.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
کمی از من رو برای روز مبادا کنار بزار
مطمئن باش
روزی از روزهای بعد من که خیلی هم دور نیست
دلت تنگِ آرامش میشه
تنگِ کسی که دوستت داشته باشه
تنگِ کسی که روزهای بارونی کنارت بشینه و نزاره دلت بگیره
تنگِ کسی که تو آشوبگی هات دست بکشه تو موهات و آرومت کنه
اما اینطور که تو منو داری دور میریزی هیچی نمیمونه برات
دیوانه
بخاطر خودت میگم
به خودت رحم کن و کمی از من رو نگه دار تو قلبت!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
مطمئن باش
روزی از روزهای بعد من که خیلی هم دور نیست
دلت تنگِ آرامش میشه
تنگِ کسی که دوستت داشته باشه
تنگِ کسی که روزهای بارونی کنارت بشینه و نزاره دلت بگیره
تنگِ کسی که تو آشوبگی هات دست بکشه تو موهات و آرومت کنه
اما اینطور که تو منو داری دور میریزی هیچی نمیمونه برات
دیوانه
بخاطر خودت میگم
به خودت رحم کن و کمی از من رو نگه دار تو قلبت!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
یک روز ازدواج میکنم
زن زندگی کَسِ ديگه ای میشم
براش غذای مورد علاقه شو درست میکنم
خونه شو تميز میکنم
عصرای بارونی سر میزارم رو شونه هاش و میزارم ازم آرامش بگیره
موهامو همون رنگی که میخواد میکنم
همونجوری که میخواد آرایش میکنم و لباس میپوشم
هم قدمش میشم
هم حرفش میشم
هم خوابش میشم
اما...
همدلش نه!
خیالت راحت
هنوز دلکم تویِ جیبِ همون پیرهن سرمه ایت جامونده
یعنی جرأت نکردم بیام ببرمش که نکنه دوباره بیشتر از این پاگیرت بشم
اما
جانِ عزیزت
مادر بچه هاش که شدم
خودت بیا و پسش بده
طفلکی هام رو باید با عشق بزرگ کنم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
زن زندگی کَسِ ديگه ای میشم
براش غذای مورد علاقه شو درست میکنم
خونه شو تميز میکنم
عصرای بارونی سر میزارم رو شونه هاش و میزارم ازم آرامش بگیره
موهامو همون رنگی که میخواد میکنم
همونجوری که میخواد آرایش میکنم و لباس میپوشم
هم قدمش میشم
هم حرفش میشم
هم خوابش میشم
اما...
همدلش نه!
خیالت راحت
هنوز دلکم تویِ جیبِ همون پیرهن سرمه ایت جامونده
یعنی جرأت نکردم بیام ببرمش که نکنه دوباره بیشتر از این پاگیرت بشم
اما
جانِ عزیزت
مادر بچه هاش که شدم
خودت بیا و پسش بده
طفلکی هام رو باید با عشق بزرگ کنم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
نگران داشتم کاشی های زمینو میشمردم که درو باز کرد و اومد تو، کیفشو وسط هال پرت کرد و رفت سمت ظرفشویی آشپزخونه. کنارش وایسادم و گفتم: خب؟
گفت: خب هیچی... مایع دستشویی رو بده من.
مایع رو دادم دستش: یعنی چی هیچی؟ رفتی سه ساعت باهاش حرف زدی... نمیشه که هیچی باشه.
یه حجم عظیمی از مایع رو روی دستاش خالی کرد: اتفاقا اینبار دقیقا هیچیه... همه چی اینبار دیگه واقعا تموم شد. میدونی... ما آدما وقتی یکیو دوست داریم توهم های قشنگی راجبش میزنیم. وقتی یه رابطه تموم میشه با کوچیکترین اشاره ای از طرف فکر میکنیم قراره برگرده، مثلا تا جواب سلاممون رو یکم دیر یا زود میده هزار جور برداشت میکنیم، بوی عطرشو عوض میکنه برداشت میکنیم که شاید بخاطر خاطره هامون بوده، یه شعر که میزاره از هزار طرف به خودمون میچسبونیمش، تا عکسش یکم غم داره میگیم حتما بخاطر نبود ماست و هزار چیز دیگه. جالبشم میدونی کجاست؟ که واقعا بخاطر ماست... اما نه صددرصدش. طرف مقابلمون ممکنه تو غروب جمعه، زیر بارون، باشنیدن یه آهنگ خاص یا تو یه موقعیت دلگیر دیگه واسه چند لحظه هوایی بشه و بزنه به دلش که یکارایی کنه. ماهم بخاطر همون چند لحظه به اندازه چند سال توهمای قشنگ میزنیم. منم فقط توهم زده بودم که ممکنه برگرده... اسکاچ کو؟ اینجا بود که همیشه!
اسکاچ رو از تو کابینت درآوردم و بهش دادم: دیدی بهت گفتم نرو..نکن؟ دیدی گفتم برنمیگرده و فقط خودتو خورد تر میکنی؟
اسکاچ رو محکم کشید رو دستاش: و باز هم میدونی چیه؟ گاهی بایـــد غرورمون رو انقدر خورد کنیم که دیگه هیچی ازش نمونه... اونقدر خورد که به خودمون بیایم و مجبور بشیم خودمون رو جمع کنیم. دلمون هم اگه زبون نفهمی کرد و بهونه گرفت بزنیم تو دهنش و باز اگه ساکت نشد با تیزیِ غرور شکسته مون سر ببریمش.... اَه، این لعنتی ها پس چرا پاک نمیشن؟
یه نگاه به دستاش کردم وگفتم: تمیز تمیزن که!
یهو دست از سابیدن کشید و دستایِ لرزونشو گرفت جلوم، گفت: نمیبینی؟ خوب ببین، خونی ان. پرِ خون ان.
نشست رو زمین و کز کرد: دلم داشت زبون نفهمی میکرد... کشتمش. بخدا مجبور شدم. ساکت نمیشد. نمیخواستم بکشمش.
داشت زار میزد: بیچاره دلکم...بیچاره خودم...بیدل شدم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
گفت: خب هیچی... مایع دستشویی رو بده من.
مایع رو دادم دستش: یعنی چی هیچی؟ رفتی سه ساعت باهاش حرف زدی... نمیشه که هیچی باشه.
یه حجم عظیمی از مایع رو روی دستاش خالی کرد: اتفاقا اینبار دقیقا هیچیه... همه چی اینبار دیگه واقعا تموم شد. میدونی... ما آدما وقتی یکیو دوست داریم توهم های قشنگی راجبش میزنیم. وقتی یه رابطه تموم میشه با کوچیکترین اشاره ای از طرف فکر میکنیم قراره برگرده، مثلا تا جواب سلاممون رو یکم دیر یا زود میده هزار جور برداشت میکنیم، بوی عطرشو عوض میکنه برداشت میکنیم که شاید بخاطر خاطره هامون بوده، یه شعر که میزاره از هزار طرف به خودمون میچسبونیمش، تا عکسش یکم غم داره میگیم حتما بخاطر نبود ماست و هزار چیز دیگه. جالبشم میدونی کجاست؟ که واقعا بخاطر ماست... اما نه صددرصدش. طرف مقابلمون ممکنه تو غروب جمعه، زیر بارون، باشنیدن یه آهنگ خاص یا تو یه موقعیت دلگیر دیگه واسه چند لحظه هوایی بشه و بزنه به دلش که یکارایی کنه. ماهم بخاطر همون چند لحظه به اندازه چند سال توهمای قشنگ میزنیم. منم فقط توهم زده بودم که ممکنه برگرده... اسکاچ کو؟ اینجا بود که همیشه!
اسکاچ رو از تو کابینت درآوردم و بهش دادم: دیدی بهت گفتم نرو..نکن؟ دیدی گفتم برنمیگرده و فقط خودتو خورد تر میکنی؟
اسکاچ رو محکم کشید رو دستاش: و باز هم میدونی چیه؟ گاهی بایـــد غرورمون رو انقدر خورد کنیم که دیگه هیچی ازش نمونه... اونقدر خورد که به خودمون بیایم و مجبور بشیم خودمون رو جمع کنیم. دلمون هم اگه زبون نفهمی کرد و بهونه گرفت بزنیم تو دهنش و باز اگه ساکت نشد با تیزیِ غرور شکسته مون سر ببریمش.... اَه، این لعنتی ها پس چرا پاک نمیشن؟
یه نگاه به دستاش کردم وگفتم: تمیز تمیزن که!
یهو دست از سابیدن کشید و دستایِ لرزونشو گرفت جلوم، گفت: نمیبینی؟ خوب ببین، خونی ان. پرِ خون ان.
نشست رو زمین و کز کرد: دلم داشت زبون نفهمی میکرد... کشتمش. بخدا مجبور شدم. ساکت نمیشد. نمیخواستم بکشمش.
داشت زار میزد: بیچاره دلکم...بیچاره خودم...بیدل شدم!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
_بیاواسه یه بارم که شده منطقی بحث کنیم!خارج از هراحساس وتعصبی...
+قبوله میشنوم عزیزم
_ همین که مردم واسه جنگی که هزارسال پیش اتفاق افتاده بوده و بین دوتا قوم بوده ! که اصلا ایرانی نبودن هنوزم بساط عزا به پا میکنن احمقانه نیست؟
+مردم واسه جنگ عزا به پا نمیکنن واسه #شهدای_اون_جنگِ که گریه میکنن! اگه واسه جنگ بود که خودمون کلی جنگ داشتیم واسه گریه!
_خب توی جنگ که حلوا خیرات نمیکنن طبیعتا تعدادی کشته هم میده،بعدشم اصلا مگه ما اون ادما
رو میشناسیم؟
+نی نشده تاحالا دلت نخ کش کسی بشه که خیلی نمیشناسیش؟و یه شناخت کلی ازشون داری؟
_قرار شد احساسیش نکنی،!
+خیلی خب اصلا بنظر تو این مردم واسه چی بعد هزارسال گریه میکنن؟
_واسه نفهمی خودشون!توام اگه یکم ریز بین باشی میبینی همه اینا قصه و افسانه س
+اگه من سند معتبر بیارم که بوده چی؟
_قبول کن که در طول تاریخ کلی تحریف صورت گرفته و وکلی اتفاق نیفتاده توسط نویسنده ها به تاریخ اضافه شده!
+تحریف و قبول دارم!اما تو واقعا فکر میکنی مردم واسه یه افسانه که هزارسال پیش نوشته شده گریه میکنن؟
_اره ،دقیقا همینطوره ،این مردم واسه همه ی داستان تلخ و غمگین گریه میکنن!ینی خودت تاحالا بارمانی گریه نکردی؟
+چرا گریه کردم!زیادم گریه کردم خصوصا تونوجوونی!
_افرین دقیقا همینطوره ،اینم یه قصه اس فقط،نویسنده ش قوی بوده و بلد بوده چطور اشک مردم و دراره
+توچی؟هنوزم با رمان ها گریه میکنی؟
_نه ،دیگه نوجون که نیستم احساساتی باشم!
+آها خودت جواب خودتو دادی!
من قبول دارم که ادما واسه رمان ها و قصه های تلخ گریه میکنن!حتی ممکنه یه شب تا صبح واسه یه شعر یا رمان گریه کنن!
اما کی تموم عمرشو با یه شعر زار میزنه؟ کی حاجتاشو از یه رمان و شعرگرفته تاحالا؟
اصلا اینا هیچی توتاحالادیدی یه پیرمرد هشتادساله واسه یه قصه از سه سالگی تا هشتاد سالگی زار بزنه؟تموم عمرشو؟
_معلومه که،نه غیر ممکنه!
+خب دقیقا همین پیرمردا سندن!تو جلو احساساتی ترینشون تلخ ترین رمان و شعر عالم و بخون اگه آب تو دلشون تکون خورد!
اما جلو سنگ دل. ترینشون سه بار بگو حسین!
ببین چه حالی میشن!
همین اشک چشم پیرمردا سنده که حسین قصه نیست!
که حسین واقعی ترین داستانِ پایدار عالمه
_ببین هم حرفات رو قبول دارم هم نه! ببین میدونم درست میگیا ولی قانع نمیشم!
+ تقصیر تو هم نیست خیلی! همه اینجوری شدن... برای اینکه بگن ماهم بله و بلدیم روشنفکری هرچی دستشون میاد رو انکار میکنن!
_اما دیدی اخرش بازم احساسی شد؟! ولی یه احساسی که پرازمنطقِ
+ آره...
اشک و احساسشو که مادر حسین ع میده ولی ما واسه دردای خودمون میریزیم!که اگه واسه حسین میریختیم وضع مون این نبود!
واسه احساسی شدنشم فقط همین و بگم که حسین ع تنها منطقیه که از هردری واردش شی به احساس میرسی!
بیخود نیست که حسین خدایِ احساسِ!
#معصومه_خدادادی
@aevien
+قبوله میشنوم عزیزم
_ همین که مردم واسه جنگی که هزارسال پیش اتفاق افتاده بوده و بین دوتا قوم بوده ! که اصلا ایرانی نبودن هنوزم بساط عزا به پا میکنن احمقانه نیست؟
+مردم واسه جنگ عزا به پا نمیکنن واسه #شهدای_اون_جنگِ که گریه میکنن! اگه واسه جنگ بود که خودمون کلی جنگ داشتیم واسه گریه!
_خب توی جنگ که حلوا خیرات نمیکنن طبیعتا تعدادی کشته هم میده،بعدشم اصلا مگه ما اون ادما
رو میشناسیم؟
+نی نشده تاحالا دلت نخ کش کسی بشه که خیلی نمیشناسیش؟و یه شناخت کلی ازشون داری؟
_قرار شد احساسیش نکنی،!
+خیلی خب اصلا بنظر تو این مردم واسه چی بعد هزارسال گریه میکنن؟
_واسه نفهمی خودشون!توام اگه یکم ریز بین باشی میبینی همه اینا قصه و افسانه س
+اگه من سند معتبر بیارم که بوده چی؟
_قبول کن که در طول تاریخ کلی تحریف صورت گرفته و وکلی اتفاق نیفتاده توسط نویسنده ها به تاریخ اضافه شده!
+تحریف و قبول دارم!اما تو واقعا فکر میکنی مردم واسه یه افسانه که هزارسال پیش نوشته شده گریه میکنن؟
_اره ،دقیقا همینطوره ،این مردم واسه همه ی داستان تلخ و غمگین گریه میکنن!ینی خودت تاحالا بارمانی گریه نکردی؟
+چرا گریه کردم!زیادم گریه کردم خصوصا تونوجوونی!
_افرین دقیقا همینطوره ،اینم یه قصه اس فقط،نویسنده ش قوی بوده و بلد بوده چطور اشک مردم و دراره
+توچی؟هنوزم با رمان ها گریه میکنی؟
_نه ،دیگه نوجون که نیستم احساساتی باشم!
+آها خودت جواب خودتو دادی!
من قبول دارم که ادما واسه رمان ها و قصه های تلخ گریه میکنن!حتی ممکنه یه شب تا صبح واسه یه شعر یا رمان گریه کنن!
اما کی تموم عمرشو با یه شعر زار میزنه؟ کی حاجتاشو از یه رمان و شعرگرفته تاحالا؟
اصلا اینا هیچی توتاحالادیدی یه پیرمرد هشتادساله واسه یه قصه از سه سالگی تا هشتاد سالگی زار بزنه؟تموم عمرشو؟
_معلومه که،نه غیر ممکنه!
+خب دقیقا همین پیرمردا سندن!تو جلو احساساتی ترینشون تلخ ترین رمان و شعر عالم و بخون اگه آب تو دلشون تکون خورد!
اما جلو سنگ دل. ترینشون سه بار بگو حسین!
ببین چه حالی میشن!
همین اشک چشم پیرمردا سنده که حسین قصه نیست!
که حسین واقعی ترین داستانِ پایدار عالمه
_ببین هم حرفات رو قبول دارم هم نه! ببین میدونم درست میگیا ولی قانع نمیشم!
+ تقصیر تو هم نیست خیلی! همه اینجوری شدن... برای اینکه بگن ماهم بله و بلدیم روشنفکری هرچی دستشون میاد رو انکار میکنن!
_اما دیدی اخرش بازم احساسی شد؟! ولی یه احساسی که پرازمنطقِ
+ آره...
اشک و احساسشو که مادر حسین ع میده ولی ما واسه دردای خودمون میریزیم!که اگه واسه حسین میریختیم وضع مون این نبود!
واسه احساسی شدنشم فقط همین و بگم که حسین ع تنها منطقیه که از هردری واردش شی به احساس میرسی!
بیخود نیست که حسین خدایِ احساسِ!
#معصومه_خدادادی
@aevien
بِه رَسمِ عِشق وَ اَدَب
تا دَه شَب
رو بِه قِبلِه:
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
@aevien
تا دَه شَب
رو بِه قِبلِه:
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهر
کل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره
هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریه
گنجشکا با دلتنگی میخوابن
رفتگرا با دلتنگی جارو میکشن
شب بوها با دلتنگی عطر میکنند
و تو...
دلتنگ میمیری
دلتنگ دوباره زنده میشی
دلتنگ دوباره میمیری
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه
دل تنگی به مغز استخون میرسه
به خودِخودِ ریشه دل!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهر
کل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره
هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریه
گنجشکا با دلتنگی میخوابن
رفتگرا با دلتنگی جارو میکشن
شب بوها با دلتنگی عطر میکنند
و تو...
دلتنگ میمیری
دلتنگ دوباره زنده میشی
دلتنگ دوباره میمیری
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه
دل تنگی به مغز استخون میرسه
به خودِخودِ ریشه دل!
#محیا_زند
@aevien 🍁 🍂
میدانی آقا جان...
گاهی دوست دارم برویم داخل فیلم های کلاسیک دهه شصت و هفتاد... که من هی قربان اون سبیل های هیچوقت نداشته ات بروم و کلاهت را روی سرت صاف کنم و سیگارهای برگت را برایت روش کنم...!
یا بپريم داخل همان فیلم هندی های آب دوغ خیاری، که همدیگر را توی یک مهمانی هنگامی که باد موهای جفتمان را زیر و رو کرده ببینیم و تو بزنی زیر آواز و من هم عشوه بیایم و مو تکان بدهم و هم صدایت شوم و آخر سر هم با تمام مخالفت های خانواده ها و تصادفات و خطرات بهم برسیم و حلقه گل دور گردن هم بندازیم...!
یا اصلا چرا فیلم های فرنگی، برويم داخل فیلم های ایرانی چند سال پیش خودمان، تو بیایی زیر پنجره اتاقم، آواز بخوانی، من از پنجره نگاهت کنم. گل برایت پرتاب کنم، آخر سر هم فیلم را با ماه عسل تو جاده شمال تمام کنیم...!
اما میدانی...
نه دهه شصت هفتاد است
نه اینجا هند است
نه حتی چند سال پیش
راستش الان...من و تو آقاجان... و اوها و آقاجان هايشان، داخل فیلم هایی مفهومی هستیم که پایانشان را نه خودمان میدانیم نه دیگران!
فیلم ها هم رنگ و بوی ما آدم هارا گرفته اند!
رابطه هایی نامعلوم با پایان هایی باز اما گرفته...و عشق هایی که به یغما رفته اند.
و ما نسلی هستیم که حتی فیلم هایش هم عشق گم کرده اند!
#محیا_زند
@aevien
گاهی دوست دارم برویم داخل فیلم های کلاسیک دهه شصت و هفتاد... که من هی قربان اون سبیل های هیچوقت نداشته ات بروم و کلاهت را روی سرت صاف کنم و سیگارهای برگت را برایت روش کنم...!
یا بپريم داخل همان فیلم هندی های آب دوغ خیاری، که همدیگر را توی یک مهمانی هنگامی که باد موهای جفتمان را زیر و رو کرده ببینیم و تو بزنی زیر آواز و من هم عشوه بیایم و مو تکان بدهم و هم صدایت شوم و آخر سر هم با تمام مخالفت های خانواده ها و تصادفات و خطرات بهم برسیم و حلقه گل دور گردن هم بندازیم...!
یا اصلا چرا فیلم های فرنگی، برويم داخل فیلم های ایرانی چند سال پیش خودمان، تو بیایی زیر پنجره اتاقم، آواز بخوانی، من از پنجره نگاهت کنم. گل برایت پرتاب کنم، آخر سر هم فیلم را با ماه عسل تو جاده شمال تمام کنیم...!
اما میدانی...
نه دهه شصت هفتاد است
نه اینجا هند است
نه حتی چند سال پیش
راستش الان...من و تو آقاجان... و اوها و آقاجان هايشان، داخل فیلم هایی مفهومی هستیم که پایانشان را نه خودمان میدانیم نه دیگران!
فیلم ها هم رنگ و بوی ما آدم هارا گرفته اند!
رابطه هایی نامعلوم با پایان هایی باز اما گرفته...و عشق هایی که به یغما رفته اند.
و ما نسلی هستیم که حتی فیلم هایش هم عشق گم کرده اند!
#محیا_زند
@aevien