.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
Parishooni
Ali Etemad
یه بغضی وسطه گلومه
غلطه
میدونم...
@aevien
از اون وحشتناک خوباس 👌
آنقدر سنگ تو را روی سر و سینه زدم

که غم انگیزترین حال محرم صفرم
#علی_صفری
@aevien
_بیاواسه یه بارم که شده منطقی بحث کنیم!خارج از هراحساس وتعصبی...
+قبوله میشنوم عزیزم
_ همین که مردم واسه جنگی که هزارسال پیش اتفاق افتاده بوده و بین دوتا قوم بوده ! که اصلا ایرانی نبودن هنوزم بساط عزا به پا میکنن احمقانه نیست؟
+مردم واسه جنگ عزا به پا نمیکنن واسه #شهدای_اون_جنگِ که گریه میکنن! اگه واسه جنگ بود که خودمون کلی جنگ داشتیم واسه گریه!
_خب توی جنگ که حلوا خیرات نمیکنن طبیعتا تعدادی کشته هم میده،بعدشم اصلا مگه ما اون ادما
رو میشناسیم؟
+نی نشده تاحالا دلت نخ کش کسی بشه که خیلی نمیشناسیش؟و یه شناخت کلی ازشون داری؟
_قرار شد احساسیش نکنی،!
+خیلی خب اصلا بنظر تو این مردم واسه چی بعد هزارسال گریه میکنن؟
_واسه نفهمی خودشون!توام اگه یکم ریز بین باشی میبینی همه اینا قصه و افسانه س
+اگه من سند معتبر بیارم که بوده چی؟
_قبول کن که در طول تاریخ کلی تحریف صورت گرفته و وکلی اتفاق نیفتاده توسط نویسنده ها به تاریخ اضافه شده!
+تحریف و قبول دارم!اما تو واقعا فکر میکنی مردم واسه یه افسانه که هزارسال پیش نوشته شده گریه میکنن؟
_اره ،دقیقا همینطوره ،این مردم واسه همه ی داستان تلخ و غمگین گریه میکنن!ینی خودت تاحالا بارمانی گریه نکردی؟
+چرا گریه کردم!زیادم گریه کردم خصوصا تونوجوونی!
_افرین دقیقا همینطوره ،اینم یه قصه اس فقط،نویسنده ش قوی بوده و بلد بوده چطور اشک مردم و دراره
+توچی؟هنوزم با رمان ها گریه میکنی؟
_نه ،دیگه نوجون که نیستم احساساتی باشم!
+آها خودت جواب خودتو دادی!
من قبول دارم که ادما واسه رمان ها و قصه های تلخ گریه میکنن!حتی ممکنه یه شب تا صبح واسه یه شعر یا رمان گریه کنن!
اما کی تموم عمرشو با یه شعر زار میزنه؟ کی حاجتاشو از یه رمان و شعرگرفته تاحالا؟
اصلا اینا هیچی توتاحالادیدی یه پیرمرد هشتادساله واسه یه قصه از سه سالگی تا هشتاد سالگی زار بزنه؟تموم عمرشو؟
_معلومه که،نه غیر ممکنه!
+خب دقیقا همین پیرمردا سندن!تو جلو احساساتی ترینشون تلخ ترین رمان و شعر عالم و بخون اگه آب تو دلشون تکون خورد!
اما جلو سنگ دل. ترینشون سه بار بگو حسین!
ببین چه حالی میشن!
همین اشک چشم پیرمردا سنده که حسین قصه نیست!
که حسین واقعی ترین داستانِ پایدار عالمه
_ببین هم حرفات رو قبول دارم هم نه! ببین میدونم درست میگیا ولی قانع نمیشم!
+ تقصیر تو هم نیست خیلی! همه اینجوری شدن... برای اینکه بگن ماهم بله و بلدیم روشنفکری هرچی دستشون میاد رو انکار میکنن!
_اما دیدی اخرش بازم احساسی شد؟! ولی یه احساسی که پرازمنطقِ
+ آره...
اشک و احساسشو که مادر حسین ع میده ولی ما واسه دردای خودمون میریزیم!که اگه واسه حسین میریختیم وضع مون این نبود!
واسه احساسی شدنشم فقط همین و بگم که حسین ع تنها منطقیه که از هردری واردش شی به احساس میرسی!
بیخود نیست که حسین خدایِ احساسِ!

#معصومه_خدادادی

@aevien
شب اول محرم
<unknown>
سلام بر پرچم و علم
سلام بر شعر محتشم
سلام بر محرم

@aevien
بِه رَسمِ عِشق وَ اَدَب
تا دَه شَب
رو بِه قِبلِه:


اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

@aevien
نبودن بعضی آدم ها مثل بریدن دست با کاغذه
کسی نمیفهمه
کسی نمیبینه
روزمرگی هات رو بهم نمیریزه
اما
خودت میفهمی
خودت میسوزی
خودت درد میکشی
خودت میمیری!
#محیا_زند

@aevien
Masih & Arash Ap - Divoone kon
هیشکی ازتون انتظار نداشت
دمتون گرم 💜👌
@aevien
نَبودَنَت
تَنِشی مدام است
آشوبی مُمتَد
درست مثلِ حالِ مادری
که حکمِ اعدامِ بچه اش صادر شده
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهر
کل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره
هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریه
گنجشکا با دلتنگی میخوابن
رفتگرا با دلتنگی جارو میکشن
شب بوها با دلتنگی عطر میکنند
و تو...
دلتنگ میمیری
دلتنگ دوباره زنده میشی
دلتنگ دوباره میمیری
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه
دل تنگی به مغز استخون میرسه
به خودِخودِ ریشه دل!
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
میدانی آقا جان...
گاهی دوست دارم برویم داخل فیلم های کلاسیک دهه شصت و هفتاد... که من هی قربان اون سبیل های هیچوقت نداشته ات بروم و کلاهت را روی سرت صاف کنم و سیگارهای برگت را برایت روش کنم...!


یا بپريم داخل همان فیلم هندی های آب دوغ خیاری، که همدیگر را توی یک مهمانی هنگامی که باد موهای جفتمان را زیر و رو کرده ببینیم و تو بزنی زیر آواز و من هم عشوه بیایم و مو تکان بدهم و هم صدایت شوم و آخر سر هم با تمام مخالفت های خانواده ها و تصادفات و خطرات بهم برسیم و حلقه گل دور گردن هم بندازیم...!


یا اصلا چرا فیلم های فرنگی، برويم داخل فیلم های ایرانی چند سال پیش خودمان، تو بیایی زیر پنجره اتاقم، آواز بخوانی، من از پنجره نگاهت کنم. گل برایت پرتاب کنم، آخر سر هم فیلم را با ماه عسل تو جاده شمال تمام کنیم...!


اما میدانی...
نه دهه شصت هفتاد است
نه اینجا هند است
نه حتی چند سال پیش
راستش الان...من و تو آقاجان... و اوها و آقاجان هايشان، داخل فیلم هایی مفهومی هستیم که پایانشان را نه خودمان میدانیم نه دیگران!
فیلم ها هم رنگ و بوی ما آدم هارا گرفته اند!
رابطه هایی نامعلوم با پایان هایی باز اما گرفته...و عشق هایی که به یغما رفته اند.
و ما نسلی هستیم که حتی فیلم هایش هم عشق گم کرده اند!

#محیا_زند

@aevien
یک اِمشب را به خوابِ من بیا
نگذار اِمشب هم
بِخاطر دلتنگی ات
هِی از خوابِ نیمه کاره ام بپرم
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
_عاشق چشماتم!

+منم!

_چشمای من که نه حالت چشمای تورو داره نه رنگ خاصی!

+در عوض کلی مهربونی و آرامش داره!

#محیا_زند

@aevien 🍁🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
خندید و گفت: آخه مگه من چی دارم دیوانه که انقدر پاگیرم شدی؟
خندیدم، بوسیدمش، بغلش کردم: نمیدونم دقیقا!
چشمات حالت خاصی نداره اما تو ترکیباتش به جز مولکول و سلول، کلی آرامش هم داره.
و موهات... این فرفری های همیشه بهم ریخته چرا انقدر عجیب دل میبرن؟
یا اصلا تاحالا تونستی خودت رو بغل کنی؟ نتونستی که نمیدونی چقدر خوبه تمام کنج های دنج بغلت.
دستات
صدات
چکارشون میکنی؟ چی قاطیشون میکنی که اینجوری منو چشم بسته دنبالت میکشونن؟
میدونم...خودت هم نمیدونی
هیچکس نمیدونه
هیچکس جز عشق!
خودش یه اکسیر خاصی که رازشو تاحالا به هیچکس نگفته قاطیشون میکنه که اینجوری عجیب میچسبن به دل.
پس نپرس چرا من دیوانه جان؟ جواب ندارم... هیچکس نداره، مثل همون مسئله سخت ریاضی سال بالایی ها که حتی باهوش ترین بچه کلاس هم براش جوابی نداشت.
اینکه چرا تو..
اینکه چرا من...
یه راز بزرگ و عجیبِ بین خدا و عشق.
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دوربین رو تازه از کاور درآورده بودم و میخواستم از تعزیه خونی رو به روم عکس بگیرم که چشمم بهش افتاد. رو سکوهای جلوی معرکه نشسته بود و تعزیه میدید و جوری زار میزد که دل کوه رو هم نرم میکرد . شصت و چندساله بنظر میرسید و تو صورتش انگار غم عالم ریخته بود. تعزیه که تموم شد دست کرد تو کیفش و دنبال چیزی گشت که پیداش نکرد. احتمالا دستمال میخواست. رفتم کنارش و یه دستمال گرفتم سمتش: بفرمایید مادر جون
نشستم کنارش و خیره شدم به نیمرخ سرخ از گریه اش. تجربه بهم ثابت کرده بود پشت اینجور گریه ها یه داستان ناتمومی هست همیشه. انقدر بهش خیره شدم تا خودش سرحرف رو باز کنه!
حلقشو تو دستش چرخوند: ازدواج کردی؟
سرمو به عنوان نه تکون دادم.
گفت: عاشق چطور؟
فقط لبخند زدم...از اون تلخا!
خودش فهمید. گفت: من اما درگیر جفتش شدم.
چهارده سالم بود که دلم براش رفت. اونسال بلاخره با هزار مکافات و دست به سر کردن آژان ها تو محله تعزیه راه انداخته بودیم. نقش حضرت علی اکبر رو داشت. آخر تعزیه که پارچه سبز صورتشو زده بود کنار چشم تو چشم شده بودیم و دلمون نخ کش هم.
تاحالا ندیده بودمش، بعد ها فهمیدم خواهرزاده مشتی رضا عطارِ محله. ده شبِ تعزیه رو ماتش بودم و دست به دامن آقام حسین که خودت بدش. محرم و صفر که تموم شد با یه پاکت شیرینی و دسته گل مریم با آقا و مادرش اومدن خواستگاری. آقام راضی نمیشد... میگفت رسم نداریم با غریبه وصلت کنیم. یه سال رفتن و اومدن، کل دسته تعزیه خونا و ریش سفیدا رفتن و اومدن تا آقام راضی شد. دقیقا یه شب قبل شروع محرم عقدمون بود.
همه چی خوب بود، دنیامون تو همون اتاق چهاردیواری مون بود و خنده بچه ها. تا انقلاب شد و بعدش جنگ. گفت میخوام برم جبهه، ساکشم جمع کرده بود.
نشستم جلو راهش و گفتم اگه منو خاک کنی که بزارم بری، ساده نیمدی که ساده بزارم بری.
اونم نشست جلوم وگفت فقط تو تعزیه خونی ها که نمیشه بشم حضرت علی اکبر، تو دنیای واقعی هم باید ثابت کنم چند مرده حلاجم!
و انقدر گفت و ناز کشید ازم تا راضی شدم. با دل خون و چشم خیس چهارسال هی ساک به دست راهی جبهه اش کردم ، هر بار تا بره و بیاد جون و جنون رسید به لبم. تا بلاخره یه روز رفت و فقط پلاکش رسید دستم و من با چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
چشماشو دوباره سیل گریه با خودش برده بود، چشمای منم همینطور. گفتم: متاسفم
گفت: کاش همه متاسف بودن دختر جون. چندساله دارم تو این اجتماع خاله زنک دست تنها سه تا بچه رو بزرگ میکنم، براشون هم مادر شدم هم پدر. هم سایه سرم رفت، هم پدر بچه هام و هم جان و جانانم. بیست و چندساله با دلتنگی سر میزارم رو بالش و بيدار میشم. همه اینا یطرف،متلک مردم یطرف. نون دولت خور گفتنشون، سهمیه ای گفتنشون، میخواست نره گفتنشون... ایناست که همون یه ذره جون تو تنم رو هم میگیره! کل دلخوشیم تو سال شده همین ده روز محرم که بشینم تعزیه ببینم و گریه کنم دلم سبک شه. دلخوشی کوچیکیه نه؟
اینبار حتی نمیتونستم بهش بگم متاسفم! واژه کوچیکی بود!
#محیا_زند
#واقعی

@aevien 🍁 🍂
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چقدر حِسِش عزیز و مَلَس بود💜

@aevien
روح به آتش کشیده دیده ای؟
نه زجه میزند
نه فرار میکند
نه خود را به آب میزند
فقط
در خود کز میکند
ساکت میماند
خاطره بالا میاورد
#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂
_ بخواب ديگه!

+ میخوام اما تو نمیزاری!

_ من؟

+ آره دیگه! یعنی چی که خودت نیستی ولی آخر شبی هی خاطره هاتو مینداری به جونم که آخرش بشینم اینجوری تو ذهنم باهات صحبت کنم!

#محیا_زند

@aevien 🍁 🍂