.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مردها شجاع ترند...
در جنگ
در عرق ریختن زیر افتاب
در تاریکی شب
اما در عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند.
وقتی دو طرف عاشق میشوند
مردها رو به رویت مینشینند،میخندند، قربان صدقه ات میرون و بعد...
وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها، دلشوره میگیرند از نداشتن هاو بعد...
میترسند و پا پس میکشند.
زن ها اما نه
رو به رويت مینشینند، میخندند،خودشان را لوس میکنند، قربان صدقه ات میروند و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها، دلشوره میگیرند از نداشتن ها. اما باز میخندند و قربان صدقه میروند.
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند و زخم هایشان عمیق تر است.
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
ببین عزیزم
عشق مال عاقل های ترسو نیست
عاشق بودن "مرد" میخواهد
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند
پابه پاى زن ها
عاشقانه و صادقانه.
#محیا_زند
@aevien
در جنگ
در عرق ریختن زیر افتاب
در تاریکی شب
اما در عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند.
وقتی دو طرف عاشق میشوند
مردها رو به رویت مینشینند،میخندند، قربان صدقه ات میرون و بعد...
وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها، دلشوره میگیرند از نداشتن هاو بعد...
میترسند و پا پس میکشند.
زن ها اما نه
رو به رويت مینشینند، میخندند،خودشان را لوس میکنند، قربان صدقه ات میروند و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها، دلشوره میگیرند از نداشتن ها. اما باز میخندند و قربان صدقه میروند.
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند و زخم هایشان عمیق تر است.
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
ببین عزیزم
عشق مال عاقل های ترسو نیست
عاشق بودن "مرد" میخواهد
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند
پابه پاى زن ها
عاشقانه و صادقانه.
#محیا_زند
@aevien
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تنها واکنش من موقع دیدن نیکلاوس ری💜 یه عاااااالمه جیغ بنفش بود.
جیپسی کینگ عه خیلی جان 😍 💜
جیپسی کینگ عه خیلی جان 😍 💜
" با چشمهایش میخندید "
_من مُردَم! مردن که فقط به سرد شدن بدن و از کار افتادن گردش خون تو رگ ها نیست. مردن میتونه بی حسی، از هیچی لذت نبردن، نخندیدن، گریه نکردن...باشه تا تبدیلت کنه به مرده متحرک.
حدودا یکسال بعد از فارغ التحصيل شدنم بابام بخاطر همون سکته لعنتی که کار دست قلبش داده بود فوت کرد. دوتا مرد عزیز زندگیم پشتم رو خالی کرده بودن و من بدجور خورده بودم زمین. پدرم بی اختیار و هوزان با اختیار. خوردم زمین و شدم یه مرده متحرک.
یه آتلیه کودک زدم و تمام روزهامو پرکردم از صدای دکمه شاتر و خنده ی بچه ها.
شیش سال گذشت، از کجاشو نمیدونم اما گلرخ پیدام کرد. طبق معمول اون روزهای یخ زده داشتم تو آتلیه عکاسی میکردم که گوشیم زنگ خورد. وقتی جواب دادم باورم نمیشد صدایی که دارم میشنوم صدای جیغ جیغوی گلرخ باشه. گفت که اومده شهرمون و باید میزبانش بشم. میخواستم نرم، میخواستم اون رشته قطع شده رو همونجور نگه دارم. اما دلم طاقت نیاورد، با گلرخ چهارسال خاطره ساخته بودم و بی معرفتی بود نمیرفتم سراغش.
همون گلرخ بود، با همون استایل، همون صدای نازکش و خنده های از ته دلش. بعد شیش سال پر از حرف بی حرفی بودیم. کلی گلایه کرد، کلی نق زد. حق داشت، منم حق داشتم، حتی هوزان بی رحم منم حق داشت که بره. هممون متهم های حق داری بودیم که دنیا حقمون رو خورده بود و به ریشمون میخندید.
منم دلم ميخواست ازش گلایه کنم و بگم: آخ گلرخ اگه هوزان دوست صمیمی فرهاد نبود، اگه خنده هات دل از فرهاد نمیبرد، اصلا اگه اون روز اول دانشگاه سر جا دعوامون نمیشد که بخاطرش بعدا بشیم رفیق گرمابه گلستان هم شاید هیچکدوم از اینا اتفاق ها نمیفتاد. که من دلم بپیچه به دل هوزان و بمونم بی یار. بعضی آدم ها بدون اینکه بخوان یا نقش اصلی زندگیت باشن گره های بزرگی به سرنوشتت میندازن و گلرخ از همون آدم ها تو زندگی من بود.
گلایه هاش که تموم شد شروع کرد از خودش تعریف کردن. آمار تک به تک بچه های قدیم و دانشکده رو بهم داد و تمام مدت حواسش بود چیزی از هوزان نگه. یعنی تا اومد چیزی ازش بگه من جوری بحث رو عوض کردم که خودش فهمید باید لام تا کام راجبش صحبت نکنه پیش دلِ مرده من.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوازدهم
@aevien
_من مُردَم! مردن که فقط به سرد شدن بدن و از کار افتادن گردش خون تو رگ ها نیست. مردن میتونه بی حسی، از هیچی لذت نبردن، نخندیدن، گریه نکردن...باشه تا تبدیلت کنه به مرده متحرک.
حدودا یکسال بعد از فارغ التحصيل شدنم بابام بخاطر همون سکته لعنتی که کار دست قلبش داده بود فوت کرد. دوتا مرد عزیز زندگیم پشتم رو خالی کرده بودن و من بدجور خورده بودم زمین. پدرم بی اختیار و هوزان با اختیار. خوردم زمین و شدم یه مرده متحرک.
یه آتلیه کودک زدم و تمام روزهامو پرکردم از صدای دکمه شاتر و خنده ی بچه ها.
شیش سال گذشت، از کجاشو نمیدونم اما گلرخ پیدام کرد. طبق معمول اون روزهای یخ زده داشتم تو آتلیه عکاسی میکردم که گوشیم زنگ خورد. وقتی جواب دادم باورم نمیشد صدایی که دارم میشنوم صدای جیغ جیغوی گلرخ باشه. گفت که اومده شهرمون و باید میزبانش بشم. میخواستم نرم، میخواستم اون رشته قطع شده رو همونجور نگه دارم. اما دلم طاقت نیاورد، با گلرخ چهارسال خاطره ساخته بودم و بی معرفتی بود نمیرفتم سراغش.
همون گلرخ بود، با همون استایل، همون صدای نازکش و خنده های از ته دلش. بعد شیش سال پر از حرف بی حرفی بودیم. کلی گلایه کرد، کلی نق زد. حق داشت، منم حق داشتم، حتی هوزان بی رحم منم حق داشت که بره. هممون متهم های حق داری بودیم که دنیا حقمون رو خورده بود و به ریشمون میخندید.
منم دلم ميخواست ازش گلایه کنم و بگم: آخ گلرخ اگه هوزان دوست صمیمی فرهاد نبود، اگه خنده هات دل از فرهاد نمیبرد، اصلا اگه اون روز اول دانشگاه سر جا دعوامون نمیشد که بخاطرش بعدا بشیم رفیق گرمابه گلستان هم شاید هیچکدوم از اینا اتفاق ها نمیفتاد. که من دلم بپیچه به دل هوزان و بمونم بی یار. بعضی آدم ها بدون اینکه بخوان یا نقش اصلی زندگیت باشن گره های بزرگی به سرنوشتت میندازن و گلرخ از همون آدم ها تو زندگی من بود.
گلایه هاش که تموم شد شروع کرد از خودش تعریف کردن. آمار تک به تک بچه های قدیم و دانشکده رو بهم داد و تمام مدت حواسش بود چیزی از هوزان نگه. یعنی تا اومد چیزی ازش بگه من جوری بحث رو عوض کردم که خودش فهمید باید لام تا کام راجبش صحبت نکنه پیش دلِ مرده من.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوازدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پرسید: اصلا بهش گفتی که دوسش داری؟
چندتا خط نامفهوم با انگشتم روی میز جلوم کشیدم و گفتم: نه! اما از حرفام، رفتارام، نگاهام حتما فهمیده بود ديگه!
یه پوزخند زد و گفت: اشتباه شما زنا همینجاست! فکر میکنید ما مردا مثل خودتون بلدیم از چشما و کاراتون بفهمیم که دوسمون دارین یا نه!
یادمه هر وقت بهش میگفتم "دوست دارم" سرشو مینداخت پایین و میخندید. فکر میکردم از شرم و حیاشه که نمیگه: "منم"، اما وقتی رفت فهمیدم از شرمش نبود، از دوست نداشتنش بود!
حالا اگه دوسش داری بهش بگو، دوسش نداری هم بگو.
ما مردا تو عشق گیج تر از این حرفاییم. راه بلد میخوایم تا نخوریم زمین!
#محیا_زند
راستی گفته بودم که دوستت دارم؟
@aevien
چندتا خط نامفهوم با انگشتم روی میز جلوم کشیدم و گفتم: نه! اما از حرفام، رفتارام، نگاهام حتما فهمیده بود ديگه!
یه پوزخند زد و گفت: اشتباه شما زنا همینجاست! فکر میکنید ما مردا مثل خودتون بلدیم از چشما و کاراتون بفهمیم که دوسمون دارین یا نه!
یادمه هر وقت بهش میگفتم "دوست دارم" سرشو مینداخت پایین و میخندید. فکر میکردم از شرم و حیاشه که نمیگه: "منم"، اما وقتی رفت فهمیدم از شرمش نبود، از دوست نداشتنش بود!
حالا اگه دوسش داری بهش بگو، دوسش نداری هم بگو.
ما مردا تو عشق گیج تر از این حرفاییم. راه بلد میخوایم تا نخوریم زمین!
#محیا_زند
راستی گفته بودم که دوستت دارم؟
@aevien
Salar Aghili - Doostat Daram
Channel: @MusiceSal
ای سرزمین من در دست های تو
بی سرزمین مکن این خسته را مرو
آرام میشم در آرزوی تو
می آورد مرا این ره به سوی تو
@aevien 💜 👌
بی سرزمین مکن این خسته را مرو
آرام میشم در آرزوی تو
می آورد مرا این ره به سوی تو
@aevien 💜 👌
" با چشمهايش میخندید "
_چند ساعت حرف زدیم رو نمیدونم. ولی با پرواز ساعت دوازده باید برمیگشت. دخترش و فرهاد تهران مونده بودن و گلرخ فقط یه روزه اومده بود تا منو ببینه و دعوتم کنه.
فرهاد عضو بهترین ارکست سمفونیک کشور شده بود و آخر هفته که مساوی میشد با تولد یکسالگی گلناز دخترشون یه کنسرت بزرگ داشتن. گلرخ هم بتازگی عکاس یکی از مجله های هنری شده بود.
میدونی... عشق قدرت عجیبی داره. گاهی بشدت نجیب و گاهی وحشتناک بی رحم میشه. میتونه جنگ های مهمی بپا کنه یا برعکسش صلح های بزرگی خلق کنه. میتونه یه دلقک رو غمگین ترین آدم جهان کنه و فیلسوف ترین افسرده جهان رو یه دیوونه شاد. عشق با گلرخ و فرهاد نجیب رفتار کرده بود. تو سال های دانشگاه من بهترین عکاسی بودم که استادها میشناختن و هوزان عالی ترین نوازنده سه تار، در حدی که همون موقع چندتا پیشنهاد کاری داشت. اما اون دوست داشتن بی موقع زندانیمون کرد تو خودمون. من رو تو یه اتاق سفید پر ازنور و هوزان رو لابه لای فرش های مغازه پدرش. در عوض به گلرخ و فرهاد پر پرواز داده بود.
گلرخ هم برای همین اومده بود سراغم، برای دعوت به جشن پروازشون و قرار بود تمام هم دوره ای هاشون رو دعوت کنن. مسلما بین هم دوره ای هاشون هوزان هم بود و محال بود جایی که هوزان بود من برم. کارت دعوت رو که گذاشت رو میز دو کلمه فقط گفتم " نمیتونم بیام" جیغ زدن های گلرخ با همون صدای ریزش شروع شد و آخر سر هم افتاد گریه و گفت: زمین و زمان رو بهم دوختم تا پیدات کنم، بخاطرت این همه راه رو اومدم. عروسیم که نبودی، روز تولد دخترم که نبودی، اصلا شیش ساله تو زندگیم نیستی. هوزان غلط کرد رفت قبول، نزار تقاص رفتن اون لعنتی رو منم پس بدم.
انقدر گفته بود و گفته بود تا راضی شدم برم. راست میگفت، گلرخ نباید تقاص بی رحمی هوزان رو پس میداد، گناهش فقط دوست داشتن مردی بود که دوست صمیمیش معشوقه فراری و بی رحم من بود.
قبول کردم برم، حتی اگه به قیمت دیدن هوزان دست تو دست زنی با نسبت همسر بود.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سیزدهم
@aevien
_چند ساعت حرف زدیم رو نمیدونم. ولی با پرواز ساعت دوازده باید برمیگشت. دخترش و فرهاد تهران مونده بودن و گلرخ فقط یه روزه اومده بود تا منو ببینه و دعوتم کنه.
فرهاد عضو بهترین ارکست سمفونیک کشور شده بود و آخر هفته که مساوی میشد با تولد یکسالگی گلناز دخترشون یه کنسرت بزرگ داشتن. گلرخ هم بتازگی عکاس یکی از مجله های هنری شده بود.
میدونی... عشق قدرت عجیبی داره. گاهی بشدت نجیب و گاهی وحشتناک بی رحم میشه. میتونه جنگ های مهمی بپا کنه یا برعکسش صلح های بزرگی خلق کنه. میتونه یه دلقک رو غمگین ترین آدم جهان کنه و فیلسوف ترین افسرده جهان رو یه دیوونه شاد. عشق با گلرخ و فرهاد نجیب رفتار کرده بود. تو سال های دانشگاه من بهترین عکاسی بودم که استادها میشناختن و هوزان عالی ترین نوازنده سه تار، در حدی که همون موقع چندتا پیشنهاد کاری داشت. اما اون دوست داشتن بی موقع زندانیمون کرد تو خودمون. من رو تو یه اتاق سفید پر ازنور و هوزان رو لابه لای فرش های مغازه پدرش. در عوض به گلرخ و فرهاد پر پرواز داده بود.
گلرخ هم برای همین اومده بود سراغم، برای دعوت به جشن پروازشون و قرار بود تمام هم دوره ای هاشون رو دعوت کنن. مسلما بین هم دوره ای هاشون هوزان هم بود و محال بود جایی که هوزان بود من برم. کارت دعوت رو که گذاشت رو میز دو کلمه فقط گفتم " نمیتونم بیام" جیغ زدن های گلرخ با همون صدای ریزش شروع شد و آخر سر هم افتاد گریه و گفت: زمین و زمان رو بهم دوختم تا پیدات کنم، بخاطرت این همه راه رو اومدم. عروسیم که نبودی، روز تولد دخترم که نبودی، اصلا شیش ساله تو زندگیم نیستی. هوزان غلط کرد رفت قبول، نزار تقاص رفتن اون لعنتی رو منم پس بدم.
انقدر گفته بود و گفته بود تا راضی شدم برم. راست میگفت، گلرخ نباید تقاص بی رحمی هوزان رو پس میداد، گناهش فقط دوست داشتن مردی بود که دوست صمیمیش معشوقه فراری و بی رحم من بود.
قبول کردم برم، حتی اگه به قیمت دیدن هوزان دست تو دست زنی با نسبت همسر بود.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_سیزدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
دوربین ها همون چشم ها هستند...اما کمی زیرک تر...بی رحم تر...باهوش تر...!!!
دلت میخواد نگاهش کنی...روی لب خندش چند لحظه مکث کنی...چشم هاشو...با اون حالت های خاصش ساعت ها زیر نظر بگیری...رنگ لباسشو تجزیه تحلیل کنی که ببینی به رنگ گندمی صورتش میاد یا نه...!!! چشم ها نميتونن...چشم ها لوت میدن...انقدر بی جنبه ان که تمام احساساتتو میشینن با آب و تاب براش تعریف میکنن و تمام آواز دوستت دارم هایی که توی قلبت به زنجیر کشیدی رو براش میخونن!!! اما دوربین ها حرفه ای ترن...چطور حرف زدنو خوب بلدن...میگن:
_ببین چندتا سوژه عکاسی عالی وخاص رسیده به ذهنم...چند لحظه وایسو اینجا ببینم میتونم اجراشون کنم....
اونطور که میخای میمونه...زوم میکنی روش...حواست به تنها چیزی که نیست ژست و منظره پشتشه...!!!
_خب حالا بخند... بیشتر...میخام چال لپت معلوم بشه تو عکس...آها...حالا اونطوری نگاه کن که وقتی حرصت میگیره...چشمات خمار میشه....آره آره همینجوری خوبه...حالا دستت رو بزار کنار صورتت..بالاتر...استین لباست معلوم بشه...اخه رنگش خیلی بهت میاد!
چیک چیک...عکس هایی رو که میخای میگیری...با یه منظره افتضاخ و عکس هایی که فقط فوکوس ان روی خنده اش و حالت چشماش...!!!
دوربین ها
همون چشم ها هستند
اما عاشقی رو بهتر بلدن.
#محیا_زند
@aevien
کلی روزتون فرخنده عکاس های عزیز 💜
دلت میخواد نگاهش کنی...روی لب خندش چند لحظه مکث کنی...چشم هاشو...با اون حالت های خاصش ساعت ها زیر نظر بگیری...رنگ لباسشو تجزیه تحلیل کنی که ببینی به رنگ گندمی صورتش میاد یا نه...!!! چشم ها نميتونن...چشم ها لوت میدن...انقدر بی جنبه ان که تمام احساساتتو میشینن با آب و تاب براش تعریف میکنن و تمام آواز دوستت دارم هایی که توی قلبت به زنجیر کشیدی رو براش میخونن!!! اما دوربین ها حرفه ای ترن...چطور حرف زدنو خوب بلدن...میگن:
_ببین چندتا سوژه عکاسی عالی وخاص رسیده به ذهنم...چند لحظه وایسو اینجا ببینم میتونم اجراشون کنم....
اونطور که میخای میمونه...زوم میکنی روش...حواست به تنها چیزی که نیست ژست و منظره پشتشه...!!!
_خب حالا بخند... بیشتر...میخام چال لپت معلوم بشه تو عکس...آها...حالا اونطوری نگاه کن که وقتی حرصت میگیره...چشمات خمار میشه....آره آره همینجوری خوبه...حالا دستت رو بزار کنار صورتت..بالاتر...استین لباست معلوم بشه...اخه رنگش خیلی بهت میاد!
چیک چیک...عکس هایی رو که میخای میگیری...با یه منظره افتضاخ و عکس هایی که فقط فوکوس ان روی خنده اش و حالت چشماش...!!!
دوربین ها
همون چشم ها هستند
اما عاشقی رو بهتر بلدن.
#محیا_زند
@aevien
کلی روزتون فرخنده عکاس های عزیز 💜
" با چشمهايش میخندید "
_تا بشه آخر هفته صدبار تو آینه به خودم گفتم غلط کردم، صدبار خواستم به گلرخ زنگ بزنم و بگم شرمنده رفیق نمیام، صدبار با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه.
آخر سرهم رفتم، یعنی راستش وسوسه دیدن هوزان با چشم هایی که میخندید پیچیده بود تو سلول به سلول تنم. آخر سرهم رفتم... رفتم به نیت با دیده قصاص کردن خودم.
پنجشنبه شب بود مراسمشون. گلرخ هر چی زنگ زد که زودتر بیا نرفتم. میخواستم تا اونجا که میشه دیر برسم. اونقدر دیر که همه اومده باشن. آخه اگه زودتر میرفتم باید انتظار میکشیدم تا اومدن هوزان و مثل یه اعدامی قبل قصاص هر لحظه هزار بار میمیردم. ولی وقتی دیر میرفتم و یهو میدیدمش مثل کسی که یهو به مغزش شلیک کنن میمیردم و راحت میشدم.
دیر رفتم تا راحت تر بمیرم. وارد سالن که شدم تیکه به تیکه دلم داشت تا چشمام بالا ميومد از استرس دیدن چشمهایی که میخندید. گلرخ اومد استقبالم و بردم سر میزی که همکلاسی های قدیمیمون بودن و همچنان داشت تمام اجزای شکمم تو دهنم بالا میومد از استرس. بیشتر از اون طاقت نياوردم و زیر لب به گلرخ گفتم: کجاست؟ با چشماش به سمت راست اشاره کرد و گفت: صندلی پنجم میز راستیمون. میخواستم آروم باشم، آروم نگاهش کنم و آروم فقط به رسم آشنایی براش سری تکون بدم. اما نشد... اون همه دوست داشتن خاک گرفته تو قلبم همراه با اجزای شکمم تو دهنم داشت چرخ میخورد و نزاشت آروم بمونم. مثل روح زده ها برگشتم به سمت راست و چشم تو چشم مردی شدم که خیره بهم داشت با چشمهاش میخندید. همینجوری مات هم بودیم. انگار کل سالن هم مات ما بود، بعد از شیش سال شکنجه شدن تو زندون دلم داشتم میدیدمش و نمیشد اون درد شیش ساله رو آروم نگه دارم تو تنم.
گلرخ که دید ما مات همیم و یه سالن مات ما برای اینکه بدتر نشه دستمو کشید برد سمت فرهاد و دخترشون تا باهاشون سلام و علیک کنم. گلناز رو تو بغلم گرفته بودم و خودمو مشغول حرف زدن با فرهاد و گلرخ کرده بودم که صدای گرم و قدیمی لعنتیش گفت: سلام!
دیدی وقتی از یه جای گرم یهو وارد یه جای سرد میشی چطوری تموم تنت شروع به گز گز میکنه؟ از درون هنوز گرمی ولی پوستت منجمد میشه؟ از درون پر از آتشفشان بودم و از بیرون رشته کوه های هيماليا. تمام روحم به گزگز افتاده بود. گلناز رو دادم دست فرهاد چون نمیتونستم بیشتر از اون لرزش دست هامو آروم نگه دارم. گیج و مات برگشتم به پشت. اول خودش رو دیدم با چشمهایی که هنوز میخندید اما نه مثل سابق گرم و تماشایی...و بعد نگاهم کشیده شد سمت دست چپش که انگشت حلقش خالی بود و بجاش یه دست کوچیک پرش کرده بود. دست کوچیک یه دختر چهار،پنج ساله که موهای مشکیش یه فر بهم ریخته داشت و چشم هایی که حالت دار و کشیده بود اما مثل پدرش بلد بود باهاشون بخنده. هوزان دختر رو بیشتر سمت خودش کشید و با لبخندی که اینبار با لب هاش زد و اصلا شبیه لبخند نبود گفت: هورین دخترم!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_چهاردهم
@aevien
_تا بشه آخر هفته صدبار تو آینه به خودم گفتم غلط کردم، صدبار خواستم به گلرخ زنگ بزنم و بگم شرمنده رفیق نمیام، صدبار با خودم کلنجار رفتم که برم یا نه.
آخر سرهم رفتم، یعنی راستش وسوسه دیدن هوزان با چشم هایی که میخندید پیچیده بود تو سلول به سلول تنم. آخر سرهم رفتم... رفتم به نیت با دیده قصاص کردن خودم.
پنجشنبه شب بود مراسمشون. گلرخ هر چی زنگ زد که زودتر بیا نرفتم. میخواستم تا اونجا که میشه دیر برسم. اونقدر دیر که همه اومده باشن. آخه اگه زودتر میرفتم باید انتظار میکشیدم تا اومدن هوزان و مثل یه اعدامی قبل قصاص هر لحظه هزار بار میمیردم. ولی وقتی دیر میرفتم و یهو میدیدمش مثل کسی که یهو به مغزش شلیک کنن میمیردم و راحت میشدم.
دیر رفتم تا راحت تر بمیرم. وارد سالن که شدم تیکه به تیکه دلم داشت تا چشمام بالا ميومد از استرس دیدن چشمهایی که میخندید. گلرخ اومد استقبالم و بردم سر میزی که همکلاسی های قدیمیمون بودن و همچنان داشت تمام اجزای شکمم تو دهنم بالا میومد از استرس. بیشتر از اون طاقت نياوردم و زیر لب به گلرخ گفتم: کجاست؟ با چشماش به سمت راست اشاره کرد و گفت: صندلی پنجم میز راستیمون. میخواستم آروم باشم، آروم نگاهش کنم و آروم فقط به رسم آشنایی براش سری تکون بدم. اما نشد... اون همه دوست داشتن خاک گرفته تو قلبم همراه با اجزای شکمم تو دهنم داشت چرخ میخورد و نزاشت آروم بمونم. مثل روح زده ها برگشتم به سمت راست و چشم تو چشم مردی شدم که خیره بهم داشت با چشمهاش میخندید. همینجوری مات هم بودیم. انگار کل سالن هم مات ما بود، بعد از شیش سال شکنجه شدن تو زندون دلم داشتم میدیدمش و نمیشد اون درد شیش ساله رو آروم نگه دارم تو تنم.
گلرخ که دید ما مات همیم و یه سالن مات ما برای اینکه بدتر نشه دستمو کشید برد سمت فرهاد و دخترشون تا باهاشون سلام و علیک کنم. گلناز رو تو بغلم گرفته بودم و خودمو مشغول حرف زدن با فرهاد و گلرخ کرده بودم که صدای گرم و قدیمی لعنتیش گفت: سلام!
دیدی وقتی از یه جای گرم یهو وارد یه جای سرد میشی چطوری تموم تنت شروع به گز گز میکنه؟ از درون هنوز گرمی ولی پوستت منجمد میشه؟ از درون پر از آتشفشان بودم و از بیرون رشته کوه های هيماليا. تمام روحم به گزگز افتاده بود. گلناز رو دادم دست فرهاد چون نمیتونستم بیشتر از اون لرزش دست هامو آروم نگه دارم. گیج و مات برگشتم به پشت. اول خودش رو دیدم با چشمهایی که هنوز میخندید اما نه مثل سابق گرم و تماشایی...و بعد نگاهم کشیده شد سمت دست چپش که انگشت حلقش خالی بود و بجاش یه دست کوچیک پرش کرده بود. دست کوچیک یه دختر چهار،پنج ساله که موهای مشکیش یه فر بهم ریخته داشت و چشم هایی که حالت دار و کشیده بود اما مثل پدرش بلد بود باهاشون بخنده. هوزان دختر رو بیشتر سمت خودش کشید و با لبخندی که اینبار با لب هاش زد و اصلا شبیه لبخند نبود گفت: هورین دخترم!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_چهاردهم
@aevien
کلی عذرخواهی ازتون بخاطر بدقولی این چند وقت و یه شب در میون نوشتن این داستان. به "خیر" این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود و جون نوشتن نمیزاره برام. ولی شما کلی ببخشین 💜
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
365 عکس سلفی یک خانم از اولین روز زندگی مشترکش.
وقتی میگم زن ها با چشم هاشون زنده ان دروغ نیست. تو عکس های آخر فقط مرگ تو چشماش جیغ میکشه.
@aevien
وقتی میگم زن ها با چشم هاشون زنده ان دروغ نیست. تو عکس های آخر فقط مرگ تو چشماش جیغ میکشه.
@aevien