاق و لاغر شدنم و تکان اندامم جلوش نباشم! مردی که وقتی رژ قرمزتند میزنم غیرتش رو قلمبه نمیکنه و نمیکوبش تو سرم اما بی غیرتی هم نمیکنه...یه دستمال برمیداره و پاکش میکنه و یه رژ کمرنگ تر رو میکشه رو لب هام و میگه: دلبری های خانومم برای خودمه! مردی که وقتی با یه خانوم غریبه حرف ميزنه نگران چرخیدن نگاهش رو اجزای بدنش نیستم و حسودی هم که میکنم و سرش کلی غر میرنم بهش بر نمیخوره که تو به من اعتماد نداری و فلان... دماغمو میکشه و میگه مگه صدبار نگفتم بخوای نخوای بیخ ریش نداشته خودتم؟ مردی که شعر خوندن بلده و حاضره باهام تمام شب شعرهای شهر رو متر کنه... و همیشه یک دوربین برای عکاسی روی شانه هاش باشه!مردی که وقتی بارون میباره زنگ میزنه و میگه دلت نگیره کوچولو که خودم هواتو دارم... اصلا حاضرشو بریم زیرش بدون چتر قدم بزنیم! مردی که وقتی همان درد های زنانه لعنتی سراغم میان و لج باز و بی اعصاب ام میکنن درکم میکنه... یه بسته ژلوفن میاره برام سرمو میزاره رو پاهاش میگه خب شروع کن غر زدن رو...بدخلقی کن...اصلا به زمین و زمان فحش بده اما بدون من دوستت دارم! که وقتی مالبرو هاش رو بین لب هاش ميذاره نگاه خیره ام رو که روش میبینه یه نخ دیگه درمیاره و میده دستم! بدون هیچ تعصب مسخره ای که این چیزها برای زن خوبیت نداره! فقط میگه: هروقت خواستی بکشی به خودم بگو...زیاد هم نکش.. مامان بچه هام که بشی براشون بد میشه اونموقع! که وقتی دارم مثل بچه های چهارساله رو کاشی های زمین لی لی میکنم فکر حرف مردم نیست... فکر اینکه بقیه بهم بگن چقدر جلفه! دستمو میگیره و بقیه کاشی هارو با خنده باهام لی لی میکنه و یه گور بابای بزرگ حواله تمام حرف مردم ها میکنه! مردی که وقتی بحثمون میشه با مردونگیش و جذبه و قدرتش سر زنونگیم و شکننده بودنم بازی در نمیاره... با منطق باهام حرف میزنه و با چندتا تار موهام بازی میکنه! مردی که وقتی درد میاد سراغش... زندگی بهش زور میگه... بد خلقی هاشو برام نمیاره... میاد سرشو میزاره رو پاهام... میزاره دستمو کنم تو پیچ و تاب موهاش و باهام دردودل میکنه...تکیه میکنه... اعتماد میکنه به زن بودنم و دوست داشتنم!بدون اینکه نگران شکستن غرور کذایی مردونه اش باشه!مردی که چایی خوردن تو یه لیوان تو بلندترین نقطه ممکن رو دوست داره و بخاطر کلاس اون قهوه های تلخ لعنتی رو تو کافه ها سر نمیکشه! مردی که حرف زدن بلده...و لازم نیست بهش زن بودنم و نازکردنم رو مدام یاد اوری کنم! مردی که مثل بقیه تیکه کلام های کذایی و لعنتی عزیزم و عشقم و نفسم نمیگه و چندتا لقب خاص روم گذاشته! مردی که آرومه جونمه و آرومه جونشم!
میخواهم عاشق مردی شوم که میدونم جلوش خود خودمم! مردی که واقعا مرده اما شبیه هیچکس نیست!

#محیا_زند
@aevien
دوستای خوبم:)
لطفا انقدر هی نگيد داستان "+او" چیشد چرا بقیشو نمیزاری حداقل بقیشو به ما بگو(!) :)
من هرشب این داستان رو فی البداهه مینویسم و واستون میفرستم...مثل قصه شب گفتن:)
راستش من هنوز خودمم تصمیم نگرفتم چه پایانی براش انتخاب کنم! یه پایان شیرین مثل همه قصه ها و یا واقعیت:)
یکی از دوستان میگفت پایان قصه گونه بزار براش...شیرین...به اندازه کافی تو واقعیت تلخی میکشیم:) گفتم امید الکی خیلی بده... آدما گاهی حق دارن یکی واقعیت رو با صدای بلند براشون فریاد بزنه:)

به هرحال داستان ننوشته است هنوز...و میخوام شما هم تو پایانش سهیم باشین:) بهم بگین چه پایانی میخواین... واقعیت تلخ یا قصه گونه شیرین:) حق انتخاب دارين...منتظرم:)


ارادتمند شما کاملا با لبخند #محیا_زند

@aevien
"+او"


چشمام روشون بدون اینکه بخوام خشک شده بود..بیشتر از همه روی همون شکم بالا آمده! "او" پدر شده ام داشت میخندید و راهرو تاریکی که به کلاس 317 میرسید رو نشون اون مادر پیشنهاد شده میداد! شک نداشتم میگفت یه روزایی تو این کلاس به یه دختر خنگ و دست و پاچلفتی که اسمش یادم نیست درس میدادم! بین همون خنده هاش باهاش چشم تو چشم شدم! خنده اش جمع شد و پیشونیش به نشونه فکر کردن جمع شد! نگاهش شبیه آدم هایی بود که سعی دارن کسیرو به یادشون بیارن! حس کردم کمرم تا شده...حتی منو یادش هم نبود! منی که بهترین سال های جوونی و بچه گیمو لحظه به لحظه با یادش گذرونده بودم! "او" بی رحم بود یا دنیا؟! یکی باید جواب میداد به من!
گره پیشونیش باز شد لبخندی زد و چیزی به مادر بچه اش گفت و من را نشانش داد! جفتشون اومدن به سمتم... نه نه... لعنتی ها... من طاقت ندارم...سر جای لعنتیتون بمونید! تمام زجه های تو دلم فایده نداشت... جفتشون اومدن جلوم... دست تو دست... با لبخندی که مثل چاقو داشت خط مينداخت رو تخم چشمام!
_به به ببین کی اینجاست... خوبی تو بچه جون؟ چقدر بزرگ شدی... نشناختمت اولش!
مثل آدم ندیده ها فقط زل زده بودم بهش! باید این چهارسال ندیدن رو یجور جبران میکردم!
بهت زده گفت:
_نشناختی منو؟
یه پوزخند بزرگ اومد رو لبام که تو اون موقعیت بیشتر براش لبخند تلقی شد! من "او" را نشناسم؟ مثل اینکه کسی خودمو تو آینه نشونم بده و بگه نمیشناسیش؟ جمع و جور کردم خودمو... باصدایی که از زجه های ساکت شده ام گرفته بود گفتم:
+ چرا میشناسمتون...
و نگاهم رو انداخته بودم روی شکم بالاامده آن پیشنهاد شده و با لحنی که انگار دارم تسلیت میگم گفتم:
+تبریک میگم بهتون...
_ممنون خانم کوچولو... چه خوب که دیدمت... با همسرجان اومده بودیم یادی از دوران قدیم و دوستای قدیمی بکنیم!
چشمای لعنتیم داشت مثل سد پر از آب میشد با آن همسر جان گفتنش... نمیخواستم بیشتر از این احمق بازی دربیارم جلوشون!
+ ببخشید من کلاس دارم دیرم شده...خداحافظ!
و اخرین نگاه دقیقم را به مشکی متعجب چشماش و آن موهای روی پیشونیش انداخته بودم و فرار کرده بودم! مطمئن بودم به همسر جانش گفته :
_ این بچه از اولش هم همینطوری دیوونه بود!
کلاس هارو غیبت کرده بودم و رفته بودم به همون امامزاده روزهای سخت ام!دیگه هیچ امیدی نداشتم برای داشتنش! کوچکترین روزنه های امیدم برای داشتنش با آن شکم بالا امده کور شده بودن!میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم... وحشت زده و درمونده تلاش هام واسه گریه کردن بی نتیجه موند...احساس میکردم قلبی نمونده برام... یه بی حسی مطلق کل وجودمو گرفته بود! شنیده بودم که میگفتن درد که زیاد باشه عصب بی حس میشه! درد کشیده بودم و بی حس!

#محیا_زند
#پارت_یازدهم


@aevien
خدا مگه همه رو جفت جفت نیافریده؟
پس چرا
عشقا به صورت دایره ست؟!

#سارا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
میدونم...گفتنش فایده ای نداره! اینکه بگم دوسش نداشته باش... اینکه سرانجامی نداره... اینکه پشت این روزهای خوب روزهای پر از درده... اینکه بگم بزار بره...! میدونم بی فایده اس...! ما آدم ها بزرگترین حماقت های تاریخ رو وقتی انجام میدیم که چیزی رو دوست داشته باشیم و دوست داشتن هم که دست خود آدم نیست... بی اختيار ترین اتفاق افتاده جهانه!
میگم دوسش داشته باش... اما به بودنش اعتماد نکن! این روزها به بودن هیچکس اعتماد نکن! هر روز با خودت تکرار کن...روزهای نبودنشو تجسم کن...یه روز نبودنشو باور کن!
نگو نیست... نگو نميره... نگو اون با بقیه فرق داره! عزیز جانم... باور کن شبیه هم بودن ذات تموم آدم هارو!میدونم سخته...میدونم درد داره... اما بهترین راه برای کمتر شکستنته!
یکم خودخواه شو...خودتو دوست داشته باش... بزار تو روزهای نبودنش کمتر درد بکشی...کمتر بشکنی... کمتر زجر بکشی!
و بعد که رفت...نمیگم گریه نکن...اونقدر گریه کن تا خوابت ببره ...اما میون گریه هات خودتو بغل کن...به غرورت فکر کن...به اینکه ارزششو داری تا بخندی...قلبتو با غرورت بند بزن...دست بگیر به زانوهات...بلندشو...درس بگیر از رفتن ها... از نبودن ها...هر بار یه درس...! و اولین درسی که میگیری این باشه که:
"دوست داشته باش... اما به بودن هیچکس اعتماد نکن!"


#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+چرا انقدر بی رحمی میکنی با من؟
_ میخوام قوی بشی!
+قوی برای چی؟
_برای روزهای نبودنم!
+مگه قراره نباشی!؟
_میدونی که يه روز باید برم ...میدونی که بودنم نمیشه که بشه!
+آرومه جون...نمیخوام این نبودن رو...بفهم!
_ دنیا اگر به خواستن نخواستن های ما جلو میرفت که دنیا نمیشد!
+باید یه راهی باشه!
_باید عشق باشه...!
+هست...!
پس بزار قبل اینکه دنیا با ما بازی کنه ما باهاش بازی کنیم!

#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بزرگترین دلهره همیشگی هر هفته مان شده:
"دلگیری این غروب جمعه را چطور تحمل کنم؟..."

به احتمال زیاد توی اتاقت روی تختت دراز کشیدی...خیره ای به سفید های سقف... هنذفری هات تو گوشت...همون اهنگی که باهاش همیشه گریه میکنی رو گذاشتی... به نداشته هات...به رفته هات...به نشده هات فکر میکنی و اشکات از گوشه چشمات جاری ان!
به احتمال زیاد این کار همیشگی تو توی غروب های دلگیر جمعه ات هست!
میدونم... کلیشه ایه.. تکراریه... اما واقعیته...اینکه جانکم تو یکبار بیشتر زندگی نمیکنی!کاری نکن تو پنجاه سالگیت حسرت کارهایی که نکردی رو بخوری!!!یادت باشه همیشه چیزهایی که یکبار برات اتفاق میافتن ارزش جنگیدن دارن! یادت باشه دنیا بودن این دنیارو..بازی هاش رو...لجبازی هاش رو...! اینکه مثل یک آدم پیر غرغرو تمام تلاششو میکنه تا برای زندگیت تصمیم بگیره و تعین تکلیف کنه...!!! اما تو لجباز تر باش... سرتق تر باش!!! یه آدامس بادکنکی بزرگ بنداز توی دهنت و دستات رو کن تو جیبت! و همونطور که برای دنيا یه پوزخند بزرگ میزنی سوت بزن برو سراغ آدم هایی که میدونی لبخند میارن رو لبت! سراغ فیلمی که تیکه به تیکه شو حفظی اما هنوز از دیدنش لذت میبری! سراغ موزیکی که مجبورت میکنه پاهاتو با ریتم تکون بدی! سراغ همون خوردنی مورد علاقه ات که میدونی کالری زیاد داره اما با یه بار خوردن هیچ اتفاقی نمیافته! سراغ همون جایی که رفتنت اشتباهه اما ارومت میکنه! سراغ تمام کائنات و چیزهایی که باعث میشن روی یک عصر دلگیر جمعه رو کم کنی!
هروقت هم دنیا غرغرشو سرت شروع کرد و آدماش نکن و نرو و نگو...هاشونو برات شروع کردن یه لبخند بزن و پیش خودت فکر کن:
"مگه قراره چند بار زندگی کنم؟!"

#محیا_زند

@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Audio
ترانه فرانسوی "دوستت دارم " از خانم "لارا فابین"

از نظر من بهترین خواننده فرانسوی هستن💜قدرت صداشون و ترانه هاشون حرف نداره💜


@aevien
 

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم !!

#دکتر_مهدی_موسوی

@aevien