.: آویـــــــــــــــــن :.
1.62K subscribers
1.13K photos
130 videos
12 files
107 links
#محیا_زند 🌱

داستان هام:
+او
دستمال پارچه ای
با چشمهایش میخندید
شیطان، یک فرشته بود
آیه حضورت

ناشنآس: https://t.me/iHarfBot?start=303766950
Download Telegram
استاد بعد کلاس صدام زد و کشیدم یه گوشه و گفت: تو چته بچه جون؟! حواس پرتی... هیچکدوم از درسا یادت نمیمونه!
این استاد ها هم الکی برای خودشون فتوا میدن. اتفاقا این روزا حواسم جمع تره و حافظه ام از همیشه قوی تر. مثلا خوب یادمه اون دوشنبه ساعت چهار اون عصر بارونی لباست سرمه ای بود با شلوار جین آبی. چندتار از موهاتم بخاطر بارون ریخته بود گوشه پیشونیت. اون ساعت بند چرمیت هم دستت بود و گوشه کتونی پای چپت هم یکم خاکی شده بود.
من حتی یادمه سانس ساعت یازده شب اون چهارشنبه روی صندلی شماره بیست و هفت و بیست و هشت سینما نشسته بودیم و تو پای راستتو انداخته بودی رو پای چپت و دقیقه هفتادوشیش فیلم یه آدامس نعنایی بهم تعارف کردی!
یا مثلا یادمه اون شنبه ساعت پنج و سه دقیقه وارد کافه شدی نشستی رو به روم یه دستمال از جیب سوم کیفت بیرون کشیدی و عینکتو باهاش پاک کردی. با انگشت اشاره دست راستت رو چشمات کلافه دست کشیدی و گفتی...! راستش چی گفتی رو دقیق یادم نیس. آخه حواسم پرت شده بود به نفس کشیدنم که داشت قطع میشد فقط یادمه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه بود و تو گفتی باید برم!
میبینی؟ من همه چیز رو با جزییات یادمه... همه چیزت رو. رنگ چشم هاتو ، دستات و فاصله دنج خالی بین انگشتاتو، گوشه سمت چپ بغلتو، فر بهم ریخته موهات... همه رو یادمه.
فقط یک چیز خیلی کوچیک رو یادم نیست...من چطور بعد از ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه اون شنبه زندگی کردم؟که این هم خیلی مهم نیست. اصلا چیشد که بحث به اینجا رسید؟ من جلوی استاد چکار میکنم؟ ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه شنبه است....


#محیا_زند
@aevien
" با چشمهایش میخندید "

_ اولین بار کی بود؟ اولین باری که فهمیدی دوسش داری؟
عکسارو ازم گرفت و دونه دونه با دقت نگاهشون کرد. انگار که اولین باره داره میبینشون.
+همه فهمیده بودن که دلمون واسه هم رفته جز خودمون. گلرخ چندباری پرسیده بودکه بینتون خبریه؟ و من خندیده بودم و گفته بودم: دیوونه شدی گلرخ؟ من و هوزان فقط دوستیم. دوتا دوست خوب.
اما نبودیم... خیلی وقت بود که دیگه فقط دوست نبودیم. اما نمیخواستیم باور کنیم. اولین بار که تپش های قلبمو جدی گرفتم و فهمیدم دوسش دارم سال آخر دانشگاه بود. فرهاد یکی از بچه های گرافیک که اتفاقا کرد سنندج بود و اهل تسنن رو به هوزان معرفی کرده بود مثلا برای امر خیر. وقتی فهمیدم خودم هم نمیدونستم چرا اما دلم ميخواست سر به تن فرهاد نزارم. خوب یادمه اونروز رو، هوزان و اون دختره قرار بود تو همون کافه سنتی ای که پاتوق هر سه شنبه مون بود برای آشنایی بیشتر باهم حرف بزنن. حس میکردم دارن حرمت یه مکان مقدس رو میشکنن، اون کافه مخصوص ما بود و هوزان حق نداشت با کس دیگه ای اونجا بره. مثل بچه های چهارساله بهونه گیر و غیر منطقی شده بودم. از صبحش جواب هوزان رو سرسنگین داده بودم و تمام مدت اخمام تو هم بود. خاصیت عشق همینه... وقتی تو وجودت جوونه میزنه و پامیگیره میتونه روح یه آدم نود ساله رو هم یه بچه تخس چهار ساله کنه، و برعکس... اگه اون جوونه بشکنه، اگه اون آدم بره فرقی نداره که بیست سالته یا شصت سالت، روحت صدوبیست ساله میشه.
من عشق تو وجودم جوونه زده بود و یه بچه تخس چهارساله شده بودم. عصر که میخواست بره سرقرارش با اون دختره منم دنبالش راه گرفتم و رفتم کافه. تو راه هم بدون اینکه خودم بخوام یا شناختی از اون دختر بیچاره داشته باشم شروع کردم به ایراد گرفتن ازش و تا خود کافه تمام قدرت خاله باجی بودن زنانه ام رو بکار گرفتم تا نظر هوزان رو در مورد اون دختر منفی کنم و هوزان مقابل تمام پرحرفی های من فقط یجور عجیب نگاهم کرده بود، انگار فهمیده بود یجای دلم میلنگه. دوساعتی حرف زدنشون طول کشید و من تو اون دوساعت هی پیچیده بودم به خودم و چراشو نمیدونستم. یعنی میدونستم ولی نمیخواستم به روی خودم بیارم. حرف هاشون که تموم شد جلوی در کافه با اون دختر کرد خداحافظی کردیم. هوزان کلافه با پاش چند ضربه زد به زمین و پرسید بریم بام؟ و من با سرتکون دادن موافقت کرده بودم. زبونم سنگین شده بود. میترسیدم بپرسم نظرش چیه... از نظر مثبتش میترسیدم.
رفته بودیم بام... با نسکافه های تو دستمون لبه سکوها نشسته بودیم و تو سکوت خورشیدی که میرفت پشت کوه هارو نگاه کردیم.
و من تو همون ارتفاع، با همون عطر نسکافه، زیر همون نارنجی های خورشید با ترس و دلهره توی دلم به خودم اعتراف کرده بودم که دلم واسه این مرد رفته.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_شیشم
@aevien
Fou
Shahin Najafi
كدوم ليلي مثل تو مجنون بود
مجنون تويى ، تويى علت وجود



خب این موزیک فوق عالیه... دیگه گفتن نداره که...💜👌
@aevien
#Reply&reply&reply...
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
چند سال تمام جنونش تو سرم شناور بود. هنوزم هست. هنوزم جزو رده های اول رویاهام حساب ميشه.
خبرنگاری رو میگم. به دیپلم ریاضیم یه پوزخند زدم و برای پیش دانشگاهی با تمام نکن، نرو، دیوونه شدی هایی که بقیه گفتن رفتم انسانی تا این رشته رو بخونم.
و بعد موقع کنکور چندتا اتفاق پشت سرهم برنامه ریزی نشده انداختم عقب و نتیجه اش شد رتبه ای که کفاف دانشکده خبر رو نمیداد. نتایج که اعلام شد یه هفته تمام برای رویای مردم شب و روز عزاداری کردم،به همین راحتی دستم کوتاه شد از رویایی که براش کلی دست و پا زدم.
خیلی اوقات ماجرا همین میشه، کلی دست و پا میزنی برای رسیدن به چیزی که دنیات رو پرکرده و بعد... بوم، یه انفجار ناگهانی لعنتی پل های رسیدن رو خراب میکنه.

روزتون مبارک همکار های نشده عزیز 💜

#محیا_زند
@aevien
" با چشمهایش میخندید "

_ وقتی پیش خودم اعتراف کردم دوسش دارم انگار یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شده بود... ولی خام بودم... نمیدونستم باری که از رو دوشم برنداشته شده که هیچ، تازه شونه هام پربار هم شدن، نمیدونستم وقتی اعتراف میکنی یکیو دوست داری باید خودت رو برای شب نخوابی های زیادی ، برای گریه ی بی صدای آخر شبا، برای دلشوره های بی وقفه... برای همه شون خودت رو آماده کنی.
+همیشه همینجوره؟ برای همه؟
_آره... برای همه، حتی اگر یارت هم عاشقت باشه بازم تا وقتی رسما سند نخورین بنام هم دلشوره داری و عذاب میکشی. عشقه، الکی که نیست! عشق یه دلفریب مغروره که جز خودش به هیچکس دیگه فکر نمیکنه. مثل درد میپیچه تو تنت، ولی انقدر افسونگره که از دردش هم لذت میبری و التماسش میکنی بیشتر تن روحت رو تو خودش حل کنه.
+اون دختره چیشد؟ همون دختر کرد!
_ همون روز تو بام با هزار جون کندن زبون سنگینم رو تکون دادم و ازش پرسیدم:خب؟
چشمای بیحالت مشکیش رو گرد کرد و پرسید:چی خب؟
_حرفات با اون دختره به کجا رسید؟ یه عروسی افتادیم یا نه؟
و چقدر بخاطر جمله آخرم به خودم فحش داده بودم و زبون گاز گرفته بودم.
~به ناکجا آباد... نشد که بشه!
_شرایطتون که خیلی بهم میخورد... چرا نشد؟
گیج نگاهم کرده بود و گفته بود: نمیدونم
و من همونجا فهمیدم که دل هوزان هم یجاش میلنگه.
+ پس اونم دوست داشت؟!
_آره دوسم داشت.
میدونی، ما زن ها یجور سنسور تو وجودمون داریم که نگاه ها، حرف ها، حرکت های مردهایی که دوسمون دارن رو تشخیص میدیم. منم همون روز سنسورم رو رفتار های هوزان حساس شد و فهمیدم که دوسم داره، دوست داشتن مثل ماهی قرمزهای عیده وقتی که میخوای از تو پلاستیک بندازیش تو تنگ آب. نه خیلی سفت باید بگیریش که اون تن باریکش بشکنه، نه اونقدر شل که از دستات لیز بخوره. هوزان بلد نبود ماهی قرمز تو دستش بگیره، همیشه نزدیک عید که میشد و تمام بازار پر میشد از ماهی قرمز هوزان با یه حالت چندش نگاهشون میکرد و میگفت: همیشه از اون پولک های خیسشون وحشت دارم.
هوزان بلد نبود دوست داشتن رو تو دستش بگیره، انقدر ازش ترسید که از تو دستاش لیز خورد و افتاد.
منم باهاش افتادم... افتادم و شکستم.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هفتم

@aevien
Audio
so I let this song say it all
Then I hope you'll understand once you've listened till the end


سلن دیون خیلی جان 💜 👌
@aevien
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
هیچوقت نقاش خوبی نبودم
اما اگر بلد بودم
احتمالآ هر شب
مردی میکشیدم با قدی نسبتا بلند
و چشم هایی تیره تر از شب
موهایش را هم همینطور
و بعد...
میمردم... مثل حالا که بلد نیستم
اما هرشب
یادم که می آورمش
میمیرم....
خداروشکر که بلد نیستم...
بلد بودم... نقاشی را به آخر نرسانده
جدی جدی میمردم

#محیا_زند
@aevien
Cheghadr Tanham
Alishmas & Mehdi Jahani
فکر میکردم اون یه ذره آدمه
رفتو تنها شد دلم یه عالمه
البته تا اونجایی که یادمه
هرچی خوردم از این دلِ سادمه

@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
@aevien

گفت:چيزى در چشم هاى شما هست که نظيرش را هيچ کجاى دنيا نديده ام....
آنه پرسيد:مثل؟!
جواب داد:مثل رعد برق، وقتى که براى اولين بار آسمان را مى شکافد....شبيه همان برق اوليه و منحصر به فرد که بعدها ديگر تکرار نمى شود....
که نظم و سکوت "محض" طبيعت را به هم مى زند....
البته تعبير کوچکى است...
اما؛
چشم هاى شما همين کار را با من مى کنند...
چشم هاى شما نظم طبيعت را به هم مى زنند...

#مريم_خسروى
#چشم_هايش💚💜

@aevien
ميبينم تو آوين پیام جدید اومده، میدونم جز همزادکم با همون دوتا قلب سبز و بنفش سیو شده کنار اسمش نمیتونه کار کس دیگه ای باشه.
و بعد میبینم عکس چشمام و گذاشته با یه متن که تو خصوصی گفته چشمات رو که دیدم به ذهنم رسید.
مریم... تو عشق ترین معشوقه منی، قبلا هم گفته بودم، معشوقه ها لازم نیست حتما جنس مخالف هایی باشن که هر لحظه واسه بودن یا نبودنشون دلشوره داشته باشی، معشوقه ها میتونن صمیمی ترین دوستت باشن و تو...
دلبرترین معشوقه منی 💚💜
هیچوقت فکر نمیکردم اون روزی که سر حرفمون سر شعرم باز شد کار رو به اینجا برسونه، به این حد از بودنت تو دنیام که اگر نباشی انگار یه جای دنیا میلنگه.
عاشقتم خب؟ 💜💚


#محیا_زند
@aevien
" با چشمهايش میخندید "

دوباره ساکت شد. اینبار طولانی تر از قبل. هیچی نگفتم، گذاشتم یکم تو حال خودش باشه. میدونستم داره خودشو لا به لای خاطره هاش تیکه پاره میکنه تا این حرفا رو بزنه. چشماشو بسته بود و به بارون تازه شروع شده ای که صداش با الهه ناز یکی شده بود گوش میداد. باز به حرف اومد:
_آخ بارون... بارون خلقت عجیبیه، تو صدم ثانیه میتونه سال ها خاطره به گل نشسته رو تو ذهنت شناور کنه!
مخصوصا اگه روزهای بارونی پر خاطره ای داشته باشی. اون روز هم بارون میبارید...!
+کدوم روز؟
_بعد اون غروب عجیبِ تو بام یچیزی بین من و هوزان فرق کرده بود، انگار جفتمون به خودمون اعتراف کرده بودیم پیچیدیم به دل هم. من گیج شده بودم و هوزان ترسیده بود. رفتارهامون باهم عجیب شده بود، کمتر از قبل باهم حرف میزدیم، کمتر از قبل همو میدیدیم و بطرز احمقانه ای بین حرف هامون بهم تاکید میکردیم که ما فقط دوتا دوست ساده ایم. انگار میخواستیم جلوی این دل پیچیدن رو بگیریم، جلوی دوست داشتن رو! احمق بودیم، نمیدونستیم جلوی تیر از کمان رها شده رو نمیشه گرفت، بخوای هم جلوشو بگیری فقط خودتو زخمی میکنی.
هردوتامون فقط بیشتر داشتیم خودمون رو زخمی میکردیم.
چندماه تمام پشت جمله "دوست ساده"جلوی هم سنگر گرفتیم تا اون اول اردیبهشت لعنتی رسید، اون اول اردیبهشت کذایی و نحس.
تو کلاس نشسته بودم و گوشیم مدام زنگ میخورد. مامانم بود و مطمئن بودم کار مهمی داره که اینطور بی وقفه داره زنگ میزنه. از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون تا جوابشو بدم. خبر خوبی نداشت، اصلا خبر خوبی نداشت. بابام ورشکست شده بود و بخاطر فشار عصبی شدید سکته کرده بود.
نفهميدم چجوری دربست گرفتم تا خوابگاه و ساک جمع کردم رفتم فرودگاه. فقط وقتی به خودم اومدم تو بیمارستان جلوی در اتاق بابا تو بغل مامانم داشتم زار میزدم.
پنج روزی بابام تو بیمارستان بستری بود تا حالش بهتر بشه و بتونیم ببریمش خونه.
و تمام اون پنج روز من از هوزان بی خبر بودم، گلرخ و چندتا دیگه از دوستام چندین بار زنگ زده بودن و جواب هیچکدوم رو نداده بودم. لج کرده بودم با خودم و دنیا، منتظر زنگ هوزان بیمعرفتی بودم که پادزهر حال بدم تو اون همه آشوب بود، اما دریغ کرد از من خودش رو.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_هشتم
@aevien
Rise
Katy Perry - [ MyBia2Music.Com ]
I won’t just survive
Oh, you will see me thrive
Can write my story
I’m beyond the archetype
I won’t just conform


@aevien 💜 👌
.: آویـــــــــــــــــن :.
Photo
_اين روزا هيشکى نمى فهمه حال منو!

+شک نکن حال این روزهای منم هیشکی نمیفهمه!
شک نکن به حال این آدم ها که هیچکدوم همو نمیفهمن!!!
یک اجتماع پر از نفهمیدنیم که داریم باهم زندگی میکنیم!!!
همه مون نیاز به معجزه داریم!!!
همه!!!


#محیا_زند
@aevien
راستی...

میدانستی
هنوز
تومور نبودنت به ولوله میافتد؟
#محیا_زند

@aevien
" با چشمهایش میخندید "

_بلاخره زنگ زد. بعد از هشت روز بیخبری زنگ زد. روتختم دراز کشیده بودم و داشتم به الهه نازی که خودش قبلا با سه تار زده بود و برام فرستاده بود گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد. اسمش رو که دیدم تمام جونم بهم پیچید. همونجوری مبهوت انقدر به گوشی نگاه کردم تا قطع کرد. از شدت هیجان انقدر حالم بد شده بود که تمام محتویات معده ام رو بالا آورده بودم. پیش خودت الان فکر میکنی این زن دیوونه است اما عزیزم این جنون بچه گونه از عوارض دوست داشتنه. منطق و فلسفه سقراط رو هم که داشته باشی مجنون بیابون زدت میکنه.
بیابون زده بودم و لجباز. نه اون دوباره زنگ زد، نه من بهش زنگ زدم.
بعد ده روز بیخبری اجبارا بخاطر ژوژمان آخر ترمم برگشتم تهران.
وقتی رفتم دانشگاه گلرخ کلی جیغ کشید سرم که این ده روز بیخبر کجا بودم و من مقابل تمام جیغ هاش فقط پرسیدم هوزان کجاست؟ انکار دیگه فایده نداشت. فهمیده بود ک دلم پیچیده به دلش. پشت سرمو نگاه کرد و گفت: اوناهاش.
مثل یه دختر چهارده ساله سرخ شده بودم و با تن یخ زدم برگشتم پشتمو نگاه کردم. همرا سه تارش که همیشه همراهش بود داشت با فرهاد میومد سمت ما. چشم تو چشمش که شدم انگار هزاران هزار پرنده تو قلبم وحشت زده شروع به پرواز کردن.
هم دلم ازش گرفته بود هم داشت پرپر میزد واسه حرف زدن باهاش.
اومد جلوم وایساد و کفری گفت: معلومه تو کجایی؟
گفتم: مگه واسه تو مهمه؟ و چشم هامو بزور از فر بهم ریخته موهاش گرفتم و از دانشگاه رفتم بیرون. دنبالم اومد، از کیفم گرفت و کشیدم تا وایسم. عصبی گفت: معلومه تو چته؟ ده روزه بیخبر کجا گذاشتی رفتی؟
گفتم: مهم بود برات زنگ میزدی و میپرسیدی.
~ از گلرخ مدام میپرسیدم حالتو. اونم فقط میدونست که پدرت حالش بده.
نالیدم: میدونستی تو وضعیت خوبی نیستم و زنگ نزدی؟
~ میخواستم مزاحمت نشم و اینکه مگه من و تو چه نسبتی داریم که بخوام بهت زنگ بزنم ؟
لعنتی... مدام و پشت سرهم داشت تیرهای خلاصش رو میزد تو قلبم. گفتم: چه نسبتی داریم؟ دوستی سه ساله مون نسبت حساب نمیشه؟
~ داری میگی دوست. اونم یه دوستی ساده. پس لزومی نداشته!
هیچی نگفتم، فقط کیفمو از تو دستاش کشیدم بیرون و رفتم سمت خوابگاه. زیر فشار حرفاش داشتم له میشدم. حرفایی که نشون میداد هوزان حسابی ترسیده از این دل پیچیدن ها.
و آدمی که میترسه فقط دنبال راه فراره و هیچ منطق و عقلی براش نمیمونه. درست مثل عوارض دوست داشتن.
و تو فکر کن عمق فاجعه آدمی رو که از دوست داشتن ترسیده باشه.

#با_چشمهایش_میخندید
#محیا_زند
#پارت_نهم

@aevien
Audio
اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست
یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است
وضعیت امروزم آینده ی مجنون است

#حضرت_عشق 😍💜

@aevien