"با چشمهایش میخندید"
_ هوزان ترسیده بود و میخواست بره. اينو از چشمهای مشکیش که دیگه نمیخندید فهمیدم.
یجور جنگ سرد بینمون راه افتاده بود. یجور جنگ سرد که با حرف نزدن و نگاه نکردن بهم پیش میبردیمش. ژوژمان ام تموم شد و فرجه امتحان هارو برگشتم خونه. برگشتم خونه بدون اینکه حرفی با هوزان بزنم یا به چشم هاش که دیگه نمیخندید نگاه کنم
همه فهمیده بودن بینمون حسابی شکرآب شده، همه فهمیده بودن دیگه فقط دوست ساده نیستیم و آب از سرمون گذشته.
آب از سرمون گذشته بود، من باورش کرده بودم، اما هوزان نه. دست و پا میزد برای غرق نشدن. بخاطر همینم بیشتر از من خسته شده بود و عذاب میکشید.
برای امتحان ها برگشتم تهران و اون وضعیت مسخره بین من و هوزان همچنان ادامه داشت. یه امتحان دیگه مونده بود که مامان زنگ زد و اینبار هم خبر خوبی نداشت. بابا بخاطر همون سکته لعنتی قلبش مشکل پیدا کرده بود و دوباره رفته بود بیمارستان. فقط یه امتحان برای فارغ التحصيل شدن مونده بود و بخاطر همینم نمیتونستم برگردم خونه پیش بابا.
شب قبل آخرین امتحان با گلرخ و فرهاد رفتيم همون کافه سنتی همیشگیمون. فرهاد الهه ناز زد و من تو بغل گلرخ زار زدم. زار زدم برای حال بد بابام و طلبکارهایی که بعد ورشکستگیش آرامشو ازمون گرفته بودن. زار زدم برای هوزان بی رحمی که تو بد حالیم رفیق نیمه راه شده بود.
و فرهاد فقط کفری از دست هوزان بیشتر رو سه تارش چنگ زده بود و گلرخ همپام اشک ریخته بود که این بلاها چرا یهو سر من اومد.
فرداش امتحان ساعت ده تموم شد. یعنی کل دانشگاه ساعت ده دیگه برام تموم شد. چون برای جشن فارغ التحصيلی نمیخواستم بیام با تموم بچه ها خداحافظی کردم، با همه جز هوزان. اصلا نبود که بخوام باهاش خداحافظی کنم. رفتم خوابگاه ساکمو برداشتم و رفتم جلوی در خوابگاه منتظر اومدن آژانس شدم. بارون نم نم گرفته بود و تن سردمو خیس میکرد. گیج زیر بارون وايساده بودم که یه چتر مشکی اومد بالای سرم. هوزان بود، هوزان ترسیده و بی رحم من. گفت: اومدم باهات خداحافظی کنم.
خداحافظی کنه؟ فقط همین؟ تن سردم منجمد شد از بهت. لجباز خودمو از زیر چترش بیرون کشیدم و گفتم:
_لازم نبود. به هرحال بین ما هیچ نسبتی نیست.
~ چرا هست... حداقل در حد یه خداحافظی هست!
تنم از بیرون منجمد و از داخل آتش فشان بود. نالیدم:
_ مطمئنی فقط در حد یه خداحافظی باهم نسبت داریم؟
~ نه... مطمئن نیستم. اما باید در حد یه خداحافظی نگهش داریم.
_ چرا هوزان؟ چرا داری با خودم و خودت اینکار رو میکنی؟
چتر رو دوباره روی سرم گرفت و گفت:
~ بفهم که نمیشه. بفهم که نمیتونیم. من و تو از یه دین و آیین نیستیم.
_ همین؟ فقط بخاطر این دین و آیین؟
~ کلیتش آره... و کلی مشکلات ریز و درشت دیگه.
_نکن هوزان... نکن. اگه خودمون بخوایم دین و آیین که هیچ، یه دنیا هم جلودارمون نیست.
~ آره... ولی زخمی میشیم، له میشیم زیر زور دنیا.
_الان نیستیم؟
~چرا... اونموقع بیشتر میشیم.
حس از دست و پاهام رفته بود. همه چی داشت زیر بارون تو ساعت یازده صبح تموم میشد. نمیتونستم بگذرم ازش.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ باشه قبول، زیر زور دنیا له میشیم. اما باخودت روراست باش، تو میتونی از خیر اون همه خاطره، از خیر من، از خیر چشم هام بگذری؟
سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت: آره!
گفتم: اینجوری نه... تو چشمهام نگاه کن جواب بده... میتونی از خیر من بگذری؟
زل زده بود تو چشمام. لب هاش باز و بسته شده بود، پلک هاش لرزیده بود، چشمهاش خیس شده بود و گفته بود: نه... اما باید بری... باید برم.
و رفته بود. بدون گفتن هیچ خداحافظی که بعدها همیشه حسرت گفتنش به دلم موند. آدم ها خداحافظ که میگن یجوری آب پاکی رو دستت میریزن، هوزان من رفته بود بدون اینکه دست هامو پاک کنه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دهم
@aevien
_ هوزان ترسیده بود و میخواست بره. اينو از چشمهای مشکیش که دیگه نمیخندید فهمیدم.
یجور جنگ سرد بینمون راه افتاده بود. یجور جنگ سرد که با حرف نزدن و نگاه نکردن بهم پیش میبردیمش. ژوژمان ام تموم شد و فرجه امتحان هارو برگشتم خونه. برگشتم خونه بدون اینکه حرفی با هوزان بزنم یا به چشم هاش که دیگه نمیخندید نگاه کنم
همه فهمیده بودن بینمون حسابی شکرآب شده، همه فهمیده بودن دیگه فقط دوست ساده نیستیم و آب از سرمون گذشته.
آب از سرمون گذشته بود، من باورش کرده بودم، اما هوزان نه. دست و پا میزد برای غرق نشدن. بخاطر همینم بیشتر از من خسته شده بود و عذاب میکشید.
برای امتحان ها برگشتم تهران و اون وضعیت مسخره بین من و هوزان همچنان ادامه داشت. یه امتحان دیگه مونده بود که مامان زنگ زد و اینبار هم خبر خوبی نداشت. بابا بخاطر همون سکته لعنتی قلبش مشکل پیدا کرده بود و دوباره رفته بود بیمارستان. فقط یه امتحان برای فارغ التحصيل شدن مونده بود و بخاطر همینم نمیتونستم برگردم خونه پیش بابا.
شب قبل آخرین امتحان با گلرخ و فرهاد رفتيم همون کافه سنتی همیشگیمون. فرهاد الهه ناز زد و من تو بغل گلرخ زار زدم. زار زدم برای حال بد بابام و طلبکارهایی که بعد ورشکستگیش آرامشو ازمون گرفته بودن. زار زدم برای هوزان بی رحمی که تو بد حالیم رفیق نیمه راه شده بود.
و فرهاد فقط کفری از دست هوزان بیشتر رو سه تارش چنگ زده بود و گلرخ همپام اشک ریخته بود که این بلاها چرا یهو سر من اومد.
فرداش امتحان ساعت ده تموم شد. یعنی کل دانشگاه ساعت ده دیگه برام تموم شد. چون برای جشن فارغ التحصيلی نمیخواستم بیام با تموم بچه ها خداحافظی کردم، با همه جز هوزان. اصلا نبود که بخوام باهاش خداحافظی کنم. رفتم خوابگاه ساکمو برداشتم و رفتم جلوی در خوابگاه منتظر اومدن آژانس شدم. بارون نم نم گرفته بود و تن سردمو خیس میکرد. گیج زیر بارون وايساده بودم که یه چتر مشکی اومد بالای سرم. هوزان بود، هوزان ترسیده و بی رحم من. گفت: اومدم باهات خداحافظی کنم.
خداحافظی کنه؟ فقط همین؟ تن سردم منجمد شد از بهت. لجباز خودمو از زیر چترش بیرون کشیدم و گفتم:
_لازم نبود. به هرحال بین ما هیچ نسبتی نیست.
~ چرا هست... حداقل در حد یه خداحافظی هست!
تنم از بیرون منجمد و از داخل آتش فشان بود. نالیدم:
_ مطمئنی فقط در حد یه خداحافظی باهم نسبت داریم؟
~ نه... مطمئن نیستم. اما باید در حد یه خداحافظی نگهش داریم.
_ چرا هوزان؟ چرا داری با خودم و خودت اینکار رو میکنی؟
چتر رو دوباره روی سرم گرفت و گفت:
~ بفهم که نمیشه. بفهم که نمیتونیم. من و تو از یه دین و آیین نیستیم.
_ همین؟ فقط بخاطر این دین و آیین؟
~ کلیتش آره... و کلی مشکلات ریز و درشت دیگه.
_نکن هوزان... نکن. اگه خودمون بخوایم دین و آیین که هیچ، یه دنیا هم جلودارمون نیست.
~ آره... ولی زخمی میشیم، له میشیم زیر زور دنیا.
_الان نیستیم؟
~چرا... اونموقع بیشتر میشیم.
حس از دست و پاهام رفته بود. همه چی داشت زیر بارون تو ساعت یازده صبح تموم میشد. نمیتونستم بگذرم ازش.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ باشه قبول، زیر زور دنیا له میشیم. اما باخودت روراست باش، تو میتونی از خیر اون همه خاطره، از خیر من، از خیر چشم هام بگذری؟
سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت: آره!
گفتم: اینجوری نه... تو چشمهام نگاه کن جواب بده... میتونی از خیر من بگذری؟
زل زده بود تو چشمام. لب هاش باز و بسته شده بود، پلک هاش لرزیده بود، چشمهاش خیس شده بود و گفته بود: نه... اما باید بری... باید برم.
و رفته بود. بدون گفتن هیچ خداحافظی که بعدها همیشه حسرت گفتنش به دلم موند. آدم ها خداحافظ که میگن یجوری آب پاکی رو دستت میریزن، هوزان من رفته بود بدون اینکه دست هامو پاک کنه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دهم
@aevien
Manteghi Nist
Milad Babaei
چجوری دل بریدی رو اسمم خط کشیدی
چطور خواهشو تو چشمای مغرورم ندیدی
توو قلبم کسی نیست این اسمش بچگی نیست
حتی تو خوابم نمیای این اصلا منطقی نیست
@aevien 💜 👌
چطور خواهشو تو چشمای مغرورم ندیدی
توو قلبم کسی نیست این اسمش بچگی نیست
حتی تو خوابم نمیای این اصلا منطقی نیست
@aevien 💜 👌
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
یه لیوان چایی دارچين کمر باریک با نبات و خرما گذاشتم جلوی بابا. فنجون رو برداشت و بوش کرد و گفت: بازم نیست دخترم... بازم از اون چایی دارچین های مامانت نیست.
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟
#محیا_زند
@aevien
این چندمین بار بود؟ ششمین بار که چایی دارچین درست کرده بودم و به دل بابا نچسبیده بود. چراشو هم خوب میدونستم. چون مامان درستش نکرده بود. از دیروز تا حالا که مامان رفته بود مسافرت سر چیزای کوچیک و بزرگ بهونه میگرفت. تلفنشو برداشت شماره مامان رو گرفت و گوشیش رو گذاشت رو اسپیکر و با همون ژست همیشگیش با فاصله نگه داشت کنار گوشش. مامان با همون صدای ریزش جواب داد: بله؟ و من از همون فاصله حس کردم که دل بابا تاب خورد. بعد از حرف های معمول تو خوبی و چه خبر و کجایی مامان پرسید: به گلا آب دادی آقاجان؟ باز حس کردم که دل بابا تاب خورد. این آقا جان گفتن های مامان همیشه کار دست بابا میداد و مامان خوب میدونست کی بگش.
بابا اخم کرد و گفت: نه! دروغ میگفت. داده بود. با تمام خستگی و بی حوصله گیش تمام کاکتوس ها و بنفشه های رو بالکن رو دونه به دونه آب پاشی کرده بود. میدونستم از سر دلتنگی لج کرده با مامان و میگه نه!
مامان گفت: عه... طفلک ها تشنشونه. خشک میشن.
و بابا لجباز تر گفته بود: خب خشک بشن. جز دردسر چی دارن مگه؟ شما نگران بودی میموندی ابشون میدادی!
مامان با همون شم زنونه فهمیده بود عطر دلتنگی پیچیده تو تن بابا. به صداش پیچ و ناز داد گفت: تا شمارو دارم لازم نیست که نگرانشون باشم.
بابا باز دلش پیچ خورد و اخماش باز شده بود. صدای سرفه مامان بخاطر حساسیت فصلی که اومده بود بابا از حالت ارومش خارج شد و غرغر زد که چرا مواظب خودش نیست و حتما فردا بره دکتر. از همون غرغرها که حسابی مهربونن و دل آدم ضعف میره براشون. بابا زیر چشمی به من که با لبخند مثلا سرم تو گوشیم بود یه نگاه انداخت و پاشد رفت تو اتاقشون تا باخیال راحت دلتنگیشو خالی کنه.
و من تمام مدت با همون لبخندی که مثلا سرم تو گوشیمه به این فکر میکردم که من و هم نسل های من چکار کردیم با دنیامون؟ پر ادعاترین نسلیم توی عاشقی... کمتر کسی رو میبینیم که این روزها کسی با عنوان "عشقم" تو زندگیش نباشه... اما چه "عشقم" هایی؟
"عشقم" هایی که ماه به ماه هم حالا نه... اما سال به سال عوضشون میکنیم... سر کوچیکترین چیزی قهر میکنیم،جدا میشیم، بهم میزنیم... تا کوچیکترین سنگی سر راه مون میافته از ترس اینکه اون سنگ سرمون رو نشکنه میکشیم عقب و اون رابطه رو تموم میکنیم بدون اینکه حتی تمرین کنیم برای جنگیدن و عاشق موندن.
واقعیت اینه دل هامون هرزه شده. حتی بیشتر از تن هامون. واقعیت اینه هیچکدوم بلد نیستیم جوری عاشق بمونیم که بعد از سالها تو چهل و چند سالگیمون برای هم دلتنگ بشیم و از پشت تلفن دلمون برای هم ضعف بره!
چه کردیم با دنیامون؟
راستی...
این چندمین "عشقم" ات هست؟ این چندمین نفریه که دلت براش هرز رفته؟
#محیا_زند
@aevien
درد کهنه ای که مداوا نمیشود
یا میشود گلایه کنم یا نمیشود
سلام حضرت عیسی تر از مسیح
لطفت نگو که شامل ماها نمیشود
ای من فدای پنجره فولاد چشمهات
از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟
@aevien
یا میشود گلایه کنم یا نمیشود
سلام حضرت عیسی تر از مسیح
لطفت نگو که شامل ماها نمیشود
ای من فدای پنجره فولاد چشمهات
از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
دست هايش را گرفتم...سرد بود،
آرام توى گوشش زمزمه کردم:
"يعنى مى خواهم بدانى؛وقتى هستى،همه چيز خيلى غيرطبيعى خوب است...
يک جور عجيب که باورم نمى شود!
دائم منتظرم کسى داد بزند:کااات!
اصلن خواب مى بينم انگار...."
دست هايش را تکان دادم....سرد بود...
گفتم:تو بگو خواب نيست...
خنديد؛
جواب داد:چرا!
داد زدم:چرا؟!چرا چى؟!چرا دست هات گرم نمى شوند توى دستم؟!
خنديد...
بعد انگار همه چيز سرد بود...
بعد انگار دست هاش نبود....
#مريم_خسروى
.
.
پ.ن:شب عاشقان #بى_دل چه شبى دراز باشد...
@aevien💚
دست هايش را گرفتم...سرد بود،
آرام توى گوشش زمزمه کردم:
"يعنى مى خواهم بدانى؛وقتى هستى،همه چيز خيلى غيرطبيعى خوب است...
يک جور عجيب که باورم نمى شود!
دائم منتظرم کسى داد بزند:کااات!
اصلن خواب مى بينم انگار...."
دست هايش را تکان دادم....سرد بود...
گفتم:تو بگو خواب نيست...
خنديد؛
جواب داد:چرا!
داد زدم:چرا؟!چرا چى؟!چرا دست هات گرم نمى شوند توى دستم؟!
خنديد...
بعد انگار همه چيز سرد بود...
بعد انگار دست هاش نبود....
#مريم_خسروى
.
.
پ.ن:شب عاشقان #بى_دل چه شبى دراز باشد...
@aevien💚
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
اصلا درست که زن ها مقصرند
من و من ها سیب را دندان زده کردیم که آدم هبوط کرد به زمین
اما اگر سیبی دندان نمیزدیم
این دوست داشتن ها
تصدق چشمت رفتن ها
دست گرفتن ها
شعرهای شاعران این قرن های دیوانه حیف نمیشدند؟
قبول کن
ما زنها اشتباهات عاقلانه ای میکنیم
مثلا همین که دوستت دارم
بزرگترین حماقت انديشمندانه من است!
#محیا_زند
#آه_اگر_سیب_نبود_عشق_چه_باید_میکرد
@aevien
من و من ها سیب را دندان زده کردیم که آدم هبوط کرد به زمین
اما اگر سیبی دندان نمیزدیم
این دوست داشتن ها
تصدق چشمت رفتن ها
دست گرفتن ها
شعرهای شاعران این قرن های دیوانه حیف نمیشدند؟
قبول کن
ما زنها اشتباهات عاقلانه ای میکنیم
مثلا همین که دوستت دارم
بزرگترین حماقت انديشمندانه من است!
#محیا_زند
#آه_اگر_سیب_نبود_عشق_چه_باید_میکرد
@aevien
" با چشمهایش میخندید "
بارون همچنان سرسختانه ادامه داشت و داشت سنگ میزد به شیشه خاطراتش. پرسیدم:
+یعنی دوست داشت و رفت؟!
_آره...! منطق مردها توی دوست داشتن با ما زن ها متفاوته. به نبردها و جنگ ها کاری ندارم، واقعیت اینه که ما زن ها توی عشق جنگنجوهای خیلی بهتری هستیم. عاشق که میشیم چشم هامون رو میبندیم و فقط شمشیر میزنیم برای پیروز شدن و رسیدن به دست های یار. مردها نه... عاشق که میشن چشم باز تر از همیشه محتاط قدم برمیدارن و زمین جنگ رو سبک سنگین میکنن که ببینن چقدر احتمال پیروز شدن دارن، بیشتر وقت ها هم میترسن از زخمی شدن و میکشن عقب.
هوزان دوستم داشت، اما ترسید و کشید عقب.
من موندم و یه میدون جنگ زده تو قلبم که فاتحش فراری شده بود.
لیوان نسکافه شو دوباره پر کرد و اینبار یه نفس سر کشید. ادامه داد:
_از اون شهر لعنتی برای همیشه رفتم، با قلبی که دیگه احساس ازش پریده بود برگشتم خونه. با تموم دوستای دانشگاهم قطع ارتباط كرده بودم و فقط جواب تلفن های گلرخ رو میدادم. آخر شهریور ماه عقد گلرخ و فرهاد بود و من با تمام جیغ های گلرخ گفته بودم که نمیرم. نمیتونستم برم چشم تو چشم هوزانی بشم که بدون خداحافظی زیر بارون تو اون برهه لعنتی از زندگیم تنهام گذاشته بود. هوزانی که بخاطر اونطوری پشت خالی کردنش باید ازش متنفر میشدم اما دل لعنتیم اینحرفا حالیش نمیشد و فقط بلد بود براش ضعف بره.
نرفتم و بخاطر این نرفتن گلرخ باهام قهر کرد. سه ماه نه اون زنگی زد، نه من. طاقت نیاوردم، بعد سه ماه واسه تولدش بهش زنگ زدم تا بهش تبریک بگم. وقتی جواب داد صدای دست و جیغ میومد. فکر کردم براش تولد گرفتن اما گفت تو جشن عروسی یکی از دوستاشه و وقتی پرسیدم کی؟ یکم من من کرد و گفت: هوزان!
تا حالا مردن یه آدم رو از نزدیک دیدی؟ جسمش نه ها، روحش. من دیدم! اونشب جلوی آینه نشسته بودم و داشتم با گلرخ حرف میزدم که اون خبرو بهم داد. تو صدم ثانیه دیدم که روح تو کل تنم مرد، دفن شد، سوم و هفتم و چهلمش هم گذشت.
با دخترعمه اش ازدواج کرده بود و مثل اینکه یکسالی بود شیرینی خورده هم بودن و هوزان هیچی نگفته بود. اینارو یه هفته بعد که از حالت اغما بیرون اومدم گلرخ زنگ زد و بهم گفت. بعدش کم کم با گلرخ هم قطع ارتباط کامل کردم. با تمام آدم هایی که ممکن بود خبری از هوزان بهم بدن قطع ارتباط کردم.
میدونی آدم ها با امید زنده ان، تو وحشتناک ترین حال ممکن هم که باشن اگر امید داشته باشن یه روزنه واسه زنده موندنشون هست.
هوزان وقتی من رو زیر بارون تو اون یازده صبح تنها گذاشت هنوز یه روزنه امید برای برگشتنش مونده بود تو وجودم. ولی وقتی خبر ازدواجش رو شنیدم اون یه ذره امیدم کشته شد و تمام روزنه ها گل گرفته شده و من... مردم!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_یازدهم
@aevien
بارون همچنان سرسختانه ادامه داشت و داشت سنگ میزد به شیشه خاطراتش. پرسیدم:
+یعنی دوست داشت و رفت؟!
_آره...! منطق مردها توی دوست داشتن با ما زن ها متفاوته. به نبردها و جنگ ها کاری ندارم، واقعیت اینه که ما زن ها توی عشق جنگنجوهای خیلی بهتری هستیم. عاشق که میشیم چشم هامون رو میبندیم و فقط شمشیر میزنیم برای پیروز شدن و رسیدن به دست های یار. مردها نه... عاشق که میشن چشم باز تر از همیشه محتاط قدم برمیدارن و زمین جنگ رو سبک سنگین میکنن که ببینن چقدر احتمال پیروز شدن دارن، بیشتر وقت ها هم میترسن از زخمی شدن و میکشن عقب.
هوزان دوستم داشت، اما ترسید و کشید عقب.
من موندم و یه میدون جنگ زده تو قلبم که فاتحش فراری شده بود.
لیوان نسکافه شو دوباره پر کرد و اینبار یه نفس سر کشید. ادامه داد:
_از اون شهر لعنتی برای همیشه رفتم، با قلبی که دیگه احساس ازش پریده بود برگشتم خونه. با تموم دوستای دانشگاهم قطع ارتباط كرده بودم و فقط جواب تلفن های گلرخ رو میدادم. آخر شهریور ماه عقد گلرخ و فرهاد بود و من با تمام جیغ های گلرخ گفته بودم که نمیرم. نمیتونستم برم چشم تو چشم هوزانی بشم که بدون خداحافظی زیر بارون تو اون برهه لعنتی از زندگیم تنهام گذاشته بود. هوزانی که بخاطر اونطوری پشت خالی کردنش باید ازش متنفر میشدم اما دل لعنتیم اینحرفا حالیش نمیشد و فقط بلد بود براش ضعف بره.
نرفتم و بخاطر این نرفتن گلرخ باهام قهر کرد. سه ماه نه اون زنگی زد، نه من. طاقت نیاوردم، بعد سه ماه واسه تولدش بهش زنگ زدم تا بهش تبریک بگم. وقتی جواب داد صدای دست و جیغ میومد. فکر کردم براش تولد گرفتن اما گفت تو جشن عروسی یکی از دوستاشه و وقتی پرسیدم کی؟ یکم من من کرد و گفت: هوزان!
تا حالا مردن یه آدم رو از نزدیک دیدی؟ جسمش نه ها، روحش. من دیدم! اونشب جلوی آینه نشسته بودم و داشتم با گلرخ حرف میزدم که اون خبرو بهم داد. تو صدم ثانیه دیدم که روح تو کل تنم مرد، دفن شد، سوم و هفتم و چهلمش هم گذشت.
با دخترعمه اش ازدواج کرده بود و مثل اینکه یکسالی بود شیرینی خورده هم بودن و هوزان هیچی نگفته بود. اینارو یه هفته بعد که از حالت اغما بیرون اومدم گلرخ زنگ زد و بهم گفت. بعدش کم کم با گلرخ هم قطع ارتباط کامل کردم. با تمام آدم هایی که ممکن بود خبری از هوزان بهم بدن قطع ارتباط کردم.
میدونی آدم ها با امید زنده ان، تو وحشتناک ترین حال ممکن هم که باشن اگر امید داشته باشن یه روزنه واسه زنده موندنشون هست.
هوزان وقتی من رو زیر بارون تو اون یازده صبح تنها گذاشت هنوز یه روزنه امید برای برگشتنش مونده بود تو وجودم. ولی وقتی خبر ازدواجش رو شنیدم اون یه ذره امیدم کشته شد و تمام روزنه ها گل گرفته شده و من... مردم!
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_یازدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
مردها شجاع ترند...
در جنگ
در عرق ریختن زیر افتاب
در تاریکی شب
اما در عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند.
وقتی دو طرف عاشق میشوند
مردها رو به رویت مینشینند،میخندند، قربان صدقه ات میرون و بعد...
وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها، دلشوره میگیرند از نداشتن هاو بعد...
میترسند و پا پس میکشند.
زن ها اما نه
رو به رويت مینشینند، میخندند،خودشان را لوس میکنند، قربان صدقه ات میروند و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها، دلشوره میگیرند از نداشتن ها. اما باز میخندند و قربان صدقه میروند.
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند و زخم هایشان عمیق تر است.
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
ببین عزیزم
عشق مال عاقل های ترسو نیست
عاشق بودن "مرد" میخواهد
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند
پابه پاى زن ها
عاشقانه و صادقانه.
#محیا_زند
@aevien
در جنگ
در عرق ریختن زیر افتاب
در تاریکی شب
اما در عشق نه؛ زن ها جنگجوی واقعی اند.
وقتی دو طرف عاشق میشوند
مردها رو به رویت مینشینند،میخندند، قربان صدقه ات میرون و بعد...
وقتی تنها میشوند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسرها، دلشوره میگیرند از نداشتن هاو بعد...
میترسند و پا پس میکشند.
زن ها اما نه
رو به رويت مینشینند، میخندند،خودشان را لوس میکنند، قربان صدقه ات میروند و بعد که تنها شدند فکر میکنند به تفاوت ها و دردسر ها، دلشوره میگیرند از نداشتن ها. اما باز میخندند و قربان صدقه میروند.
شجاع میشوند و آماده جنگ، با اینکه طرفی که بیشتر ضربه میخورد خودشان هستند و زخم هایشان عمیق تر است.
مگر چند بار توى زندگى عاشق مى شويم که اين همه پا پس مى کشيم و مى ترسيم؟ چند بار در تمام اين سال ها قرار است دلمان بلرزد با خنده هاى يک نفر؟!
ببین عزیزم
عشق مال عاقل های ترسو نیست
عاشق بودن "مرد" میخواهد
مردهایی که جنگیدن را بلد باشند
پابه پاى زن ها
عاشقانه و صادقانه.
#محیا_زند
@aevien
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تنها واکنش من موقع دیدن نیکلاوس ری💜 یه عاااااالمه جیغ بنفش بود.
جیپسی کینگ عه خیلی جان 😍 💜
جیپسی کینگ عه خیلی جان 😍 💜
" با چشمهایش میخندید "
_من مُردَم! مردن که فقط به سرد شدن بدن و از کار افتادن گردش خون تو رگ ها نیست. مردن میتونه بی حسی، از هیچی لذت نبردن، نخندیدن، گریه نکردن...باشه تا تبدیلت کنه به مرده متحرک.
حدودا یکسال بعد از فارغ التحصيل شدنم بابام بخاطر همون سکته لعنتی که کار دست قلبش داده بود فوت کرد. دوتا مرد عزیز زندگیم پشتم رو خالی کرده بودن و من بدجور خورده بودم زمین. پدرم بی اختیار و هوزان با اختیار. خوردم زمین و شدم یه مرده متحرک.
یه آتلیه کودک زدم و تمام روزهامو پرکردم از صدای دکمه شاتر و خنده ی بچه ها.
شیش سال گذشت، از کجاشو نمیدونم اما گلرخ پیدام کرد. طبق معمول اون روزهای یخ زده داشتم تو آتلیه عکاسی میکردم که گوشیم زنگ خورد. وقتی جواب دادم باورم نمیشد صدایی که دارم میشنوم صدای جیغ جیغوی گلرخ باشه. گفت که اومده شهرمون و باید میزبانش بشم. میخواستم نرم، میخواستم اون رشته قطع شده رو همونجور نگه دارم. اما دلم طاقت نیاورد، با گلرخ چهارسال خاطره ساخته بودم و بی معرفتی بود نمیرفتم سراغش.
همون گلرخ بود، با همون استایل، همون صدای نازکش و خنده های از ته دلش. بعد شیش سال پر از حرف بی حرفی بودیم. کلی گلایه کرد، کلی نق زد. حق داشت، منم حق داشتم، حتی هوزان بی رحم منم حق داشت که بره. هممون متهم های حق داری بودیم که دنیا حقمون رو خورده بود و به ریشمون میخندید.
منم دلم ميخواست ازش گلایه کنم و بگم: آخ گلرخ اگه هوزان دوست صمیمی فرهاد نبود، اگه خنده هات دل از فرهاد نمیبرد، اصلا اگه اون روز اول دانشگاه سر جا دعوامون نمیشد که بخاطرش بعدا بشیم رفیق گرمابه گلستان هم شاید هیچکدوم از اینا اتفاق ها نمیفتاد. که من دلم بپیچه به دل هوزان و بمونم بی یار. بعضی آدم ها بدون اینکه بخوان یا نقش اصلی زندگیت باشن گره های بزرگی به سرنوشتت میندازن و گلرخ از همون آدم ها تو زندگی من بود.
گلایه هاش که تموم شد شروع کرد از خودش تعریف کردن. آمار تک به تک بچه های قدیم و دانشکده رو بهم داد و تمام مدت حواسش بود چیزی از هوزان نگه. یعنی تا اومد چیزی ازش بگه من جوری بحث رو عوض کردم که خودش فهمید باید لام تا کام راجبش صحبت نکنه پیش دلِ مرده من.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوازدهم
@aevien
_من مُردَم! مردن که فقط به سرد شدن بدن و از کار افتادن گردش خون تو رگ ها نیست. مردن میتونه بی حسی، از هیچی لذت نبردن، نخندیدن، گریه نکردن...باشه تا تبدیلت کنه به مرده متحرک.
حدودا یکسال بعد از فارغ التحصيل شدنم بابام بخاطر همون سکته لعنتی که کار دست قلبش داده بود فوت کرد. دوتا مرد عزیز زندگیم پشتم رو خالی کرده بودن و من بدجور خورده بودم زمین. پدرم بی اختیار و هوزان با اختیار. خوردم زمین و شدم یه مرده متحرک.
یه آتلیه کودک زدم و تمام روزهامو پرکردم از صدای دکمه شاتر و خنده ی بچه ها.
شیش سال گذشت، از کجاشو نمیدونم اما گلرخ پیدام کرد. طبق معمول اون روزهای یخ زده داشتم تو آتلیه عکاسی میکردم که گوشیم زنگ خورد. وقتی جواب دادم باورم نمیشد صدایی که دارم میشنوم صدای جیغ جیغوی گلرخ باشه. گفت که اومده شهرمون و باید میزبانش بشم. میخواستم نرم، میخواستم اون رشته قطع شده رو همونجور نگه دارم. اما دلم طاقت نیاورد، با گلرخ چهارسال خاطره ساخته بودم و بی معرفتی بود نمیرفتم سراغش.
همون گلرخ بود، با همون استایل، همون صدای نازکش و خنده های از ته دلش. بعد شیش سال پر از حرف بی حرفی بودیم. کلی گلایه کرد، کلی نق زد. حق داشت، منم حق داشتم، حتی هوزان بی رحم منم حق داشت که بره. هممون متهم های حق داری بودیم که دنیا حقمون رو خورده بود و به ریشمون میخندید.
منم دلم ميخواست ازش گلایه کنم و بگم: آخ گلرخ اگه هوزان دوست صمیمی فرهاد نبود، اگه خنده هات دل از فرهاد نمیبرد، اصلا اگه اون روز اول دانشگاه سر جا دعوامون نمیشد که بخاطرش بعدا بشیم رفیق گرمابه گلستان هم شاید هیچکدوم از اینا اتفاق ها نمیفتاد. که من دلم بپیچه به دل هوزان و بمونم بی یار. بعضی آدم ها بدون اینکه بخوان یا نقش اصلی زندگیت باشن گره های بزرگی به سرنوشتت میندازن و گلرخ از همون آدم ها تو زندگی من بود.
گلایه هاش که تموم شد شروع کرد از خودش تعریف کردن. آمار تک به تک بچه های قدیم و دانشکده رو بهم داد و تمام مدت حواسش بود چیزی از هوزان نگه. یعنی تا اومد چیزی ازش بگه من جوری بحث رو عوض کردم که خودش فهمید باید لام تا کام راجبش صحبت نکنه پیش دلِ مرده من.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دوازدهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
پرسید: اصلا بهش گفتی که دوسش داری؟
چندتا خط نامفهوم با انگشتم روی میز جلوم کشیدم و گفتم: نه! اما از حرفام، رفتارام، نگاهام حتما فهمیده بود ديگه!
یه پوزخند زد و گفت: اشتباه شما زنا همینجاست! فکر میکنید ما مردا مثل خودتون بلدیم از چشما و کاراتون بفهمیم که دوسمون دارین یا نه!
یادمه هر وقت بهش میگفتم "دوست دارم" سرشو مینداخت پایین و میخندید. فکر میکردم از شرم و حیاشه که نمیگه: "منم"، اما وقتی رفت فهمیدم از شرمش نبود، از دوست نداشتنش بود!
حالا اگه دوسش داری بهش بگو، دوسش نداری هم بگو.
ما مردا تو عشق گیج تر از این حرفاییم. راه بلد میخوایم تا نخوریم زمین!
#محیا_زند
راستی گفته بودم که دوستت دارم؟
@aevien
چندتا خط نامفهوم با انگشتم روی میز جلوم کشیدم و گفتم: نه! اما از حرفام، رفتارام، نگاهام حتما فهمیده بود ديگه!
یه پوزخند زد و گفت: اشتباه شما زنا همینجاست! فکر میکنید ما مردا مثل خودتون بلدیم از چشما و کاراتون بفهمیم که دوسمون دارین یا نه!
یادمه هر وقت بهش میگفتم "دوست دارم" سرشو مینداخت پایین و میخندید. فکر میکردم از شرم و حیاشه که نمیگه: "منم"، اما وقتی رفت فهمیدم از شرمش نبود، از دوست نداشتنش بود!
حالا اگه دوسش داری بهش بگو، دوسش نداری هم بگو.
ما مردا تو عشق گیج تر از این حرفاییم. راه بلد میخوایم تا نخوریم زمین!
#محیا_زند
راستی گفته بودم که دوستت دارم؟
@aevien