💠 و من انتظار آموختم 💠
در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم پیدا کردم ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می کرد . اندکی منتظر ماندم ، اما چون خروج پروانه طول کشید تصمیم گرفتم این فرآیند را شتاب ببخشم . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله کردم ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز کرد . اما بال هایش هنوز بسته بود و اندکی بعد پروانه مرد!
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم!
" نیکوس کازانتزاکیس
نویسنده زوربای یونانی"
@aeshraq
در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم پیدا کردم ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می کرد . اندکی منتظر ماندم ، اما چون خروج پروانه طول کشید تصمیم گرفتم این فرآیند را شتاب ببخشم . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله کردم ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز کرد . اما بال هایش هنوز بسته بود و اندکی بعد پروانه مرد!
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم!
" نیکوس کازانتزاکیس
نویسنده زوربای یونانی"
@aeshraq
Forwarded from اشراق 🌿
از كسانى نباشيم كه رمضان بر آنها مى گذرد، در حالى كه بدن هايشان ضايع شده و فكرهايشان عقيم مانده و قلب هايشان سرشار از بت ها شده و روح هايشان هم به تنگى رسيده است؛ چون اين يك اصل است كه اگر كسى از نعمتى كه در دسترس اوست بهره نگيرد، سياهى به او مى رسد.
"مرحوم علی صفایی"
@aeshraq
"مرحوم علی صفایی"
@aeshraq
💠 حکایت کتاب خوانی در فرانسه 💠
کتاب خواندن در پاريس حسابی حرص آدم را در مي آورد. هر کس را مي بينی ، يک کتاب در دست دارد و تندتند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمی شناسد ، سياه و سفيد و مرد و زن هم نمي شناسد. انگار همه در يک ماراتن عجيب گرفتار شده اند و زمان در حال گذر است. واگن های مترو گاهي واقعا آدم را ياد قرائت خانه مي اندازند ، مخصوصا اينکه ناگهان در يک مقطع خاص کتابی گل می کند و همه مشغول خواندن آن مي شوند... فضای پاريس هيچ بهانه اي برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد. شايد برای همين است که پاريسی ها معناي انتظار را چندان نمی فهمند ، آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند .
"منصور ضابطيان"
@aeshraq
کتاب خواندن در پاريس حسابی حرص آدم را در مي آورد. هر کس را مي بينی ، يک کتاب در دست دارد و تندتند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمی شناسد ، سياه و سفيد و مرد و زن هم نمي شناسد. انگار همه در يک ماراتن عجيب گرفتار شده اند و زمان در حال گذر است. واگن های مترو گاهي واقعا آدم را ياد قرائت خانه مي اندازند ، مخصوصا اينکه ناگهان در يک مقطع خاص کتابی گل می کند و همه مشغول خواندن آن مي شوند... فضای پاريس هيچ بهانه اي برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد. شايد برای همين است که پاريسی ها معناي انتظار را چندان نمی فهمند ، آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند .
"منصور ضابطيان"
@aeshraq
💠 حکایت کتاب نخوانی در ایران 💠
و با این سبک زندگی که در پیش گرفته ایم قطعا چنین صحنه هایی را در ایران شاهد نخواهیم بود! به خصوص با گسترش شبکه های مجازی باید به جای کتاب فاتحه آن را بخوانیم!
آمار مطالعه در ایران پایین است این را همه می دانند! و منطقی ترین دلیلی که برای کتاب نخوانی ما ذکر می شود احساس بی نيازی از مطالعه و حس داناي کل بودن است! با حفظ چند جمله پیامکی که از شبکه هاي اجتماعي و فضای نت به دست می آوریم خودمان را بي نياز از مطالعه می بينيم!!
بد نیست کمی کتاب بخوانیم!
@aeshraq
و با این سبک زندگی که در پیش گرفته ایم قطعا چنین صحنه هایی را در ایران شاهد نخواهیم بود! به خصوص با گسترش شبکه های مجازی باید به جای کتاب فاتحه آن را بخوانیم!
آمار مطالعه در ایران پایین است این را همه می دانند! و منطقی ترین دلیلی که برای کتاب نخوانی ما ذکر می شود احساس بی نيازی از مطالعه و حس داناي کل بودن است! با حفظ چند جمله پیامکی که از شبکه هاي اجتماعي و فضای نت به دست می آوریم خودمان را بي نياز از مطالعه می بينيم!!
بد نیست کمی کتاب بخوانیم!
@aeshraq
بیشتر مردم در بیست - سی سالگی می میرند و اگر چه به ظاهر زنده می مانند، اما دیگر چیزی یاد نمی گیرند و انعکاسی از گذشته خود می شوند و سالهای بعدی خودشان را تکرار می کنند و ماشین وار آنچه را بیش از بیست – سی سالگی یاد گرفته اند، ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش در می آورند.
ژان كريستف - رومن رولان
@aeshraq
ژان كريستف - رومن رولان
@aeshraq
روزی که گذشت روز قلم بود!
خیلی گشتم تا یک متن جان دار به مناسبت این روز پیدا کنم و بلاخره یافتم!
سهراب سپهری خط را خوش می نوشت و نثر زیبایی هم داشت درست به زیبایی اشعارش . کتابی دارد به نام " اطاق آبی" در قسمتی از کتاب نقد دقیقی می کند به شیوه غلط آموزش در مدارس و گریزی می زند به قلم و خط و خوش نویسی.
قسمتی از کتاب را با هم بخوانیم👇
@aeshraq
خیلی گشتم تا یک متن جان دار به مناسبت این روز پیدا کنم و بلاخره یافتم!
سهراب سپهری خط را خوش می نوشت و نثر زیبایی هم داشت درست به زیبایی اشعارش . کتابی دارد به نام " اطاق آبی" در قسمتی از کتاب نقد دقیقی می کند به شیوه غلط آموزش در مدارس و گریزی می زند به قلم و خط و خوش نویسی.
قسمتی از کتاب را با هم بخوانیم👇
@aeshraq
💠 صریر قلم را دوست داشتم 💠
زنگ خط ، دلپذير بود. با همهی زنگها فرق داشت. معلم به تكتك ما سرخط ميداد و ما مشق ميكرديم. اطاق از صرير قلم پر ميشد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگي كه ديگر نميشنوی.
دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. ديگر مشق نكرديم. و صرير قلم نشنيديم. دوات مركب خشكيد. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضيلت خط لای كتاب ماند. چيزنويسي جاي خوشنويسی را گرفت. جاي قلم نی ، قلم فرانسه آمد. جانشين اين يك خودنويس شد. آنگاه بلايي نازل شد: اپيدمي خودكار دنيا را گرفت. خودنويس چندان بيگانه نبود. در خودنويس هنوز اشارهاي از قلم و دوات سابق بود ، نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی ديگر بود. حرامزاده بود!
اطاق آبی - سهراب سپهری
@aeshraq
زنگ خط ، دلپذير بود. با همهی زنگها فرق داشت. معلم به تكتك ما سرخط ميداد و ما مشق ميكرديم. اطاق از صرير قلم پر ميشد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگي كه ديگر نميشنوی.
دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. ديگر مشق نكرديم. و صرير قلم نشنيديم. دوات مركب خشكيد. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضيلت خط لای كتاب ماند. چيزنويسي جاي خوشنويسی را گرفت. جاي قلم نی ، قلم فرانسه آمد. جانشين اين يك خودنويس شد. آنگاه بلايي نازل شد: اپيدمي خودكار دنيا را گرفت. خودنويس چندان بيگانه نبود. در خودنويس هنوز اشارهاي از قلم و دوات سابق بود ، نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی ديگر بود. حرامزاده بود!
اطاق آبی - سهراب سپهری
@aeshraq
💠 که یکی ز در درآمد... 💠
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که ؛ درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
" فخرالدین عراقی"
@aeshraq
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که ؛ درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
" فخرالدین عراقی"
@aeshraq
💠 فکر را دریابیم و دل را...💠
"یک خاطره ای از خودم بگم ، اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشیده بودیم. همه جور. آخر اونقدر خسته شدم از ناراحتی که یک روز پا شدم خودم رو راحت کنم بابا، از این ناراحتی، مگه چه خبره؟ صبح زود، تاریکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکنم. برم خودکشی بکنم. برم... رفتیم. اطراف میانه بود. سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمی کرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد٬ دو مرتبه انداختم... گیر نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف میکردم. خوردم بله. یه خورده ام ما جمع کردیم. آمدیم تو خونه. خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود. آمدیم یه خورده هم دادیم به اون. اون هم خورد. اون هم کیف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چیدم آوردم اینجا. آقا یه توت ما را نجات داد. یک توت ما را نجات داد.
نقش اول فیلم: توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چی ام خوب شد!؟
مرد آذری: خوب؟! خوب نشد. فکرم عوض شد. البته که اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد حالم عوض شد..
طعم گیلاس - مرحوم کیارستمی
@aeshraq
"یک خاطره ای از خودم بگم ، اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشیده بودیم. همه جور. آخر اونقدر خسته شدم از ناراحتی که یک روز پا شدم خودم رو راحت کنم بابا، از این ناراحتی، مگه چه خبره؟ صبح زود، تاریکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکنم. برم خودکشی بکنم. برم... رفتیم. اطراف میانه بود. سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمی کرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد٬ دو مرتبه انداختم... گیر نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف میکردم. خوردم بله. یه خورده ام ما جمع کردیم. آمدیم تو خونه. خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود. آمدیم یه خورده هم دادیم به اون. اون هم خورد. اون هم کیف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چیدم آوردم اینجا. آقا یه توت ما را نجات داد. یک توت ما را نجات داد.
نقش اول فیلم: توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چی ام خوب شد!؟
مرد آذری: خوب؟! خوب نشد. فکرم عوض شد. البته که اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد حالم عوض شد..
طعم گیلاس - مرحوم کیارستمی
@aeshraq
💠 گاهی خدا را بخندانید! 💠
می گویند در زمان حضرت موسی بر بنی اسرائیل هفت سال قحطی آمد. حضرت موسی(ع) با هفتاد هزار نفر از مردم بنی اسرائیل به بیابان رفتند و دعای نزول باران خواندند. خدای متعال ندا فرستاد که ای موسی چگونه دعای مردمی را که ظلمت گناهان آنها را فرا گرفته و باطنهای ایشان خبیث شده اجابت کنم.
موسی مراجعه کن به یکی از بنده های من به نام برخ اسود به او بگو دعا کند تا من اجابت کنم.
موسی سراغ برخ را گرفت مردم نشانی مردی پشمینه پوس و سیاه چهره را به موسی دادند و موسی(ع) او را پیدا کرد و از او خواست تا دعا کند. برخ دست به دعا و مناجات با خدا برداشت:
ای خدا مقتضای کردار تو نیست و مقتضای حلم و حکمت تو هم نیست.
نمی دانم چه شده آیا ابر ها از فرمان تو سر باز زده اند! یا بادها از اطاعت تو بیرون رفته اند یا بارنهای تو تمام شده؟! یا غضب تو گنهکاران را فرو گرفته. آیا تو آمرزنده نیستی؟! پیش از خلق خطاکاران رحمت خو را خلق کردی و به عفو امر فرمودی. آیا شتاب در عذاب می کنی و می ترسی بعد ها قدرت عذاب نداشته باشی؟! هنوز دعای او تمام نشده بود که باران همه جا را فرا گرفت. برخ رو به موسی(ع) کرد و گفت دیدی چگونه با خدا مباحثه کردم. موسی(ع) بر نوع کلام دور از ادب مناجات بنده با خدا عصبانی شد و قصد او راکرد.
ندا آمد ای موسی برخ را رها کن او روزی چندین بار ما را می خنداند...
"معراج السعاده"
@aeshraq
می گویند در زمان حضرت موسی بر بنی اسرائیل هفت سال قحطی آمد. حضرت موسی(ع) با هفتاد هزار نفر از مردم بنی اسرائیل به بیابان رفتند و دعای نزول باران خواندند. خدای متعال ندا فرستاد که ای موسی چگونه دعای مردمی را که ظلمت گناهان آنها را فرا گرفته و باطنهای ایشان خبیث شده اجابت کنم.
موسی مراجعه کن به یکی از بنده های من به نام برخ اسود به او بگو دعا کند تا من اجابت کنم.
موسی سراغ برخ را گرفت مردم نشانی مردی پشمینه پوس و سیاه چهره را به موسی دادند و موسی(ع) او را پیدا کرد و از او خواست تا دعا کند. برخ دست به دعا و مناجات با خدا برداشت:
ای خدا مقتضای کردار تو نیست و مقتضای حلم و حکمت تو هم نیست.
نمی دانم چه شده آیا ابر ها از فرمان تو سر باز زده اند! یا بادها از اطاعت تو بیرون رفته اند یا بارنهای تو تمام شده؟! یا غضب تو گنهکاران را فرو گرفته. آیا تو آمرزنده نیستی؟! پیش از خلق خطاکاران رحمت خو را خلق کردی و به عفو امر فرمودی. آیا شتاب در عذاب می کنی و می ترسی بعد ها قدرت عذاب نداشته باشی؟! هنوز دعای او تمام نشده بود که باران همه جا را فرا گرفت. برخ رو به موسی(ع) کرد و گفت دیدی چگونه با خدا مباحثه کردم. موسی(ع) بر نوع کلام دور از ادب مناجات بنده با خدا عصبانی شد و قصد او راکرد.
ندا آمد ای موسی برخ را رها کن او روزی چندین بار ما را می خنداند...
"معراج السعاده"
@aeshraq
💠 کودکان را دریابیم 💠
امروز به نام ادبیات کودک و نوجوان ثبت شده است. به مناسبت، ابتدا قسمت کوتاهی از کتاب اخلاق ناصری را در زمینه تربت اولاد تقدیم می کنم که اشاره ای به استعداد یابی در آموزش کودکان دارد.
و در ادامه دو قطعه بسیار زیبا و ادیبانه از کتاب اطاق آبی سهراب سپهری انتخاب کرده ام که خواندن اش خالی از لطف نیست!
سهراب بسیار دقیق شیوه غلط آموزش در مدارس زمان خود را نقد می کند. 👇👇
@aeshraq
امروز به نام ادبیات کودک و نوجوان ثبت شده است. به مناسبت، ابتدا قسمت کوتاهی از کتاب اخلاق ناصری را در زمینه تربت اولاد تقدیم می کنم که اشاره ای به استعداد یابی در آموزش کودکان دارد.
و در ادامه دو قطعه بسیار زیبا و ادیبانه از کتاب اطاق آبی سهراب سپهری انتخاب کرده ام که خواندن اش خالی از لطف نیست!
سهراب بسیار دقیق شیوه غلط آموزش در مدارس زمان خود را نقد می کند. 👇👇
@aeshraq
💠 همه کس مستعد همه صناعتی نباشد 💠
و اولی آن بود که درطبیعت کودک نظر کنند و از احوال او بطریق فراست و کیاست اعتبار گیرند تا اهلیت و استعداد چه صناعت و علم در او مفطور است. او را به اکتساب آن نوع مشغول گردانند، چه همه کس مستعد همه صناعتی نبود و الّا همة مردمان بصناعت اشرف مشغول شدندی و در تحت این تفاوت و تباین که در طبایع مستَودع است سری غامض و تدبیری لطیف است که نظام عالم و قوام بنی آدم بدان منوط می تواند بود."ذلک تقدیر العزیز العلیم". و هر که صناعتی را مستعد بود او را بدان متوجه گردانند. چه زودتر ثمرة آن بیابد و به هنری متحلّی شود و الا تضییع روز گار و تعطیل عمر او کرده باشند.
" اخلاق ناصری"
@aeshraq
و اولی آن بود که درطبیعت کودک نظر کنند و از احوال او بطریق فراست و کیاست اعتبار گیرند تا اهلیت و استعداد چه صناعت و علم در او مفطور است. او را به اکتساب آن نوع مشغول گردانند، چه همه کس مستعد همه صناعتی نبود و الّا همة مردمان بصناعت اشرف مشغول شدندی و در تحت این تفاوت و تباین که در طبایع مستَودع است سری غامض و تدبیری لطیف است که نظام عالم و قوام بنی آدم بدان منوط می تواند بود."ذلک تقدیر العزیز العلیم". و هر که صناعتی را مستعد بود او را بدان متوجه گردانند. چه زودتر ثمرة آن بیابد و به هنری متحلّی شود و الا تضییع روز گار و تعطیل عمر او کرده باشند.
" اخلاق ناصری"
@aeshraq
💠 تماشای آفتاب تخلف بود! 💠
سال اول دبستان بود. كلاس بزرگ بود: يك اطاق پنجدري. و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نميرسيد. شكوه بيرون كلاس بر ما حرام بود. سرهاي ما تو كتاب بود. معلم درس پرسيده بود. و گفته بود: دوره كنيد. نميشد سربلند كرد. تماشاي آفتاب تخلف بود. ديدن كاج حيات جريمه داشت: از نمره گرفته, دو نمره كم ميشد.
ما دور تا دور اطاق روي نيمكت نشسته بوديم. ميان اطاق خالي بود. و چه پهنهاي براي چوب و فلك. تختهي سياه بدجايي بود: ضد نور بود. روي چند شيشه را گرفته بود: نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكهاي از آسمان. نوشتهي روي تختهي سياه خوب ديده نميشد: برگ, مرگ خوانده ميشد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبي از دست معلم خورده بود.
اطاق آبی - سهراب سپهری
@aeshraq
سال اول دبستان بود. كلاس بزرگ بود: يك اطاق پنجدري. و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نميرسيد. شكوه بيرون كلاس بر ما حرام بود. سرهاي ما تو كتاب بود. معلم درس پرسيده بود. و گفته بود: دوره كنيد. نميشد سربلند كرد. تماشاي آفتاب تخلف بود. ديدن كاج حيات جريمه داشت: از نمره گرفته, دو نمره كم ميشد.
ما دور تا دور اطاق روي نيمكت نشسته بوديم. ميان اطاق خالي بود. و چه پهنهاي براي چوب و فلك. تختهي سياه بدجايي بود: ضد نور بود. روي چند شيشه را گرفته بود: نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكهاي از آسمان. نوشتهي روي تختهي سياه خوب ديده نميشد: برگ, مرگ خوانده ميشد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبي از دست معلم خورده بود.
اطاق آبی - سهراب سپهری
@aeshraq