.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
کیمیایِ عزیز
کاش تمام هم نه... اما نیمی از دختران کشورت این راهی که رفتی رو بلد بودند. اما همسن های هجده ساله ات، کوچیکتر از تو، بزرگتر از تو، اصلا خود من... همه مون زدیم به بیراهه، به ناکجا آبادی که انتهایش باز هم ناکجا آباد است.
دغدغه مون شده ست کردن رژمون با تم رنگی لباس و لاکمون. دغدغه مون شده متر کردن کافه و رستوران های مختلف و عکسشون رو گذاشتن تو صفحه های مجازی. دغدغه مون شده بزور نشون دادن زندگی لاکچری ای به بقیه که واقعا نیست. دغدغه مون شده باد هوا و آب تو هاون کوبیدن.
کیمیایِ عزیز
کاش دختران کشورت به جای بالا و پایین کردن فالورهای صفحه مجازیشون، عکس های کویین وار با لباس های نصفه و نیمه که جلوی دماغشون رو گرفتن، عجیجم گفتن به جنس مخالفي که چند وقت بعد تو همین بیراهه تنهاشون میزاره و بعد با گریه سرخ نگه داشتن صورتشون براش و کمی بعدتر دیگری رو جایگزینش کردن...
کاش دختران سرزمینت به جای تمام این ها توبودن رو یاد میگرفتن که تو هجده سالگی اولین مدال آور خانم کشورت شدی و رکورد کوچیکترین مدال آور ایران رو زدی.
کاش تو بودن رو یاد میگرفتیم
انوشه انصاری
پروین اعتصامی
سیمین دانشور شدن رو.
کاش یاد میگرفتیم که زن بودن موی بلند هست، زیبایی هست، ادا و اطوار هست اما بزرگ بودن و قوی بودن هم هست. کاش اصلا یکیمون همت میکرد هیلاری کلینتون بعدی ایران باشه. اصلا ایران چرا... هیلاری کلینتون بعدی جهان باشه که یک دنیا زیر دست های زنانه اش با همون لاک ها بچرخه.
آخ کیمیایِ عزیز... کاش دختران سرزمینت تا این حد زنانگی را به زمین نزنند و کمی تو شوند.
#محیا_زند
بیایندکمی مردانه تر زن باشیم 💜
@aevien
کاش تمام هم نه... اما نیمی از دختران کشورت این راهی که رفتی رو بلد بودند. اما همسن های هجده ساله ات، کوچیکتر از تو، بزرگتر از تو، اصلا خود من... همه مون زدیم به بیراهه، به ناکجا آبادی که انتهایش باز هم ناکجا آباد است.
دغدغه مون شده ست کردن رژمون با تم رنگی لباس و لاکمون. دغدغه مون شده متر کردن کافه و رستوران های مختلف و عکسشون رو گذاشتن تو صفحه های مجازی. دغدغه مون شده بزور نشون دادن زندگی لاکچری ای به بقیه که واقعا نیست. دغدغه مون شده باد هوا و آب تو هاون کوبیدن.
کیمیایِ عزیز
کاش دختران کشورت به جای بالا و پایین کردن فالورهای صفحه مجازیشون، عکس های کویین وار با لباس های نصفه و نیمه که جلوی دماغشون رو گرفتن، عجیجم گفتن به جنس مخالفي که چند وقت بعد تو همین بیراهه تنهاشون میزاره و بعد با گریه سرخ نگه داشتن صورتشون براش و کمی بعدتر دیگری رو جایگزینش کردن...
کاش دختران سرزمینت به جای تمام این ها توبودن رو یاد میگرفتن که تو هجده سالگی اولین مدال آور خانم کشورت شدی و رکورد کوچیکترین مدال آور ایران رو زدی.
کاش تو بودن رو یاد میگرفتیم
انوشه انصاری
پروین اعتصامی
سیمین دانشور شدن رو.
کاش یاد میگرفتیم که زن بودن موی بلند هست، زیبایی هست، ادا و اطوار هست اما بزرگ بودن و قوی بودن هم هست. کاش اصلا یکیمون همت میکرد هیلاری کلینتون بعدی ایران باشه. اصلا ایران چرا... هیلاری کلینتون بعدی جهان باشه که یک دنیا زیر دست های زنانه اش با همون لاک ها بچرخه.
آخ کیمیایِ عزیز... کاش دختران سرزمینت تا این حد زنانگی را به زمین نزنند و کمی تو شوند.
#محیا_زند
بیایندکمی مردانه تر زن باشیم 💜
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
_هورین دخترم! همین دوکلمه مثل خوناشام آخرین خون تو رگ هامو مکید و مردم. قبلتر هم مرده بودم با رفتنش اما اونموقع انگار یجورایی سند مردنم زده شد.
آدم با امید زنده است، تمام این مدت مثل مازوخیسمی ها به پای خودم میپیچیدم و امید الکی به خودم میدادم که دروغه! هوزان ازدواج نکرده و تمام این ها یه سوتفاهم بزرگ و مسخره است.
احمق نبودم... عشق فریبکار قشنگیه. فریبم داده بود به تلقین و امید واهی.
خوناشام کوچولو نگاهی به باباش کرد و با تکون دادن سر پدرش به معنای تاکید دستشو دراز کرد سمتم و گفت: سلام.
فرض کن، خوناشام کوچولو معشوقه سابقت دستشو سمتت دراز کنه و بگه سلام. وحشت نمیکنی؟ ضعف نمیکنی؟
به دست کوچیک دراز شده سمتم نگاه کردم و بعد به اون چشم های حالت دار لعنتیش که خندیدن رو بلد بود. وحشت زده چند قدم برداشتم عقب و رفتم سمت سرویس بهداشتی. بغض تو گلوم مثل یه دیوونه زنجیری داشت دست و پا میزد.
بعد چند دقیقه گلرخ اومد سراغم و بردم ته سالن که هیچکس نبود. یه لیوان آب یخ داد دستم و گفت: ببخشید توروخدا، فکر نمیکردم هنوز لکه اش انقدر عمیق رو قلبت مونده باشه.
آب خنک رو سر کشیدم و گیج پرسیدم: مامان خوناشام کوچولو کجاست؟
چشماشو گرد کرد و گفت: مامان کی؟!
گفتم: زن هوزان، مادر دخترش کجاست؟
گلرخ دست و پاچه شد. نشوندم رو صندلی و یه لیوان آب یخ دیگه داد دستم. گفت: هی میخواستم بهت بگم نزاشتی، بحث عوض کردی. هوزان طلاق گرفته. دوساله که طلاق گرفته و با هورین تنها زندگی میکنه.
انگار امید همراه با خون تو رگ هام باز به حرکت داشت درمیومد.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_پانزدهم
_هورین دخترم! همین دوکلمه مثل خوناشام آخرین خون تو رگ هامو مکید و مردم. قبلتر هم مرده بودم با رفتنش اما اونموقع انگار یجورایی سند مردنم زده شد.
آدم با امید زنده است، تمام این مدت مثل مازوخیسمی ها به پای خودم میپیچیدم و امید الکی به خودم میدادم که دروغه! هوزان ازدواج نکرده و تمام این ها یه سوتفاهم بزرگ و مسخره است.
احمق نبودم... عشق فریبکار قشنگیه. فریبم داده بود به تلقین و امید واهی.
خوناشام کوچولو نگاهی به باباش کرد و با تکون دادن سر پدرش به معنای تاکید دستشو دراز کرد سمتم و گفت: سلام.
فرض کن، خوناشام کوچولو معشوقه سابقت دستشو سمتت دراز کنه و بگه سلام. وحشت نمیکنی؟ ضعف نمیکنی؟
به دست کوچیک دراز شده سمتم نگاه کردم و بعد به اون چشم های حالت دار لعنتیش که خندیدن رو بلد بود. وحشت زده چند قدم برداشتم عقب و رفتم سمت سرویس بهداشتی. بغض تو گلوم مثل یه دیوونه زنجیری داشت دست و پا میزد.
بعد چند دقیقه گلرخ اومد سراغم و بردم ته سالن که هیچکس نبود. یه لیوان آب یخ داد دستم و گفت: ببخشید توروخدا، فکر نمیکردم هنوز لکه اش انقدر عمیق رو قلبت مونده باشه.
آب خنک رو سر کشیدم و گیج پرسیدم: مامان خوناشام کوچولو کجاست؟
چشماشو گرد کرد و گفت: مامان کی؟!
گفتم: زن هوزان، مادر دخترش کجاست؟
گلرخ دست و پاچه شد. نشوندم رو صندلی و یه لیوان آب یخ دیگه داد دستم. گفت: هی میخواستم بهت بگم نزاشتی، بحث عوض کردی. هوزان طلاق گرفته. دوساله که طلاق گرفته و با هورین تنها زندگی میکنه.
انگار امید همراه با خون تو رگ هام باز به حرکت داشت درمیومد.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_پانزدهم
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien 💜 👯💃
از سری موزیک های:
#خز_بزور_شاد_کن
همون قضیه آهنگ رو با صدای بلند بزار و برو جلو آینه...👯
#کلی_بخندین 🙂
#بجنگید_برای_خنده_هاتون 💜
@aevien
#خز_بزور_شاد_کن
همون قضیه آهنگ رو با صدای بلند بزار و برو جلو آینه...👯
#کلی_بخندین 🙂
#بجنگید_برای_خنده_هاتون 💜
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
_تا آخر مراسم خودم رو مشغول کردم به حرف زدن با دوست های قدیمیم، نمیخواستم حتی واسه یک لحظه هم چشم تو چشم هوزان و دخترش بشم.
مراسم تموم شد. جلوی در سالن با گلرخ وایساده بودم و از بقیه خداحافظی میکردم که اومد جلوم. خودم تو خودم غش کردم از اون حضور ناگهانیش. دستای کوچولوی هورین تو دستش بود و پای راستش رو عصبی میکوبید رو زمین. زل زدم بهش که یعنی: امرتون؟ یکم من من کرد و گفت: هورین بهونه گیر شده که نریم خونه. میخوام ببرمش بام. میای؟
دوباره تو خودم غش کردم. این مرد با اون خوناشام کوچولوش قصد جون من رو کرده بود امشب. یه پوزخند زدم و گفتم: فکر نمیکنی یکم زیادی داری پرویی میکنی؟
چشماشو بست و یه آه بلند کشید. هورین بی حوصله پاشو کوبید زمین و شروع کرد به نق نق کردن. هوزان بهش توپید و گفت: دِ صبر کن دیگه بچه، جون به لبم کردی.
حرصم گرفت از دستش. این چه طرز صحبت با بچه کوچیکش بود؟ جلوی هورین زانو زدم و موهای فرشو از تو پیشونیش زدم کنار و گفتم: خاله جون الان که وقت بیرون رفتن نیست، باید بری خونه بخوابی.
و خودم چقدر سوختم از خاله جون گفتنم. اگر هوزان نميترسید و پس نمیکشید، نسبتم برای بچه اش مادر میشد و هیچکدوم تو این حال نبودیم. هورین چشای حالت دارشو که احتمال زیاد به مادرش برده بود رو گرد کرد و گفت: مامانمو میخوام... قول داده بود امشب برام اون عروسک بزرگه رو میخره.
به هوزانی که گنگ نگاهم میکرد گفتم: مامان این بچه کجاست پس؟
و اصلا به روی خودم نیاوردم که از قضیه طلاقشون چیزی میدونم.
شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم، احتمالا با نامزدش تو یکی از کافه ساحلی های ترکیه نشسته.
و یه لبخند تلخ تحویلم داد. کپ کردم، نامزد؟
هورین چشماش اشکی شد و گفت: یعنی مامان امشب هم نمیاد؟
امان از بعضی مادرهای بی فکر لعنتی. فراموش کردم که خوناشام کوچولوی معشوقه قبلیمه، بغلش کردم و گفتم: خاله جون بریم عروسک فروشی هر کدوم رو که دوست داشتی خودم میخرم برات. فقط گریه نکن دیگه.
با چشم هاش خندید، همزمان با پدرش که دست به جیب داشت نگاهمون میکرد.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_شانزدهم
@aevien
_تا آخر مراسم خودم رو مشغول کردم به حرف زدن با دوست های قدیمیم، نمیخواستم حتی واسه یک لحظه هم چشم تو چشم هوزان و دخترش بشم.
مراسم تموم شد. جلوی در سالن با گلرخ وایساده بودم و از بقیه خداحافظی میکردم که اومد جلوم. خودم تو خودم غش کردم از اون حضور ناگهانیش. دستای کوچولوی هورین تو دستش بود و پای راستش رو عصبی میکوبید رو زمین. زل زدم بهش که یعنی: امرتون؟ یکم من من کرد و گفت: هورین بهونه گیر شده که نریم خونه. میخوام ببرمش بام. میای؟
دوباره تو خودم غش کردم. این مرد با اون خوناشام کوچولوش قصد جون من رو کرده بود امشب. یه پوزخند زدم و گفتم: فکر نمیکنی یکم زیادی داری پرویی میکنی؟
چشماشو بست و یه آه بلند کشید. هورین بی حوصله پاشو کوبید زمین و شروع کرد به نق نق کردن. هوزان بهش توپید و گفت: دِ صبر کن دیگه بچه، جون به لبم کردی.
حرصم گرفت از دستش. این چه طرز صحبت با بچه کوچیکش بود؟ جلوی هورین زانو زدم و موهای فرشو از تو پیشونیش زدم کنار و گفتم: خاله جون الان که وقت بیرون رفتن نیست، باید بری خونه بخوابی.
و خودم چقدر سوختم از خاله جون گفتنم. اگر هوزان نميترسید و پس نمیکشید، نسبتم برای بچه اش مادر میشد و هیچکدوم تو این حال نبودیم. هورین چشای حالت دارشو که احتمال زیاد به مادرش برده بود رو گرد کرد و گفت: مامانمو میخوام... قول داده بود امشب برام اون عروسک بزرگه رو میخره.
به هوزانی که گنگ نگاهم میکرد گفتم: مامان این بچه کجاست پس؟
و اصلا به روی خودم نیاوردم که از قضیه طلاقشون چیزی میدونم.
شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم، احتمالا با نامزدش تو یکی از کافه ساحلی های ترکیه نشسته.
و یه لبخند تلخ تحویلم داد. کپ کردم، نامزد؟
هورین چشماش اشکی شد و گفت: یعنی مامان امشب هم نمیاد؟
امان از بعضی مادرهای بی فکر لعنتی. فراموش کردم که خوناشام کوچولوی معشوقه قبلیمه، بغلش کردم و گفتم: خاله جون بریم عروسک فروشی هر کدوم رو که دوست داشتی خودم میخرم برات. فقط گریه نکن دیگه.
با چشم هاش خندید، همزمان با پدرش که دست به جیب داشت نگاهمون میکرد.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_شانزدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
عکسارو از تو دستم کشید بیرون و گفت: فکر کن مرده اصلا... بس کن عذاب دادن خودتو!
پوزخند زدم و گفتم: دوسش دارم...
تو که میگی مرده من زیر لب زبون گاز میگیرم و میگم خدا نکنه.
اصلا به فرض هم که خدایی نکرده مرده... من هنوز مادربزرگم رو که سال هاست مرده دوست دارم
دوست داشتن، این حس نامیرای عجیب الخلقه فقط با مردن خود آدم تموم میشه!
#محيا_زند
@aevien
پوزخند زدم و گفتم: دوسش دارم...
تو که میگی مرده من زیر لب زبون گاز میگیرم و میگم خدا نکنه.
اصلا به فرض هم که خدایی نکرده مرده... من هنوز مادربزرگم رو که سال هاست مرده دوست دارم
دوست داشتن، این حس نامیرای عجیب الخلقه فقط با مردن خود آدم تموم میشه!
#محيا_زند
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
بیا عین بقیه مهدی جهانی گوش بدیم و اون قسمتش که میگه ~باتوآرومم خانومم~
تو باهاش همخونی کنی و زُل بزنی توچشمام،
منم از ذوق بقیشو باهات همراهی کنم
نه مثل حالا که رفتی
مثل حالا هم اصلا نه...
مثل قبلنا که بشینیم فریب حامد نیک پی رو گوش بدیم و وقتی میگه|بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی|بدون هیچ حرفی اشک ازچشمای جفتمون بریزه...
اصلا بیا بریم کافه پنیرک بخوریم و توبرام عاشقونه شعر بخونی...
نه مثل قبلنا که میگفتی دارچین ازتو، تی بگاز من، ابجوش از دکه و آخرش بیخیال میشدیم و نه تو تی بگ میاوردی نه من دارچین.
بیا من عین بقیه بیست و هفت تا میسکال بندازم روگوشیت وکلی پیام که قرارمون و فراموش نکنی!
نه عین قبلنا که هی منتظر زنگ هم میموندیم و اخرشم هیچکدوم زنگ نمیزدیم و به روی هم نمیاوردیم که قرار داشتیم...!
بیا جای اینکه بگی شعر فلان صفحه ی گریه های امپراطور و خوندی بگو :دوست دارم
منم جای اینکه بگم ولی فلان صفحه ی اقلیت قشنگ تره میگم: منم خیلی دوست دارم
اصلا شعر فاضل سخته ،گنگه .
بیااین دفعه فقط خزعبل بخونیم!
میدونی تو خزعبل راحت میشه دوست دارم هارو پیداکرد!
تو برگرد....
برکرد تا این دفعه معمولی باشیم!
چون این دفعه که رفتی میتونیم کلی پست دپ بزاریم و پروفایلامونُ دل نوشته بزاریم و اصلا هموبلاک کنیم
وخالی شیم ...
نه مثل حالا که پستای عاشقونه میزاریم و همو لایک میکنیم انگارکه هیچی نشده!
بیا یه بار هم که شده معمولی باشیم اونطوری میتونیم وقتی دلمون تنگ شد با یه تلفن دوباره شروع کنیم...
اما حالاچی ...
من هیچی
تو هیچی
و هیچ رابطه ای نبوده انگار!
انگار از اول همه چی هیچی بوده!
#معصومه_خدادادی
@aevien
تو باهاش همخونی کنی و زُل بزنی توچشمام،
منم از ذوق بقیشو باهات همراهی کنم
نه مثل حالا که رفتی
مثل حالا هم اصلا نه...
مثل قبلنا که بشینیم فریب حامد نیک پی رو گوش بدیم و وقتی میگه|بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی|بدون هیچ حرفی اشک ازچشمای جفتمون بریزه...
اصلا بیا بریم کافه پنیرک بخوریم و توبرام عاشقونه شعر بخونی...
نه مثل قبلنا که میگفتی دارچین ازتو، تی بگاز من، ابجوش از دکه و آخرش بیخیال میشدیم و نه تو تی بگ میاوردی نه من دارچین.
بیا من عین بقیه بیست و هفت تا میسکال بندازم روگوشیت وکلی پیام که قرارمون و فراموش نکنی!
نه عین قبلنا که هی منتظر زنگ هم میموندیم و اخرشم هیچکدوم زنگ نمیزدیم و به روی هم نمیاوردیم که قرار داشتیم...!
بیا جای اینکه بگی شعر فلان صفحه ی گریه های امپراطور و خوندی بگو :دوست دارم
منم جای اینکه بگم ولی فلان صفحه ی اقلیت قشنگ تره میگم: منم خیلی دوست دارم
اصلا شعر فاضل سخته ،گنگه .
بیااین دفعه فقط خزعبل بخونیم!
میدونی تو خزعبل راحت میشه دوست دارم هارو پیداکرد!
تو برگرد....
برکرد تا این دفعه معمولی باشیم!
چون این دفعه که رفتی میتونیم کلی پست دپ بزاریم و پروفایلامونُ دل نوشته بزاریم و اصلا هموبلاک کنیم
وخالی شیم ...
نه مثل حالا که پستای عاشقونه میزاریم و همو لایک میکنیم انگارکه هیچی نشده!
بیا یه بار هم که شده معمولی باشیم اونطوری میتونیم وقتی دلمون تنگ شد با یه تلفن دوباره شروع کنیم...
اما حالاچی ...
من هیچی
تو هیچی
و هیچ رابطه ای نبوده انگار!
انگار از اول همه چی هیچی بوده!
#معصومه_خدادادی
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
_ جنون آنی دوست داشتن جلوی چشم هام رو گرفته بود، میدونستم حماقت محضه اما قلبم با خودم لج کرده بود و میخواست همقدم اون پدر و دختر بشه. به قلبم غر زدم : خب که چی؟ بفرض هم که همقدمش شدی... بعدش چی؟ هوزان برمیگرده یا خودت له تر میشی؟ اصلا بفرض هم که برگرده، میتونی قبولش کنی؟
و قلبم کنج قفسه سینه ام خودشو بیشتر مچاله کرد و زجه زد: نمیدونم! نمیدونم بعدش که چی. فقط میدونم باید الان باهاشون برم وگرنه همین کنج سینه ات دق میکنم.
دیوانه بود. تمام قلب ها دیوانه اند و قلب های زن ها چقدر دیوانه تر...!
هورین شاید حالت چشم های مادرشو به ارث برده بود اما مثل پدرش خوب بلد بود با چشم هاش بخنده و همینش هم پدر این قلب دیوانه رو درآورده بود. چند دقیقه بعد جلوی چشم های مبهوت گلرخ و قیافه گیج فرهاد سوار ماشین هوزان شدم تا برم برای هورین عروسک بخرم. صندلی جلو نشسته بودم و هورین رو پاهام بود، یه نمای مصنوعی از خانواده خوشبختی که هوزان با نموندنش ازم گرفته بود. کل راه تند تند و بیربط با هورین حرف زده بودم تا کوچیکترین فرصتی واسه همصحبت شدن با هوزان پیدا نکنم. گشتیم و چرخ زدیم اما اونموقع شب هیچ مغازه بازی پیدا نکردیم. هورین خوابش میومد، نق میزد و بهونه میگرفت.
هوزان مسیر رو عوض کرد و بعد چند دقیقه داشتیم تو خیابون های ولنجک به سمت بام تهران میرفتیم. هیچی نگفتم، فقط طلبکار زل زدم به نیمرخش. بدون اینکه برگرده سمتم همونجور خیره به جاده گفت: به هورین قول داده بودم ببرمش یجایی که به ستاره ها نزدیک باشه. عاشق ستاره هاست.
جفتمون میدونستیم بهونه اس، اما جفتمون هم هیچی نگفتیم. ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. نق نق هورین قطع شده بود و محو ستاره هایی بود که انکار اونشب واقعا نزدیک تر بودند. بدون هیچ حرفی یکم قدم زدیم و رفتیم ارتفاع بالاتر. روی سکوها رو به شهر نشستیم. هوزان و هورین راجب ستاره حرف میزدن و من غرقِ صدایِ مردی بودم که سه سال مدام الهه ناز رو تو گوشم ته نشین کرده بود. هورین خوابش گرفت، دراز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام. حالا نوبت من بود نقش مادرانه اون خانواده خوشبختی که نبود رو بازی کنم. دست کشیدم تو موهای فر هورین و براش الهه ناز رو لالایی وار خوندم. میدونستم هوزان هم مثل خودم غرق خاطرات اون سه شنبه هاست. سه شنبه هایی که تو اون کافه سنتی رو تخت میشستیم، هوزان سه تار میزد و الهه ناز رو باهم میخوندیم.
از جاش پاشد و رفت. نپرسیدم کجا، فقط لالایی خوندم و منتظر موندم برگرده. عادت داشتم به انتظار برای برگشتنش، به رفتنی که بی دلیل بود. شیش سال بود که عادت داشتم.
اومد، بادوتا نسکافه تو دستش. لعنتی... تازه یادم اومد اونروزی که تو بام اعتراف کردم دوستش دارم دقیقا همینجا با نسکافه های تو دستمون نشسته بودیم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محيا_زند
#پارت_هفدهم
@aevien
_ جنون آنی دوست داشتن جلوی چشم هام رو گرفته بود، میدونستم حماقت محضه اما قلبم با خودم لج کرده بود و میخواست همقدم اون پدر و دختر بشه. به قلبم غر زدم : خب که چی؟ بفرض هم که همقدمش شدی... بعدش چی؟ هوزان برمیگرده یا خودت له تر میشی؟ اصلا بفرض هم که برگرده، میتونی قبولش کنی؟
و قلبم کنج قفسه سینه ام خودشو بیشتر مچاله کرد و زجه زد: نمیدونم! نمیدونم بعدش که چی. فقط میدونم باید الان باهاشون برم وگرنه همین کنج سینه ات دق میکنم.
دیوانه بود. تمام قلب ها دیوانه اند و قلب های زن ها چقدر دیوانه تر...!
هورین شاید حالت چشم های مادرشو به ارث برده بود اما مثل پدرش خوب بلد بود با چشم هاش بخنده و همینش هم پدر این قلب دیوانه رو درآورده بود. چند دقیقه بعد جلوی چشم های مبهوت گلرخ و قیافه گیج فرهاد سوار ماشین هوزان شدم تا برم برای هورین عروسک بخرم. صندلی جلو نشسته بودم و هورین رو پاهام بود، یه نمای مصنوعی از خانواده خوشبختی که هوزان با نموندنش ازم گرفته بود. کل راه تند تند و بیربط با هورین حرف زده بودم تا کوچیکترین فرصتی واسه همصحبت شدن با هوزان پیدا نکنم. گشتیم و چرخ زدیم اما اونموقع شب هیچ مغازه بازی پیدا نکردیم. هورین خوابش میومد، نق میزد و بهونه میگرفت.
هوزان مسیر رو عوض کرد و بعد چند دقیقه داشتیم تو خیابون های ولنجک به سمت بام تهران میرفتیم. هیچی نگفتم، فقط طلبکار زل زدم به نیمرخش. بدون اینکه برگرده سمتم همونجور خیره به جاده گفت: به هورین قول داده بودم ببرمش یجایی که به ستاره ها نزدیک باشه. عاشق ستاره هاست.
جفتمون میدونستیم بهونه اس، اما جفتمون هم هیچی نگفتیم. ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. نق نق هورین قطع شده بود و محو ستاره هایی بود که انکار اونشب واقعا نزدیک تر بودند. بدون هیچ حرفی یکم قدم زدیم و رفتیم ارتفاع بالاتر. روی سکوها رو به شهر نشستیم. هوزان و هورین راجب ستاره حرف میزدن و من غرقِ صدایِ مردی بودم که سه سال مدام الهه ناز رو تو گوشم ته نشین کرده بود. هورین خوابش گرفت، دراز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام. حالا نوبت من بود نقش مادرانه اون خانواده خوشبختی که نبود رو بازی کنم. دست کشیدم تو موهای فر هورین و براش الهه ناز رو لالایی وار خوندم. میدونستم هوزان هم مثل خودم غرق خاطرات اون سه شنبه هاست. سه شنبه هایی که تو اون کافه سنتی رو تخت میشستیم، هوزان سه تار میزد و الهه ناز رو باهم میخوندیم.
از جاش پاشد و رفت. نپرسیدم کجا، فقط لالایی خوندم و منتظر موندم برگرده. عادت داشتم به انتظار برای برگشتنش، به رفتنی که بی دلیل بود. شیش سال بود که عادت داشتم.
اومد، بادوتا نسکافه تو دستش. لعنتی... تازه یادم اومد اونروزی که تو بام اعتراف کردم دوستش دارم دقیقا همینجا با نسکافه های تو دستمون نشسته بودیم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محيا_زند
#پارت_هفدهم
@aevien
Bi Mantegh
Diana
من از موندنو رفتنت شاکی ام
چرا باید این حسو انکار کرد
نخواستی نمیشه همش دیر بود
چقد میشه رو عشق اصرار کرد
@aevien 💜 👌
چرا باید این حسو انکار کرد
نخواستی نمیشه همش دیر بود
چقد میشه رو عشق اصرار کرد
@aevien 💜 👌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
" با چشمهايش میخندید "
_نشست کنارم. نسکافه رو بی هیچ حرفی داد دستم. هورین خوابش برده بود و هیچ بهونه ای برای مشغول نشون دادن خودم نداشتم.
یکم از نسکافه شو مزه مزه کرد و بی مقدمه گفت: انکار نمیکنم، بهونه نمیارم... آره قبول تو بد برهه ای از زندگیت رفتم. اما مجبور بودم. این قانون های بی ثبات دنیا مجبورم کرده بود. باز هم قبول... ترسیده بودم. از تفاوت های عمیق و قلب بابام ترسیده بودم. ترسیدم بگم دختر عمه شیرینی خوردمو نمیخوام و دلم واسه یه دختر غریبه که هم آیین ما نیست رفته. اون روز وقتی از پیشت رفتم تنم رفت، اما دلم موند زیر بارون باهات. گفتم برميگردونم این دل لجبازو، مگه به خودشه که نخواد برگرده.
وقتی برگشتم سنندج به بابام گفتم بریم خونه روژان اینا تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنیم. عقد جدا عروسی جدا هم نه. همش باهم. میخواستم آب یهو از سرم بگذره تا راحت تر خفه شم. خودمو حسابی زده بودم به بیخیالی، خودم به روی خودم نمیاوردم که لعنتی دل تو سینه ام نیست و باید برگردم و برش دارم. هی میگفتم بلاخره برمیگرده دل لعنتیم.
اما...
بله برون رفتیم برنگشت، با روژان حلقه و لباس عروس انتخاب کردیم برنگشت، رو سرمون زیر یه پارچه قند سابیدن برنگشت. شب عروسی تور از سرش باز کردم برنگشت. پیش خودم گفتم به درک، مگه بی دل نمیشه زندگی کرد؟
من تونستم زندگی کنم، ولی روژان نه. میگفت سردی و سردیت داره منم منجمد میکنه. حتی اومدن هورین هم معجزه نکرد تو زندگیمون. روژان نتونست، گفتم بخاطر هورین بساز، گفت نه... طلاق میخوام. رفت، دوسال پیش طلاق گرفت و رفت. توبیخش نکردم، نفرینش نکردم... برعکس بقیه بهش حق دادم. در عوض تا تونستم خودم رو نفرین کردم که با ترسیدنم زندگی خودم، روژان،تو و حتی هورین رو بهم ریختم.
خبرت رو مو به مو داشتم از گلرخ، تا اینکه باهاش قطع ارتباط کردی. با همه قطع ارتباط کردی. تا چند ماه پیش که گلرخ گفت از زیر سنگ هم که شده میخواد پیدات کنه. خودم اومدم دنبالت، تمام آتلیه های شهرتون رو دونه به دونه گشتم و اسمتو گفتم. تا اینکه بلاخره پیدات کردم.
تو حیاط آتلیه وایساده بودی و داشتی از یه دوقلو عکس میگرفتی. دیدمت، همراه با دلم که پيشت جا مونده بود. فکر میکردم دلمو گم کردی، دیگه هیچ امیدی به پیدا کردنش نداشتم هیچ جای دنیا نداشتم.
اما اونروز دیدم دلم هنوز از چشمات آويزونه.
بعد شیش سال بلاخره پیداش کردم...!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien
_نشست کنارم. نسکافه رو بی هیچ حرفی داد دستم. هورین خوابش برده بود و هیچ بهونه ای برای مشغول نشون دادن خودم نداشتم.
یکم از نسکافه شو مزه مزه کرد و بی مقدمه گفت: انکار نمیکنم، بهونه نمیارم... آره قبول تو بد برهه ای از زندگیت رفتم. اما مجبور بودم. این قانون های بی ثبات دنیا مجبورم کرده بود. باز هم قبول... ترسیده بودم. از تفاوت های عمیق و قلب بابام ترسیده بودم. ترسیدم بگم دختر عمه شیرینی خوردمو نمیخوام و دلم واسه یه دختر غریبه که هم آیین ما نیست رفته. اون روز وقتی از پیشت رفتم تنم رفت، اما دلم موند زیر بارون باهات. گفتم برميگردونم این دل لجبازو، مگه به خودشه که نخواد برگرده.
وقتی برگشتم سنندج به بابام گفتم بریم خونه روژان اینا تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنیم. عقد جدا عروسی جدا هم نه. همش باهم. میخواستم آب یهو از سرم بگذره تا راحت تر خفه شم. خودمو حسابی زده بودم به بیخیالی، خودم به روی خودم نمیاوردم که لعنتی دل تو سینه ام نیست و باید برگردم و برش دارم. هی میگفتم بلاخره برمیگرده دل لعنتیم.
اما...
بله برون رفتیم برنگشت، با روژان حلقه و لباس عروس انتخاب کردیم برنگشت، رو سرمون زیر یه پارچه قند سابیدن برنگشت. شب عروسی تور از سرش باز کردم برنگشت. پیش خودم گفتم به درک، مگه بی دل نمیشه زندگی کرد؟
من تونستم زندگی کنم، ولی روژان نه. میگفت سردی و سردیت داره منم منجمد میکنه. حتی اومدن هورین هم معجزه نکرد تو زندگیمون. روژان نتونست، گفتم بخاطر هورین بساز، گفت نه... طلاق میخوام. رفت، دوسال پیش طلاق گرفت و رفت. توبیخش نکردم، نفرینش نکردم... برعکس بقیه بهش حق دادم. در عوض تا تونستم خودم رو نفرین کردم که با ترسیدنم زندگی خودم، روژان،تو و حتی هورین رو بهم ریختم.
خبرت رو مو به مو داشتم از گلرخ، تا اینکه باهاش قطع ارتباط کردی. با همه قطع ارتباط کردی. تا چند ماه پیش که گلرخ گفت از زیر سنگ هم که شده میخواد پیدات کنه. خودم اومدم دنبالت، تمام آتلیه های شهرتون رو دونه به دونه گشتم و اسمتو گفتم. تا اینکه بلاخره پیدات کردم.
تو حیاط آتلیه وایساده بودی و داشتی از یه دوقلو عکس میگرفتی. دیدمت، همراه با دلم که پيشت جا مونده بود. فکر میکردم دلمو گم کردی، دیگه هیچ امیدی به پیدا کردنش نداشتم هیچ جای دنیا نداشتم.
اما اونروز دیدم دلم هنوز از چشمات آويزونه.
بعد شیش سال بلاخره پیداش کردم...!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هجدهم
@aevien