" با چشمهایش میخندید "
_ وقتی پیش خودم اعتراف کردم دوسش دارم انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده بود... ولی خام بودم... نمیدونستم باری که از رو دوشم برنداشته شده که هیچ، تازه شونه هام پربار هم شدن، نمیدونستم وقتی اعتراف میکنی یکیو دوست داری باید خودت رو برای شب نخوابی های زیادی ، برای گریه ی بی صدای آخر شبا، برای دلشوره های بی وقفه... برای همه شون خودت رو آماده کنی.
+همیشه همینجوره؟ برای همه؟
_آره... برای همه، حتی اگر یارت هم عاشقت باشه بازم تا وقتی رسما سند نخورین بنام هم دلشوره داری و عذاب میکشی. عشقه، الکی که نیست! عشق یه دلفریب مغروره که جز خودش به هیچکس دیگه فکر نمیکنه. مثل درد میپیچه تو تنت، ولی انقدر افسونگره که از دردش هم لذت میبری و التماسش میکنی بیشتر تن روحت رو تو خودش حل کنه.
+اون دختره چیشد؟ همون دختر کرد!
_ همون روز تو بام با هزار جون کندن زبون سنگینم رو تکون دادم و ازش پرسیدم:خب؟
چشمای بیحالت مشکیش رو گرد کرد و پرسید:چی خب؟
_حرفات با اون دختره به کجا رسید؟ یه عروسی افتادیم یا نه؟
و چقدر بخاطر جمله آخرم به خودم فحش داده بودم و زبون گاز گرفته بودم.
~به ناکجا آباد... نشد که بشه!
_شرایطتون که خیلی بهم میخورد... چرا نشد؟
گیج نگاهم کرده بود و گفته بود: نمیدونم
و من همونجا فهمیدم که دل هوزان هم یجاش میلنگه.
+ پس اونم دوست داشت؟!
_آره دوسم داشت.
میدونی، ما زن ها یجور سنسور تو وجودمون داریم که نگاه ها، حرف ها، حرکت های مردهایی که دوسمون دارن رو تشخیص میدیم. منم همون روز سنسورم رو رفتار های هوزان حساس شد و فهمیدم که دوسم داره، دوست داشتن مثل ماهی قرمزهای عیده وقتی که میخوای از تو پلاستیک بندازیش تو تنگ آب. نه خیلی سفت باید بگیریش که اون تن باریکش بشکنه، نه اونقدر شل که از دستات لیز بخوره. هوزان بلد نبود ماهی قرمز تو دستش بگیره، همیشه نزدیک عید که میشد و تمام بازار پر میشد از ماهی قرمز هوزان با یه حالت چندش نگاهشون میکرد و میگفت: همیشه از اون پولک های خیسشون وحشت دارم.
هوزان بلد نبود دوست داشتن رو تو دستش بگیره، انقدر ازش ترسید که از تو دستاش لیز خورد و افتاد.
منم باهاش افتادم... افتادم و شکستم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هفتم
@aevien
_ وقتی پیش خودم اعتراف کردم دوسش دارم انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده بود... ولی خام بودم... نمیدونستم باری که از رو دوشم برنداشته شده که هیچ، تازه شونه هام پربار هم شدن، نمیدونستم وقتی اعتراف میکنی یکیو دوست داری باید خودت رو برای شب نخوابی های زیادی ، برای گریه ی بی صدای آخر شبا، برای دلشوره های بی وقفه... برای همه شون خودت رو آماده کنی.
+همیشه همینجوره؟ برای همه؟
_آره... برای همه، حتی اگر یارت هم عاشقت باشه بازم تا وقتی رسما سند نخورین بنام هم دلشوره داری و عذاب میکشی. عشقه، الکی که نیست! عشق یه دلفریب مغروره که جز خودش به هیچکس دیگه فکر نمیکنه. مثل درد میپیچه تو تنت، ولی انقدر افسونگره که از دردش هم لذت میبری و التماسش میکنی بیشتر تن روحت رو تو خودش حل کنه.
+اون دختره چیشد؟ همون دختر کرد!
_ همون روز تو بام با هزار جون کندن زبون سنگینم رو تکون دادم و ازش پرسیدم:خب؟
چشمای بیحالت مشکیش رو گرد کرد و پرسید:چی خب؟
_حرفات با اون دختره به کجا رسید؟ یه عروسی افتادیم یا نه؟
و چقدر بخاطر جمله آخرم به خودم فحش داده بودم و زبون گاز گرفته بودم.
~به ناکجا آباد... نشد که بشه!
_شرایطتون که خیلی بهم میخورد... چرا نشد؟
گیج نگاهم کرده بود و گفته بود: نمیدونم
و من همونجا فهمیدم که دل هوزان هم یجاش میلنگه.
+ پس اونم دوست داشت؟!
_آره دوسم داشت.
میدونی، ما زن ها یجور سنسور تو وجودمون داریم که نگاه ها، حرف ها، حرکت های مردهایی که دوسمون دارن رو تشخیص میدیم. منم همون روز سنسورم رو رفتار های هوزان حساس شد و فهمیدم که دوسم داره، دوست داشتن مثل ماهی قرمزهای عیده وقتی که میخوای از تو پلاستیک بندازیش تو تنگ آب. نه خیلی سفت باید بگیریش که اون تن باریکش بشکنه، نه اونقدر شل که از دستات لیز بخوره. هوزان بلد نبود ماهی قرمز تو دستش بگیره، همیشه نزدیک عید که میشد و تمام بازار پر میشد از ماهی قرمز هوزان با یه حالت چندش نگاهشون میکرد و میگفت: همیشه از اون پولک های خیسشون وحشت دارم.
هوزان بلد نبود دوست داشتن رو تو دستش بگیره، انقدر ازش ترسید که از تو دستاش لیز خورد و افتاد.
منم باهاش افتادم... افتادم و شکستم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هفتم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
Cheghadr Tanham
Alishmas & Mehdi Jahani
فکر میکردم اون یه ذره آدمه
رفتو تنها شد دلم یه عالمه
البته تا اونجایی که یادمه
هرچی خوردم از این دلِ سادمه
@aevien 💜 👌
رفتو تنها شد دلم یه عالمه
البته تا اونجایی که یادمه
هرچی خوردم از این دلِ سادمه
@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
گفت:چيزى در چشم هاى شما هست که نظيرش را هيچ کجاى دنيا نديده ام....
آنه پرسيد:مثل؟!
جواب داد:مثل رعد برق، وقتى که براى اولين بار آسمان را مى شکافد....شبيه همان برق اوليه و منحصر به فرد که بعدها ديگر تکرار نمى شود....
که نظم و سکوت "محض" طبيعت را به هم مى زند....
البته تعبير کوچکى است...
اما؛
چشم هاى شما همين کار را با من مى کنند...
چشم هاى شما نظم طبيعت را به هم مى زنند...
#مريم_خسروى
#چشم_هايش💚💜
@aevien
گفت:چيزى در چشم هاى شما هست که نظيرش را هيچ کجاى دنيا نديده ام....
آنه پرسيد:مثل؟!
جواب داد:مثل رعد برق، وقتى که براى اولين بار آسمان را مى شکافد....شبيه همان برق اوليه و منحصر به فرد که بعدها ديگر تکرار نمى شود....
که نظم و سکوت "محض" طبيعت را به هم مى زند....
البته تعبير کوچکى است...
اما؛
چشم هاى شما همين کار را با من مى کنند...
چشم هاى شما نظم طبيعت را به هم مى زنند...
#مريم_خسروى
#چشم_هايش💚💜
@aevien
ميبينم تو آوين پیام جدید اومده، میدونم جز همزادکم با همون دوتا قلب سبز و بنفش سیو شده کنار اسمش نمیتونه کار کس دیگه ای باشه.
و بعد میبینم عکس چشمام و گذاشته با یه متن که تو خصوصی گفته چشمات رو که دیدم به ذهنم رسید.
مریم... تو عشق ترین معشوقه منی، قبلا هم گفته بودم، معشوقه ها لازم نیست حتما جنس مخالف هایی باشن که هر لحظه واسه بودن یا نبودنشون دلشوره داشته باشی، معشوقه ها میتونن صمیمی ترین دوستت باشن و تو...
دلبرترین معشوقه منی 💚💜
هیچوقت فکر نمیکردم اون روزی که سر حرفمون سر شعرم باز شد کار رو به اینجا برسونه، به این حد از بودنت تو دنیام که اگر نباشی انگار یه جای دنیا میلنگه.
عاشقتم خب؟ 💜💚
#محیا_زند
@aevien
و بعد میبینم عکس چشمام و گذاشته با یه متن که تو خصوصی گفته چشمات رو که دیدم به ذهنم رسید.
مریم... تو عشق ترین معشوقه منی، قبلا هم گفته بودم، معشوقه ها لازم نیست حتما جنس مخالف هایی باشن که هر لحظه واسه بودن یا نبودنشون دلشوره داشته باشی، معشوقه ها میتونن صمیمی ترین دوستت باشن و تو...
دلبرترین معشوقه منی 💚💜
هیچوقت فکر نمیکردم اون روزی که سر حرفمون سر شعرم باز شد کار رو به اینجا برسونه، به این حد از بودنت تو دنیام که اگر نباشی انگار یه جای دنیا میلنگه.
عاشقتم خب؟ 💜💚
#محیا_زند
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
دوباره ساکت شد. اینبار طولانی تر از قبل. هیچی نگفتم، گذاشتم یکم تو حال خودش باشه. میدونستم داره خودشو لا به لای خاطره هاش تیکه پاره میکنه تا این حرفا رو بزنه. چشماشو بسته بود و به بارون تازه شروع شده ای که صداش با الهه ناز یکی شده بود گوش میداد. باز به حرف اومد:
_آخ بارون... بارون خلقت عجیبیه، تو صدم ثانیه میتونه سال ها خاطره به گل نشسته رو تو ذهنت شناور کنه!
مخصوصا اگه روزهای بارونی پر خاطره ای داشته باشی. اون روز هم بارون میبارید...!
+کدوم روز؟
_بعد اون غروب عجیبِ تو بام یچیزی بین من و هوزان فرق کرده بود، انگار جفتمون به خودمون اعتراف کرده بودیم پیچیدیم به دل هم. من گیج شده بودم و هوزان ترسیده بود. رفتارهامون باهم عجیب شده بود، کمتر از قبل باهم حرف میزدیم، کمتر از قبل همو میدیدیم و بطرز احمقانه ای بین حرف هامون بهم تاکید میکردیم که ما فقط دوتا دوست ساده ایم. انگار میخواستیم جلوی این دل پیچیدن رو بگیریم، جلوی دوست داشتن رو! احمق بودیم، نمیدونستیم جلوی تیر از کمان رها شده رو نمیشه گرفت، بخوای هم جلوشو بگیری فقط خودتو زخمی میکنی.
هردوتامون فقط بیشتر داشتیم خودمون رو زخمی میکردیم.
چندماه تمام پشت جمله "دوست ساده"جلوی هم سنگر گرفتیم تا اون اول اردیبهشت لعنتی رسید، اون اول اردیبهشت کذایی و نحس.
تو کلاس نشسته بودم و گوشیم مدام زنگ میخورد. مامانم بود و مطمئن بودم کار مهمی داره که اینطور بی وقفه داره زنگ میزنه. از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تا جوابشو بدم. خبر خوبی نداشت، اصلا خبر خوبی نداشت. بابام ورشکست شده بود و بخاطر فشار عصبی شدید سکته کرده بود.
نفهميدم چجوری دربست گرفتم تا خوابگاه و ساک جمع کردم رفتم فرودگاه. فقط وقتی به خودم اومدم تو بیمارستان جلوی در اتاق بابا تو بغل مامانم داشتم زار میزدم.
پنج روزی بابام تو بیمارستان بستری بود تا حالش بهتر بشه و بتونیم ببریمش خونه.
و تمام اون پنج روز من از هوزان بی خبر بودم، گلرخ و چندتا دیگه از دوستام چندین بار زنگ زده بودن و جواب هیچکدوم رو نداده بودم. لج کرده بودم با خودم و دنیا، منتظر زنگ هوزان بیمعرفتی بودم که پادزهر حال بدم تو اون همه آشوب بود، اما دریغ کرد از من خودش رو.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
دوباره ساکت شد. اینبار طولانی تر از قبل. هیچی نگفتم، گذاشتم یکم تو حال خودش باشه. میدونستم داره خودشو لا به لای خاطره هاش تیکه پاره میکنه تا این حرفا رو بزنه. چشماشو بسته بود و به بارون تازه شروع شده ای که صداش با الهه ناز یکی شده بود گوش میداد. باز به حرف اومد:
_آخ بارون... بارون خلقت عجیبیه، تو صدم ثانیه میتونه سال ها خاطره به گل نشسته رو تو ذهنت شناور کنه!
مخصوصا اگه روزهای بارونی پر خاطره ای داشته باشی. اون روز هم بارون میبارید...!
+کدوم روز؟
_بعد اون غروب عجیبِ تو بام یچیزی بین من و هوزان فرق کرده بود، انگار جفتمون به خودمون اعتراف کرده بودیم پیچیدیم به دل هم. من گیج شده بودم و هوزان ترسیده بود. رفتارهامون باهم عجیب شده بود، کمتر از قبل باهم حرف میزدیم، کمتر از قبل همو میدیدیم و بطرز احمقانه ای بین حرف هامون بهم تاکید میکردیم که ما فقط دوتا دوست ساده ایم. انگار میخواستیم جلوی این دل پیچیدن رو بگیریم، جلوی دوست داشتن رو! احمق بودیم، نمیدونستیم جلوی تیر از کمان رها شده رو نمیشه گرفت، بخوای هم جلوشو بگیری فقط خودتو زخمی میکنی.
هردوتامون فقط بیشتر داشتیم خودمون رو زخمی میکردیم.
چندماه تمام پشت جمله "دوست ساده"جلوی هم سنگر گرفتیم تا اون اول اردیبهشت لعنتی رسید، اون اول اردیبهشت کذایی و نحس.
تو کلاس نشسته بودم و گوشیم مدام زنگ میخورد. مامانم بود و مطمئن بودم کار مهمی داره که اینطور بی وقفه داره زنگ میزنه. از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تا جوابشو بدم. خبر خوبی نداشت، اصلا خبر خوبی نداشت. بابام ورشکست شده بود و بخاطر فشار عصبی شدید سکته کرده بود.
نفهميدم چجوری دربست گرفتم تا خوابگاه و ساک جمع کردم رفتم فرودگاه. فقط وقتی به خودم اومدم تو بیمارستان جلوی در اتاق بابا تو بغل مامانم داشتم زار میزدم.
پنج روزی بابام تو بیمارستان بستری بود تا حالش بهتر بشه و بتونیم ببریمش خونه.
و تمام اون پنج روز من از هوزان بی خبر بودم، گلرخ و چندتا دیگه از دوستام چندین بار زنگ زده بودن و جواب هیچکدوم رو نداده بودم. لج کرده بودم با خودم و دنیا، منتظر زنگ هوزان بیمعرفتی بودم که پادزهر حال بدم تو اون همه آشوب بود، اما دریغ کرد از من خودش رو.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
Rise
Katy Perry - [ MyBia2Music.Com ]
I won’t just survive
Oh, you will see me thrive
Can write my story
I’m beyond the archetype
I won’t just conform
@aevien 💜 👌
Oh, you will see me thrive
Can write my story
I’m beyond the archetype
I won’t just conform
@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
" با چشمهایش میخندید "
_بلاخره زنگ زد. بعد از هشت روز بیخبری زنگ زد. روتختم دراز کشیده بودم و داشتم به الهه نازی که خودش قبلا با سه تار زده بود و برام فرستاده بود گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد. اسمش رو که دیدم تمام جونم بهم پیچید. همونجوری مبهوت انقدر به گوشی نگاه کردم تا قطع کرد. از شدت هیجان انقدر حالم بد شده بود که تمام محتویات معده ام رو بالا آورده بودم. پیش خودت الان فکر میکنی این زن دیوونه است اما عزیزم این جنون بچه گونه از عوارض دوست داشتنه. منطق و فلسفه سقراط رو هم که داشته باشی مجنون بیابون زدت میکنه.
بیابون زده بودم و لجباز. نه اون دوباره زنگ زد، نه من بهش زنگ زدم.
بعد ده روز بیخبری اجبارا بخاطر ژوژمان آخر ترمم برگشتم تهران.
وقتی رفتم دانشگاه گلرخ کلی جیغ کشید سرم که این ده روز بیخبر کجا بودم و من مقابل تمام جیغ هاش فقط پرسیدم هوزان کجاست؟ انکار دیگه فایده نداشت. فهمیده بود ک دلم پیچیده به دلش. پشت سرمو نگاه کرد و گفت: اوناهاش.
مثل یه دختر چهارده ساله سرخ شده بودم و با تن یخ زدم برگشتم پشتمو نگاه کردم. همرا سه تارش که همیشه همراهش بود داشت با فرهاد میومد سمت ما. چشم تو چشمش که شدم انگار هزاران هزار پرنده تو قلبم وحشت زده شروع به پرواز کردن.
هم دلم ازش گرفته بود هم داشت پرپر میزد واسه حرف زدن باهاش.
اومد جلوم وایساد و کفری گفت: معلومه تو کجایی؟
گفتم: مگه واسه تو مهمه؟ و چشم هامو بزور از فر بهم ریخته موهاش گرفتم و از دانشگاه رفتم بیرون. دنبالم اومد، از کیفم گرفت و کشیدم تا وایسم. عصبی گفت: معلومه تو چته؟ ده روزه بیخبر کجا گذاشتی رفتی؟
گفتم: مهم بود برات زنگ میزدی و میپرسیدی.
~ از گلرخ مدام میپرسیدم حالتو. اونم فقط میدونست که پدرت حالش بده.
نالیدم: میدونستی تو وضعیت خوبی نیستم و زنگ نزدی؟
~ میخواستم مزاحمت نشم و اینکه مگه من و تو چه نسبتی داریم که بخوام بهت زنگ بزنم ؟
لعنتی... مدام و پشت سرهم داشت تیرهای خلاصش رو میزد تو قلبم. گفتم: چه نسبتی داریم؟ دوستی سه ساله مون نسبت حساب نمیشه؟
~ داری میگی دوست. اونم یه دوستی ساده. پس لزومی نداشته!
هیچی نگفتم، فقط کیفمو از تو دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت خوابگاه. زیر فشار حرفاش داشتم له میشدم. حرفایی که نشون میداد هوزان حسابی ترسیده از این دل پیچیدن ها.
و آدمی که میترسه فقط دنبال راه فراره و هیچ منطق و عقلی براش نمیمونه. درست مثل عوارض دوست داشتن.
و تو فکر کن عمق فاجعه آدمی رو که از دوست داشتن ترسیده باشه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نهم
@aevien
_بلاخره زنگ زد. بعد از هشت روز بیخبری زنگ زد. روتختم دراز کشیده بودم و داشتم به الهه نازی که خودش قبلا با سه تار زده بود و برام فرستاده بود گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد. اسمش رو که دیدم تمام جونم بهم پیچید. همونجوری مبهوت انقدر به گوشی نگاه کردم تا قطع کرد. از شدت هیجان انقدر حالم بد شده بود که تمام محتویات معده ام رو بالا آورده بودم. پیش خودت الان فکر میکنی این زن دیوونه است اما عزیزم این جنون بچه گونه از عوارض دوست داشتنه. منطق و فلسفه سقراط رو هم که داشته باشی مجنون بیابون زدت میکنه.
بیابون زده بودم و لجباز. نه اون دوباره زنگ زد، نه من بهش زنگ زدم.
بعد ده روز بیخبری اجبارا بخاطر ژوژمان آخر ترمم برگشتم تهران.
وقتی رفتم دانشگاه گلرخ کلی جیغ کشید سرم که این ده روز بیخبر کجا بودم و من مقابل تمام جیغ هاش فقط پرسیدم هوزان کجاست؟ انکار دیگه فایده نداشت. فهمیده بود ک دلم پیچیده به دلش. پشت سرمو نگاه کرد و گفت: اوناهاش.
مثل یه دختر چهارده ساله سرخ شده بودم و با تن یخ زدم برگشتم پشتمو نگاه کردم. همرا سه تارش که همیشه همراهش بود داشت با فرهاد میومد سمت ما. چشم تو چشمش که شدم انگار هزاران هزار پرنده تو قلبم وحشت زده شروع به پرواز کردن.
هم دلم ازش گرفته بود هم داشت پرپر میزد واسه حرف زدن باهاش.
اومد جلوم وایساد و کفری گفت: معلومه تو کجایی؟
گفتم: مگه واسه تو مهمه؟ و چشم هامو بزور از فر بهم ریخته موهاش گرفتم و از دانشگاه رفتم بیرون. دنبالم اومد، از کیفم گرفت و کشیدم تا وایسم. عصبی گفت: معلومه تو چته؟ ده روزه بیخبر کجا گذاشتی رفتی؟
گفتم: مهم بود برات زنگ میزدی و میپرسیدی.
~ از گلرخ مدام میپرسیدم حالتو. اونم فقط میدونست که پدرت حالش بده.
نالیدم: میدونستی تو وضعیت خوبی نیستم و زنگ نزدی؟
~ میخواستم مزاحمت نشم و اینکه مگه من و تو چه نسبتی داریم که بخوام بهت زنگ بزنم ؟
لعنتی... مدام و پشت سرهم داشت تیرهای خلاصش رو میزد تو قلبم. گفتم: چه نسبتی داریم؟ دوستی سه ساله مون نسبت حساب نمیشه؟
~ داری میگی دوست. اونم یه دوستی ساده. پس لزومی نداشته!
هیچی نگفتم، فقط کیفمو از تو دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت خوابگاه. زیر فشار حرفاش داشتم له میشدم. حرفایی که نشون میداد هوزان حسابی ترسیده از این دل پیچیدن ها.
و آدمی که میترسه فقط دنبال راه فراره و هیچ منطق و عقلی براش نمیمونه. درست مثل عوارض دوست داشتن.
و تو فکر کن عمق فاجعه آدمی رو که از دوست داشتن ترسیده باشه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است وضعیت امروزم آینده ی مجنون است #حضرت_عشق 😍💜 @aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
آهو اسمش نبود
چشمهایش بود!
همیشه تو دشت چشمهایش یک آهو زندگی میکرد.
تو زن های خانوادمون ارثی بود.
خانوادگی چشمهایمان آهو داشت.
مثلا آهوی چشم های خاتون خسته و پیر گوشه دشت نشسته بود، اما مارو که میدید از جاش پا میشد کل دشت رو میدوید و دور تک تک مون میگشت.
آهوی مظطرب چشم های مادرم همپای آهوی چشم های من بود. میخندیدم، میخندید. گریه میکردم، گریه میکرد.
آهوی چشم های ریحان شبیه چشم های من بود، زمينگير و مبهوت. نفس هایش یکی در میان بالا و پایین میرفت.
اما آهوی چشمهای خود آهو همیشه شاد بود و توی دشت چشماش غوغا میکرد. اما عاشق که شد آهوی چشمهاش زمینگیر که نه، اما مبهوت شد.
شب عروسیش خاتون داماد رو کشید یه گوشه و گفت: شنیدم اونشب به آهو میگفتی چشماته که دلم رو برده. تو خانواده ما رسمه، زن ها با چشم هاشون دل میبرن، میخندن، گریه میکنن. دنیامون چشم هامونه.
بعد ریحان رو نشونش داد و گفت: چشمهاش رو میبینی؟ مبهوت مردش که شد چشم هاشو باید میدیدی، چشمهاش زیبا و پر از خنده بود و بعد امان از دل سنگ مردش. رفت و چشم هاشو زمینگیر کرد.
چشمهای آهو هم الان همينطوره، خندون و زیبا. از این به بعد زیبایی چشمهای آهو به تو بستگی داره.
زیبایی چشم تمام زن ها به مرداشون بستگی داره.
زیبایی چشم آهوی من رو نگیر.
#محیا_زند
@aevien
چشمهایش بود!
همیشه تو دشت چشمهایش یک آهو زندگی میکرد.
تو زن های خانوادمون ارثی بود.
خانوادگی چشمهایمان آهو داشت.
مثلا آهوی چشم های خاتون خسته و پیر گوشه دشت نشسته بود، اما مارو که میدید از جاش پا میشد کل دشت رو میدوید و دور تک تک مون میگشت.
آهوی مظطرب چشم های مادرم همپای آهوی چشم های من بود. میخندیدم، میخندید. گریه میکردم، گریه میکرد.
آهوی چشم های ریحان شبیه چشم های من بود، زمينگير و مبهوت. نفس هایش یکی در میان بالا و پایین میرفت.
اما آهوی چشمهای خود آهو همیشه شاد بود و توی دشت چشماش غوغا میکرد. اما عاشق که شد آهوی چشمهاش زمینگیر که نه، اما مبهوت شد.
شب عروسیش خاتون داماد رو کشید یه گوشه و گفت: شنیدم اونشب به آهو میگفتی چشماته که دلم رو برده. تو خانواده ما رسمه، زن ها با چشم هاشون دل میبرن، میخندن، گریه میکنن. دنیامون چشم هامونه.
بعد ریحان رو نشونش داد و گفت: چشمهاش رو میبینی؟ مبهوت مردش که شد چشم هاشو باید میدیدی، چشمهاش زیبا و پر از خنده بود و بعد امان از دل سنگ مردش. رفت و چشم هاشو زمینگیر کرد.
چشمهای آهو هم الان همينطوره، خندون و زیبا. از این به بعد زیبایی چشمهای آهو به تو بستگی داره.
زیبایی چشم تمام زن ها به مرداشون بستگی داره.
زیبایی چشم آهوی من رو نگیر.
#محیا_زند
@aevien
"با چشمهایش میخندید"
_ هوزان ترسیده بود و میخواست بره. اينو از چشمهای مشکیش که دیگه نمیخندید فهمیدم.
یجور جنگ سرد بینمون راه افتاده بود. یجور جنگ سرد که با حرف نزدن و نگاه نکردن بهم پیش میبردیمش. ژوژمان ام تموم شد و فرجه امتحان هارو برگشتم خونه. برگشتم خونه بدون اینکه حرفی با هوزان بزنم یا به چشم هاش که دیگه نمیخندید نگاه کنم
همه فهمیده بودن بینمون حسابی شکرآب شده، همه فهمیده بودن دیگه فقط دوست ساده نیستیم و آب از سرمون گذشته.
آب از سرمون گذشته بود، من باورش کرده بودم، اما هوزان نه. دست و پا میزد برای غرق نشدن. بخاطر همینم بیشتر از من خسته شده بود و عذاب میکشید.
برای امتحان ها برگشتم تهران و اون وضعیت مسخره بین من و هوزان همچنان ادامه داشت. یه امتحان دیگه مونده بود که مامان زنگ زد و اینبار هم خبر خوبی نداشت. بابا بخاطر همون سکته لعنتی قلبش مشکل پیدا کرده بود و دوباره رفته بود بیمارستان. فقط یه امتحان برای فارغ التحصيل شدن مونده بود و بخاطر همینم نمیتونستم برگردم خونه پیش بابا.
شب قبل آخرین امتحان با گلرخ و فرهاد رفتيم همون کافه سنتی همیشگیمون. فرهاد الهه ناز زد و من تو بغل گلرخ زار زدم. زار زدم برای حال بد بابام و طلبکارهایی که بعد ورشکستگیش آرامشو ازمون گرفته بودن. زار زدم برای هوزان بی رحمی که تو بد حالیم رفیق نیمه راه شده بود.
و فرهاد فقط کفری از دست هوزان بیشتر رو سه تارش چنگ زده بود و گلرخ همپام اشک ریخته بود که این بلاها چرا یهو سر من اومد.
فرداش امتحان ساعت ده تموم شد. یعنی کل دانشگاه ساعت ده دیگه برام تموم شد. چون برای جشن فارغ التحصيلی نمیخواستم بیام با تموم بچه ها خداحافظی کردم، با همه جز هوزان. اصلا نبود که بخوام باهاش خداحافظی کنم. رفتم خوابگاه ساکمو برداشتم و رفتم جلوی در خوابگاه منتظر اومدن آژانس شدم. بارون نم نم گرفته بود و تن سردمو خیس میکرد. گیج زیر بارون وايساده بودم که یه چتر مشکی اومد بالای سرم. هوزان بود، هوزان ترسیده و بی رحم من. گفت: اومدم باهات خداحافظی کنم.
خداحافظی کنه؟ فقط همین؟ تن سردم منجمد شد از بهت. لجباز خودمو از زیر چترش بیرون کشیدم و گفتم:
_لازم نبود. به هرحال بین ما هیچ نسبتی نیست.
~ چرا هست... حداقل در حد یه خداحافظی هست!
تنم از بیرون منجمد و از داخل آتش فشان بود. نالیدم:
_ مطمئنی فقط در حد یه خداحافظی باهم نسبت داریم؟
~ نه... مطمئن نیستم. اما باید در حد یه خداحافظی نگهش داریم.
_ چرا هوزان؟ چرا داری با خودم و خودت اینکار رو میکنی؟
چتر رو دوباره روی سرم گرفت و گفت:
~ بفهم که نمیشه. بفهم که نمیتونیم. من و تو از یه دین و آیین نیستیم.
_ همین؟ فقط بخاطر این دین و آیین؟
~ کلیتش آره... و کلی مشکلات ریز و درشت دیگه.
_نکن هوزان... نکن. اگه خودمون بخوایم دین و آیین که هیچ، یه دنیا هم جلودارمون نیست.
~ آره... ولی زخمی میشیم، له میشیم زیر زور دنیا.
_الان نیستیم؟
~چرا... اونموقع بیشتر میشیم.
حس از دست و پاهام رفته بود. همه چی داشت زیر بارون تو ساعت یازده صبح تموم میشد. نمیتونستم بگذرم ازش.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ باشه قبول، زیر زور دنیا له میشیم. اما باخودت روراست باش، تو میتونی از خیر اون همه خاطره، از خیر من، از خیر چشم هام بگذری؟
سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت: آره!
گفتم: اینجوری نه... تو چشمهام نگاه کن جواب بده... میتونی از خیر من بگذری؟
زل زده بود تو چشمام. لب هاش باز و بسته شده بود، پلک هاش لرزیده بود، چشمهاش خیس شده بود و گفته بود: نه... اما باید بری... باید برم.
و رفته بود. بدون گفتن هیچ خداحافظی که بعدها همیشه حسرت گفتنش به دلم موند. آدم ها خداحافظ که میگن یجوری آب پاکی رو دستت میریزن، هوزان من رفته بود بدون اینکه دست هامو پاک کنه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دهم
@aevien
_ هوزان ترسیده بود و میخواست بره. اينو از چشمهای مشکیش که دیگه نمیخندید فهمیدم.
یجور جنگ سرد بینمون راه افتاده بود. یجور جنگ سرد که با حرف نزدن و نگاه نکردن بهم پیش میبردیمش. ژوژمان ام تموم شد و فرجه امتحان هارو برگشتم خونه. برگشتم خونه بدون اینکه حرفی با هوزان بزنم یا به چشم هاش که دیگه نمیخندید نگاه کنم
همه فهمیده بودن بینمون حسابی شکرآب شده، همه فهمیده بودن دیگه فقط دوست ساده نیستیم و آب از سرمون گذشته.
آب از سرمون گذشته بود، من باورش کرده بودم، اما هوزان نه. دست و پا میزد برای غرق نشدن. بخاطر همینم بیشتر از من خسته شده بود و عذاب میکشید.
برای امتحان ها برگشتم تهران و اون وضعیت مسخره بین من و هوزان همچنان ادامه داشت. یه امتحان دیگه مونده بود که مامان زنگ زد و اینبار هم خبر خوبی نداشت. بابا بخاطر همون سکته لعنتی قلبش مشکل پیدا کرده بود و دوباره رفته بود بیمارستان. فقط یه امتحان برای فارغ التحصيل شدن مونده بود و بخاطر همینم نمیتونستم برگردم خونه پیش بابا.
شب قبل آخرین امتحان با گلرخ و فرهاد رفتيم همون کافه سنتی همیشگیمون. فرهاد الهه ناز زد و من تو بغل گلرخ زار زدم. زار زدم برای حال بد بابام و طلبکارهایی که بعد ورشکستگیش آرامشو ازمون گرفته بودن. زار زدم برای هوزان بی رحمی که تو بد حالیم رفیق نیمه راه شده بود.
و فرهاد فقط کفری از دست هوزان بیشتر رو سه تارش چنگ زده بود و گلرخ همپام اشک ریخته بود که این بلاها چرا یهو سر من اومد.
فرداش امتحان ساعت ده تموم شد. یعنی کل دانشگاه ساعت ده دیگه برام تموم شد. چون برای جشن فارغ التحصيلی نمیخواستم بیام با تموم بچه ها خداحافظی کردم، با همه جز هوزان. اصلا نبود که بخوام باهاش خداحافظی کنم. رفتم خوابگاه ساکمو برداشتم و رفتم جلوی در خوابگاه منتظر اومدن آژانس شدم. بارون نم نم گرفته بود و تن سردمو خیس میکرد. گیج زیر بارون وايساده بودم که یه چتر مشکی اومد بالای سرم. هوزان بود، هوزان ترسیده و بی رحم من. گفت: اومدم باهات خداحافظی کنم.
خداحافظی کنه؟ فقط همین؟ تن سردم منجمد شد از بهت. لجباز خودمو از زیر چترش بیرون کشیدم و گفتم:
_لازم نبود. به هرحال بین ما هیچ نسبتی نیست.
~ چرا هست... حداقل در حد یه خداحافظی هست!
تنم از بیرون منجمد و از داخل آتش فشان بود. نالیدم:
_ مطمئنی فقط در حد یه خداحافظی باهم نسبت داریم؟
~ نه... مطمئن نیستم. اما باید در حد یه خداحافظی نگهش داریم.
_ چرا هوزان؟ چرا داری با خودم و خودت اینکار رو میکنی؟
چتر رو دوباره روی سرم گرفت و گفت:
~ بفهم که نمیشه. بفهم که نمیتونیم. من و تو از یه دین و آیین نیستیم.
_ همین؟ فقط بخاطر این دین و آیین؟
~ کلیتش آره... و کلی مشکلات ریز و درشت دیگه.
_نکن هوزان... نکن. اگه خودمون بخوایم دین و آیین که هیچ، یه دنیا هم جلودارمون نیست.
~ آره... ولی زخمی میشیم، له میشیم زیر زور دنیا.
_الان نیستیم؟
~چرا... اونموقع بیشتر میشیم.
حس از دست و پاهام رفته بود. همه چی داشت زیر بارون تو ساعت یازده صبح تموم میشد. نمیتونستم بگذرم ازش.
زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ باشه قبول، زیر زور دنیا له میشیم. اما باخودت روراست باش، تو میتونی از خیر اون همه خاطره، از خیر من، از خیر چشم هام بگذری؟
سرشو انداخت پایین و زیر لب گفت: آره!
گفتم: اینجوری نه... تو چشمهام نگاه کن جواب بده... میتونی از خیر من بگذری؟
زل زده بود تو چشمام. لب هاش باز و بسته شده بود، پلک هاش لرزیده بود، چشمهاش خیس شده بود و گفته بود: نه... اما باید بری... باید برم.
و رفته بود. بدون گفتن هیچ خداحافظی که بعدها همیشه حسرت گفتنش به دلم موند. آدم ها خداحافظ که میگن یجوری آب پاکی رو دستت میریزن، هوزان من رفته بود بدون اینکه دست هامو پاک کنه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_دهم
@aevien