.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بیا عین بقیه مهدی جهانی گوش بدیم و اون قسمتش که میگه ~باتوآرومم خانومم~
تو باهاش همخونی کنی و زُل بزنی توچشمام،
منم از ذوق بقیشو باهات همراهی کنم
نه مثل حالا که رفتی
مثل حالا هم اصلا نه...
مثل قبلنا که بشینیم فریب حامد نیک پی رو گوش بدیم و وقتی میگه|بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی|بدون هیچ حرفی اشک ازچشمای جفتمون بریزه...
اصلا بیا بریم کافه پنیرک بخوریم و توبرام عاشقونه شعر بخونی...
نه مثل قبلنا که میگفتی دارچین ازتو، تی بگاز من، ابجوش از دکه و آخرش بیخیال میشدیم و نه تو تی بگ میاوردی نه من دارچین.
بیا من عین بقیه بیست و هفت تا میسکال بندازم روگوشیت وکلی پیام که قرارمون و فراموش نکنی!
نه عین قبلنا که هی منتظر زنگ هم میموندیم و اخرشم هیچکدوم زنگ نمیزدیم و به روی هم نمیاوردیم که قرار داشتیم...!
بیا جای اینکه بگی شعر فلان صفحه ی گریه های امپراطور و خوندی بگو :دوست دارم
منم جای اینکه بگم ولی فلان صفحه ی اقلیت قشنگ تره میگم: منم خیلی دوست دارم
اصلا شعر فاضل سخته ،گنگه .
بیااین دفعه فقط خزعبل بخونیم!
میدونی تو خزعبل راحت میشه دوست دارم هارو پیداکرد!
تو برگرد....
برکرد تا این دفعه معمولی باشیم!
چون این دفعه که رفتی میتونیم کلی پست دپ بزاریم و پروفایلامونُ دل نوشته بزاریم و اصلا هموبلاک کنیم
وخالی شیم ...
نه مثل حالا که پستای عاشقونه میزاریم و همو لایک میکنیم انگارکه هیچی نشده!
بیا یه بار هم که شده معمولی باشیم اونطوری میتونیم وقتی دلمون تنگ شد با یه تلفن دوباره شروع کنیم...
اما حالاچی ...
من هیچی
تو هیچی
و هیچ رابطه ای نبوده انگار!
انگار از اول همه چی هیچی بوده!
#معصومه_خدادادی
@aevien
تو باهاش همخونی کنی و زُل بزنی توچشمام،
منم از ذوق بقیشو باهات همراهی کنم
نه مثل حالا که رفتی
مثل حالا هم اصلا نه...
مثل قبلنا که بشینیم فریب حامد نیک پی رو گوش بدیم و وقتی میگه|بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی|بدون هیچ حرفی اشک ازچشمای جفتمون بریزه...
اصلا بیا بریم کافه پنیرک بخوریم و توبرام عاشقونه شعر بخونی...
نه مثل قبلنا که میگفتی دارچین ازتو، تی بگاز من، ابجوش از دکه و آخرش بیخیال میشدیم و نه تو تی بگ میاوردی نه من دارچین.
بیا من عین بقیه بیست و هفت تا میسکال بندازم روگوشیت وکلی پیام که قرارمون و فراموش نکنی!
نه عین قبلنا که هی منتظر زنگ هم میموندیم و اخرشم هیچکدوم زنگ نمیزدیم و به روی هم نمیاوردیم که قرار داشتیم...!
بیا جای اینکه بگی شعر فلان صفحه ی گریه های امپراطور و خوندی بگو :دوست دارم
منم جای اینکه بگم ولی فلان صفحه ی اقلیت قشنگ تره میگم: منم خیلی دوست دارم
اصلا شعر فاضل سخته ،گنگه .
بیااین دفعه فقط خزعبل بخونیم!
میدونی تو خزعبل راحت میشه دوست دارم هارو پیداکرد!
تو برگرد....
برکرد تا این دفعه معمولی باشیم!
چون این دفعه که رفتی میتونیم کلی پست دپ بزاریم و پروفایلامونُ دل نوشته بزاریم و اصلا هموبلاک کنیم
وخالی شیم ...
نه مثل حالا که پستای عاشقونه میزاریم و همو لایک میکنیم انگارکه هیچی نشده!
بیا یه بار هم که شده معمولی باشیم اونطوری میتونیم وقتی دلمون تنگ شد با یه تلفن دوباره شروع کنیم...
اما حالاچی ...
من هیچی
تو هیچی
و هیچ رابطه ای نبوده انگار!
انگار از اول همه چی هیچی بوده!
#معصومه_خدادادی
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
_ جنون آنی دوست داشتن جلوی چشم هام رو گرفته بود، میدونستم حماقت محضه اما قلبم با خودم لج کرده بود و میخواست همقدم اون پدر و دختر بشه. به قلبم غر زدم : خب که چی؟ بفرض هم که همقدمش شدی... بعدش چی؟ هوزان برمیگرده یا خودت له تر میشی؟ اصلا بفرض هم که برگرده، میتونی قبولش کنی؟
و قلبم کنج قفسه سینه ام خودشو بیشتر مچاله کرد و زجه زد: نمیدونم! نمیدونم بعدش که چی. فقط میدونم باید الان باهاشون برم وگرنه همین کنج سینه ات دق میکنم.
دیوانه بود. تمام قلب ها دیوانه اند و قلب های زن ها چقدر دیوانه تر...!
هورین شاید حالت چشم های مادرشو به ارث برده بود اما مثل پدرش خوب بلد بود با چشم هاش بخنده و همینش هم پدر این قلب دیوانه رو درآورده بود. چند دقیقه بعد جلوی چشم های مبهوت گلرخ و قیافه گیج فرهاد سوار ماشین هوزان شدم تا برم برای هورین عروسک بخرم. صندلی جلو نشسته بودم و هورین رو پاهام بود، یه نمای مصنوعی از خانواده خوشبختی که هوزان با نموندنش ازم گرفته بود. کل راه تند تند و بیربط با هورین حرف زده بودم تا کوچیکترین فرصتی واسه همصحبت شدن با هوزان پیدا نکنم. گشتیم و چرخ زدیم اما اونموقع شب هیچ مغازه بازی پیدا نکردیم. هورین خوابش میومد، نق میزد و بهونه میگرفت.
هوزان مسیر رو عوض کرد و بعد چند دقیقه داشتیم تو خیابون های ولنجک به سمت بام تهران میرفتیم. هیچی نگفتم، فقط طلبکار زل زدم به نیمرخش. بدون اینکه برگرده سمتم همونجور خیره به جاده گفت: به هورین قول داده بودم ببرمش یجایی که به ستاره ها نزدیک باشه. عاشق ستاره هاست.
جفتمون میدونستیم بهونه اس، اما جفتمون هم هیچی نگفتیم. ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. نق نق هورین قطع شده بود و محو ستاره هایی بود که انکار اونشب واقعا نزدیک تر بودند. بدون هیچ حرفی یکم قدم زدیم و رفتیم ارتفاع بالاتر. روی سکوها رو به شهر نشستیم. هوزان و هورین راجب ستاره حرف میزدن و من غرقِ صدایِ مردی بودم که سه سال مدام الهه ناز رو تو گوشم ته نشین کرده بود. هورین خوابش گرفت، دراز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام. حالا نوبت من بود نقش مادرانه اون خانواده خوشبختی که نبود رو بازی کنم. دست کشیدم تو موهای فر هورین و براش الهه ناز رو لالایی وار خوندم. میدونستم هوزان هم مثل خودم غرق خاطرات اون سه شنبه هاست. سه شنبه هایی که تو اون کافه سنتی رو تخت میشستیم، هوزان سه تار میزد و الهه ناز رو باهم میخوندیم.
از جاش پاشد و رفت. نپرسیدم کجا، فقط لالایی خوندم و منتظر موندم برگرده. عادت داشتم به انتظار برای برگشتنش، به رفتنی که بی دلیل بود. شیش سال بود که عادت داشتم.
اومد، بادوتا نسکافه تو دستش. لعنتی... تازه یادم اومد اونروزی که تو بام اعتراف کردم دوستش دارم دقیقا همینجا با نسکافه های تو دستمون نشسته بودیم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محيا_زند
#پارت_هفدهم
@aevien
_ جنون آنی دوست داشتن جلوی چشم هام رو گرفته بود، میدونستم حماقت محضه اما قلبم با خودم لج کرده بود و میخواست همقدم اون پدر و دختر بشه. به قلبم غر زدم : خب که چی؟ بفرض هم که همقدمش شدی... بعدش چی؟ هوزان برمیگرده یا خودت له تر میشی؟ اصلا بفرض هم که برگرده، میتونی قبولش کنی؟
و قلبم کنج قفسه سینه ام خودشو بیشتر مچاله کرد و زجه زد: نمیدونم! نمیدونم بعدش که چی. فقط میدونم باید الان باهاشون برم وگرنه همین کنج سینه ات دق میکنم.
دیوانه بود. تمام قلب ها دیوانه اند و قلب های زن ها چقدر دیوانه تر...!
هورین شاید حالت چشم های مادرشو به ارث برده بود اما مثل پدرش خوب بلد بود با چشم هاش بخنده و همینش هم پدر این قلب دیوانه رو درآورده بود. چند دقیقه بعد جلوی چشم های مبهوت گلرخ و قیافه گیج فرهاد سوار ماشین هوزان شدم تا برم برای هورین عروسک بخرم. صندلی جلو نشسته بودم و هورین رو پاهام بود، یه نمای مصنوعی از خانواده خوشبختی که هوزان با نموندنش ازم گرفته بود. کل راه تند تند و بیربط با هورین حرف زده بودم تا کوچیکترین فرصتی واسه همصحبت شدن با هوزان پیدا نکنم. گشتیم و چرخ زدیم اما اونموقع شب هیچ مغازه بازی پیدا نکردیم. هورین خوابش میومد، نق میزد و بهونه میگرفت.
هوزان مسیر رو عوض کرد و بعد چند دقیقه داشتیم تو خیابون های ولنجک به سمت بام تهران میرفتیم. هیچی نگفتم، فقط طلبکار زل زدم به نیمرخش. بدون اینکه برگرده سمتم همونجور خیره به جاده گفت: به هورین قول داده بودم ببرمش یجایی که به ستاره ها نزدیک باشه. عاشق ستاره هاست.
جفتمون میدونستیم بهونه اس، اما جفتمون هم هیچی نگفتیم. ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. نق نق هورین قطع شده بود و محو ستاره هایی بود که انکار اونشب واقعا نزدیک تر بودند. بدون هیچ حرفی یکم قدم زدیم و رفتیم ارتفاع بالاتر. روی سکوها رو به شهر نشستیم. هوزان و هورین راجب ستاره حرف میزدن و من غرقِ صدایِ مردی بودم که سه سال مدام الهه ناز رو تو گوشم ته نشین کرده بود. هورین خوابش گرفت، دراز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام. حالا نوبت من بود نقش مادرانه اون خانواده خوشبختی که نبود رو بازی کنم. دست کشیدم تو موهای فر هورین و براش الهه ناز رو لالایی وار خوندم. میدونستم هوزان هم مثل خودم غرق خاطرات اون سه شنبه هاست. سه شنبه هایی که تو اون کافه سنتی رو تخت میشستیم، هوزان سه تار میزد و الهه ناز رو باهم میخوندیم.
از جاش پاشد و رفت. نپرسیدم کجا، فقط لالایی خوندم و منتظر موندم برگرده. عادت داشتم به انتظار برای برگشتنش، به رفتنی که بی دلیل بود. شیش سال بود که عادت داشتم.
اومد، بادوتا نسکافه تو دستش. لعنتی... تازه یادم اومد اونروزی که تو بام اعتراف کردم دوستش دارم دقیقا همینجا با نسکافه های تو دستمون نشسته بودیم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محيا_زند
#پارت_هفدهم
@aevien
Bi Mantegh
Diana
من از موندنو رفتنت شاکی ام
چرا باید این حسو انکار کرد
نخواستی نمیشه همش دیر بود
چقد میشه رو عشق اصرار کرد
@aevien 💜 👌
چرا باید این حسو انکار کرد
نخواستی نمیشه همش دیر بود
چقد میشه رو عشق اصرار کرد
@aevien 💜 👌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
" با چشمهايش میخندید "
_نشست کنارم. نسکافه رو بی هیچ حرفی داد دستم. هورین خوابش برده بود و هیچ بهونه ای برای مشغول نشون دادن خودم نداشتم.
یکم از نسکافه شو مزه مزه کرد و بی مقدمه گفت: انکار نمیکنم، بهونه نمیارم... آره قبول تو بد برهه ای از زندگیت رفتم. اما مجبور بودم. این قانون های بی ثبات دنیا مجبورم کرده بود. باز هم قبول... ترسیده بودم. از تفاوت های عمیق و قلب بابام ترسیده بودم. ترسیدم بگم دختر عمه شیرینی خوردمو نمیخوام و دلم واسه یه دختر غریبه که هم آیین ما نیست رفته. اون روز وقتی از پیشت رفتم تنم رفت، اما دلم موند زیر بارون باهات. گفتم برميگردونم این دل لجبازو، مگه به خودشه که نخواد برگرده.
وقتی برگشتم سنندج به بابام گفتم بریم خونه روژان اینا تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنیم. عقد جدا عروسی جدا هم نه. همش باهم. میخواستم آب یهو از سرم بگذره تا راحت تر خفه شم. خودمو حسابی زده بودم به بیخیالی، خودم به روی خودم نمیاوردم که لعنتی دل تو سینه ام نیست و باید برگردم و برش دارم. هی میگفتم بلاخره برمیگرده دل لعنتیم.
اما...
بله برون رفتیم برنگشت، با روژان حلقه و لباس عروس انتخاب کردیم برنگشت، رو سرمون زیر یه پارچه قند سابیدن برنگشت. شب عروسی تور از سرش باز کردم برنگشت. پیش خودم گفتم به درک، مگه بی دل نمیشه زندگی کرد؟
من تونستم زندگی کنم، ولی روژان نه. میگفت سردی و سردیت داره منم منجمد میکنه. حتی اومدن هورین هم معجزه نکرد تو زندگیمون. روژان نتونست، گفتم بخاطر هورین بساز، گفت نه... طلاق میخوام. رفت، دوسال پیش طلاق گرفت و رفت. توبیخش نکردم، نفرینش نکردم... برعکس بقیه بهش حق دادم. در عوض تا تونستم خودم رو نفرین کردم که با ترسیدنم زندگی خودم، روژان،تو و حتی هورین رو بهم ریختم.
خبرت رو مو به مو داشتم از گلرخ، تا اینکه باهاش قطع ارتباط کردی. با همه قطع ارتباط کردی. تا چند ماه پیش که گلرخ گفت از زیر سنگ هم که شده میخواد پیدات کنه. خودم اومدم دنبالت، تمام آتلیه های شهرتون رو دونه به دونه گشتم و اسمتو گفتم. تا اینکه بلاخره پیدات کردم.
تو حیاط آتلیه وایساده بودی و داشتی از یه دوقلو عکس میگرفتی. دیدمت، همراه با دلم که پيشت جا مونده بود. فکر میکردم دلمو گم کردی، دیگه هیچ امیدی به پیدا کردنش نداشتم هیچ جای دنیا نداشتم.
اما اونروز دیدم دلم هنوز از چشمات آويزونه.
بعد شیش سال بلاخره پیداش کردم...!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
_نشست کنارم. نسکافه رو بی هیچ حرفی داد دستم. هورین خوابش برده بود و هیچ بهونه ای برای مشغول نشون دادن خودم نداشتم.
یکم از نسکافه شو مزه مزه کرد و بی مقدمه گفت: انکار نمیکنم، بهونه نمیارم... آره قبول تو بد برهه ای از زندگیت رفتم. اما مجبور بودم. این قانون های بی ثبات دنیا مجبورم کرده بود. باز هم قبول... ترسیده بودم. از تفاوت های عمیق و قلب بابام ترسیده بودم. ترسیدم بگم دختر عمه شیرینی خوردمو نمیخوام و دلم واسه یه دختر غریبه که هم آیین ما نیست رفته. اون روز وقتی از پیشت رفتم تنم رفت، اما دلم موند زیر بارون باهات. گفتم برميگردونم این دل لجبازو، مگه به خودشه که نخواد برگرده.
وقتی برگشتم سنندج به بابام گفتم بریم خونه روژان اینا تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنیم. عقد جدا عروسی جدا هم نه. همش باهم. میخواستم آب یهو از سرم بگذره تا راحت تر خفه شم. خودمو حسابی زده بودم به بیخیالی، خودم به روی خودم نمیاوردم که لعنتی دل تو سینه ام نیست و باید برگردم و برش دارم. هی میگفتم بلاخره برمیگرده دل لعنتیم.
اما...
بله برون رفتیم برنگشت، با روژان حلقه و لباس عروس انتخاب کردیم برنگشت، رو سرمون زیر یه پارچه قند سابیدن برنگشت. شب عروسی تور از سرش باز کردم برنگشت. پیش خودم گفتم به درک، مگه بی دل نمیشه زندگی کرد؟
من تونستم زندگی کنم، ولی روژان نه. میگفت سردی و سردیت داره منم منجمد میکنه. حتی اومدن هورین هم معجزه نکرد تو زندگیمون. روژان نتونست، گفتم بخاطر هورین بساز، گفت نه... طلاق میخوام. رفت، دوسال پیش طلاق گرفت و رفت. توبیخش نکردم، نفرینش نکردم... برعکس بقیه بهش حق دادم. در عوض تا تونستم خودم رو نفرین کردم که با ترسیدنم زندگی خودم، روژان،تو و حتی هورین رو بهم ریختم.
خبرت رو مو به مو داشتم از گلرخ، تا اینکه باهاش قطع ارتباط کردی. با همه قطع ارتباط کردی. تا چند ماه پیش که گلرخ گفت از زیر سنگ هم که شده میخواد پیدات کنه. خودم اومدم دنبالت، تمام آتلیه های شهرتون رو دونه به دونه گشتم و اسمتو گفتم. تا اینکه بلاخره پیدات کردم.
تو حیاط آتلیه وایساده بودی و داشتی از یه دوقلو عکس میگرفتی. دیدمت، همراه با دلم که پيشت جا مونده بود. فکر میکردم دلمو گم کردی، دیگه هیچ امیدی به پیدا کردنش نداشتم هیچ جای دنیا نداشتم.
اما اونروز دیدم دلم هنوز از چشمات آويزونه.
بعد شیش سال بلاخره پیداش کردم...!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
Negar
Ali Sorena
نفست نفسمو تنگ میکنه
حاله بدت حال منو بد میکنه
تو پیدا ترین راه گمراهیامی
تو اعتیاده ترک معتادیامی
اصلی ترین دلیل گستاخیامی
زخم رو صورت جغرافیامی
@aevien
از اون موزیکا که وحشتناک عالی ان 💜👌
حاله بدت حال منو بد میکنه
تو پیدا ترین راه گمراهیامی
تو اعتیاده ترک معتادیامی
اصلی ترین دلیل گستاخیامی
زخم رو صورت جغرافیامی
@aevien
از اون موزیکا که وحشتناک عالی ان 💜👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
باید هر روز غروب دختر و پسرم رو کنارم بشونم، سرشون رو بزارم روی پاهام، براشون میوه پوست بکنم و از همون بچگی تو گوششون چطور " موندن " رو نجوا کنم. یه تیکه پرتقال تو دهن دخترم و یه تیکه سیب تو دهن پسرم بزارم و بگم: ببینید مامان جون، وقتی وارد زندگی یه نفر میشید از همون اول تکلیف موندن یا نموندنتون رو مشخص کنید. تو سمت چپ سینه آدم ها یه چیز قرمز و احمق وجود داره که خودشو میچسبونه به موندن آدم ها و تپیدنش رو با خنده،گریه، حرف های اون آدم تنظیم میکنه و تو خودش کلی احساس و خاطره تلنبار میکنه.
بعد اون چیز احمق و قرمز وقتی اون آدم میره غمباد میگیره و همه احساس و خاطره های تلنبار شده اش باد میکنن و شروع میکنن به بزرگ شدن. اون چیز قرمز و احمق هم چون گنجايش نداره بلاخره یه روز میترکه و کل احساس ها سر میرن ازش و خاطره ها رخنه میکنن تو مغز، چشم، دل و دست ها.
بعد از اون هر آدم جدیدی که بیاد حتی اگر شب و روز قول بده که موندنش واقعا موندنه اون چیز قرمز و احمق نمیتونه باور کنه. چون تمام احساسی که داشته سر رفته ازش، دیگه چیزی نمونده براش که بخواد برای یکی دیگه خرجش کنه.
بعد آدم جدیدی هم که اومده قلبش غمباد میگیره و احساسات تلنبار شده اش باد میکنن و میترکن.
و این چرخه بی رحم ادامه پیدا میکنه.
از بچگی یادشون میدم، یادشون میدم چطور موندن رو، یادشون میدم اگه برین فقط اون آدمی که ترکش کردین نیست که تقاص پس میده، مثل مهره های دومینو که اگه یکیش بیافته کل جدول رو خراب میکنه رفتنتون کلی آدم رو نابود میکنه، کلی آدم که تشکیل یه اجتماع رو میدن. اجتماعی که فردا خودتون قراره توش زندگی کنید، عاشق بشین و بچه هاتون رو توش بزرگ کنید.
و شاید یه روز... وقتی که هجده ساله یا بزرگتر شدن، همونجوری که سرشون رو پاهامه بهشون بگم که مادرتون دومین مهره یه جدول دومینو بود و زن دیگری با رفتنش باعث افتادنش شد. شاید بهشون بگم بخاطر همین پدر ندارین و برای پرورشگاهین.
چون مادرتون وقتی افتاد دیگه نتونست بلند شه و نخواست یه مرد دیگه رو هم باخودش بندازه زمین.
#محیا_زند
@aevien
بعد اون چیز احمق و قرمز وقتی اون آدم میره غمباد میگیره و همه احساس و خاطره های تلنبار شده اش باد میکنن و شروع میکنن به بزرگ شدن. اون چیز قرمز و احمق هم چون گنجايش نداره بلاخره یه روز میترکه و کل احساس ها سر میرن ازش و خاطره ها رخنه میکنن تو مغز، چشم، دل و دست ها.
بعد از اون هر آدم جدیدی که بیاد حتی اگر شب و روز قول بده که موندنش واقعا موندنه اون چیز قرمز و احمق نمیتونه باور کنه. چون تمام احساسی که داشته سر رفته ازش، دیگه چیزی نمونده براش که بخواد برای یکی دیگه خرجش کنه.
بعد آدم جدیدی هم که اومده قلبش غمباد میگیره و احساسات تلنبار شده اش باد میکنن و میترکن.
و این چرخه بی رحم ادامه پیدا میکنه.
از بچگی یادشون میدم، یادشون میدم چطور موندن رو، یادشون میدم اگه برین فقط اون آدمی که ترکش کردین نیست که تقاص پس میده، مثل مهره های دومینو که اگه یکیش بیافته کل جدول رو خراب میکنه رفتنتون کلی آدم رو نابود میکنه، کلی آدم که تشکیل یه اجتماع رو میدن. اجتماعی که فردا خودتون قراره توش زندگی کنید، عاشق بشین و بچه هاتون رو توش بزرگ کنید.
و شاید یه روز... وقتی که هجده ساله یا بزرگتر شدن، همونجوری که سرشون رو پاهامه بهشون بگم که مادرتون دومین مهره یه جدول دومینو بود و زن دیگری با رفتنش باعث افتادنش شد. شاید بهشون بگم بخاطر همین پدر ندارین و برای پرورشگاهین.
چون مادرتون وقتی افتاد دیگه نتونست بلند شه و نخواست یه مرد دیگه رو هم باخودش بندازه زمین.
#محیا_زند
@aevien
" با چشمهایش میخندید "
هوزان ساکت شد و بقیه نسکافه اش رو یه نفس سرکشید. تازه به خودم اومدم و دیدم از استرس تمام نسکافه مو خالی کردم رو مانتوم و لیوانش مچاله شده تو دستمه. هوزان هم دید. یه دستمال از تو جیبش کشید بیرون و خواست نسکافه رو لباسم رو یجور خشک کنه. دستش که بهم خورد تمام تنم به رعشه افتاد. درسته از روی لباس بود اما باز هم گرمی تن یار آتیش مینداخت به تنم. بدم اومد از اون همه بی جنبه بودنم، بدم اومد از هوزانی که بعد شیش سال منو کشونده بود اونجا و داشت آتیشم میزد. خودمو کشیدم کنار از زیر دستش.
با حرص گفتم: خب که چی؟ اینارو گفتی که به کجا برسیم؟ به کدوم جاده؟ من خیلی وقته تو ناکجا آبادم... تو یه بیراهه که تمومی نداره.
+ اینارو گفتم که به اینجا برسم... به اینکه وقتشه این بیراهه رو تموم کنیم.
وسط اون سرمای پاییز عرق مثل رود جاری بود از تمام بدنم.
_ تموم کنیم؟ چطوری؟ اینکه برگردی؟
+ آره... اینکه برگردم. میدونم نهایت بی شرمیه. اینکه تنهات گذاشتم و حالا بچه به بغل برگشتم و میخوام داشته باشمت. میدونم کمم برات، میدونم یه دیوونه زیبایی که دوستم داری، میدونم مثل خودم چند ساله سوختی از این نبودن، نداشتن، نشدن. همه رو میدونم... اما میخوام برگردم.
انگار که روی یه کوه آتش فشان نشسته باشم تمام تنم تو مذاب داشت میسوخت و حل میشد.
+خیلی خودخواهی هوزان... خیلی! هر وقت بخوای میری... هر وقت بخوای برمیگردی؟ بدمصب فکر دل منم بکن، بفهم که گنجایش نداره. همون شیش سال پیش تو اون یازده صبح که زیر بارون رفتی تموم احساسم سر رفت ازم. وقتی فهمیدم عروسی کردی طاقتم سر رفت. وقتی بابام مرد و مردی نبود که قلبم بهش تکیه کنه اعتمادم سر رفت. حتی امشب... امشبی که خوناشام کوچولوت رو دیدم امید هم سر رفت ازم.
من از خودم سر رفتم هوزان... دیگه گنجايشی ندارم برای برگشتنت.
مثل خودم صورتش پراز عرق بود، پر از آتیش و آشوب.
+ یعنی نه؟ یعنی برنگردم؟ پس دلم چی؟ همین دلی که هنوز از چشمای حالت دارت آويزونه!
زل زدم تو چشاش که دیگه نمیخندید و داشت زجه میزد. دستشو گرفتم و کشیدم رو چشمای خیسم که باریدن رو شروع کرده بود.
_ برش دار لعنتی... دلتو از چشمام بردار و برو.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
هوزان ساکت شد و بقیه نسکافه اش رو یه نفس سرکشید. تازه به خودم اومدم و دیدم از استرس تمام نسکافه مو خالی کردم رو مانتوم و لیوانش مچاله شده تو دستمه. هوزان هم دید. یه دستمال از تو جیبش کشید بیرون و خواست نسکافه رو لباسم رو یجور خشک کنه. دستش که بهم خورد تمام تنم به رعشه افتاد. درسته از روی لباس بود اما باز هم گرمی تن یار آتیش مینداخت به تنم. بدم اومد از اون همه بی جنبه بودنم، بدم اومد از هوزانی که بعد شیش سال منو کشونده بود اونجا و داشت آتیشم میزد. خودمو کشیدم کنار از زیر دستش.
با حرص گفتم: خب که چی؟ اینارو گفتی که به کجا برسیم؟ به کدوم جاده؟ من خیلی وقته تو ناکجا آبادم... تو یه بیراهه که تمومی نداره.
+ اینارو گفتم که به اینجا برسم... به اینکه وقتشه این بیراهه رو تموم کنیم.
وسط اون سرمای پاییز عرق مثل رود جاری بود از تمام بدنم.
_ تموم کنیم؟ چطوری؟ اینکه برگردی؟
+ آره... اینکه برگردم. میدونم نهایت بی شرمیه. اینکه تنهات گذاشتم و حالا بچه به بغل برگشتم و میخوام داشته باشمت. میدونم کمم برات، میدونم یه دیوونه زیبایی که دوستم داری، میدونم مثل خودم چند ساله سوختی از این نبودن، نداشتن، نشدن. همه رو میدونم... اما میخوام برگردم.
انگار که روی یه کوه آتش فشان نشسته باشم تمام تنم تو مذاب داشت میسوخت و حل میشد.
+خیلی خودخواهی هوزان... خیلی! هر وقت بخوای میری... هر وقت بخوای برمیگردی؟ بدمصب فکر دل منم بکن، بفهم که گنجایش نداره. همون شیش سال پیش تو اون یازده صبح که زیر بارون رفتی تموم احساسم سر رفت ازم. وقتی فهمیدم عروسی کردی طاقتم سر رفت. وقتی بابام مرد و مردی نبود که قلبم بهش تکیه کنه اعتمادم سر رفت. حتی امشب... امشبی که خوناشام کوچولوت رو دیدم امید هم سر رفت ازم.
من از خودم سر رفتم هوزان... دیگه گنجايشی ندارم برای برگشتنت.
مثل خودم صورتش پراز عرق بود، پر از آتیش و آشوب.
+ یعنی نه؟ یعنی برنگردم؟ پس دلم چی؟ همین دلی که هنوز از چشمای حالت دارت آويزونه!
زل زدم تو چشاش که دیگه نمیخندید و داشت زجه میزد. دستشو گرفتم و کشیدم رو چشمای خیسم که باریدن رو شروع کرده بود.
_ برش دار لعنتی... دلتو از چشمام بردار و برو.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نوزدهم
@aevien
@aevien
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست
جفت دارد، کمی علف دارد!
دست سلّاخ چیز برّاقی ست
که به این زندگی شرف دارد
عشق، بیماری غم انگیزی ست
جمع یک عضو ج. نـ .سی و عادت
خنده در چند خانه ی دلگیر
گریه با تیک تاک یک ساعت
مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو
بر سر گاو نیمه خوشبختم
عشق، یک اسم دیگر از آن است
که نشسته ست داخل تختم
زندگی بچّه ای بدون توپ
گیج، در یک زمین خاکی بود
باختن بی مسابقه، بی هیچ!
زندگی چیز دردناکی بود
#مهدی_موسوی جانان💜
#پیغمبران_شعر
گاو، موجود نیمه خوشبختی ست
جفت دارد، کمی علف دارد!
دست سلّاخ چیز برّاقی ست
که به این زندگی شرف دارد
عشق، بیماری غم انگیزی ست
جمع یک عضو ج. نـ .سی و عادت
خنده در چند خانه ی دلگیر
گریه با تیک تاک یک ساعت
مرگ، اسمی ست شکل یک چاقو
بر سر گاو نیمه خوشبختم
عشق، یک اسم دیگر از آن است
که نشسته ست داخل تختم
زندگی بچّه ای بدون توپ
گیج، در یک زمین خاکی بود
باختن بی مسابقه، بی هیچ!
زندگی چیز دردناکی بود
#مهدی_موسوی جانان💜
#پیغمبران_شعر
" با چشمهایش میخندید "
"دستشو محکمتر کشیدم رو چشام و گفتم: دِ برش دار...
گفت: نمیشه، گیر کرده. بخوام بزور هم برش دارم تیکه و پارش به دستم میرسه. نکن... بزار سرجاش بمونه.
کار از نشستن روی مذاب گذشته بود. خودم یه آتش فشان شده بودم که مذاب هام از چشمام راه گرفته بودن و گونه هام رو میسوزوندن.
گفتم: دل من شیش ساله تیکه و پاره اس. اونقدر پاره که هر احساسی میریزم توش میریزه زمین. اونقدر تیکه که حجم برگشتنت رو نمیتونه طاقت بیاره.
هوزان خشکش زده بود. گفت: یعنی دوستم نداری دیگه؟
دیوانه بود؟ انگار که به یه پیغمبر بگن خدات رو دوست نداری؟
گفتم: دوست دارم هنوز... با سلول به سلول تنم. اما برای برگشتنت دیر شده. آدما وقتی میرن یه جای خالی بزرگ و دردناک تو قلب جا میزارن. اون جای خالی انقدر تیر میکشه تا بلاخره یه غده سرطانی جاشو پر میکنه. سفت و محکم. حتی وقتی اون آدم هم برگرده دیگه نمیتونه کاری بکنه. نمیتونه اون غده سرطانی رو بکنه و بودنش رو جاش بزاره. فقط میتونه اون همه احساس دوست داشتن که زیر اون غده سرطانی جامونده رو قلقلک بده و دوباره بره. هوزان... نمیشه برگردی، نه اینکه نخوام. قلبم نمیتونه، انقدر شیمی درمانی شده که دیگه نای ریسک اینکه دوباره برگردی و شاید دوباره بترسی و بری رو نداره!
ترجیح میدم مثل تمام این شیش سال صبح ها عکاسی کنم، عصر ها با مادرم پارک هارو قدم بزنم، شب ها گریه کنم تا اینکه همخونه مردی شم که تا آخر عمر با هر حرکتش ترس و رعشه رفتنش به جونم بیافته.
هوزان ساکت شده بود. مبهوت و گیج نگاهم میکرد. باورش نمیشد زنی که شیش سال براش مرده بود اینجوری بگه نه. ولی گاهی اوقات حتی دوست داشتن هم نمیتونه جای خالی بعضی چیزهارو پرکنه.
چشم های هورین رو بوسیدم و سرشو گذاشتم رو پای هوزانی که دهنش مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگه. چشماش نم گرفته بود. چشم های منم همینطور. با گریه گفتم: از ما که گذشت یار دیرینه من... اما توروخدا فردا که هورین بزرگتر شد یادش بده چطور موندن رو، چطور دوست داشتن رو. یادش بده بعضی رفتن هارو هیچ اومدنی جبران نمیکنه. یادش بده گاهی یه تصمیمش میتونه زندگی چند نفر رو تغیر بده. یادش بده... خداحافظ مرد هیچوقت نداشته ام.
و رفتم... از پیش هوزان، از بام، از تهران رفتم."
ساکت شد و خیره به بارون بیرون، با چشم هایی که هنوز انگار یه دل تیکه و پاره ازش آويزون بود. گیج بودم و متعجب. باورم نمیشد قصه زندگیش تا این حد تراژدیک باشه. گفتم: یعنی نزاشتی برگرده؟
+ من نه... اون غده سرطانی نزاشت.
_دیگه ندیدیش؟
+چرا دیدمش... هنوزم میبینمش. چند ماه یبار مردی که دیگه با چشم هاش نمیخنده دست دخترشو میگیره و مياره آتلیه ام تا ازشون عکس بگیرم. خدارو چه دیدی... شاید یکی از همین روزها غده سرطانی دلم جا به جا شد و راه برگشتن اون مرد پیدا شد.
میدونم گیجی از این پایان سوگنامه شکل. اما واقعیت مثل رمان هایی که تو چهارده سالگی میخونیم شیرین نیست. تو واقعیت گاهی دیر میشه، گاهی احساس ته میکشه، گاهی دیگه راه جبران نیست.
تو واقعیت گاهی "دوست دارم" گفتن ها سرد میشن و از دهن میافتن...
تو دوست داشتن باید سامورایی بود،دیوانه و کله شق.
ترسیدن ها، اگر و اما ها از دهن میندازنش.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_بیستم
#پارت_آخر :)
@aevien
"دستشو محکمتر کشیدم رو چشام و گفتم: دِ برش دار...
گفت: نمیشه، گیر کرده. بخوام بزور هم برش دارم تیکه و پارش به دستم میرسه. نکن... بزار سرجاش بمونه.
کار از نشستن روی مذاب گذشته بود. خودم یه آتش فشان شده بودم که مذاب هام از چشمام راه گرفته بودن و گونه هام رو میسوزوندن.
گفتم: دل من شیش ساله تیکه و پاره اس. اونقدر پاره که هر احساسی میریزم توش میریزه زمین. اونقدر تیکه که حجم برگشتنت رو نمیتونه طاقت بیاره.
هوزان خشکش زده بود. گفت: یعنی دوستم نداری دیگه؟
دیوانه بود؟ انگار که به یه پیغمبر بگن خدات رو دوست نداری؟
گفتم: دوست دارم هنوز... با سلول به سلول تنم. اما برای برگشتنت دیر شده. آدما وقتی میرن یه جای خالی بزرگ و دردناک تو قلب جا میزارن. اون جای خالی انقدر تیر میکشه تا بلاخره یه غده سرطانی جاشو پر میکنه. سفت و محکم. حتی وقتی اون آدم هم برگرده دیگه نمیتونه کاری بکنه. نمیتونه اون غده سرطانی رو بکنه و بودنش رو جاش بزاره. فقط میتونه اون همه احساس دوست داشتن که زیر اون غده سرطانی جامونده رو قلقلک بده و دوباره بره. هوزان... نمیشه برگردی، نه اینکه نخوام. قلبم نمیتونه، انقدر شیمی درمانی شده که دیگه نای ریسک اینکه دوباره برگردی و شاید دوباره بترسی و بری رو نداره!
ترجیح میدم مثل تمام این شیش سال صبح ها عکاسی کنم، عصر ها با مادرم پارک هارو قدم بزنم، شب ها گریه کنم تا اینکه همخونه مردی شم که تا آخر عمر با هر حرکتش ترس و رعشه رفتنش به جونم بیافته.
هوزان ساکت شده بود. مبهوت و گیج نگاهم میکرد. باورش نمیشد زنی که شیش سال براش مرده بود اینجوری بگه نه. ولی گاهی اوقات حتی دوست داشتن هم نمیتونه جای خالی بعضی چیزهارو پرکنه.
چشم های هورین رو بوسیدم و سرشو گذاشتم رو پای هوزانی که دهنش مثل ماهی باز و بسته میشد تا چیزی بگه. چشماش نم گرفته بود. چشم های منم همینطور. با گریه گفتم: از ما که گذشت یار دیرینه من... اما توروخدا فردا که هورین بزرگتر شد یادش بده چطور موندن رو، چطور دوست داشتن رو. یادش بده بعضی رفتن هارو هیچ اومدنی جبران نمیکنه. یادش بده گاهی یه تصمیمش میتونه زندگی چند نفر رو تغیر بده. یادش بده... خداحافظ مرد هیچوقت نداشته ام.
و رفتم... از پیش هوزان، از بام، از تهران رفتم."
ساکت شد و خیره به بارون بیرون، با چشم هایی که هنوز انگار یه دل تیکه و پاره ازش آويزون بود. گیج بودم و متعجب. باورم نمیشد قصه زندگیش تا این حد تراژدیک باشه. گفتم: یعنی نزاشتی برگرده؟
+ من نه... اون غده سرطانی نزاشت.
_دیگه ندیدیش؟
+چرا دیدمش... هنوزم میبینمش. چند ماه یبار مردی که دیگه با چشم هاش نمیخنده دست دخترشو میگیره و مياره آتلیه ام تا ازشون عکس بگیرم. خدارو چه دیدی... شاید یکی از همین روزها غده سرطانی دلم جا به جا شد و راه برگشتن اون مرد پیدا شد.
میدونم گیجی از این پایان سوگنامه شکل. اما واقعیت مثل رمان هایی که تو چهارده سالگی میخونیم شیرین نیست. تو واقعیت گاهی دیر میشه، گاهی احساس ته میکشه، گاهی دیگه راه جبران نیست.
تو واقعیت گاهی "دوست دارم" گفتن ها سرد میشن و از دهن میافتن...
تو دوست داشتن باید سامورایی بود،دیوانه و کله شق.
ترسیدن ها، اگر و اما ها از دهن میندازنش.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_بیستم
#پارت_آخر :)
@aevien
Shahram Shokoohi - Khial Kon خیال کن شهرام شکوهی
@moozikestan_bot
گذشتی از منو ساکت نشستم
گذشتی از منو دیدی که خسته م
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودمو زخماتو بستم
@aevien 💜 👌
گذشتی از منو دیدی که خسته م
تو یادت رفته که توی چه حالی
کنارت بودمو زخماتو بستم
@aevien 💜 👌