.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
بزرگترین دلهره همیشگی هر هفته مان شده:
"دلگیری این غروب جمعه را چطور تحمل کنم؟..."

به احتمال زیاد توی اتاقت روی تختت دراز کشیدی...خیره ای به سفید های سقف... هنذفری هات تو گوشت...همون اهنگی که باهاش همیشه گریه میکنی رو گذاشتی... به نداشته هات...به رفته هات...به نشده هات فکر میکنی و اشکات از گوشه چشمات جاری ان!
به احتمال زیاد این کار همیشگی تو توی غروب های دلگیر جمعه ات هست!
میدونم... کلیشه ایه.. تکراریه... اما واقعیته...اینکه جانکم تو یکبار بیشتر زندگی نمیکنی!کاری نکن تو پنجاه سالگیت حسرت کارهایی که نکردی رو بخوری!!!یادت باشه همیشه چیزهایی که یکبار برات اتفاق میافتن ارزش جنگیدن دارن! یادت باشه دنیا بودن این دنیارو..بازی هاش رو...لجبازی هاش رو...! اینکه مثل یک آدم پیر غرغرو تمام تلاششو میکنه تا برای زندگیت تصمیم بگیره و تعین تکلیف کنه...!!! اما تو لجباز تر باش... سرتق تر باش!!! یه آدامس بادکنکی بزرگ بنداز توی دهنت و دستات رو کن تو جیبت! و همونطور که برای دنيا یه پوزخند بزرگ میزنی سوت بزن برو سراغ آدم هایی که میدونی لبخند میارن رو لبت! سراغ فیلمی که تیکه به تیکه شو حفظی اما هنوز از دیدنش لذت میبری! سراغ موزیکی که مجبورت میکنه پاهاتو با ریتم تکون بدی! سراغ همون خوردنی مورد علاقه ات که میدونی کالری زیاد داره اما با یه بار خوردن هیچ اتفاقی نمیافته! سراغ همون جایی که رفتنت اشتباهه اما ارومت میکنه! سراغ تمام کائنات و چیزهایی که باعث میشن روی یک عصر دلگیر جمعه رو کم کنی!
هروقت هم دنیا غرغرشو سرت شروع کرد و آدماش نکن و نرو و نگو...هاشونو برات شروع کردن یه لبخند بزن و پیش خودت فکر کن:
"مگه قراره چند بار زندگی کنم؟!"

#محیا_زند

@aevien
Shahab Mozaffari - Talkh
[ www.JenabMusic.Com ]
تو نیستی حاله من بده
حسی که دارم این روزا حماقته
نه نمیشه باور خودم عاشقه چیه تو شدم
با اینکه دور من پرن کسایی که شکل توئن
واسم سواله که چرا هنوزم درگیر توئم
میکشم دوره تو یه خط نبینمت
@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
من و او دو جنس داریم که هیچ کدام مطلق نیست!
بیمار که میشود دمنوش که دم میکنم
چشمهایم که پریشان تراز موهایم می شود،با نگاه نیمه جانش مردانه تسخیرم می کند و سخت مرد است

مادر که میشود
مثل یک مرد حواسم به نیازهای ناگفته اش جلب میشود و و مثل یک پدر لگد های ماه نهم را در فکرش حس میکنم و لغزش چارچوب استخوان های مغزش وقت درد اخر را یاری میدهم و حلقه ای که در چشمانش از فرط درد خیمه زده را در اغوش میگیرم
فارغ که شد... صفحه که پرشد ،شعر که خندید
گل میخرم و چند روزی در خانه مراقبش هستم

واما دیگران با قهقه از کنار زندگی ما عبور میکنند!انگار که به تماشای طنزی نشسته بودند که معنی نداشت!
طنزش را نمی بینم ما فقط گاهی نقش های یکدیگر را میپوشیم

مگر نه این که شاعر ها مادر اشعارشان هستند و شعر مثل یک جنینِ لجباز!
#معصومه_خدادادی
#دلبرِ_شاعرِ_من💚💙
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
جلوی تئاتر شهر روی سکوهای سنگیش نشسته بودیم. گیر کرده بود به انگشتر تو دستش و خیره بود به چند تا آدم رو به روش. گفت: اون پیرهن خاکستریه رو میبینی؟ شبیهشه. چیش رو دقیق نمیدونم اما شبیهشه.
آدما وقتی میرن یه نشونه های عجیبی از خودشون به جا میزارن. نشونه های عجیبی که از بیخودترین راه ها تورو گره میزنن به خاطره های مُرده!
مثلا این بوی مالبرو که داره میاد رو حس میکنی؟ منو یاد اون میندازه، تو یکی از عکس هایی که برام فرستاده بود مالبرو تو دستاش بود و ازاونموقع بوش تو دماغم مونده.
یا مثلا صدای این آهنگ فرانسوی که داره میاد پرتم میکنه تو ناهار اونروز که تو رستوران میز بغلیمون گوشیش زنگ خورد و رینگتونش یه آهنگ فرانسوی بود.
یا اصلا رنگ نارنجی پوستر جلومون... محاله رنگ نارنجی ببینم و یادش نیافتم. نه رنگ محبوبش بود نه لباس یا وسیله خاص اون رنگی داشت. ولی اونروز که از یه بچه فال فروش فال خریدیدم برگه اش نارنجی بود.
اینجوری نگاهم نکن... تقصیر من نیست.
"عشق دیوونه های منحصر به فردی خلق میکنه"
راستی اسم عطرت چیه؟ اونروزی که داشتم باهاش میومدم تئاتر شهر تو تاکسی زن بغلیمون عطرش همین بورو میداد!

#محیا_زند

@aevien
Kavir
Mohammad Motamedi
یاد تو چه می کند با حال خراب من؟
@aevien 💜 👌
بعضی آهنگ ها حق ندارن انقدر لعنتی و خوب باشن 😑
@aevien
در من پُلی شکسته تر از تاریخ
در انتهای خاطره سازی هاست
من روستای گم شده ای هستم
که خسته از تمامیِ بازی هاست

قایم شده تمامیِ این شب ها
آن بچّه ای که توی کمد هستم
بگذار تا خراب شود دنیا
من در کتابخانه ی خود هستم

در قلّه های بی کسی ام خوبم!
اینجا که ابرهای رها هستند
لبخند می زنم که از این بالا
مردم شبیه مورچه ها هستند...

#مهدی_موسوی جانان 💜
#پیغمبران_شعر
اجتماع "عجیبُ التَفکری" هستیم!
این روزها یسری از دوستان عزیز و روشن فکر که دیگه لامپ روشن فکریشون ترکیده اظهارات لامصبی میکنن. مثلا: دین به قربونی کردن گوسفند نیست و چرا حيوون بیچاره باید تقاص تفکرات تحجرانه شما رو بده... شماراست میگی بجا گوسفند قربونی کردن برو پولشو صرف جهاز یه دختر فقیر کن"
و از این شکل حرف های مثلا قشنگ.
عزيزم... اول اینکه حاضرم باهات شرط ببندم اگه این یه رسم مسیحی یا غربی بود شما خودت قبل مسیحی ها این حرکتو میزدی و چندتا عکس هم ازش میزاشتی تو اینستا به عنوان حرکت لاکچری.
دوما در طول سال این همه گوسفند، گاو، شتر و غیره دارن سلاخی میکنن و گوشتش رو تو قصابی ها میفروشن. مامان جون هم با همونا برات قرمه سبزی مادرشوهر پسند میپزه، یا اصن موقع خوردن پیتزا و همبرگر رستوران های برند شهر به فکر گوسفند های بيچاره نیستی؟ گوشت همبرگر رو میکارن تو زمین در بیاد؟ یا پیتزا علف نوش جان میکنی؟
سوما...شمایی که میگی پولشو برو صرف فلان کار خیر کن، مطمئنی گوشت این گوسفند ها بین محله های پایین قسمت نمیشه؟ همه نه... ولی خیلی ها هستن که اینکارو میکنن.
چهارما و از همه مهمتر، پارسال همین موقع هارو یادته عزیز روشنفکر؟ فاجعه منارو؟ یادته چند تا از هموطن هات فجیع تر از گوسفند قربونی شدن؟ اونم بخاطر بی لیاقتی یسری از انسان نماهای حیوون صفت! اونموقع کجا بودی؟ اونموقع از این اظهارات لامصب بلد نبودی بکنی؟ نه... بلد نبودی. بجاش چی گفتی؟ گفتی حقشون بود، تا اینا باشن پولشون رو خرج عرب ها و بیگانه ها نکنن. اصلا به فرض محـــــــال هم که حرف شما درست. همشهریت بود یا نه؟ هموطنت بود یا نه؟ اصلا انسان بود یا نه؟ حق اعتراض نداشت؟ حق همدردی نداشت؟ تو پولتو میری دبی و ترکیه تو کاباره ها خرج میکنی این دوست داشته اینجا خرج کنه.

بله بله... درسته. قبول دارم بعضی هام هم دیگه شورشو درآوردن. یسری مذهبی نماها که دست به ریش میکشن، تسبیح میچرخونن، بیست تا بیست تا واسه چشم درآوردن بقیه گوسفند قربونی میکنن و با گوشتش شکمشون رو فربه تر میکنن. اما قرار نیست همه نیتشون هم همین باشه.

هموطن عجیب التفکر من یا بیزحمت لامپ سوخته روشنفکریت رو عوض کن یا اون نور کور کنندش رو کم کن تا یکم نور عادی به چشمات برسه ببینی واقعا چه خبره.

#محیا_زند
#عجیب_التفکران
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+
عزیزداره حلیم شو هم میزنه و یه ربعی هست که چشم ازچشمم برنداشته ،منم خودمو سخت مشغوله سبزی پاک کردن نشون میدم ،
میدونم
سرموبیارم بالا،تا چشم به چشمش بخوره
شروع میکنه از وجنات و محسنات دختر حاج اقا گفتن

*چارنفر تومحل بهت گفتن از چشات لبریزه حیا،از عمامت میریزه نورِ خدا،فک کردی دیگه شدی وحی منزل روزمین و عشق و عاشقی حرومه واست؟
چی میدن توحوزه به خوردتون؟سی چار بار قبل خواب و سی وچار بار بعدش بگین:طلبه و خمارِ چشاش استغفرلله؟
+عزیز باز بند کردی به حوزه؟چه حکم نا حقی صادر کردن برات که انقد پری اخه؟!
*سِد رضا؟
+جانم؟
*یه سوال بپرسم جانِ عزیز بی جوابم نزار_
دلت پیش لیلایِ عمته هان؟
+سرمو میندازم پایین دقت مو تو پاک کردن سبزی بیشتر کنم!
*جوون مغز تو و امثاله تو ِ داره وسط‌دیگ میجوشه!
خیال کردی حلیم هم میزنم نمی بینم ،
اسمش اومد سبز چشات شد عسلی؟
من هی میگم دختره حاجی که تو بگی عزیز چرا راه دور بریم همین لیلا دخترعمم!سرتو بیار بالابینم جوجه طلبه!
+عزیز شنیدم پسر خاله ش بدجور میخادش وضع شم که خوبه!
سرِاینه قفلِ دهنم...
میگم من که چیزی ندارم دختر مردم و خوشبخت کنم!
جلو نرمو بزارم دخترعمه خوشبخت شه..

*یه شب رفتم هیات شمع روشن کنم،چشم خورد به یه جفت چشم میشی که عین تو عباعمامه تنش بود،
حول شدم شمع گرفت به چادرم ،دویید اومد خاموش کنه آتیش گرفت به لباسش!
همون اتیش دلمون و جوشوند به هم!

یه هفته بعدم اومدن خونمون خاسگاری
اقام گفت :صب تاشب کشک میزاریم تو آب نرم شه راحت سق بزنیم
دخترمو بدم به شما با آب خالی شکمشو پر کنین؟
وقتی از در میرفت بیرون نگا اقا م کردو گفت:حاج اقا آهم دومنتو میگیره که ناحق گفتی!

چن وقت بعدم دادنم به بابابزرگ خدابیامرزت، که پول و پاروشون از هم بالا میرفتن
+آهش نگرفت که اقاجون به این ماهی نزاشت آب تو دلت تکون بخوره که!
_*گرفت!بدم گرفت ...روز عقد رفتیم خونه شون ناهار!
مام که جز بربری و کشک چیزی ندیده بودیم
این داداش کوچیک ما
تا غذ ا رودید
دا زد که اقا جون بیا ببین :چی میخورن...ازاین سر تا اون سر می دویید میگفت ببینین چغد میخورن...
فامیلای اونام نه گزاشتن نه برداشتن نه پشت سرمون جلوخودمون گفتن :از کیام دختر گرفتین که یه وعده غذا ندیدن تو زندگی!

این که میبینی با حوزه و طلبه جماعت اینقدر لجم سر همین آهشه!سر دلِ پاکشونه
بنده خدا اقاجونم جلو اون همه آدم سنگ رویخ شد از سرو روش عرق میریخت!
یا حسین ببین چه خاکی به سرم ریختی بچه ،سوخت غذام
چیکار کنم حالا بااین همه مهمون اخه

+عزیز؟
*جانم
+بعد گرفتن آهش و رفتن آبروی بابات دیگه دلت باهاش نبود؟
*نبود حلیمم میسوخت؟!



#معصومه_خدادادی
@aevien