Fou
Shahin Najafi
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
چند سال تمام جنونش تو سرم شناور بود. هنوزم هست. هنوزم جزو رده های اول رویاهام حساب ميشه.
خبرنگاری رو میگم. به دیپلم ریاضیم یه پوزخند زدم و برای پیش دانشگاهی با تمام نکن، نرو، دیوونه شدی هایی که بقیه گفتن رفتم انسانی تا این رشته رو بخونم.
و بعد موقع کنکور چندتا اتفاق پشت سرهم برنامه ریزی نشده انداختم عقب و نتیجه اش شد رتبه ای که کفاف دانشکده خبر رو نمیداد. نتایج که اعلام شد یه هفته تمام برای رویای مردم شب و روز عزاداری کردم،به همین راحتی دستم کوتاه شد از رویایی که براش کلی دست و پا زدم.
خیلی اوقات ماجرا همین میشه، کلی دست و پا میزنی برای رسیدن به چیزی که دنیات رو پرکرده و بعد... بوم، یه انفجار ناگهانی لعنتی پل های رسیدن رو خراب میکنه.
روزتون مبارک همکار های نشده عزیز 💜
#محیا_زند
@aevien
خبرنگاری رو میگم. به دیپلم ریاضیم یه پوزخند زدم و برای پیش دانشگاهی با تمام نکن، نرو، دیوونه شدی هایی که بقیه گفتن رفتم انسانی تا این رشته رو بخونم.
و بعد موقع کنکور چندتا اتفاق پشت سرهم برنامه ریزی نشده انداختم عقب و نتیجه اش شد رتبه ای که کفاف دانشکده خبر رو نمیداد. نتایج که اعلام شد یه هفته تمام برای رویای مردم شب و روز عزاداری کردم،به همین راحتی دستم کوتاه شد از رویایی که براش کلی دست و پا زدم.
خیلی اوقات ماجرا همین میشه، کلی دست و پا میزنی برای رسیدن به چیزی که دنیات رو پرکرده و بعد... بوم، یه انفجار ناگهانی لعنتی پل های رسیدن رو خراب میکنه.
روزتون مبارک همکار های نشده عزیز 💜
#محیا_زند
@aevien
" با چشمهایش میخندید "
_ وقتی پیش خودم اعتراف کردم دوسش دارم انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده بود... ولی خام بودم... نمیدونستم باری که از رو دوشم برنداشته شده که هیچ، تازه شونه هام پربار هم شدن، نمیدونستم وقتی اعتراف میکنی یکیو دوست داری باید خودت رو برای شب نخوابی های زیادی ، برای گریه ی بی صدای آخر شبا، برای دلشوره های بی وقفه... برای همه شون خودت رو آماده کنی.
+همیشه همینجوره؟ برای همه؟
_آره... برای همه، حتی اگر یارت هم عاشقت باشه بازم تا وقتی رسما سند نخورین بنام هم دلشوره داری و عذاب میکشی. عشقه، الکی که نیست! عشق یه دلفریب مغروره که جز خودش به هیچکس دیگه فکر نمیکنه. مثل درد میپیچه تو تنت، ولی انقدر افسونگره که از دردش هم لذت میبری و التماسش میکنی بیشتر تن روحت رو تو خودش حل کنه.
+اون دختره چیشد؟ همون دختر کرد!
_ همون روز تو بام با هزار جون کندن زبون سنگینم رو تکون دادم و ازش پرسیدم:خب؟
چشمای بیحالت مشکیش رو گرد کرد و پرسید:چی خب؟
_حرفات با اون دختره به کجا رسید؟ یه عروسی افتادیم یا نه؟
و چقدر بخاطر جمله آخرم به خودم فحش داده بودم و زبون گاز گرفته بودم.
~به ناکجا آباد... نشد که بشه!
_شرایطتون که خیلی بهم میخورد... چرا نشد؟
گیج نگاهم کرده بود و گفته بود: نمیدونم
و من همونجا فهمیدم که دل هوزان هم یجاش میلنگه.
+ پس اونم دوست داشت؟!
_آره دوسم داشت.
میدونی، ما زن ها یجور سنسور تو وجودمون داریم که نگاه ها، حرف ها، حرکت های مردهایی که دوسمون دارن رو تشخیص میدیم. منم همون روز سنسورم رو رفتار های هوزان حساس شد و فهمیدم که دوسم داره، دوست داشتن مثل ماهی قرمزهای عیده وقتی که میخوای از تو پلاستیک بندازیش تو تنگ آب. نه خیلی سفت باید بگیریش که اون تن باریکش بشکنه، نه اونقدر شل که از دستات لیز بخوره. هوزان بلد نبود ماهی قرمز تو دستش بگیره، همیشه نزدیک عید که میشد و تمام بازار پر میشد از ماهی قرمز هوزان با یه حالت چندش نگاهشون میکرد و میگفت: همیشه از اون پولک های خیسشون وحشت دارم.
هوزان بلد نبود دوست داشتن رو تو دستش بگیره، انقدر ازش ترسید که از تو دستاش لیز خورد و افتاد.
منم باهاش افتادم... افتادم و شکستم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هفتم
@aevien
_ وقتی پیش خودم اعتراف کردم دوسش دارم انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده بود... ولی خام بودم... نمیدونستم باری که از رو دوشم برنداشته شده که هیچ، تازه شونه هام پربار هم شدن، نمیدونستم وقتی اعتراف میکنی یکیو دوست داری باید خودت رو برای شب نخوابی های زیادی ، برای گریه ی بی صدای آخر شبا، برای دلشوره های بی وقفه... برای همه شون خودت رو آماده کنی.
+همیشه همینجوره؟ برای همه؟
_آره... برای همه، حتی اگر یارت هم عاشقت باشه بازم تا وقتی رسما سند نخورین بنام هم دلشوره داری و عذاب میکشی. عشقه، الکی که نیست! عشق یه دلفریب مغروره که جز خودش به هیچکس دیگه فکر نمیکنه. مثل درد میپیچه تو تنت، ولی انقدر افسونگره که از دردش هم لذت میبری و التماسش میکنی بیشتر تن روحت رو تو خودش حل کنه.
+اون دختره چیشد؟ همون دختر کرد!
_ همون روز تو بام با هزار جون کندن زبون سنگینم رو تکون دادم و ازش پرسیدم:خب؟
چشمای بیحالت مشکیش رو گرد کرد و پرسید:چی خب؟
_حرفات با اون دختره به کجا رسید؟ یه عروسی افتادیم یا نه؟
و چقدر بخاطر جمله آخرم به خودم فحش داده بودم و زبون گاز گرفته بودم.
~به ناکجا آباد... نشد که بشه!
_شرایطتون که خیلی بهم میخورد... چرا نشد؟
گیج نگاهم کرده بود و گفته بود: نمیدونم
و من همونجا فهمیدم که دل هوزان هم یجاش میلنگه.
+ پس اونم دوست داشت؟!
_آره دوسم داشت.
میدونی، ما زن ها یجور سنسور تو وجودمون داریم که نگاه ها، حرف ها، حرکت های مردهایی که دوسمون دارن رو تشخیص میدیم. منم همون روز سنسورم رو رفتار های هوزان حساس شد و فهمیدم که دوسم داره، دوست داشتن مثل ماهی قرمزهای عیده وقتی که میخوای از تو پلاستیک بندازیش تو تنگ آب. نه خیلی سفت باید بگیریش که اون تن باریکش بشکنه، نه اونقدر شل که از دستات لیز بخوره. هوزان بلد نبود ماهی قرمز تو دستش بگیره، همیشه نزدیک عید که میشد و تمام بازار پر میشد از ماهی قرمز هوزان با یه حالت چندش نگاهشون میکرد و میگفت: همیشه از اون پولک های خیسشون وحشت دارم.
هوزان بلد نبود دوست داشتن رو تو دستش بگیره، انقدر ازش ترسید که از تو دستاش لیز خورد و افتاد.
منم باهاش افتادم... افتادم و شکستم.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هفتم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
Cheghadr Tanham
Alishmas & Mehdi Jahani
فکر میکردم اون یه ذره آدمه
رفتو تنها شد دلم یه عالمه
البته تا اونجایی که یادمه
هرچی خوردم از این دلِ سادمه
@aevien 💜 👌
رفتو تنها شد دلم یه عالمه
البته تا اونجایی که یادمه
هرچی خوردم از این دلِ سادمه
@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien
گفت:چيزى در چشم هاى شما هست که نظيرش را هيچ کجاى دنيا نديده ام....
آنه پرسيد:مثل؟!
جواب داد:مثل رعد برق، وقتى که براى اولين بار آسمان را مى شکافد....شبيه همان برق اوليه و منحصر به فرد که بعدها ديگر تکرار نمى شود....
که نظم و سکوت "محض" طبيعت را به هم مى زند....
البته تعبير کوچکى است...
اما؛
چشم هاى شما همين کار را با من مى کنند...
چشم هاى شما نظم طبيعت را به هم مى زنند...
#مريم_خسروى
#چشم_هايش💚💜
@aevien
گفت:چيزى در چشم هاى شما هست که نظيرش را هيچ کجاى دنيا نديده ام....
آنه پرسيد:مثل؟!
جواب داد:مثل رعد برق، وقتى که براى اولين بار آسمان را مى شکافد....شبيه همان برق اوليه و منحصر به فرد که بعدها ديگر تکرار نمى شود....
که نظم و سکوت "محض" طبيعت را به هم مى زند....
البته تعبير کوچکى است...
اما؛
چشم هاى شما همين کار را با من مى کنند...
چشم هاى شما نظم طبيعت را به هم مى زنند...
#مريم_خسروى
#چشم_هايش💚💜
@aevien
ميبينم تو آوين پیام جدید اومده، میدونم جز همزادکم با همون دوتا قلب سبز و بنفش سیو شده کنار اسمش نمیتونه کار کس دیگه ای باشه.
و بعد میبینم عکس چشمام و گذاشته با یه متن که تو خصوصی گفته چشمات رو که دیدم به ذهنم رسید.
مریم... تو عشق ترین معشوقه منی، قبلا هم گفته بودم، معشوقه ها لازم نیست حتما جنس مخالف هایی باشن که هر لحظه واسه بودن یا نبودنشون دلشوره داشته باشی، معشوقه ها میتونن صمیمی ترین دوستت باشن و تو...
دلبرترین معشوقه منی 💚💜
هیچوقت فکر نمیکردم اون روزی که سر حرفمون سر شعرم باز شد کار رو به اینجا برسونه، به این حد از بودنت تو دنیام که اگر نباشی انگار یه جای دنیا میلنگه.
عاشقتم خب؟ 💜💚
#محیا_زند
@aevien
و بعد میبینم عکس چشمام و گذاشته با یه متن که تو خصوصی گفته چشمات رو که دیدم به ذهنم رسید.
مریم... تو عشق ترین معشوقه منی، قبلا هم گفته بودم، معشوقه ها لازم نیست حتما جنس مخالف هایی باشن که هر لحظه واسه بودن یا نبودنشون دلشوره داشته باشی، معشوقه ها میتونن صمیمی ترین دوستت باشن و تو...
دلبرترین معشوقه منی 💚💜
هیچوقت فکر نمیکردم اون روزی که سر حرفمون سر شعرم باز شد کار رو به اینجا برسونه، به این حد از بودنت تو دنیام که اگر نباشی انگار یه جای دنیا میلنگه.
عاشقتم خب؟ 💜💚
#محیا_زند
@aevien
" با چشمهايش میخندید "
دوباره ساکت شد. اینبار طولانی تر از قبل. هیچی نگفتم، گذاشتم یکم تو حال خودش باشه. میدونستم داره خودشو لا به لای خاطره هاش تیکه پاره میکنه تا این حرفا رو بزنه. چشماشو بسته بود و به بارون تازه شروع شده ای که صداش با الهه ناز یکی شده بود گوش میداد. باز به حرف اومد:
_آخ بارون... بارون خلقت عجیبیه، تو صدم ثانیه میتونه سال ها خاطره به گل نشسته رو تو ذهنت شناور کنه!
مخصوصا اگه روزهای بارونی پر خاطره ای داشته باشی. اون روز هم بارون میبارید...!
+کدوم روز؟
_بعد اون غروب عجیبِ تو بام یچیزی بین من و هوزان فرق کرده بود، انگار جفتمون به خودمون اعتراف کرده بودیم پیچیدیم به دل هم. من گیج شده بودم و هوزان ترسیده بود. رفتارهامون باهم عجیب شده بود، کمتر از قبل باهم حرف میزدیم، کمتر از قبل همو میدیدیم و بطرز احمقانه ای بین حرف هامون بهم تاکید میکردیم که ما فقط دوتا دوست ساده ایم. انگار میخواستیم جلوی این دل پیچیدن رو بگیریم، جلوی دوست داشتن رو! احمق بودیم، نمیدونستیم جلوی تیر از کمان رها شده رو نمیشه گرفت، بخوای هم جلوشو بگیری فقط خودتو زخمی میکنی.
هردوتامون فقط بیشتر داشتیم خودمون رو زخمی میکردیم.
چندماه تمام پشت جمله "دوست ساده"جلوی هم سنگر گرفتیم تا اون اول اردیبهشت لعنتی رسید، اون اول اردیبهشت کذایی و نحس.
تو کلاس نشسته بودم و گوشیم مدام زنگ میخورد. مامانم بود و مطمئن بودم کار مهمی داره که اینطور بی وقفه داره زنگ میزنه. از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تا جوابشو بدم. خبر خوبی نداشت، اصلا خبر خوبی نداشت. بابام ورشکست شده بود و بخاطر فشار عصبی شدید سکته کرده بود.
نفهميدم چجوری دربست گرفتم تا خوابگاه و ساک جمع کردم رفتم فرودگاه. فقط وقتی به خودم اومدم تو بیمارستان جلوی در اتاق بابا تو بغل مامانم داشتم زار میزدم.
پنج روزی بابام تو بیمارستان بستری بود تا حالش بهتر بشه و بتونیم ببریمش خونه.
و تمام اون پنج روز من از هوزان بی خبر بودم، گلرخ و چندتا دیگه از دوستام چندین بار زنگ زده بودن و جواب هیچکدوم رو نداده بودم. لج کرده بودم با خودم و دنیا، منتظر زنگ هوزان بیمعرفتی بودم که پادزهر حال بدم تو اون همه آشوب بود، اما دریغ کرد از من خودش رو.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
دوباره ساکت شد. اینبار طولانی تر از قبل. هیچی نگفتم، گذاشتم یکم تو حال خودش باشه. میدونستم داره خودشو لا به لای خاطره هاش تیکه پاره میکنه تا این حرفا رو بزنه. چشماشو بسته بود و به بارون تازه شروع شده ای که صداش با الهه ناز یکی شده بود گوش میداد. باز به حرف اومد:
_آخ بارون... بارون خلقت عجیبیه، تو صدم ثانیه میتونه سال ها خاطره به گل نشسته رو تو ذهنت شناور کنه!
مخصوصا اگه روزهای بارونی پر خاطره ای داشته باشی. اون روز هم بارون میبارید...!
+کدوم روز؟
_بعد اون غروب عجیبِ تو بام یچیزی بین من و هوزان فرق کرده بود، انگار جفتمون به خودمون اعتراف کرده بودیم پیچیدیم به دل هم. من گیج شده بودم و هوزان ترسیده بود. رفتارهامون باهم عجیب شده بود، کمتر از قبل باهم حرف میزدیم، کمتر از قبل همو میدیدیم و بطرز احمقانه ای بین حرف هامون بهم تاکید میکردیم که ما فقط دوتا دوست ساده ایم. انگار میخواستیم جلوی این دل پیچیدن رو بگیریم، جلوی دوست داشتن رو! احمق بودیم، نمیدونستیم جلوی تیر از کمان رها شده رو نمیشه گرفت، بخوای هم جلوشو بگیری فقط خودتو زخمی میکنی.
هردوتامون فقط بیشتر داشتیم خودمون رو زخمی میکردیم.
چندماه تمام پشت جمله "دوست ساده"جلوی هم سنگر گرفتیم تا اون اول اردیبهشت لعنتی رسید، اون اول اردیبهشت کذایی و نحس.
تو کلاس نشسته بودم و گوشیم مدام زنگ میخورد. مامانم بود و مطمئن بودم کار مهمی داره که اینطور بی وقفه داره زنگ میزنه. از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تا جوابشو بدم. خبر خوبی نداشت، اصلا خبر خوبی نداشت. بابام ورشکست شده بود و بخاطر فشار عصبی شدید سکته کرده بود.
نفهميدم چجوری دربست گرفتم تا خوابگاه و ساک جمع کردم رفتم فرودگاه. فقط وقتی به خودم اومدم تو بیمارستان جلوی در اتاق بابا تو بغل مامانم داشتم زار میزدم.
پنج روزی بابام تو بیمارستان بستری بود تا حالش بهتر بشه و بتونیم ببریمش خونه.
و تمام اون پنج روز من از هوزان بی خبر بودم، گلرخ و چندتا دیگه از دوستام چندین بار زنگ زده بودن و جواب هیچکدوم رو نداده بودم. لج کرده بودم با خودم و دنیا، منتظر زنگ هوزان بیمعرفتی بودم که پادزهر حال بدم تو اون همه آشوب بود، اما دریغ کرد از من خودش رو.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
Rise
Katy Perry - [ MyBia2Music.Com ]
I won’t just survive
Oh, you will see me thrive
Can write my story
I’m beyond the archetype
I won’t just conform
@aevien 💜 👌
Oh, you will see me thrive
Can write my story
I’m beyond the archetype
I won’t just conform
@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
" با چشمهایش میخندید "
_بلاخره زنگ زد. بعد از هشت روز بیخبری زنگ زد. روتختم دراز کشیده بودم و داشتم به الهه نازی که خودش قبلا با سه تار زده بود و برام فرستاده بود گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد. اسمش رو که دیدم تمام جونم بهم پیچید. همونجوری مبهوت انقدر به گوشی نگاه کردم تا قطع کرد. از شدت هیجان انقدر حالم بد شده بود که تمام محتویات معده ام رو بالا آورده بودم. پیش خودت الان فکر میکنی این زن دیوونه است اما عزیزم این جنون بچه گونه از عوارض دوست داشتنه. منطق و فلسفه سقراط رو هم که داشته باشی مجنون بیابون زدت میکنه.
بیابون زده بودم و لجباز. نه اون دوباره زنگ زد، نه من بهش زنگ زدم.
بعد ده روز بیخبری اجبارا بخاطر ژوژمان آخر ترمم برگشتم تهران.
وقتی رفتم دانشگاه گلرخ کلی جیغ کشید سرم که این ده روز بیخبر کجا بودم و من مقابل تمام جیغ هاش فقط پرسیدم هوزان کجاست؟ انکار دیگه فایده نداشت. فهمیده بود ک دلم پیچیده به دلش. پشت سرمو نگاه کرد و گفت: اوناهاش.
مثل یه دختر چهارده ساله سرخ شده بودم و با تن یخ زدم برگشتم پشتمو نگاه کردم. همرا سه تارش که همیشه همراهش بود داشت با فرهاد میومد سمت ما. چشم تو چشمش که شدم انگار هزاران هزار پرنده تو قلبم وحشت زده شروع به پرواز کردن.
هم دلم ازش گرفته بود هم داشت پرپر میزد واسه حرف زدن باهاش.
اومد جلوم وایساد و کفری گفت: معلومه تو کجایی؟
گفتم: مگه واسه تو مهمه؟ و چشم هامو بزور از فر بهم ریخته موهاش گرفتم و از دانشگاه رفتم بیرون. دنبالم اومد، از کیفم گرفت و کشیدم تا وایسم. عصبی گفت: معلومه تو چته؟ ده روزه بیخبر کجا گذاشتی رفتی؟
گفتم: مهم بود برات زنگ میزدی و میپرسیدی.
~ از گلرخ مدام میپرسیدم حالتو. اونم فقط میدونست که پدرت حالش بده.
نالیدم: میدونستی تو وضعیت خوبی نیستم و زنگ نزدی؟
~ میخواستم مزاحمت نشم و اینکه مگه من و تو چه نسبتی داریم که بخوام بهت زنگ بزنم ؟
لعنتی... مدام و پشت سرهم داشت تیرهای خلاصش رو میزد تو قلبم. گفتم: چه نسبتی داریم؟ دوستی سه ساله مون نسبت حساب نمیشه؟
~ داری میگی دوست. اونم یه دوستی ساده. پس لزومی نداشته!
هیچی نگفتم، فقط کیفمو از تو دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت خوابگاه. زیر فشار حرفاش داشتم له میشدم. حرفایی که نشون میداد هوزان حسابی ترسیده از این دل پیچیدن ها.
و آدمی که میترسه فقط دنبال راه فراره و هیچ منطق و عقلی براش نمیمونه. درست مثل عوارض دوست داشتن.
و تو فکر کن عمق فاجعه آدمی رو که از دوست داشتن ترسیده باشه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نهم
@aevien
_بلاخره زنگ زد. بعد از هشت روز بیخبری زنگ زد. روتختم دراز کشیده بودم و داشتم به الهه نازی که خودش قبلا با سه تار زده بود و برام فرستاده بود گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد. اسمش رو که دیدم تمام جونم بهم پیچید. همونجوری مبهوت انقدر به گوشی نگاه کردم تا قطع کرد. از شدت هیجان انقدر حالم بد شده بود که تمام محتویات معده ام رو بالا آورده بودم. پیش خودت الان فکر میکنی این زن دیوونه است اما عزیزم این جنون بچه گونه از عوارض دوست داشتنه. منطق و فلسفه سقراط رو هم که داشته باشی مجنون بیابون زدت میکنه.
بیابون زده بودم و لجباز. نه اون دوباره زنگ زد، نه من بهش زنگ زدم.
بعد ده روز بیخبری اجبارا بخاطر ژوژمان آخر ترمم برگشتم تهران.
وقتی رفتم دانشگاه گلرخ کلی جیغ کشید سرم که این ده روز بیخبر کجا بودم و من مقابل تمام جیغ هاش فقط پرسیدم هوزان کجاست؟ انکار دیگه فایده نداشت. فهمیده بود ک دلم پیچیده به دلش. پشت سرمو نگاه کرد و گفت: اوناهاش.
مثل یه دختر چهارده ساله سرخ شده بودم و با تن یخ زدم برگشتم پشتمو نگاه کردم. همرا سه تارش که همیشه همراهش بود داشت با فرهاد میومد سمت ما. چشم تو چشمش که شدم انگار هزاران هزار پرنده تو قلبم وحشت زده شروع به پرواز کردن.
هم دلم ازش گرفته بود هم داشت پرپر میزد واسه حرف زدن باهاش.
اومد جلوم وایساد و کفری گفت: معلومه تو کجایی؟
گفتم: مگه واسه تو مهمه؟ و چشم هامو بزور از فر بهم ریخته موهاش گرفتم و از دانشگاه رفتم بیرون. دنبالم اومد، از کیفم گرفت و کشیدم تا وایسم. عصبی گفت: معلومه تو چته؟ ده روزه بیخبر کجا گذاشتی رفتی؟
گفتم: مهم بود برات زنگ میزدی و میپرسیدی.
~ از گلرخ مدام میپرسیدم حالتو. اونم فقط میدونست که پدرت حالش بده.
نالیدم: میدونستی تو وضعیت خوبی نیستم و زنگ نزدی؟
~ میخواستم مزاحمت نشم و اینکه مگه من و تو چه نسبتی داریم که بخوام بهت زنگ بزنم ؟
لعنتی... مدام و پشت سرهم داشت تیرهای خلاصش رو میزد تو قلبم. گفتم: چه نسبتی داریم؟ دوستی سه ساله مون نسبت حساب نمیشه؟
~ داری میگی دوست. اونم یه دوستی ساده. پس لزومی نداشته!
هیچی نگفتم، فقط کیفمو از تو دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت خوابگاه. زیر فشار حرفاش داشتم له میشدم. حرفایی که نشون میداد هوزان حسابی ترسیده از این دل پیچیدن ها.
و آدمی که میترسه فقط دنبال راه فراره و هیچ منطق و عقلی براش نمیمونه. درست مثل عوارض دوست داشتن.
و تو فکر کن عمق فاجعه آدمی رو که از دوست داشتن ترسیده باشه.
#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نهم
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است وضعیت امروزم آینده ی مجنون است #حضرت_عشق 😍💜 @aevien