.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهر
کل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره
هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریه
گنجشکا با دلتنگی میخوابن
رفتگرا با دلتنگی جارو میکشن
شب بوها با دلتنگی عطر میکنند
و تو...
دلتنگ میمیری
دلتنگ دوباره زنده میشی
دلتنگ دوباره میمیری
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه
دل تنگی به مغز استخون میرسه
به خودِخودِ ریشه دل!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهر
کل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره
هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریه
گنجشکا با دلتنگی میخوابن
رفتگرا با دلتنگی جارو میکشن
شب بوها با دلتنگی عطر میکنند
و تو...
دلتنگ میمیری
دلتنگ دوباره زنده میشی
دلتنگ دوباره میمیری
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه
دل تنگی به مغز استخون میرسه
به خودِخودِ ریشه دل!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
میدانی آقا جان...
گاهی دوست دارم برویم داخل فیلم های کلاسیک دهه شصت و هفتاد... که من هی قربان اون سبیل های هیچوقت نداشته ات بروم و کلاهت را روی سرت صاف کنم و سیگارهای برگت را برایت روش کنم...!
یا بپريم داخل همان فیلم هندی های آب دوغ خیاری، که همدیگر را توی یک مهمانی هنگامی که باد موهای جفتمان را زیر و رو کرده ببینیم و تو بزنی زیر آواز و من هم عشوه بیایم و مو تکان بدهم و هم صدایت شوم و آخر سر هم با تمام مخالفت های خانواده ها و تصادفات و خطرات بهم برسیم و حلقه گل دور گردن هم بندازیم...!
یا اصلا چرا فیلم های فرنگی، برويم داخل فیلم های ایرانی چند سال پیش خودمان، تو بیایی زیر پنجره اتاقم، آواز بخوانی، من از پنجره نگاهت کنم. گل برایت پرتاب کنم، آخر سر هم فیلم را با ماه عسل تو جاده شمال تمام کنیم...!
اما میدانی...
نه دهه شصت هفتاد است
نه اینجا هند است
نه حتی چند سال پیش
راستش الان...من و تو آقاجان... و اوها و آقاجان هايشان، داخل فیلم هایی مفهومی هستیم که پایانشان را نه خودمان میدانیم نه دیگران!
فیلم ها هم رنگ و بوی ما آدم هارا گرفته اند!
رابطه هایی نامعلوم با پایان هایی باز اما گرفته...و عشق هایی که به یغما رفته اند.
و ما نسلی هستیم که حتی فیلم هایش هم عشق گم کرده اند!
#محیا_زند
@aevien
گاهی دوست دارم برویم داخل فیلم های کلاسیک دهه شصت و هفتاد... که من هی قربان اون سبیل های هیچوقت نداشته ات بروم و کلاهت را روی سرت صاف کنم و سیگارهای برگت را برایت روش کنم...!
یا بپريم داخل همان فیلم هندی های آب دوغ خیاری، که همدیگر را توی یک مهمانی هنگامی که باد موهای جفتمان را زیر و رو کرده ببینیم و تو بزنی زیر آواز و من هم عشوه بیایم و مو تکان بدهم و هم صدایت شوم و آخر سر هم با تمام مخالفت های خانواده ها و تصادفات و خطرات بهم برسیم و حلقه گل دور گردن هم بندازیم...!
یا اصلا چرا فیلم های فرنگی، برويم داخل فیلم های ایرانی چند سال پیش خودمان، تو بیایی زیر پنجره اتاقم، آواز بخوانی، من از پنجره نگاهت کنم. گل برایت پرتاب کنم، آخر سر هم فیلم را با ماه عسل تو جاده شمال تمام کنیم...!
اما میدانی...
نه دهه شصت هفتاد است
نه اینجا هند است
نه حتی چند سال پیش
راستش الان...من و تو آقاجان... و اوها و آقاجان هايشان، داخل فیلم هایی مفهومی هستیم که پایانشان را نه خودمان میدانیم نه دیگران!
فیلم ها هم رنگ و بوی ما آدم هارا گرفته اند!
رابطه هایی نامعلوم با پایان هایی باز اما گرفته...و عشق هایی که به یغما رفته اند.
و ما نسلی هستیم که حتی فیلم هایش هم عشق گم کرده اند!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خندید و گفت: آخه مگه من چی دارم دیوانه که انقدر پاگیرم شدی؟
خندیدم، بوسیدمش، بغلش کردم: نمیدونم دقیقا!
چشمات حالت خاصی نداره اما تو ترکیباتش به جز مولکول و سلول، کلی آرامش هم داره.
و موهات... این فرفری های همیشه بهم ریخته چرا انقدر عجیب دل میبرن؟
یا اصلا تاحالا تونستی خودت رو بغل کنی؟ نتونستی که نمیدونی چقدر خوبه تمام کنج های دنج بغلت.
دستات
صدات
چکارشون میکنی؟ چی قاطیشون میکنی که اینجوری منو چشم بسته دنبالت میکشونن؟
میدونم...خودت هم نمیدونی
هیچکس نمیدونه
هیچکس جز عشق!
خودش یه اکسیر خاصی که رازشو تاحالا به هیچکس نگفته قاطیشون میکنه که اینجوری عجیب میچسبن به دل.
پس نپرس چرا من دیوانه جان؟ جواب ندارم... هیچکس نداره، مثل همون مسئله سخت ریاضی سال بالایی ها که حتی باهوش ترین بچه کلاس هم براش جوابی نداشت.
اینکه چرا تو..
اینکه چرا من...
یه راز بزرگ و عجیبِ بین خدا و عشق.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
خندیدم، بوسیدمش، بغلش کردم: نمیدونم دقیقا!
چشمات حالت خاصی نداره اما تو ترکیباتش به جز مولکول و سلول، کلی آرامش هم داره.
و موهات... این فرفری های همیشه بهم ریخته چرا انقدر عجیب دل میبرن؟
یا اصلا تاحالا تونستی خودت رو بغل کنی؟ نتونستی که نمیدونی چقدر خوبه تمام کنج های دنج بغلت.
دستات
صدات
چکارشون میکنی؟ چی قاطیشون میکنی که اینجوری منو چشم بسته دنبالت میکشونن؟
میدونم...خودت هم نمیدونی
هیچکس نمیدونه
هیچکس جز عشق!
خودش یه اکسیر خاصی که رازشو تاحالا به هیچکس نگفته قاطیشون میکنه که اینجوری عجیب میچسبن به دل.
پس نپرس چرا من دیوانه جان؟ جواب ندارم... هیچکس نداره، مثل همون مسئله سخت ریاضی سال بالایی ها که حتی باهوش ترین بچه کلاس هم براش جوابی نداشت.
اینکه چرا تو..
اینکه چرا من...
یه راز بزرگ و عجیبِ بین خدا و عشق.
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دوربین رو تازه از کاور درآورده بودم و میخواستم از تعزیه خونی رو به روم عکس بگیرم که چشمم بهش افتاد. رو سکوهای جلوی معرکه نشسته بود و تعزیه میدید و جوری زار میزد که دل کوه رو هم نرم میکرد . شصت و چندساله بنظر میرسید و تو صورتش انگار غم عالم ریخته بود. تعزیه که تموم شد دست کرد تو کیفش و دنبال چیزی گشت که پیداش نکرد. احتمالا دستمال میخواست. رفتم کنارش و یه دستمال گرفتم سمتش: بفرمایید مادر جون
نشستم کنارش و خیره شدم به نیمرخ سرخ از گریه اش. تجربه بهم ثابت کرده بود پشت اینجور گریه ها یه داستان ناتمومی هست همیشه. انقدر بهش خیره شدم تا خودش سرحرف رو باز کنه!
حلقشو تو دستش چرخوند: ازدواج کردی؟
سرمو به عنوان نه تکون دادم.
گفت: عاشق چطور؟
فقط لبخند زدم...از اون تلخا!
خودش فهمید. گفت: من اما درگیر جفتش شدم.
چهارده سالم بود که دلم براش رفت. اونسال بلاخره با هزار مکافات و دست به سر کردن آژان ها تو محله تعزیه راه انداخته بودیم. نقش حضرت علی اکبر رو داشت. آخر تعزیه که پارچه سبز صورتشو زده بود کنار چشم تو چشم شده بودیم و دلمون نخ کش هم.
تاحالا ندیده بودمش، بعد ها فهمیدم خواهرزاده مشتی رضا عطارِ محله. ده شبِ تعزیه رو ماتش بودم و دست به دامن آقام حسین که خودت بدش. محرم و صفر که تموم شد با یه پاکت شیرینی و دسته گل مریم با آقا و مادرش اومدن خواستگاری. آقام راضی نمیشد... میگفت رسم نداریم با غریبه وصلت کنیم. یه سال رفتن و اومدن، کل دسته تعزیه خونا و ریش سفیدا رفتن و اومدن تا آقام راضی شد. دقیقا یه شب قبل شروع محرم عقدمون بود.
همه چی خوب بود، دنیامون تو همون اتاق چهاردیواری مون بود و خنده بچه ها. تا انقلاب شد و بعدش جنگ. گفت میخوام برم جبهه، ساکشم جمع کرده بود.
نشستم جلو راهش و گفتم اگه منو خاک کنی که بزارم بری، ساده نیمدی که ساده بزارم بری.
اونم نشست جلوم وگفت فقط تو تعزیه خونی ها که نمیشه بشم حضرت علی اکبر، تو دنیای واقعی هم باید ثابت کنم چند مرده حلاجم!
و انقدر گفت و ناز کشید ازم تا راضی شدم. با دل خون و چشم خیس چهارسال هی ساک به دست راهی جبهه اش کردم ، هر بار تا بره و بیاد جون و جنون رسید به لبم. تا بلاخره یه روز رفت و فقط پلاکش رسید دستم و من با چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
چشماشو دوباره سیل گریه با خودش برده بود، چشمای منم همینطور. گفتم: متاسفم
گفت: کاش همه متاسف بودن دختر جون. چندساله دارم تو این اجتماع خاله زنک دست تنها سه تا بچه رو بزرگ میکنم، براشون هم مادر شدم هم پدر. هم سایه سرم رفت، هم پدر بچه هام و هم جان و جانانم. بیست و چندساله با دلتنگی سر میزارم رو بالش و بيدار میشم. همه اینا یطرف،متلک مردم یطرف. نون دولت خور گفتنشون، سهمیه ای گفتنشون، میخواست نره گفتنشون... ایناست که همون یه ذره جون تو تنم رو هم میگیره! کل دلخوشیم تو سال شده همین ده روز محرم که بشینم تعزیه ببینم و گریه کنم دلم سبک شه. دلخوشی کوچیکیه نه؟
اینبار حتی نمیتونستم بهش بگم متاسفم! واژه کوچیکی بود!
#محیا_زند
#واقعی
@aevien 🍁 🍂
نشستم کنارش و خیره شدم به نیمرخ سرخ از گریه اش. تجربه بهم ثابت کرده بود پشت اینجور گریه ها یه داستان ناتمومی هست همیشه. انقدر بهش خیره شدم تا خودش سرحرف رو باز کنه!
حلقشو تو دستش چرخوند: ازدواج کردی؟
سرمو به عنوان نه تکون دادم.
گفت: عاشق چطور؟
فقط لبخند زدم...از اون تلخا!
خودش فهمید. گفت: من اما درگیر جفتش شدم.
چهارده سالم بود که دلم براش رفت. اونسال بلاخره با هزار مکافات و دست به سر کردن آژان ها تو محله تعزیه راه انداخته بودیم. نقش حضرت علی اکبر رو داشت. آخر تعزیه که پارچه سبز صورتشو زده بود کنار چشم تو چشم شده بودیم و دلمون نخ کش هم.
تاحالا ندیده بودمش، بعد ها فهمیدم خواهرزاده مشتی رضا عطارِ محله. ده شبِ تعزیه رو ماتش بودم و دست به دامن آقام حسین که خودت بدش. محرم و صفر که تموم شد با یه پاکت شیرینی و دسته گل مریم با آقا و مادرش اومدن خواستگاری. آقام راضی نمیشد... میگفت رسم نداریم با غریبه وصلت کنیم. یه سال رفتن و اومدن، کل دسته تعزیه خونا و ریش سفیدا رفتن و اومدن تا آقام راضی شد. دقیقا یه شب قبل شروع محرم عقدمون بود.
همه چی خوب بود، دنیامون تو همون اتاق چهاردیواری مون بود و خنده بچه ها. تا انقلاب شد و بعدش جنگ. گفت میخوام برم جبهه، ساکشم جمع کرده بود.
نشستم جلو راهش و گفتم اگه منو خاک کنی که بزارم بری، ساده نیمدی که ساده بزارم بری.
اونم نشست جلوم وگفت فقط تو تعزیه خونی ها که نمیشه بشم حضرت علی اکبر، تو دنیای واقعی هم باید ثابت کنم چند مرده حلاجم!
و انقدر گفت و ناز کشید ازم تا راضی شدم. با دل خون و چشم خیس چهارسال هی ساک به دست راهی جبهه اش کردم ، هر بار تا بره و بیاد جون و جنون رسید به لبم. تا بلاخره یه روز رفت و فقط پلاکش رسید دستم و من با چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
چشماشو دوباره سیل گریه با خودش برده بود، چشمای منم همینطور. گفتم: متاسفم
گفت: کاش همه متاسف بودن دختر جون. چندساله دارم تو این اجتماع خاله زنک دست تنها سه تا بچه رو بزرگ میکنم، براشون هم مادر شدم هم پدر. هم سایه سرم رفت، هم پدر بچه هام و هم جان و جانانم. بیست و چندساله با دلتنگی سر میزارم رو بالش و بيدار میشم. همه اینا یطرف،متلک مردم یطرف. نون دولت خور گفتنشون، سهمیه ای گفتنشون، میخواست نره گفتنشون... ایناست که همون یه ذره جون تو تنم رو هم میگیره! کل دلخوشیم تو سال شده همین ده روز محرم که بشینم تعزیه ببینم و گریه کنم دلم سبک شه. دلخوشی کوچیکیه نه؟
اینبار حتی نمیتونستم بهش بگم متاسفم! واژه کوچیکی بود!
#محیا_زند
#واقعی
@aevien 🍁 🍂
اجتماع عجیب التفکری هستیم و غریـــب نــواز.
از نظر اجتماع مون باید به تمام عقاید و تفکرات احترام گذاشت.
حتی برای همجنسگرایان بلیز امریکای مرکزی هم کمپین تشکیل میدیم که ايهاالناس اونا هم حق انتخاب دارن و فقط علایقشون با ما متفاوته.
یا از نظر ما آتئیسم های نیوزلند اروپا واقعا مظوم ان. چرا بخاطر تفاوت عقیدشون کاتولیک های مسیحی انقدر بهشون سخت میگیرن؟ چرا یاد نمیگیرن به عقیدشون احترام بزارن؟
یا حتی از نظر ما عقاید مذهبی چینی ها و هندی ها کاملا قابل احترامه. به ما که چه اونا ارواح یا گاو و یسری مجسمه های چوبی و آهنی میپرستن و هرساله کلی قربونی مختلف واسشون میدن.
حالا خدا نکنه نوبت به عقاید و فرهنگ خودمون برسه.
اظهار نظرات روشنفکرانه و باکلاسمون که راجب کشورهای خارجی به پایان رسید، یه کاسه تخمه (ترجیحا افتاب گردون که موقع حرف زدن راحت شکسته بشه) برمیداریم، میشینیم رو مبل، یه پارو میندازیم رو اون یکی پا، گوشی رو میگیریم دستمون و یه چرخی تو صفحه های مجازی میزنیم و شروع میکنیم به اظهار نظر راجب عقاید مردم خودمون:
این دیوونه هایِ اُمُل رو نگاه کن، ده روز خودشون رو هلاک میکنن واسه یه اتفاقی که ده ها قرن قبل به دنیا اومدن مامان باباشون افتاده، اونم اتفاقی که راست و دروغش معلوم نیست، یسری آدم بیکار نشستن چهارتا داستان غمبار نوشتن ایناهم باورشون شده.
حالا تو عزاداری میکنی به قول خودت چرا برمیداری خیابون رو کثیف میکنی؟ مگه رفتگر بیچاره تو سپاه یزید بوده؟ ( و همزمان اشغال تخمه هارو از پنجره میریزه بيرون تو کوچه چون حوصله نداره تا سطل زباله تو آشپزخونه بره!)
یا حاجی شما اگه خیلی دلت پاکه و میخوای ثواب کنی پاشو برو خرج غذا و جهاز دختر یتیم مردم رو بده نه اینکه هرسال ملیون ملیون خرج یسری خرافات کنی( همزمان پول بلیط سفر ترکیه اشو واریز میکنه و برای مهمونی خداحافظیش سفارش پنج نوع غذا و ده جور دسر میده)
اصلا آقا همه اینکاراشون درست، پول این مداحا رو کجای دلم بزارم؟ ده روز محرم رو اندازه کل درآمد سال بابای من در میارن ( همزمان به دوستش پیام میده که کنسرت آخر هفته اکیه یا نه؟ ماه دیگه هم اون خواننده معروفه میاد حتما بریمش! و اصلا به این فکر نمیکنه که اون مداح هم داره اون ده روز پول صداش رو میگیره مثل همون خواننده ای که داری کنسرتش رو میری)
وَ یسری اظهارات لامصب دیگه...
غریـــب نـــوازیم دیگه! برای بقیه میتونیم روشنفکر باشیم و به عقایدشون احترام بزاریم اما نوبت خودمون که میشه میزنیم به جاده گِلی...!
عزیزم، هموطنم، جنابِ آریایی... التماسِ تفکر هم نه، فقط کمـــی التماسِ مهربونی.
به اندازه کافی این روزا دلمون خون هست... تو خون ترش نکن.
#محیازند
#عجیب_التفکران
عجب صبری خدا دارد...
@aevien ⚫
از نظر اجتماع مون باید به تمام عقاید و تفکرات احترام گذاشت.
حتی برای همجنسگرایان بلیز امریکای مرکزی هم کمپین تشکیل میدیم که ايهاالناس اونا هم حق انتخاب دارن و فقط علایقشون با ما متفاوته.
یا از نظر ما آتئیسم های نیوزلند اروپا واقعا مظوم ان. چرا بخاطر تفاوت عقیدشون کاتولیک های مسیحی انقدر بهشون سخت میگیرن؟ چرا یاد نمیگیرن به عقیدشون احترام بزارن؟
یا حتی از نظر ما عقاید مذهبی چینی ها و هندی ها کاملا قابل احترامه. به ما که چه اونا ارواح یا گاو و یسری مجسمه های چوبی و آهنی میپرستن و هرساله کلی قربونی مختلف واسشون میدن.
حالا خدا نکنه نوبت به عقاید و فرهنگ خودمون برسه.
اظهار نظرات روشنفکرانه و باکلاسمون که راجب کشورهای خارجی به پایان رسید، یه کاسه تخمه (ترجیحا افتاب گردون که موقع حرف زدن راحت شکسته بشه) برمیداریم، میشینیم رو مبل، یه پارو میندازیم رو اون یکی پا، گوشی رو میگیریم دستمون و یه چرخی تو صفحه های مجازی میزنیم و شروع میکنیم به اظهار نظر راجب عقاید مردم خودمون:
این دیوونه هایِ اُمُل رو نگاه کن، ده روز خودشون رو هلاک میکنن واسه یه اتفاقی که ده ها قرن قبل به دنیا اومدن مامان باباشون افتاده، اونم اتفاقی که راست و دروغش معلوم نیست، یسری آدم بیکار نشستن چهارتا داستان غمبار نوشتن ایناهم باورشون شده.
حالا تو عزاداری میکنی به قول خودت چرا برمیداری خیابون رو کثیف میکنی؟ مگه رفتگر بیچاره تو سپاه یزید بوده؟ ( و همزمان اشغال تخمه هارو از پنجره میریزه بيرون تو کوچه چون حوصله نداره تا سطل زباله تو آشپزخونه بره!)
یا حاجی شما اگه خیلی دلت پاکه و میخوای ثواب کنی پاشو برو خرج غذا و جهاز دختر یتیم مردم رو بده نه اینکه هرسال ملیون ملیون خرج یسری خرافات کنی( همزمان پول بلیط سفر ترکیه اشو واریز میکنه و برای مهمونی خداحافظیش سفارش پنج نوع غذا و ده جور دسر میده)
اصلا آقا همه اینکاراشون درست، پول این مداحا رو کجای دلم بزارم؟ ده روز محرم رو اندازه کل درآمد سال بابای من در میارن ( همزمان به دوستش پیام میده که کنسرت آخر هفته اکیه یا نه؟ ماه دیگه هم اون خواننده معروفه میاد حتما بریمش! و اصلا به این فکر نمیکنه که اون مداح هم داره اون ده روز پول صداش رو میگیره مثل همون خواننده ای که داری کنسرتش رو میری)
وَ یسری اظهارات لامصب دیگه...
غریـــب نـــوازیم دیگه! برای بقیه میتونیم روشنفکر باشیم و به عقایدشون احترام بزاریم اما نوبت خودمون که میشه میزنیم به جاده گِلی...!
عزیزم، هموطنم، جنابِ آریایی... التماسِ تفکر هم نه، فقط کمـــی التماسِ مهربونی.
به اندازه کافی این روزا دلمون خون هست... تو خون ترش نکن.
#محیازند
#عجیب_التفکران
عجب صبری خدا دارد...
@aevien ⚫
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیا برگرد خیمه ای کس و کارم
منو تنها نگذار ای علمدارم
آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
تو که پیرم کردی ای پناه من
زمین گیرم کردی ای سپاه من
(تیکه حذفی مختارنامه)
@aevien ⚫
منو تنها نگذار ای علمدارم
آب به خیمه نرسید فدای سرت
حسین قامتش خمید فدای سرت
تو که پیرم کردی ای پناه من
زمین گیرم کردی ای سپاه من
(تیکه حذفی مختارنامه)
@aevien ⚫
زمینه ( عمو جونم تا تو بودی سر و سامونی داشتیم )
حاج محمود کریمی
خیلی دلبره این روضه....
@aevien ⚫
@aevien ⚫