.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+بوی چشم هاش میاد!
_چشم هم مگه بو میده دیوونه؟
_آره..بیشتر از تمام اجزای بدن...بیشتر از دست ها...موها..صدا!
از راه دور هم میشه حسش کرد! از توی عکس..از پشت شیشه... از پشت مرگ حتی!
عجیب اینه بوش موندگار تر از همه اس!با یه بار دیدن همچین تو ذهن و تنت حک میشه که تا عمر داری پاک نمیشه!
یکیو میشناختم بوی یه چشم هایی تو جونش مونده بود که فقط یه بار از دور دیده بودش و همونجا تو ذهنش حک شده بود جوری که هنوز بعد سال ها داره دنبالش میگرده!
اصلا این بوی چشم هاست که آدمو عاشق میکنه!
وای بوی چشم هاش... همین آدمی که الان رد شد رو دیدی؟
_خب؟
+بوی چشم هاش شبیه اون بود... همون بوی خمار مشکیش رو میداد!
#محیا_زند
@aevien
_چشم هم مگه بو میده دیوونه؟
_آره..بیشتر از تمام اجزای بدن...بیشتر از دست ها...موها..صدا!
از راه دور هم میشه حسش کرد! از توی عکس..از پشت شیشه... از پشت مرگ حتی!
عجیب اینه بوش موندگار تر از همه اس!با یه بار دیدن همچین تو ذهن و تنت حک میشه که تا عمر داری پاک نمیشه!
یکیو میشناختم بوی یه چشم هایی تو جونش مونده بود که فقط یه بار از دور دیده بودش و همونجا تو ذهنش حک شده بود جوری که هنوز بعد سال ها داره دنبالش میگرده!
اصلا این بوی چشم هاست که آدمو عاشق میکنه!
وای بوی چشم هاش... همین آدمی که الان رد شد رو دیدی؟
_خب؟
+بوی چشم هاش شبیه اون بود... همون بوی خمار مشکیش رو میداد!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_آرومه جون؟
+بله؟
_همیشه میگفتی جانم...!
+حواسم نبود!
_کجا بود؟
+پیش چشمات...پیش آرومه جون گفتنت...پیش اینکه اگه تو نباشی چی؟
_مگه قراره نباشم؟!
+ این دنیای لعنتی رو نمیشناسی ؟ اینکه استعداد عجیبی داره تو گرفتن خوشبختیت؟
تو خوشبختی منی...تمام بودنت خوشبختیمه...میترسم دنیا چشم دیدن خوشبختیم رو نداشته باشه!
#محیا_زند
@aevien
+بله؟
_همیشه میگفتی جانم...!
+حواسم نبود!
_کجا بود؟
+پیش چشمات...پیش آرومه جون گفتنت...پیش اینکه اگه تو نباشی چی؟
_مگه قراره نباشم؟!
+ این دنیای لعنتی رو نمیشناسی ؟ اینکه استعداد عجیبی داره تو گرفتن خوشبختیت؟
تو خوشبختی منی...تمام بودنت خوشبختیمه...میترسم دنیا چشم دیدن خوشبختیم رو نداشته باشه!
#محیا_زند
@aevien
"+او"
شنبه بعدی در کار نبود! شنبه های بعدتری هم درکار نبود! اما روزهای بعدتر چرا! روزهایی که به هر جون کندنی بود باید میگذشتند! و من برای گذروندنشون جز خیره شدن به سقف و اشک ریختن هیچ برنامه ای نداشتم!
پنجشنبه شب یه هفته بعدش لعنتی ترین روز زندگیم رو گذروندم! صبح که از خواب بلند شدم تا پنج صبحش که چشم روی هم بزارم جون دادم و خون دل بالا آوردم! هی فکر اون چندتار موی مشکی افتاده روی پیشونیش بودم که حالا احتمالا بخاطر مدل موی دامادی سشوار کشیده شده بودن به سمت بالا! فکر اون سبزهای بیشتر از همیشه آرایش شده بودم که چجوری تو مشکی چشم های "او" من پیچ و تاب میخوره و دلبری میکنه! فکر بزرگترین نداشته ی زندگیم بودم که دیگه نفس نزاشته بود برام! فکر کرده بودم و هق هق زده بودم!
توی یکی از همون روزهای درحال گذر لعنتی دایی اومده بود خونمون! نشسته بود رو تخت و سرم رو گذاشته بود رو پاهاش و بی مقدمه شروع کرده بود:
_مامانت همه چیو بهم گفته دایی جون! راستش من هنوز تو بهت و تعجب ام! آخه تو کی دلت گیرش شد؟
+ یه شب تابستونی بود...تو خونتون... اومده بود یه چیزی بهت بده...يه لحظه چشم تو چشم شدیم باهم... خندید...من دلم نخ کش شد! همین!
_کاش بهم زودتر میگفتی حداقل نمیزاشتم کار به اینجا برسه!
+ از هیچکس کاری برنمیومد...کار باید به اینجا میکشید! فقط بهم بگو چیشد که با اون ازدواج کرد؟ بخاطر چیش؟ رنگ چشماش؟
_ رنگ چشماش چرا اخه... قصد ازدواج داشت کلا...بچه ها پردیس خانوم رو بهش معرفی کردن... همین!
خیز برداشتم از جام...!
+ یعنی اگه منم برای ازدواج بهش پیشنهاد میکردن ممکن بود قبول کنه؟ آره؟
دایی چشم هاش رو بسته بود و یه نفس عمیق کشیده بود و زیر لب جواب داده بود:
_آره...!
اکسیژن لعنتی کم اومده بود باز چرا؟
من چقدر احمق بودم؟ چقدر نفهم؟ چرا بهش نگفته بودم؟ بخاطر غرور دخترونه ام؟ لعنت بهش... بخاطر شرم و حیا؟ بر پدرش لعنت... بخاطر هنجار و فرهنگ؟ گور باباش ... کدومشون الان تو این حال بدم میخواستن به دادم برسن؟
ما آدم ها تا کی میخوایم به این حماقت هامون ادامه بدیم؟! تا کی میخوایم بخاطر هنجار و فرهنگی که درست و غلط بودنش رو هیچکسی واقعا نمیدونه دست از خواسته های خودمون بکشیم؟ تا کی میخوایم بخاطر حرف مفت مردم که نگن وای فلانی بیسار کرد فلان کرد پا بزاریم رو خواسته هامون و دلمون؟ تا کی میخوایم بخاطر چیزهای بی ارزش آدم های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم؟
همه مون عادت کردیم به یه چرخه بی پایان از حماقت ها!
روزها به ماه ها رسید و ماه ها به سال ها! سال ها نبودنش و بی خبری! سال ها درد و اشک بخاطر یه حماقت معمول احمقانه آدمیزادی!
#محیا_زند
#پارت_نهم
@aevien
شنبه بعدی در کار نبود! شنبه های بعدتری هم درکار نبود! اما روزهای بعدتر چرا! روزهایی که به هر جون کندنی بود باید میگذشتند! و من برای گذروندنشون جز خیره شدن به سقف و اشک ریختن هیچ برنامه ای نداشتم!
پنجشنبه شب یه هفته بعدش لعنتی ترین روز زندگیم رو گذروندم! صبح که از خواب بلند شدم تا پنج صبحش که چشم روی هم بزارم جون دادم و خون دل بالا آوردم! هی فکر اون چندتار موی مشکی افتاده روی پیشونیش بودم که حالا احتمالا بخاطر مدل موی دامادی سشوار کشیده شده بودن به سمت بالا! فکر اون سبزهای بیشتر از همیشه آرایش شده بودم که چجوری تو مشکی چشم های "او" من پیچ و تاب میخوره و دلبری میکنه! فکر بزرگترین نداشته ی زندگیم بودم که دیگه نفس نزاشته بود برام! فکر کرده بودم و هق هق زده بودم!
توی یکی از همون روزهای درحال گذر لعنتی دایی اومده بود خونمون! نشسته بود رو تخت و سرم رو گذاشته بود رو پاهاش و بی مقدمه شروع کرده بود:
_مامانت همه چیو بهم گفته دایی جون! راستش من هنوز تو بهت و تعجب ام! آخه تو کی دلت گیرش شد؟
+ یه شب تابستونی بود...تو خونتون... اومده بود یه چیزی بهت بده...يه لحظه چشم تو چشم شدیم باهم... خندید...من دلم نخ کش شد! همین!
_کاش بهم زودتر میگفتی حداقل نمیزاشتم کار به اینجا برسه!
+ از هیچکس کاری برنمیومد...کار باید به اینجا میکشید! فقط بهم بگو چیشد که با اون ازدواج کرد؟ بخاطر چیش؟ رنگ چشماش؟
_ رنگ چشماش چرا اخه... قصد ازدواج داشت کلا...بچه ها پردیس خانوم رو بهش معرفی کردن... همین!
خیز برداشتم از جام...!
+ یعنی اگه منم برای ازدواج بهش پیشنهاد میکردن ممکن بود قبول کنه؟ آره؟
دایی چشم هاش رو بسته بود و یه نفس عمیق کشیده بود و زیر لب جواب داده بود:
_آره...!
اکسیژن لعنتی کم اومده بود باز چرا؟
من چقدر احمق بودم؟ چقدر نفهم؟ چرا بهش نگفته بودم؟ بخاطر غرور دخترونه ام؟ لعنت بهش... بخاطر شرم و حیا؟ بر پدرش لعنت... بخاطر هنجار و فرهنگ؟ گور باباش ... کدومشون الان تو این حال بدم میخواستن به دادم برسن؟
ما آدم ها تا کی میخوایم به این حماقت هامون ادامه بدیم؟! تا کی میخوایم بخاطر هنجار و فرهنگی که درست و غلط بودنش رو هیچکسی واقعا نمیدونه دست از خواسته های خودمون بکشیم؟ تا کی میخوایم بخاطر حرف مفت مردم که نگن وای فلانی بیسار کرد فلان کرد پا بزاریم رو خواسته هامون و دلمون؟ تا کی میخوایم بخاطر چیزهای بی ارزش آدم های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم؟
همه مون عادت کردیم به یه چرخه بی پایان از حماقت ها!
روزها به ماه ها رسید و ماه ها به سال ها! سال ها نبودنش و بی خبری! سال ها درد و اشک بخاطر یه حماقت معمول احمقانه آدمیزادی!
#محیا_زند
#پارت_نهم
@aevien
ما آدم ها تا کی میخوایم به این حماقت هامون ادامه بدیم؟! تا کی میخوایم بخاطر هنجار و فرهنگی که درست و غلط بودنش رو هیچکسی واقعا نمیدونه دست از خواسته های خودمون بکشیم؟ تا کی میخوایم بخاطر حرف مفت مردم که نگن وای فلانی بیسار کرد فلان کرد پا بزاریم رو خواسته هامون و دلمون؟ تا کی میخوایم بخاطر چیزهای بی ارزش آدم های عزیز زندگیمون رو از دست بدیم؟
همه مون عادت کردیم به یه چرخه بی پایان از حماقت ها!
قسمتی از داستان "+او"
#محیا_زند
@aevien
همه مون عادت کردیم به یه چرخه بی پایان از حماقت ها!
قسمتی از داستان "+او"
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
+ "من میشناسم بوی موهاتو
من مسخ این جوگندمی بودم"
میخنده و میگه:
_ موهای من که جوگندمی نیست آرومه جون!
+ آره... اما من بوی موهاتو میشناسم...کوتاهشون کنی...بلندشون کنی...حالتشو تغیر بدی..شامپوتو عوض کنی...هر رنگی هم که به خودشون بگیرن من از اون سر دنیا هم بوشو میشناسم!
_بوش چجوریه آرومه جون؟
+بوی عشق چجوریه؟ بوی عشق میدن!
#محیا_زند
@aevien
من مسخ این جوگندمی بودم"
میخنده و میگه:
_ موهای من که جوگندمی نیست آرومه جون!
+ آره... اما من بوی موهاتو میشناسم...کوتاهشون کنی...بلندشون کنی...حالتشو تغیر بدی..شامپوتو عوض کنی...هر رنگی هم که به خودشون بگیرن من از اون سر دنیا هم بوشو میشناسم!
_بوش چجوریه آرومه جون؟
+بوی عشق چجوریه؟ بوی عشق میدن!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_چرا بهم میگی آرومه جون؟
+بده؟ نگم؟
_ نه نه...این آروم جون گفتن هات آرومه جون خودم هم میشه!
فقط میخام بدونم چرا آرومه جون بین این همه کلمه؟بین عشقم،نفسم،عزيزم،... ها چرا آرومه جون؟
+ کلمه ها حرمت دارن..قدرت دارن ..به اسم هایی که رو آدم های زندگیت میزاری... به لقب هایی که بهشون میدی... به قدرت و حرمت همه شون شدید اعتقاد دارم!
تو ادمی هستی تو زندگيم که بودنت شبیه هیچکس نیست برام! چرا باید کلمه هایی رو بهت بگم که تو روزمرگی هام به بقیه هم میگم؟!
جدای این ها...بهت میگم آرومه جون... چون آروم جونمی! چون هیچکس تو زندگیم شبیه تو این قدرت مسیحایی رو نداره! اینجور تسکین بودن رو! میفهمی آرومه جون چراشو حالا؟
#محیا_زند
@aevien
+بده؟ نگم؟
_ نه نه...این آروم جون گفتن هات آرومه جون خودم هم میشه!
فقط میخام بدونم چرا آرومه جون بین این همه کلمه؟بین عشقم،نفسم،عزيزم،... ها چرا آرومه جون؟
+ کلمه ها حرمت دارن..قدرت دارن ..به اسم هایی که رو آدم های زندگیت میزاری... به لقب هایی که بهشون میدی... به قدرت و حرمت همه شون شدید اعتقاد دارم!
تو ادمی هستی تو زندگيم که بودنت شبیه هیچکس نیست برام! چرا باید کلمه هایی رو بهت بگم که تو روزمرگی هام به بقیه هم میگم؟!
جدای این ها...بهت میگم آرومه جون... چون آروم جونمی! چون هیچکس تو زندگیم شبیه تو این قدرت مسیحایی رو نداره! اینجور تسکین بودن رو! میفهمی آرومه جون چراشو حالا؟
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
"تنها چیزی که بطور تخصصی بهش تسلط دارم انتخاب آدم های اشتباه برای دوس داشتنه..."
این احمقانه ترین و قدرت مندترین استعداد خیلی از آدم هاست... اصلا انگار همه ما یه دکمه داریم تو قلبمون که وقتی اشتباهی ترین آدم های زندگیمون رو میبینیم یکی فشارش میده و چندتا جرقه میخوره و دیننننگ...دوست داشتن اتفاق میافته! هیچکس هم نمیتونه جلوش رو بگیره... هیچکس هم حق نداره قضاوتش کنه... چون بی اختیار ترین افتاده است! سهمگین ترین اتفاق افتاده زندگی هامون!
مهم بدشه... مهم انتخاب ها و تصمیم های بعدیمونه... یه دوراهی بزرگ بین احمق بودن یا عاقل بودن!
که نقش آدم عاقله رو بازی کنیم...و مردم هم بخاطر نقش آدم خوبه داستان بودنمون برامون کف و سوت بزنن و ماهم کلاهمون رو از سرمون برداریم و سری تکون بدیم و لبخند بزنیم و رد بشیم از کنارشون و یه گوشه دنج و تاریک که گیر اوردیم خون دل بالا بیاریم و اشک قورت بدیم... و این اصلی ترین نقشیه که تا اخر عمرمون بازی میکنیم!
یا نقش ادم احمق رو بازی کنیم...یه احمق شجاع که کلاهش رو میکشه پایین تر...از کنار آدم هایی که چپ چپ نگاهش میکنن و زیر لبی پچ پچ میکنن رد بشیم و یه گوشه دنج و خلوت گیر بیاریم و یه لبخند که خودمون هم نمیدونیم از کجا اومده رو لبمون رو هی قورت بدیم و به این فکر کنیم الان که میخوایم بریم پیشش رز قرمز بخریم یا سفید!
مهم بی اختیار اتقاق افتاده زندگیمون نیست... مهم انتخابیه که سر دوراهی میکنیم... انتخابی که نقشمون رو مشخص میکنه!
#محیا_زند️
@aevien
این احمقانه ترین و قدرت مندترین استعداد خیلی از آدم هاست... اصلا انگار همه ما یه دکمه داریم تو قلبمون که وقتی اشتباهی ترین آدم های زندگیمون رو میبینیم یکی فشارش میده و چندتا جرقه میخوره و دیننننگ...دوست داشتن اتفاق میافته! هیچکس هم نمیتونه جلوش رو بگیره... هیچکس هم حق نداره قضاوتش کنه... چون بی اختیار ترین افتاده است! سهمگین ترین اتفاق افتاده زندگی هامون!
مهم بدشه... مهم انتخاب ها و تصمیم های بعدیمونه... یه دوراهی بزرگ بین احمق بودن یا عاقل بودن!
که نقش آدم عاقله رو بازی کنیم...و مردم هم بخاطر نقش آدم خوبه داستان بودنمون برامون کف و سوت بزنن و ماهم کلاهمون رو از سرمون برداریم و سری تکون بدیم و لبخند بزنیم و رد بشیم از کنارشون و یه گوشه دنج و تاریک که گیر اوردیم خون دل بالا بیاریم و اشک قورت بدیم... و این اصلی ترین نقشیه که تا اخر عمرمون بازی میکنیم!
یا نقش ادم احمق رو بازی کنیم...یه احمق شجاع که کلاهش رو میکشه پایین تر...از کنار آدم هایی که چپ چپ نگاهش میکنن و زیر لبی پچ پچ میکنن رد بشیم و یه گوشه دنج و خلوت گیر بیاریم و یه لبخند که خودمون هم نمیدونیم از کجا اومده رو لبمون رو هی قورت بدیم و به این فکر کنیم الان که میخوایم بریم پیشش رز قرمز بخریم یا سفید!
مهم بی اختیار اتقاق افتاده زندگیمون نیست... مهم انتخابیه که سر دوراهی میکنیم... انتخابی که نقشمون رو مشخص میکنه!
#محیا_زند️
@aevien
"+او"
روزها به ماه ها رسید و ماه ها به سال ها!
ترم های بعدی هم شروع شد..نمره هام از بهترین نمره های کلاس به وحشتناک ترینشون رسید.. حتی دو ترم هم مشروط شدم! دیگه هیچ انگیزه ای نداشتم واسه ادامه تحصیل! چندباری هم خواسته بودم انصراف بدم که با جيغ جیغ های مامان منصرف شده بودم!
حالا شنبه ها منفورترین روز هفته ام شده بود! و راهرویی که به کلاس 317 میرسید عذاب آورترين جای دانشگاه! در حدی که یکی از واحد هام که تو کلاس 317 بود رو حذف کردم!
توی تمام روزهای بعد اون...نه رژ قرمزی زدم... نه مانتویی که شبیه خانوما کنم... نه کفش هایی که تق تق پاشنه هاش همه جارو پر کنه!
و همه این ها بخاطر آدمی بود که حواسش به اطراف نبود...مشکل خیلی ها همین بود... اگه با دقت تر به آدم های اطرافمون نگاه میکردیم..چرای حس هاشون...فکراشون... رفتار هاشون رو حداقل سعی میکردیم بفهمیم اوضاع خیلی هامون این نمیشد!
من چرای تمام رفتار هام "او" بود...حتی اینکه داشتم یه رشته عالی رو تو یکی از بهترین دانشگاه های کشور رو هم میخوندم بخاطر "او" بود... و نمیدونست و این ندونستنش چقد زندگی من رو به بازی گرفته بود! لعنت به ندونسته ها!
تو روزهای سرد بعد اون...ادم های زیادی اومدن به زندگیم...او های زیادی که هیچکدام "او" نشدن...که "او" نمیشدن...هیچوقت! و بعد یه مدت پای همه شون رو از زندگیم قطع کردم... دقتم هم رو آدم های دور و برم رفته بود بالا... به محض اینکه میفهمیدم برای یه ذره هم که شده چرای رفتارهای کسی هستم جوری خودم رو تا بدتر نشده بود میکشیدم کنار که انگار هیچوقت نبودم!
چهارسال بعد...توی یه روز ابری که مثل همیشه با یه تیپ اسپرت داشتم تند تند از جلوي همون راهروی تاریکی که به کلاس 317 میرسید رد میشدم دیدمش! میخ شدم تو زمین! خشکم زد! آب دهنم خشک شده بود! تمام بدنم رعشه افتاده بود! بعد چهارسال...چهارسال اشک و درد! همون "او" همیشگی من بود...فقط کمی مردتر شده بود و جا افتاده تر...و بین اون چندتا تره موی هنوز افتاده رو پیشونیش چندتا تار نقره ای دیده میشد! حالم که جا اومد...اشک تو چشمام که ریخت و دیدم واضح تر شد...چشمم افتاد به همون چشم سبز پیشنهاد شده که دستاش حلقه شده بود تو بازوهای "او" هیچوقت نداشته من با یه لبخند که به دنیا ثابت میکرد خوشحال بودنشون رو و بعد... چشمم رعدوبرق زد رو شکم بالا اومده اش!
جیرینگ... یه چیزی شکسته بود تو وجودم...فکر کنم اون قلب وحشتناک ترک خورده ام بود که به زور بخیه سرپا نگه داشته بودمش!
"او" من داشت پدر میشد...پدر بچه ای که مادرش هیچوقت من نمیشدم!
#محیا_زند️
#پارت_دهم
@aevien
روزها به ماه ها رسید و ماه ها به سال ها!
ترم های بعدی هم شروع شد..نمره هام از بهترین نمره های کلاس به وحشتناک ترینشون رسید.. حتی دو ترم هم مشروط شدم! دیگه هیچ انگیزه ای نداشتم واسه ادامه تحصیل! چندباری هم خواسته بودم انصراف بدم که با جيغ جیغ های مامان منصرف شده بودم!
حالا شنبه ها منفورترین روز هفته ام شده بود! و راهرویی که به کلاس 317 میرسید عذاب آورترين جای دانشگاه! در حدی که یکی از واحد هام که تو کلاس 317 بود رو حذف کردم!
توی تمام روزهای بعد اون...نه رژ قرمزی زدم... نه مانتویی که شبیه خانوما کنم... نه کفش هایی که تق تق پاشنه هاش همه جارو پر کنه!
و همه این ها بخاطر آدمی بود که حواسش به اطراف نبود...مشکل خیلی ها همین بود... اگه با دقت تر به آدم های اطرافمون نگاه میکردیم..چرای حس هاشون...فکراشون... رفتار هاشون رو حداقل سعی میکردیم بفهمیم اوضاع خیلی هامون این نمیشد!
من چرای تمام رفتار هام "او" بود...حتی اینکه داشتم یه رشته عالی رو تو یکی از بهترین دانشگاه های کشور رو هم میخوندم بخاطر "او" بود... و نمیدونست و این ندونستنش چقد زندگی من رو به بازی گرفته بود! لعنت به ندونسته ها!
تو روزهای سرد بعد اون...ادم های زیادی اومدن به زندگیم...او های زیادی که هیچکدام "او" نشدن...که "او" نمیشدن...هیچوقت! و بعد یه مدت پای همه شون رو از زندگیم قطع کردم... دقتم هم رو آدم های دور و برم رفته بود بالا... به محض اینکه میفهمیدم برای یه ذره هم که شده چرای رفتارهای کسی هستم جوری خودم رو تا بدتر نشده بود میکشیدم کنار که انگار هیچوقت نبودم!
چهارسال بعد...توی یه روز ابری که مثل همیشه با یه تیپ اسپرت داشتم تند تند از جلوي همون راهروی تاریکی که به کلاس 317 میرسید رد میشدم دیدمش! میخ شدم تو زمین! خشکم زد! آب دهنم خشک شده بود! تمام بدنم رعشه افتاده بود! بعد چهارسال...چهارسال اشک و درد! همون "او" همیشگی من بود...فقط کمی مردتر شده بود و جا افتاده تر...و بین اون چندتا تره موی هنوز افتاده رو پیشونیش چندتا تار نقره ای دیده میشد! حالم که جا اومد...اشک تو چشمام که ریخت و دیدم واضح تر شد...چشمم افتاد به همون چشم سبز پیشنهاد شده که دستاش حلقه شده بود تو بازوهای "او" هیچوقت نداشته من با یه لبخند که به دنیا ثابت میکرد خوشحال بودنشون رو و بعد... چشمم رعدوبرق زد رو شکم بالا اومده اش!
جیرینگ... یه چیزی شکسته بود تو وجودم...فکر کنم اون قلب وحشتناک ترک خورده ام بود که به زور بخیه سرپا نگه داشته بودمش!
"او" من داشت پدر میشد...پدر بچه ای که مادرش هیچوقت من نمیشدم!
#محیا_زند️
#پارت_دهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
از صبح که چشمات رو باز میکنی میشنویش!
_خوبی؟
و همه بدون توجه به مفهوم سنگین این کلمه فقط میپرسنش! و متقابلا انتظار شنيدن "خوبم" رو دارن!
در صورتي که تو هفتاد درصد مواقع رو واقعا خوب نیستی! نیاز داری بشینی با یکی حرف بزنی...بگی نه...خوب نیستم...بگی خسته ام از این سوال کلیشه ای!بگی خیلی وقته واقعا کسی ازم نپرسيده خوب ام يا نه! بگی اصلا خودم هم خیلی وقته نمیدونم که خوب ام يا نه! بگی...مردم خیلی بی معرفت شدن...خیلی بی رحم شدن!
که اصلا خیلی حرف ها رو که تو گلوت گلوله شده و داره خفه ات میکنه رو بگی!
اما نمیشه...نمیتونی...چون سوالی که ازت پرسیدن سوال نیست! یه جمله اجباریه با یه جواب مشخص!
"خوبی؟ خوبم!"
اما تو واقعا خوب باش...واقعا بپرس! اصلا یک روز در هفته رو مشخص کن که از عزیزات بپرسی "خوبی؟"... اما واقعا بپرسیش...نه فقط منتظرجواب خوبم و ساده گذشتن از کنارش باشی!
خدا رو چه دیدی...شاید اگر یک نفر از هیتلر هم واقعا میپرسید "خوبی؟" فکر کشور کشایی نمیزد به سرش و میشست سرجاش و دردول میکرد از نداشته هاش!
هیچوقت دیر نیست برای پرسیدن "خوبی؟" از يه نفر...همین حالا بهش پیام بده و صادقانه بپرس:
"خوبی؟!"
#محیا_زند
@aevien
_خوبی؟
و همه بدون توجه به مفهوم سنگین این کلمه فقط میپرسنش! و متقابلا انتظار شنيدن "خوبم" رو دارن!
در صورتي که تو هفتاد درصد مواقع رو واقعا خوب نیستی! نیاز داری بشینی با یکی حرف بزنی...بگی نه...خوب نیستم...بگی خسته ام از این سوال کلیشه ای!بگی خیلی وقته واقعا کسی ازم نپرسيده خوب ام يا نه! بگی اصلا خودم هم خیلی وقته نمیدونم که خوب ام يا نه! بگی...مردم خیلی بی معرفت شدن...خیلی بی رحم شدن!
که اصلا خیلی حرف ها رو که تو گلوت گلوله شده و داره خفه ات میکنه رو بگی!
اما نمیشه...نمیتونی...چون سوالی که ازت پرسیدن سوال نیست! یه جمله اجباریه با یه جواب مشخص!
"خوبی؟ خوبم!"
اما تو واقعا خوب باش...واقعا بپرس! اصلا یک روز در هفته رو مشخص کن که از عزیزات بپرسی "خوبی؟"... اما واقعا بپرسیش...نه فقط منتظرجواب خوبم و ساده گذشتن از کنارش باشی!
خدا رو چه دیدی...شاید اگر یک نفر از هیتلر هم واقعا میپرسید "خوبی؟" فکر کشور کشایی نمیزد به سرش و میشست سرجاش و دردول میکرد از نداشته هاش!
هیچوقت دیر نیست برای پرسیدن "خوبی؟" از يه نفر...همین حالا بهش پیام بده و صادقانه بپرس:
"خوبی؟!"
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_اشتباهه...بودن این آدم تو زندگیت اشتباهه...وقتی این همه نه هست واسه بودنتون باهم باید دورشو یه خط قرمز بزرگ بکشی!
+میدونم...!
_پس چرا نمیزاری بره؟ چرا محکم تو مشتت گرفتیش؟
+چون آدمم... یه چیز قرمز احمق بزرگ تو قفسه سینه ام هست به اسم قلب که نمیزاره! تو میگی اشتباهه... تو میگی نباید... اما تو که جای من نیستی... هستی؟
میدونی چه حسیه تو روزهای پر از دردت... یکی باشه... فقط یه نفر باشه که بتونه لبخند رو لبت بیاره چجوریه؟ فقط یه نفر باشه که روح تو چشماتو...حس دوست داشتن رو تو قلبت پر کنه چطوريه؟
نمیدونی... تو میگی نباید اما من میگم باید... واسه ادامه این زندگی باید!
گاهی باید تموم ملاحظه کاری هارو ریخت دور...باید خودخواه شد... به روزهای پر از درد نبودنش فکر کرد...روزهایی که هیچکس جات نیست حسشون کنه...و تصمیم گرفت!
گاهی باید تصمیم گرفت که...
يه عاقل غمگین باشی یا یه احمق شاد!
من ترجیح میدم یه احمق شاد باشم!
#محیا_زند
@aevien
+میدونم...!
_پس چرا نمیزاری بره؟ چرا محکم تو مشتت گرفتیش؟
+چون آدمم... یه چیز قرمز احمق بزرگ تو قفسه سینه ام هست به اسم قلب که نمیزاره! تو میگی اشتباهه... تو میگی نباید... اما تو که جای من نیستی... هستی؟
میدونی چه حسیه تو روزهای پر از دردت... یکی باشه... فقط یه نفر باشه که بتونه لبخند رو لبت بیاره چجوریه؟ فقط یه نفر باشه که روح تو چشماتو...حس دوست داشتن رو تو قلبت پر کنه چطوريه؟
نمیدونی... تو میگی نباید اما من میگم باید... واسه ادامه این زندگی باید!
گاهی باید تموم ملاحظه کاری هارو ریخت دور...باید خودخواه شد... به روزهای پر از درد نبودنش فکر کرد...روزهایی که هیچکس جات نیست حسشون کنه...و تصمیم گرفت!
گاهی باید تصمیم گرفت که...
يه عاقل غمگین باشی یا یه احمق شاد!
من ترجیح میدم یه احمق شاد باشم!
#محیا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
می خواهم عاشق مردی شوم که شبیه هیچکدام از مردهایی که میشناسم مردانگی بلد نیست! مردانگی مختص خودش را دارد!
که بعضی روزها لباس های مردانه میپوشه با آستین های تا خورده و شلوار کتان همرنگ لباسش و بعضی روزها یه تیشرت اسپرت با یه جین روشن ستش! مردی که لازم نیست جلوش نگران چطور زنونگی کردن باشم! نگران اینکه کی جلوش ناز کنم کی نکنم! نگران تن صدام که به اندازه کافی ناز داره یا نه! نگران اینکه جلوش چطور بپوشم چطور بخورم! مردی که جلوش بیشتر از همیشه خودمم.که با خیال راحت جلوش غذامیخورم حتی گاهی با دهن پر حرف میزنم و موقع خوردن آب میوه با خیال راحت آخرش را هورت میکشم و اوهم همراهی ام میکند و آخر سر جفتمون به این همه چندشی میخندیم! مردی که نگران چاق و لاغر شدنم و تکان اندامم جلوش نباشم! مردی که وقتی رژ قرمزتند میزنم غیرتش رو قلمبه نمیکنه و نمیکوبش تو سرم اما بی غیرتی هم نمیکنه...یه دستمال برمیداره و پاکش میکنه و یه رژ کمرنگ تر رو میکشه رو لب هام و میگه: دلبری های خانومم برای خودمه! مردی که وقتی با یه خانوم غریبه حرف ميزنه نگران چرخیدن نگاهش رو اجزای بدنش نیستم و حسودی هم که میکنم و سرش کلی غر میرنم بهش بر نمیخوره که تو به من اعتماد نداری و فلان... دماغمو میکشه و میگه مگه صدبار نگفتم بخوای نخوای بیخ ریش نداشته خودتم؟ مردی که شعر خوندن بلده و حاضره باهام تمام شب شعرهای شهر رو متر کنه... و همیشه یک دوربین برای عکاسی روی شانه هاش باشه!مردی که وقتی بارون میباره زنگ میزنه و میگه دلت نگیره کوچولو که خودم هواتو دارم... اصلا حاضرشو بریم زیرش بدون چتر قدم بزنیم! مردی که وقتی همان درد های زنانه لعنتی سراغم میان و لج باز و بی اعصاب ام میکنن درکم میکنه... یه بسته ژلوفن میاره برام سرمو میزاره رو پاهاش میگه خب شروع کن غر زدن رو...بدخلقی کن...اصلا به زمین و زمان فحش بده اما بدون من دوستت دارم! که وقتی مالبرو هاش رو بین لب هاش ميذاره نگاه خیره ام رو که روش میبینه یه نخ دیگه درمیاره و میده دستم! بدون هیچ تعصب مسخره ای که این چیزها برای زن خوبیت نداره! فقط میگه: هروقت خواستی بکشی به خودم بگو...زیاد هم نکش.. مامان بچه هام که بشی براشون بد میشه اونموقع! که وقتی دارم مثل بچه های چهارساله رو کاشی های زمین لی لی میکنم فکر حرف مردم نیست... فکر اینکه بقیه بهم بگن چقدر جلفه! دستمو میگیره و بقیه کاشی هارو با خنده باهام لی لی میکنه و یه گور بابای بزرگ حواله تمام حرف مردم ها میکنه! مردی که وقتی بحثمون میشه با مردونگیش و جذبه و قدرتش سر زنونگیم و شکننده بودنم بازی در نمیاره... با منطق باهام حرف میزنه و با چندتا تار موهام بازی میکنه! مردی که وقتی درد میاد سراغش... زندگی بهش زور میگه... بد خلقی هاشو برام نمیاره... میاد سرشو میزاره رو پاهام... میزاره دستمو کنم تو پیچ و تاب موهاش و باهام دردودل میکنه...تکیه میکنه... اعتماد میکنه به زن بودنم و دوست داشتنم!بدون اینکه نگران شکستن غرور کذایی مردونه اش باشه!مردی که چایی خوردن تو یه لیوان تو بلندترین نقطه ممکن رو دوست داره و بخاطر کلاس اون قهوه های تلخ لعنتی رو تو کافه ها سر نمیکشه! مردی که حرف زدن بلده...و لازم نیست بهش زن بودنم و نازکردنم رو مدام یاد اوری کنم! مردی که مثل بقیه تیکه کلام های کذایی و لعنتی عزیزم و عشقم و نفسم نمیگه و چندتا لقب خاص روم گذاشته! مردی که آرومه جونمه و آرومه جونشم!
میخواهم عاشق مردی شوم که میدونم جلوش خود خودمم! مردی که واقعا مرده اما شبیه هیچکس نیست!
#محیا_زند️
@aevien
که بعضی روزها لباس های مردانه میپوشه با آستین های تا خورده و شلوار کتان همرنگ لباسش و بعضی روزها یه تیشرت اسپرت با یه جین روشن ستش! مردی که لازم نیست جلوش نگران چطور زنونگی کردن باشم! نگران اینکه کی جلوش ناز کنم کی نکنم! نگران تن صدام که به اندازه کافی ناز داره یا نه! نگران اینکه جلوش چطور بپوشم چطور بخورم! مردی که جلوش بیشتر از همیشه خودمم.که با خیال راحت جلوش غذامیخورم حتی گاهی با دهن پر حرف میزنم و موقع خوردن آب میوه با خیال راحت آخرش را هورت میکشم و اوهم همراهی ام میکند و آخر سر جفتمون به این همه چندشی میخندیم! مردی که نگران چاق و لاغر شدنم و تکان اندامم جلوش نباشم! مردی که وقتی رژ قرمزتند میزنم غیرتش رو قلمبه نمیکنه و نمیکوبش تو سرم اما بی غیرتی هم نمیکنه...یه دستمال برمیداره و پاکش میکنه و یه رژ کمرنگ تر رو میکشه رو لب هام و میگه: دلبری های خانومم برای خودمه! مردی که وقتی با یه خانوم غریبه حرف ميزنه نگران چرخیدن نگاهش رو اجزای بدنش نیستم و حسودی هم که میکنم و سرش کلی غر میرنم بهش بر نمیخوره که تو به من اعتماد نداری و فلان... دماغمو میکشه و میگه مگه صدبار نگفتم بخوای نخوای بیخ ریش نداشته خودتم؟ مردی که شعر خوندن بلده و حاضره باهام تمام شب شعرهای شهر رو متر کنه... و همیشه یک دوربین برای عکاسی روی شانه هاش باشه!مردی که وقتی بارون میباره زنگ میزنه و میگه دلت نگیره کوچولو که خودم هواتو دارم... اصلا حاضرشو بریم زیرش بدون چتر قدم بزنیم! مردی که وقتی همان درد های زنانه لعنتی سراغم میان و لج باز و بی اعصاب ام میکنن درکم میکنه... یه بسته ژلوفن میاره برام سرمو میزاره رو پاهاش میگه خب شروع کن غر زدن رو...بدخلقی کن...اصلا به زمین و زمان فحش بده اما بدون من دوستت دارم! که وقتی مالبرو هاش رو بین لب هاش ميذاره نگاه خیره ام رو که روش میبینه یه نخ دیگه درمیاره و میده دستم! بدون هیچ تعصب مسخره ای که این چیزها برای زن خوبیت نداره! فقط میگه: هروقت خواستی بکشی به خودم بگو...زیاد هم نکش.. مامان بچه هام که بشی براشون بد میشه اونموقع! که وقتی دارم مثل بچه های چهارساله رو کاشی های زمین لی لی میکنم فکر حرف مردم نیست... فکر اینکه بقیه بهم بگن چقدر جلفه! دستمو میگیره و بقیه کاشی هارو با خنده باهام لی لی میکنه و یه گور بابای بزرگ حواله تمام حرف مردم ها میکنه! مردی که وقتی بحثمون میشه با مردونگیش و جذبه و قدرتش سر زنونگیم و شکننده بودنم بازی در نمیاره... با منطق باهام حرف میزنه و با چندتا تار موهام بازی میکنه! مردی که وقتی درد میاد سراغش... زندگی بهش زور میگه... بد خلقی هاشو برام نمیاره... میاد سرشو میزاره رو پاهام... میزاره دستمو کنم تو پیچ و تاب موهاش و باهام دردودل میکنه...تکیه میکنه... اعتماد میکنه به زن بودنم و دوست داشتنم!بدون اینکه نگران شکستن غرور کذایی مردونه اش باشه!مردی که چایی خوردن تو یه لیوان تو بلندترین نقطه ممکن رو دوست داره و بخاطر کلاس اون قهوه های تلخ لعنتی رو تو کافه ها سر نمیکشه! مردی که حرف زدن بلده...و لازم نیست بهش زن بودنم و نازکردنم رو مدام یاد اوری کنم! مردی که مثل بقیه تیکه کلام های کذایی و لعنتی عزیزم و عشقم و نفسم نمیگه و چندتا لقب خاص روم گذاشته! مردی که آرومه جونمه و آرومه جونشم!
میخواهم عاشق مردی شوم که میدونم جلوش خود خودمم! مردی که واقعا مرده اما شبیه هیچکس نیست!
#محیا_زند️
@aevien