.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
•••
"+او"

فهمیده بودم که دانشگاه امیر کبیر رشته مهندسی میخونه...هدف ام مشخص شده بود...قبولی تو دانشگاه امیرکبیر و دقیقا همون رشته برق!
حساب کتابش رو هم کرده بودم... سال اول دانشگاه من سال آخر دانشگاه اون میشد!یکسال وقت داشتم برای دلش رو بردن!
منی که اسم معلم هارو هم به زور حفظ میکردم واسه کنکور شب تا صبح نشستم کله امو کردم تو کتاب های درسی مختلف. رو دیوار رو به روی میز مطالعه ام هم یه کاغذ چسبونده بودم که روش یه قلب بزرگ قرمز بود که توش نوشته بودم" مهندسی برق امیر کبیر+ او" و دوباره دور "او" یه قلب قرمز دیگه کشیده بودم!
جواب کنکور که اومد هیچکس باورش نمیشد...خودم هم باورم نمیشد...اما قبول شده بودم!مهندسی برق امیر کبیر! همه خوشحال قبولیم تو همچین دانشگاهیی بودن من خوشحال اینکه حتما "او" هم مثل همین دانشگاه درست میشه بلاخره!
دوشنبه هفته سوم دانشگاه دیدمش!با دوستاش تو محوطه دانشگاه وایساده بودو میخندید و منم با هر خندش هی فرت و فرت دلم ولو میشد روی زمین! هر چقدر که من دیدمش اون ندید منو! فقط یه لحظه چشم تو چشم شدیم که اونم نشناختم! نمیدونستم طبیعی بود نشناختنش یا نه! فقط سه بار دیده بودیم همو قبل از این تو خونه دایی! که اونم برای چندسال پیش بود! نمیدونستم طبیعیه نشناختن خواهرزاده دوست نیمه صمیمیش بعد چند سال یا نه! نمیدونستم انقدر شناختن دوست داییم بعد چند سال طبیعیه یا نه!
اینجوری نمیشد...باز نشستم حساب کتاب کردم و نقشه ریختم! دوشنبه بعد رفتم و از بوفه دانشگاه یه نسکافه غلیظ و داغ خریدم! اول نشستم کلی فوتش کردم تا سرد سرد شه! دلم نمیومد بسوزه! بعدشم تو سر پیچ راهرویی که به کلاسش میرسید منتظرش شدم! دیدمش که داره میاد...تو دلم شروع کردم به شمارش قدماش ...یک...دو...سه...چهار...حالا! بوم! تنه زدم بهش! کل نسکافه هم خالی کردم رو لباس روشنش!

#پارت_اول

#محیا_زند



@aevien
کل نسکافه هم خالی کردم رو لباس روشنش!
_واااای ببخشید... حواسم نبود...عه....شمایین؟؟؟
کل نقشه هوشمندانه ام(!) همین بود ک جواب هم داد! شناخت منو! حتی اسمم رو هم یادش بود! گفت که دایی بهش گفته خواهرزاده ام تو دانشگاه شماست و هواش رو داشته باش!گفت که هوامو داره و کمک خواستم میتونم روش حساب کنم!گفت و خداحافظی کرد و رفت! منم مسخ شده از "منو این همه خوشبختی محاله" همونجا وایساده بودم! فردا باید یه دسته گل بزرگ میخریدم و برای دایی میبردم!
از اون به بعد دوشنبه ها بهترین روز هفته ام شده بود و راهرویی که به کلاس 203 میرسید بهترین جای دانشگاه! دوشنبه هایی که کل وقت تو راهرو منتظر میموندم تا از کنارم رد شه از روی آشنایی و اینکه "هوامو" داره یه لبخند بزنه و منم در جوابش یه لبخند حواله کنم و بعدشم که رفت تو کلاسش کل شیشه آب معدنی یخمو سر بکشم انقدر که بی جنبه بودم! انقدر که عشق بی جنبه بود و باعث میشد باهمان بچه لبخند داغ کنم!
دوماه گذشت و باز من تمام دوشنبه هام صرف دیدن همون بچه لبخند میشد! یکی از روز ها که دوشنبه نبود و. داشتم به سمت کلاسم میرفتم شنیدم قراره از دانشجوهای نمونه امسال تقدیر کنن! اسم "اون" هم تو ليست بود! کلاس کیلو چند بود! فوقش یه غیبت میخوردم! رفتم سمت تالار همایش ها و مراسم های دانشکده! به عنوان بهترین دانشجو با بالاترین معدل ازش تقدیر شد!
بعد مراسم رفتم پیشش و بهش یه تبریک مفصل گفتم! باز یه بچه لبخند بهم تحویل داد و گفت: قراره منم یه روز به تو تبریک بگم...درساتو خوب بخون! و یه چشمک حواله ام کرده بود به اضافه یه بچه لبخند و رفته بود! و من مجبور شده بودم علاوه بر همون یه بطری آب خنک همیشگی دوتا بطری دیگه هم سر بکشم و یه بسته بزرگ شکلات رو بخورم تا فشارم بیاد بالا! گفته بودم که...عشق خیلی بی جنبه اس!
همون روز وقتی رفتم خونه کل جزوه هایی که از اول سال تاحالا لاشون هم باز نکرده بودم رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به خوندن همشون! گفته بود که قراره یه روز بهم تبریک بگه...پس باید سعی خودمو میکردم!


#پارت_دوم
#محیا_زند

@aevien
•••

"+او"

بعد از امتحانات ترم بالاترین معدل کلاس برای من شده بود.
ترم دو که شروع شد اوضاع تغیر کرد! بدتر از قبل شد! ساعت کلاس هامون باهم نمیخورد و من از دیدن همون بچه لبخند هم محروم شده بودم! باز نشستم نقشه کشیدم... حساب کتاب کردم!
یه شنبه بهاری که بارون تندی هم میبارید دفتر تمرین ها و مسئله هامو مثل بچه ابتدایی ها بردم جلوش گذاشتم و یه کلمه فقط بهش گفتم :
نمیفهمم!!!
اول تعجب کرد اما بعدش کم کم همون بچه لبخند همیشگیش رو نشون داد و ازم خواست براش توضیح بدم کدوم قسمت رو دقیقا نمیفهمم!!!بخاطر بارون بهاری هم تو حیاط نمیشد نشست و باهم رفته بودیم کلاس 317 تا اونجا برام درس رو توضیح بده!
نقشه جدید هوشمندانه ام همین بود!
هر شنبه دفترو کتابام رو بر میداشتم و میرفتم سر کلاس 317 منتظر اومدنش میشدم!جالب این بود که میومد درس رو توضیح میداد تا من بفهمم اما گیج تر میشدم! تمام مدت حواسم روی چطور بهم خوردن لب هاش بود یا همون چهارتا تره مویی که همیشه خدا ریخته بود رو پیشونیش و با جون من بازی میکرد برای دست نزدن بهشون!
حالا بهترین روز هفته شنبه شده بود برام و بهترین جای دانشگاه همون راهرو تاریکی که به کلاس 317 میرسید!
خوب یادمه...یکی از همون شنبه های بهاری بارونی که رفته بودم سر کلاس 317 دیر رسید...برای اولین بار...بارون از سر و صورتش میچکید..مخصوصا از موهاش...داشتم جون به لب میشدم واسه خشک نکردنشون! تمام مدتی که داشت توضیح میداد حواسم به آب موهاش بود! کلافه اش کرده بودم انقدر که حواس پرت شده بودم اونروز! آخر سر طاقت نیاورد و کتاب رو محکم بست!
_حواست پرته امروز بچه جون...کجاست؟
+چی کجاست؟
سری تکون داد و گفت: میگم حواس نداری امروز...میگی کجاست؟ خوبی بچه جون؟

+موهاتون خیسه...سرما میخورین!

_حواست نمیخواد به موهای من باشه...حواستو بده به درس...بار چهارمه دارم این مسئله رو توضیح میدم...د آخه یکم حواستو جمع کن بچه جون...کار دارم!

سومین بار...از اون لحن تند فقط سومین بچه جونی که بهم گفت رو فهمیدم باز! بغض گرفتم...به من میگفت بچه... اصلا شاید چون فکر میکنه بچه ام دوستم نداره!

#پارت_سوم
#محیا_زند


@aevien
•••

"+او"

شنبه بعدی من نبودم که رفتم دانشگاه...
یه مجسمه آرایش شده بود با کفش های پاشنه بلند و مانتوی خانومانه!
یه ظاهر که بتونه بزرگتر از حد نرمال نشونم بده!
با اعتماد به نفس کاذب وحشتناکی از اون همه خانوم شدن وقتی وارد کلاس 317 شدم سعی کردم یکی از اون خنده هاي پر عشوه که همکلاسی هاش حسابی بلدن رو تحویلش بدم اما بیشتر گند زدم!میخواستم مثل همون دختر چشم سبزه که دیده بودم حسابی باهاش گرم میگیره بخندم...ملیح...نازدار...با یه ترکیب از خمار کردن چشم هام! اماگند زده بودم! فکر میکنم بیشتر براش تداعی گر باغبون پیر دانشگاه شده بودم! با اون همه استرسی و دست پاچگی که به خرج داده بودم! خودمو دلداری دادم و گفتم:بهش فکر نکن دختر جون...تقصیر تو نیست... این عشقه که این همه بی جنبه اس!
با اون ریخت و قیافه که دیدم حسابی متعجب شد...حسابی اخمالو! جواب سلامم رو هم همونطوری اخمالو داد. دلم از اخمش گرم شد...دیوونه شده بودم...شک نداشتم...مگه آدم بااخم هم دلش گرم میشه؟و بعد حساب و کتاب که کرده بودم پیش خودم دلیل اون خوشحالی عجیب و غریب رو فهمیده بودم! حتما دوستم داره و روم غیرت داره که اینجوری باعث شده اخمالو بشه...همیشه تو رمان ها که همینطور بوده!
پیشش که نشستم پاشد پنجره های کلاس رو باز کرد...میدونستم بخاطر بوی بیش از حد عطرمه! نیشم بازتر شد! حتما دوستم داره که انقدر رو عطرم حساسه! وسط درس دادنش یهو یه دستمال کاغذی از جیبش کشید بیرون و داد دستم:
_پاک کن اون قرمزی لب هاتو...
شوکه شدم! نیشم انقدر باز شده بود که به سختی میتونستم جلوش رو بگیرم!مطمئن شدم دوستم داره! وگرنه چه دلیلی داشت انقدر حساس بشه؟
کلاس درس که تموم شد عصبانی با یه خداحافظی خشک و خالی پاشد از کلاس رفت بیرون و من دیگه تمام سی و دوتا دندونم از این حجم خوشحالی نمایان شده بود! حتما دوستم داشت...حتما!رفتارش که همینو نشون میداد!

#پارت_چهارم
#محیا_زند


@aevien
•••

"+او"


شنبه بعد تر هم با همون ریخت و قیافه رفتم دانشگاه...همون کفش های پاشنه تق تقی و مانتوی خانومانه...همون آرایش...فقط اون حجم از قرمزی رو لب هام خالی نکرده بودم...گذاشته بودم همون رنگ کرم همیشگیشون رو داشته باشن! یعنی راستش دلم نیمده بود اخماش رو بخاطر همچین چیزی بکنه توهم!
با همون اعتماد به نفس هفته قبل وارد راهرویی که به کلاس 317 میرسید شدم! اما اون خوشحالی عجیب ام با صحنه که دیدم زیاد طول نکشید! "او" من دم کلاس 317 وایساده بود و داشت با همون هم کلاسی کذایی چشم سبزش حرف میزد و مثل خودم تو هفته قبل سعی داشت اون همه لبخندش نمایان نباشه! و این اصلا نشونه خوبی نبود... اینکه تو انقدر خوشحال و بی اختیار باشی که نتونی حد لبخندتو رو نگه داری! و "او" من نمیتونست!
چشمشون که بهم افتاد "او" جانم لبخندی زد به همان کذایی چشم سبز و گفت: اینم همون خانوم کوچولویی که گفتم شنبه ها بهش درس میدم!
و عجیب این بود که سعی داشت روی "خانم کوچولو" بودن من حسابی تاکید داشته باشه!
تمام وجودم رو همزمان نفرت و سردرگمی و ناراحتی پر کرده بود! سلامی زیر لب به اون چشم سبز لعنتی دادم و خودمو پرت کردم تو کلاس! رژ قرمزمو برداشتم و با تاکید و محکم چندبار روی کرم های خشک شده بی خاصیت لب هام کشیدم! دلم باز هم نمیومد ناراحت شدنش رو ببینم...اما نیاز داشتم به اینکه حس کنم براش مهمم! گفته بودم که...عشق احمق و بی جنبه اس!
بعد از یه ربع جون دادن من تو تنهایی کلاس دل کند از حرف زدن با اون چشم سبز لعنتی و وارد کلاس شد! چشمش که به رنگ لب هام افتاد رنگ پوستش هم مثل لب هام قرمز شد! خودش رو با حرص پرت کرد روی صندلی و دست کرد تو موهاش! چند بار مزه مزه کرد حرفی که میخاست بزنه رو و آخر گفت: _ببین بچه جون...
داغ کردم...ظرفیت ام تموم شد!
+من بچه نیستم! نوزده سالمه و دانشجوی مملکت حساب میشم و از نظر اجتماع هم حتی بچه نیستم پس!
تعجب کرد از این همه حرص و عصبانیت توی لحن حرفام!تعجب کرد از اون همه آشفتگی که میدونستم تو تک تک اجزای صورت ام معلوم شده! دستش رو آورد بالا و با یه حرکت موج دار تو هوا تکونش داد برای آروم کردنم...

_خیلی خب...خیلی خب...منظورم این نبود که تو بچه ای! فقط به عنوان یه تیکه کلام ازش استفاده میکنم! و اینکه....دختر جون...تو اگه بچه نیستی و شعورت میرسه که دانشجو مملکتی... اینم باید بدونی که این پوشش و آرایش مناسب همچین دانشگاهی نیست...!

میگفت منظوری نداره از بچه گفتن بهم...اما لحنش دقیقا مثل وقت هایی بود که خودم سعی داشتم یه بچه احمق و سرتق کوچیکتر از خودمو قانع کنم!!!


#پارت_پنجم

#محیا_زند

@aevien
حرکت موج دار دستش برای آروم کردنم حسابی عصبیم کرده بود! لحنشم همینطور! بخاطر چندسال اختلاف سنی ناقابل که از نظر من هیچ ارزشی نداشت زیاد داشت بچه حساب ام میکرد!
برای خلاصی از اون وضعیت با پرویی تمام دستمال کاغذی که از جیبش زده بود بیرون رو بیرون کشیدم و با حرص چندبار کشیدمش روی اون قرمز های بغض کرده ام!
+خوب شد حالا؟
نگاهم کرد...حالت صورتش بین بهت و خنده بود! بهتش که چراش معلوم بود...خنده شو نمیفهمیدم! یه دستمال کاغذی ديگه از جیبش کشید بیرون و گرفت جلوم:
_ اينه داری پیشت؟کل صورتت قرمز شده بخاطر رژت!
گند زده بودم...چقدر میتونستم احمق و دست و پاچلفتی باشم!؟ درسته...درسته...عشق بی جنبه بود...اما آخه انقدر؟ شورش را درآورده بودیم...هم من...هم عشق لعنتی!
طرز نگاهش داشت سقف کلاس رو روی سرم هوار میکرد! اونطور دلسوزانه نگاه کردنش...اونطور بچه بودنم مقابلش!
_ناراحت نشو از دستم دختر جون...بخاطر خودت میگم! داییت تورو امانت داده دستم...نمیخوام بی اعتمادش کنم از خودم!
دیگر سقفی نمانده بود...سقف کلاس که هیچ...سقف یه دنیا روی سرم خراب شد! این همه مهربونیش فقط بخاطر دایی بود...اینکه قول داده هوامو داشته باشه!
اشکام داشتن تو چشمام لی لی کردنشون رو شروع میکردن! برای جلوگیری از آبروریزی بیشتر وسایلم رو تند تند جمع کردم و همانطور گفتم:
+ببخشید من حالم خوب نیست...باید برم!
و "او" متعجبم رو همونطور ول کرده بودم و رفته بودم! از دانشگاه رفتم اونروز! به حال خودم میزاشتنم...از حال هم میرفتم! حتی از دنیا هم...! اما گاهی نمیشه اون چیزی که میخای! درست مثل "او" من که نمیشد!


#پارت_شیشم
#محیا_زند

@aevien
_امید داشته باش!

+دارم...!

_خوبه...امیده که آدمو زنده نگه میداره!

+آره... اما امیدی که تهش واقعا امید باشه.
ما آدما گاهی ميگيم امید داریم برای اینکه به خودمون دلداری داده باشیم.
گاهی هم میگیم امید داریم چون با گوشت واستخونمون واقعا امید داریم!
من الان فقط امید دارم که به خودم دلداری داده باشم!


#محیا_زند
@aevien
+کار خودتو بکن ! کاری که آرومت میکنه واقعا!

_مردم چی ميگن پس؟

+مردم پشت سر خداشون هم حرف میزنن... من و تو که بنده شیم!!!
انتظار دهن بستن نداشته باش ازشون... چون هرکاری کنی قضاوت خودشون رو میکنن! پس حداقل کاری رو بکن که آرومت میکنه!



#محیا_زند

@aevien
"+او"

شنبه بعدی در کار نبود! به من نه... به دایی پیام داده بود که کار دارم و نمیتونم این شنبه رو برای درس به خواهر زاده ات برم! و دایی به من گفته بود و با گفتنش من مرده رو مرده تر کرده بود چون شنبه بعد تر هم تعطیل رسمی بود و خود به خود دیدنش کنسل بود! کل دو هفته رو مرده بودم... جون داده بودم... حساب کتاب بی نتیجه کرده بودم...دوهفته تموم شد به هرجان کندنی که بود...اینبار طبق معمول همیشه ام پوشیدم... یک تیپ اسپرت دخترونه که هم به سن ام بخوره هم به شعورم! تنها آرایشم هم همون کرم ضد آفتاب همیشگی ام بود با همون رنگ کرم لب هام! این نبودنش بدجور زهر چشم گرفته بود ازم...هرکاری حاضر بودم بکنم تا شنبه بعدی در کار باشه! تا شنبه بعدی بیاد و همونطور دلم ضعف بره برای اون چند تار موی افتاده رو پیشونیش! پس خودش کی میخواست بفهمه چطوری یه دختر چموش رو که کل فامیل از لجاجتش دیوونه شده بودن رو اینطور رام خودش کرده؟
دلم لک زده بود برای راهروی تاریکی که به 317 میرسید.دلم لک زده بود برای نیمکت های سفت و سرد کلاس 317. دلم لک زده بود برای بودنش.
سرساعت همیشگی رفتم سر کلاس 317. دیدمش که از دور داره میاد...دیدمش و کور شدم! چرا؟ آن چشک سبز لعنتی کذایی چه میگفت هم قدمش؟

وسط راهرو ایستادند و بعد از یک خوش و بش طولانی برای هم دست تکان دادند و جدا شدند! "او" من خندون اومد توی کلاس...خندش شیشه شده بود تو چشمم و داشت کورم میکرد! خنده ای که بخاطر آن چشم سبز لعنتی بود! سلام داد...همونطور خندون! سلام دادم...همونطور کور شده!
نشست سر جای همیشگیش...با همون لحن همیشگیش همون حال و احوال همیشگیش رو کرد و باز هم باهمون استایل همیشگیش شروع کرد به درس و توضیح دادن! بین اون همه همیشگی اون لبخند جدیدش که میدونستم بخاطر من نیست چشم نگذاشته بود برام!دلم خون گریه کردن ميخواست با اون چشم های زخم شده ام!
کلاس که تموم شد یه پاکت سفید خوشگل اکلیل دار باهمون خنده لعنتیش گذاشت روی میز جلوم
_ به داییت دادم...اما خب حساب تو هم جداست... بلاخره یه شاگرد که بیشتر ندارم!
برق اکلیل های اون پاکت لعنتی داشت من کور شده رو روکورتر میکرد...!
+این چیه؟
_این؟ نمیدونی؟ فکر کردم داییت بهت گفته... کارت عروسیمه!
اکسیژن... اکسیژن را کی قطع کرده بود؟ یکی بهم اکسیژن باید میرسوند! داشتم خفه میشدم!
من فقط دوهفته نبودم! فقط دوهفته! بخاطر دو هفته کی داشت اینطوری اکسیژن رو قطع میکرد؟


#پارت_هفتم
#محیا_زند


@aevien