.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
باید هر روز غروب دختر و پسرم رو کنارم بشونم، سرشون رو بزارم روی پاهام، براشون میوه پوست بکنم و از همون بچگی تو گوششون چطور " موندن " رو نجوا کنم. یه تیکه پرتقال تو دهن دخترم و یه تیکه سیب تو دهن پسرم بزارم و بگم: ببینید مامان جون، وقتی وارد زندگی یه نفر میشید از همون اول تکلیف موندن یا نموندنتون رو مشخص کنید. تو سمت چپ سینه آدم ها یه چیز قرمز و احمق وجود داره که خودشو میچسبونه به موندن آدم ها و تپیدنش رو با خنده،گریه، حرف های اون آدم تنظیم میکنه و تو خودش کلی احساس و خاطره تلنبار میکنه.
بعد اون چیز احمق و قرمز وقتی اون آدم میره غمباد میگیره و همه احساس و خاطره های تلنبار شده اش باد میکنن و شروع میکنن به بزرگ شدن. اون چیز قرمز و احمق هم چون گنجايش نداره بلاخره یه روز میترکه و کل احساس ها سر میرن ازش و خاطره ها رخنه میکنن تو مغز، چشم، دل و دست ها.
بعد از اون هر آدم جدیدی که بیاد حتی اگر شب و روز قول بده که موندنش واقعا موندنه اون چیز قرمز و احمق نمیتونه باور کنه. چون تمام احساسی که داشته سر رفته ازش، دیگه چیزی نمونده براش که بخواد برای یکی دیگه خرجش کنه.
بعد آدم جدیدی هم که اومده قلبش غمباد میگیره و احساسات تلنبار شده اش باد میکنن و میترکن.
و این چرخه بی رحم ادامه پیدا میکنه.
از بچگی یادشون میدم، یادشون میدم چطور موندن رو، یادشون میدم اگه برین فقط اون آدمی که ترکش کردین نیست که تقاص پس میده، مثل مهره های دومینو که اگه یکیش بیافته کل جدول رو خراب میکنه رفتنتون کلی آدم رو نابود میکنه، کلی آدم که تشکیل یه اجتماع رو میدن. اجتماعی که فردا خودتون قراره توش زندگی کنید، عاشق بشین و بچه هاتون رو توش بزرگ کنید.
و شاید یه روز... وقتی که هجده ساله یا بزرگتر شدن، همونجوری که سرشون رو پاهامه بهشون بگم که مادرتون دومین مهره یه جدول دومینو بود و زن دیگری با رفتنش باعث افتادنش شد. شاید بهشون بگم بخاطر همین پدر ندارین و برای پرورشگاهین.
چون مادرتون وقتی افتاد دیگه نتونست بلند شه و نخواست یه مرد دیگه رو هم باخودش بندازه زمین.

#محیا_زند

@aevien
" با چشمهایش میخندید "

هوزان ساکت شد و بقیه نسکافه اش رو یه نفس سرکشید. تازه به خودم اومدم و دیدم از استرس تمام نسکافه مو خالی کردم رو مانتوم و لیوانش مچاله شده تو دستمه. هوزان هم دید. یه دستمال از تو جیبش کشید بیرون و خواست نسکافه رو لباسم رو یجور خشک کنه. دستش که بهم خورد تمام تنم به رعشه افتاد. درسته از روی لباس بود اما باز هم گرمی تن یار آتیش مینداخت به تنم. بدم اومد از اون همه بی جنبه بودنم، بدم اومد از هوزانی که بعد شیش سال منو کشونده بود اونجا و داشت آتیشم میزد. خودمو کشیدم کنار از زیر دستش.
با حرص گفتم: خب که چی؟ اینارو گفتی که به کجا برسیم؟ به کدوم جاده؟ من خیلی وقته تو ناکجا آبادم... تو یه بیراهه که تمومی نداره.
+ اینارو گفتم که به اینجا برسم... به اینکه وقتشه این بیراهه رو تموم کنیم.
وسط اون سرمای پاییز عرق مثل رود جاری بود از تمام بدنم.
_ تموم کنیم؟ چطوری؟ اینکه برگردی؟
+ آره... اینکه برگردم. میدونم نهایت بی شرمیه. اینکه تنهات گذاشتم و حالا بچه به بغل برگشتم و میخوام داشته باشمت. میدونم کمم برات، میدونم یه دیوونه زیبایی که دوستم داری، میدونم مثل خودم چند ساله سوختی از این نبودن، نداشتن، نشدن. همه رو میدونم... اما میخوام برگردم.
انگار که روی یه کوه آتش فشان نشسته باشم تمام تنم تو مذاب داشت میسوخت و حل میشد.
+خیلی خودخواهی هوزان... خیلی! هر وقت بخوای میری... هر وقت بخوای برمیگردی؟ بدمصب فکر دل منم بکن، بفهم که گنجایش نداره. همون شیش سال پیش تو اون یازده صبح که زیر بارون رفتی تموم احساسم سر رفت ازم. وقتی فهمیدم عروسی کردی طاقتم سر رفت. وقتی بابام مرد و مردی نبود که قلبم بهش تکیه کنه اعتمادم سر رفت. حتی امشب... امشبی که خوناشام کوچولوت رو دیدم امید هم سر رفت ازم.
من از خودم سر رفتم هوزان... دیگه گنجايشی ندارم برای برگشتنت.
مثل خودم صورتش پراز عرق بود، پر از آتیش و آشوب.
+ یعنی نه؟ یعنی برنگردم؟ پس دلم چی؟ همین دلی که هنوز از چشمای حالت دارت آويزونه!
زل زدم تو چشاش که دیگه نمیخندید و داشت زجه میزد. دستشو گرفتم و کشیدم رو چشمای خیسم که باریدن رو شروع کرده بود.
_ برش دار لعنتی... دلتو از چشمام بردار و برو.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم

@aevien
Kash Inja Boodi
Arvan
ساعت سه و نیمه شبه
من بیدارم
وقتی خوابن همه
@aevien 💜 👌
#مارا_همه_شب_نمیبرد_خواب...
@aevien

گاو، موجود نیمه خوشبختی ست

جفت دارد، کمی علف دارد!

دست سلّاخ چیز برّاقی ست

که به این زندگی شرف دارد

 

عشق، بیماری غم انگیزی ست

جمع یک عضو ج. نـ .سی و عادت

خنده در چند خانه ی دلگیر

گریه با تیک تاک یک ساعت

 

مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو

بر سر گاو نیمه خوشبختم

عشق، یک اسم دیگر از آن است

که نشسته ست داخل تختم

 

زندگی بچّه ای بدون توپ

گیج، در یک زمین خاکی بود

باختن بی مسابقه، بی هیچ!

زندگی چیز دردناکی بود

 #مهدی_موسوی جانان💜
#پیغمبران_شعر
" با چشمهایش میخندید "

"دستشو محکمتر کشیدم رو چشام و گفتم: دِ برش دار...
گفت: نمیشه، گیر کرده. بخوام بزور هم برش دارم تیکه و پارش به دستم میرسه. نکن... بزار سرجاش بمونه.
کار از نشستن روی مذاب گذشته بود. خودم یه آتش فشان شده بودم که مذاب هام از چشمام راه گرفته بودن و گونه هام رو میسوزوندن.
گفتم: دل من شیش ساله تیکه و پاره اس. اونقدر پاره که هر احساسی میریزم توش میریزه زمین. اونقدر تیکه که حجم برگشتنت رو نمیتونه طاقت بیاره.
هوزان خشکش زده بود. گفت: یعنی دوستم نداری دیگه؟
دیوانه بود؟ انگار که به یه پیغمبر بگن خدات رو دوست نداری؟
گفتم: دوست دارم هنوز... با سلول به سلول تنم. اما برای برگشتنت دیر شده. آدما وقتی میرن یه جای خالی بزرگ و دردناک تو قلب جا میزارن. اون جای خالی انقدر تیر میکشه تا بلاخره یه غده سرطانی جاشو پر میکنه. سفت و محکم. حتی وقتی اون آدم هم برگرده دیگه نمیتونه کاری بکنه. نمیتونه اون غده سرطانی رو بکنه و بودنش رو جاش بزاره. فقط میتونه اون همه احساس دوست داشتن که زیر اون غده سرطانی جامونده رو قلقلک بده و دوباره بره. هوزان... نمیشه برگردی، نه اینکه نخوام. قلبم نمیتونه، انقدر شیمی درمانی شده که دیگه نای ریسک اینکه دوباره برگردی و شاید دوباره بترسی و بری رو نداره!
ترجیح میدم مثل تمام این شیش سال صبح ها عکاسی کنم، عصر ها با مادرم پارک هارو قدم بزنم، شب ها گریه کنم تا اینکه همخونه مردی شم که تا آخر عمر با هر حرکتش ترس و رعشه رفتنش به جونم بیافته.
هوزان ساکت شده بود. مبهوت و گیج نگاهم میکرد. باورش نمیشد زنی که شیش سال براش مرده بود اینجوری بگه نه. ولی گاهی اوقات حتی دوست داشتن هم نمیتونه جای خالی بعضی چیزهارو پرکنه.
چشم های هورین رو بوسیدم و سرشو گذاشتم رو پای هوزانی که دهنش مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگه. چشماش نم گرفته بود. چشم های منم همینطور. با گریه گفتم: از ما که گذشت یار دیرینه من... اما توروخدا فردا که هورین بزرگتر شد یادش بده چطور موندن رو، چطور دوست داشتن رو. یادش بده بعضی رفتن هارو هیچ اومدنی جبران نمیکنه. یادش بده گاهی یه تصمیمش میتونه زندگی چند نفر رو تغیر بده. یادش بده... خداحافظ مرد هیچوقت نداشته ام.
و رفتم... از پیش هوزان، از بام، از تهران رفتم."

ساکت شد و خیره به بارون بیرون، با چشم هایی که هنوز انگار یه دل تیکه و پاره ازش آويزون بود. گیج بودم و متعجب. باورم نمیشد قصه زندگیش تا این حد تراژدیک باشه. گفتم: یعنی نزاشتی برگرده؟
+ من نه... اون غده سرطانی نزاشت.
_دیگه ندیدیش؟
+چرا دیدمش... هنوزم میبینمش. چند ماه یبار مردی که دیگه با چشم هاش نمیخنده دست دخترشو میگیره و مياره آتلیه ام تا ازشون عکس بگیرم. خدارو چه دیدی... شاید یکی از همین روزها غده سرطانی دلم جا به جا شد و راه برگشتن اون مرد پیدا شد.
میدونم گیجی از این پایان سوگنامه شکل. اما واقعیت مثل رمان هایی که تو چهارده سالگی میخونیم شیرین نیست. تو واقعیت گاهی دیر میشه، گاهی احساس ته میکشه، گاهی دیگه راه جبران نیست.
تو واقعیت گاهی "دوست دارم" گفتن ها سرد میشن و از دهن میافتن...
تو دوست داشتن باید سامورایی بود،دیوانه و کله شق.
ترسیدن ها، اگر و اما ها از دهن میندازنش.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_بیستم
#پارت_آخر :)

@aevien
Shahram Shokoohi - Khial Kon خیال کن شهرام شکوهی
@moozikestan_bot
گذشتی از منو ساکت نشستم
گذشتی از منو دیدی که خسته م
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودمو زخماتو بستم

@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
جلوی تئاتر شهر بهم گفته بودیم " دوستت دارم"
در انقلاب لا به لای کتاب ها هم رو بوسیده بودیم
تجریش رو با خنده قدم زده بودیم
در شابدالعظیم با هم گریه کرده بودیم
تو صبح های دربند نفس به نفس باهم اکسیژن کشیده بودیم
کافه های ولیعصر رو از شعر خوندن هامون بیچاره کرده بودیم
و بلاخره در بام تهران بهم خداحافظ گفته بودیم
تو در من
من در تو
خیابان به خیابان تهران را جا گذاشته ایم
تو با رفتنت
من با رفتنم
باعث سقوط یک پایتخت شده ایم
کشور جانت
کشورم جانم
یک انقلاب میخواهد برای نجات
مثلا برگشتن به بام تهران و پس گرفتن خداحافظی مون...
مثلا گفتن یه "دوستت دارم" دوباره...

#محیا_زند

@aevien
@aevien
از یه جا به بعد،زخم می خوری
از یه جا به بعد دیگه می برُی
از یه جا به بعد دم نمی زنی
واسه روحتم قبر می کنی
پای من بزار هرچی باختم
من که از یه کوه دره ساختم
پای من بزار بغض آخر رو
نه سبک نکن این شکنجه رو
از تو خالیم از خودم پُرم
من بدون  تو خاک می خورم
روح من پر از کَنده کاریه
سخت  بهترین یادگاریه

#احسان_افشاری جان 💜
#پیغمبران_شعر
Mansour Daryabeigi - Az Ye Ja Bebad
Mansour Daryabeigi - Az Ye Ja Bebad
از یه جا به بعد زخم می خوری
از یه جا به بعد دیگه می بری
از یه جا به بعد دم نمی زنی
واسه روحتم قبر می کنی

@aevien 💜 👌
Geryeh Nakon
Ebi
گریه نکن
خاتون هم گریز من
برای این دربه در بی سرزمین
گریه نکن
@aevien 💜 👌
برای عزیزانی که دنبال دو داستان قبلی میگشتن.
بین این سه داستان کدوم بهتر بود؟