💠 مرا اطاعت کن 💠
ای فرزند آدم همانا من بی نیازی هستم که محتاج و فقیر نمی شوم. مرا اطاعت کن، تو را نیز بی نیاز کنم که محتاج کسی نشوی.
ای فرزند ، من زنده ای هستم که نمی میرم، مرا اطاعت کن، تو را نیز زنده ای قرار دهم که نمی میرد.
ای فرزند آدم همانا من به شیء می گویم چنین و چنان شو، می شود، تو نیز مرا اطاعت کن، تو را به مقامی می رسانم که به هر چه بگوئی چنین و چنان شو، می شود.
"حدیث قدسی"
@aeshraq
ای فرزند آدم همانا من بی نیازی هستم که محتاج و فقیر نمی شوم. مرا اطاعت کن، تو را نیز بی نیاز کنم که محتاج کسی نشوی.
ای فرزند ، من زنده ای هستم که نمی میرم، مرا اطاعت کن، تو را نیز زنده ای قرار دهم که نمی میرد.
ای فرزند آدم همانا من به شیء می گویم چنین و چنان شو، می شود، تو نیز مرا اطاعت کن، تو را به مقامی می رسانم که به هر چه بگوئی چنین و چنان شو، می شود.
"حدیث قدسی"
@aeshraq
💠 ما از خویشتن می رمیم !! 💠
پیلی را آوردند بر سر چشمهای که آب خورد. خود را در آب میدید و میرمید. او میپنداشت که از دیگری میرمد. نمیدانست که از خود میرمد.
همه اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر، چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی!
" فیه ما فیه"
@aeshraq
پیلی را آوردند بر سر چشمهای که آب خورد. خود را در آب میدید و میرمید. او میپنداشت که از دیگری میرمد. نمیدانست که از خود میرمد.
همه اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر، چون در توست، نمی رنجی؛ چون آن را در دیگری میبینی، میرمی و میرنجی!
" فیه ما فیه"
@aeshraq
💠 چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور 💠
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم!!
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای گفتم
آن شنیدستى که در اقصاى غور
بار سالارى بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور
"سعدی - گلستان"
@aeshraq
یاقناعت پر کند یا خاک گور 💠
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم!!
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای گفتم
آن شنیدستى که در اقصاى غور
بار سالارى بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور
"سعدی - گلستان"
@aeshraq
اشراق 🌿
💠 ایرانی جماعت در کار عشق و عاشقی اندازه نگه نمی دارد!! 👇👇 @aeshraq
💠 ایرانی در کار عشق و
عاشقی اندازه نگه نمی دارد 💠
نگاه مستشرقین به ما ایرانی ها با اغماض از برخی غرض ورزی ها و سیاسی کاری ها حاوی نکات جالبی است!
ناصرالدین شاه قاجار پزشکی داشته به اسم یاکوب ادوارد که ده سال در ایران اقامت گزیده است!
حاصل پژوهشها و مطالعات یاکوب در طول این سفرهاو بویژه در مدت اقامت نسبتا درازش در ایران، کتاب معروف «ایران و ایرانیان» است. او در دیباچه این کتاب می نویسد:
«ایرانی روی هم رفته طماع است. دلش می خواهد پول فراوان به چنگ آورد، بدون این که پروا کند که این از چه محلی به دست می آید. به همان آسانی هم که پول را به دست آورده باز آن را به باد می دهد تا دستگاه پرتجملی درچیند. در بعضی موارد سخت خسیس می شود، و در کار عشق و عاشقی اندازه نگه نمی دارد. سخت به خانواده، به تیره و طایفه خود می چسبد و هیچ بخت و شوربختی، هیچ فراز و هیچ نشیبی وی را از بستگی به خانواده جدا نمی کند.
ایرانی با وجود این که هر جمله ای را موکد ادا می کند به راستگویی چندان پایبند نیست و از هنگامی که سعدی گفت «دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز» هر دروغ و دغلی را مصلحت آمیز قلمداد می کند!
@aeshraq
عاشقی اندازه نگه نمی دارد 💠
نگاه مستشرقین به ما ایرانی ها با اغماض از برخی غرض ورزی ها و سیاسی کاری ها حاوی نکات جالبی است!
ناصرالدین شاه قاجار پزشکی داشته به اسم یاکوب ادوارد که ده سال در ایران اقامت گزیده است!
حاصل پژوهشها و مطالعات یاکوب در طول این سفرهاو بویژه در مدت اقامت نسبتا درازش در ایران، کتاب معروف «ایران و ایرانیان» است. او در دیباچه این کتاب می نویسد:
«ایرانی روی هم رفته طماع است. دلش می خواهد پول فراوان به چنگ آورد، بدون این که پروا کند که این از چه محلی به دست می آید. به همان آسانی هم که پول را به دست آورده باز آن را به باد می دهد تا دستگاه پرتجملی درچیند. در بعضی موارد سخت خسیس می شود، و در کار عشق و عاشقی اندازه نگه نمی دارد. سخت به خانواده، به تیره و طایفه خود می چسبد و هیچ بخت و شوربختی، هیچ فراز و هیچ نشیبی وی را از بستگی به خانواده جدا نمی کند.
ایرانی با وجود این که هر جمله ای را موکد ادا می کند به راستگویی چندان پایبند نیست و از هنگامی که سعدی گفت «دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز» هر دروغ و دغلی را مصلحت آمیز قلمداد می کند!
@aeshraq
💠 خدایا ما هیچ نداریم 💠
واقعیت این است که ما هیچ چیز نداریم، جز اینکه بگوییم: خدایا! تو به خودت نگاه کردی و به ما دادی؛ حالا هم به خودت نگاه کن و ادامه بده!
در کلام معصوم است که: خدایا تو هیچ وقت به خاطر استحقاق به ما ندادهای که حالا به خاطر بدی ما بخواهی پس بگیری.
" استاد علی صفایی"
@aeshraq
واقعیت این است که ما هیچ چیز نداریم، جز اینکه بگوییم: خدایا! تو به خودت نگاه کردی و به ما دادی؛ حالا هم به خودت نگاه کن و ادامه بده!
در کلام معصوم است که: خدایا تو هیچ وقت به خاطر استحقاق به ما ندادهای که حالا به خاطر بدی ما بخواهی پس بگیری.
" استاد علی صفایی"
@aeshraq
💠 و من انتظار آموختم 💠
در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم پیدا کردم ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می کرد . اندکی منتظر ماندم ، اما چون خروج پروانه طول کشید تصمیم گرفتم این فرآیند را شتاب ببخشم . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله کردم ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز کرد . اما بال هایش هنوز بسته بود و اندکی بعد پروانه مرد!
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم!
" نیکوس کازانتزاکیس
نویسنده زوربای یونانی"
@aeshraq
در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم پیدا کردم ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می کرد . اندکی منتظر ماندم ، اما چون خروج پروانه طول کشید تصمیم گرفتم این فرآیند را شتاب ببخشم . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله کردم ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز کرد . اما بال هایش هنوز بسته بود و اندکی بعد پروانه مرد!
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم!
" نیکوس کازانتزاکیس
نویسنده زوربای یونانی"
@aeshraq
Forwarded from اشراق 🌿
از كسانى نباشيم كه رمضان بر آنها مى گذرد، در حالى كه بدن هايشان ضايع شده و فكرهايشان عقيم مانده و قلب هايشان سرشار از بت ها شده و روح هايشان هم به تنگى رسيده است؛ چون اين يك اصل است كه اگر كسى از نعمتى كه در دسترس اوست بهره نگيرد، سياهى به او مى رسد.
"مرحوم علی صفایی"
@aeshraq
"مرحوم علی صفایی"
@aeshraq
💠 حکایت کتاب خوانی در فرانسه 💠
کتاب خواندن در پاريس حسابی حرص آدم را در مي آورد. هر کس را مي بينی ، يک کتاب در دست دارد و تندتند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمی شناسد ، سياه و سفيد و مرد و زن هم نمي شناسد. انگار همه در يک ماراتن عجيب گرفتار شده اند و زمان در حال گذر است. واگن های مترو گاهي واقعا آدم را ياد قرائت خانه مي اندازند ، مخصوصا اينکه ناگهان در يک مقطع خاص کتابی گل می کند و همه مشغول خواندن آن مي شوند... فضای پاريس هيچ بهانه اي برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد. شايد برای همين است که پاريسی ها معناي انتظار را چندان نمی فهمند ، آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند .
"منصور ضابطيان"
@aeshraq
کتاب خواندن در پاريس حسابی حرص آدم را در مي آورد. هر کس را مي بينی ، يک کتاب در دست دارد و تندتند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمی شناسد ، سياه و سفيد و مرد و زن هم نمي شناسد. انگار همه در يک ماراتن عجيب گرفتار شده اند و زمان در حال گذر است. واگن های مترو گاهي واقعا آدم را ياد قرائت خانه مي اندازند ، مخصوصا اينکه ناگهان در يک مقطع خاص کتابی گل می کند و همه مشغول خواندن آن مي شوند... فضای پاريس هيچ بهانه اي برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد. شايد برای همين است که پاريسی ها معناي انتظار را چندان نمی فهمند ، آنها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند .
"منصور ضابطيان"
@aeshraq
💠 حکایت کتاب نخوانی در ایران 💠
و با این سبک زندگی که در پیش گرفته ایم قطعا چنین صحنه هایی را در ایران شاهد نخواهیم بود! به خصوص با گسترش شبکه های مجازی باید به جای کتاب فاتحه آن را بخوانیم!
آمار مطالعه در ایران پایین است این را همه می دانند! و منطقی ترین دلیلی که برای کتاب نخوانی ما ذکر می شود احساس بی نيازی از مطالعه و حس داناي کل بودن است! با حفظ چند جمله پیامکی که از شبکه هاي اجتماعي و فضای نت به دست می آوریم خودمان را بي نياز از مطالعه می بينيم!!
بد نیست کمی کتاب بخوانیم!
@aeshraq
و با این سبک زندگی که در پیش گرفته ایم قطعا چنین صحنه هایی را در ایران شاهد نخواهیم بود! به خصوص با گسترش شبکه های مجازی باید به جای کتاب فاتحه آن را بخوانیم!
آمار مطالعه در ایران پایین است این را همه می دانند! و منطقی ترین دلیلی که برای کتاب نخوانی ما ذکر می شود احساس بی نيازی از مطالعه و حس داناي کل بودن است! با حفظ چند جمله پیامکی که از شبکه هاي اجتماعي و فضای نت به دست می آوریم خودمان را بي نياز از مطالعه می بينيم!!
بد نیست کمی کتاب بخوانیم!
@aeshraq
بیشتر مردم در بیست - سی سالگی می میرند و اگر چه به ظاهر زنده می مانند، اما دیگر چیزی یاد نمی گیرند و انعکاسی از گذشته خود می شوند و سالهای بعدی خودشان را تکرار می کنند و ماشین وار آنچه را بیش از بیست – سی سالگی یاد گرفته اند، ناشیانه و به شکلی بدتر به نمایش در می آورند.
ژان كريستف - رومن رولان
@aeshraq
ژان كريستف - رومن رولان
@aeshraq
روزی که گذشت روز قلم بود!
خیلی گشتم تا یک متن جان دار به مناسبت این روز پیدا کنم و بلاخره یافتم!
سهراب سپهری خط را خوش می نوشت و نثر زیبایی هم داشت درست به زیبایی اشعارش . کتابی دارد به نام " اطاق آبی" در قسمتی از کتاب نقد دقیقی می کند به شیوه غلط آموزش در مدارس و گریزی می زند به قلم و خط و خوش نویسی.
قسمتی از کتاب را با هم بخوانیم👇
@aeshraq
خیلی گشتم تا یک متن جان دار به مناسبت این روز پیدا کنم و بلاخره یافتم!
سهراب سپهری خط را خوش می نوشت و نثر زیبایی هم داشت درست به زیبایی اشعارش . کتابی دارد به نام " اطاق آبی" در قسمتی از کتاب نقد دقیقی می کند به شیوه غلط آموزش در مدارس و گریزی می زند به قلم و خط و خوش نویسی.
قسمتی از کتاب را با هم بخوانیم👇
@aeshraq
💠 صریر قلم را دوست داشتم 💠
زنگ خط ، دلپذير بود. با همهی زنگها فرق داشت. معلم به تكتك ما سرخط ميداد و ما مشق ميكرديم. اطاق از صرير قلم پر ميشد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگي كه ديگر نميشنوی.
دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. ديگر مشق نكرديم. و صرير قلم نشنيديم. دوات مركب خشكيد. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضيلت خط لای كتاب ماند. چيزنويسي جاي خوشنويسی را گرفت. جاي قلم نی ، قلم فرانسه آمد. جانشين اين يك خودنويس شد. آنگاه بلايي نازل شد: اپيدمي خودكار دنيا را گرفت. خودنويس چندان بيگانه نبود. در خودنويس هنوز اشارهاي از قلم و دوات سابق بود ، نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی ديگر بود. حرامزاده بود!
اطاق آبی - سهراب سپهری
@aeshraq
زنگ خط ، دلپذير بود. با همهی زنگها فرق داشت. معلم به تكتك ما سرخط ميداد و ما مشق ميكرديم. اطاق از صرير قلم پر ميشد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگي كه ديگر نميشنوی.
دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. ديگر مشق نكرديم. و صرير قلم نشنيديم. دوات مركب خشكيد. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضيلت خط لای كتاب ماند. چيزنويسي جاي خوشنويسی را گرفت. جاي قلم نی ، قلم فرانسه آمد. جانشين اين يك خودنويس شد. آنگاه بلايي نازل شد: اپيدمي خودكار دنيا را گرفت. خودنويس چندان بيگانه نبود. در خودنويس هنوز اشارهاي از قلم و دوات سابق بود ، نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی ديگر بود. حرامزاده بود!
اطاق آبی - سهراب سپهری
@aeshraq
💠 که یکی ز در درآمد... 💠
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که ؛ درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
" فخرالدین عراقی"
@aeshraq
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که ؛ درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
" فخرالدین عراقی"
@aeshraq
💠 فکر را دریابیم و دل را...💠
"یک خاطره ای از خودم بگم ، اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشیده بودیم. همه جور. آخر اونقدر خسته شدم از ناراحتی که یک روز پا شدم خودم رو راحت کنم بابا، از این ناراحتی، مگه چه خبره؟ صبح زود، تاریکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکنم. برم خودکشی بکنم. برم... رفتیم. اطراف میانه بود. سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمی کرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد٬ دو مرتبه انداختم... گیر نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف میکردم. خوردم بله. یه خورده ام ما جمع کردیم. آمدیم تو خونه. خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود. آمدیم یه خورده هم دادیم به اون. اون هم خورد. اون هم کیف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چیدم آوردم اینجا. آقا یه توت ما را نجات داد. یک توت ما را نجات داد.
نقش اول فیلم: توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چی ام خوب شد!؟
مرد آذری: خوب؟! خوب نشد. فکرم عوض شد. البته که اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد حالم عوض شد..
طعم گیلاس - مرحوم کیارستمی
@aeshraq
"یک خاطره ای از خودم بگم ، اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشیده بودیم. همه جور. آخر اونقدر خسته شدم از ناراحتی که یک روز پا شدم خودم رو راحت کنم بابا، از این ناراحتی، مگه چه خبره؟ صبح زود، تاریکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکنم. برم خودکشی بکنم. برم... رفتیم. اطراف میانه بود. سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمی کرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد٬ دو مرتبه انداختم... گیر نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف میکردم. خوردم بله. یه خورده ام ما جمع کردیم. آمدیم تو خونه. خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود. آمدیم یه خورده هم دادیم به اون. اون هم خورد. اون هم کیف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چیدم آوردم اینجا. آقا یه توت ما را نجات داد. یک توت ما را نجات داد.
نقش اول فیلم: توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چی ام خوب شد!؟
مرد آذری: خوب؟! خوب نشد. فکرم عوض شد. البته که اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد حالم عوض شد..
طعم گیلاس - مرحوم کیارستمی
@aeshraq
💠 گاهی خدا را بخندانید! 💠
می گویند در زمان حضرت موسی بر بنی اسرائیل هفت سال قحطی آمد. حضرت موسی(ع) با هفتاد هزار نفر از مردم بنی اسرائیل به بیابان رفتند و دعای نزول باران خواندند. خدای متعال ندا فرستاد که ای موسی چگونه دعای مردمی را که ظلمت گناهان آنها را فرا گرفته و باطنهای ایشان خبیث شده اجابت کنم.
موسی مراجعه کن به یکی از بنده های من به نام برخ اسود به او بگو دعا کند تا من اجابت کنم.
موسی سراغ برخ را گرفت مردم نشانی مردی پشمینه پوس و سیاه چهره را به موسی دادند و موسی(ع) او را پیدا کرد و از او خواست تا دعا کند. برخ دست به دعا و مناجات با خدا برداشت:
ای خدا مقتضای کردار تو نیست و مقتضای حلم و حکمت تو هم نیست.
نمی دانم چه شده آیا ابر ها از فرمان تو سر باز زده اند! یا بادها از اطاعت تو بیرون رفته اند یا بارنهای تو تمام شده؟! یا غضب تو گنهکاران را فرو گرفته. آیا تو آمرزنده نیستی؟! پیش از خلق خطاکاران رحمت خو را خلق کردی و به عفو امر فرمودی. آیا شتاب در عذاب می کنی و می ترسی بعد ها قدرت عذاب نداشته باشی؟! هنوز دعای او تمام نشده بود که باران همه جا را فرا گرفت. برخ رو به موسی(ع) کرد و گفت دیدی چگونه با خدا مباحثه کردم. موسی(ع) بر نوع کلام دور از ادب مناجات بنده با خدا عصبانی شد و قصد او راکرد.
ندا آمد ای موسی برخ را رها کن او روزی چندین بار ما را می خنداند...
"معراج السعاده"
@aeshraq
می گویند در زمان حضرت موسی بر بنی اسرائیل هفت سال قحطی آمد. حضرت موسی(ع) با هفتاد هزار نفر از مردم بنی اسرائیل به بیابان رفتند و دعای نزول باران خواندند. خدای متعال ندا فرستاد که ای موسی چگونه دعای مردمی را که ظلمت گناهان آنها را فرا گرفته و باطنهای ایشان خبیث شده اجابت کنم.
موسی مراجعه کن به یکی از بنده های من به نام برخ اسود به او بگو دعا کند تا من اجابت کنم.
موسی سراغ برخ را گرفت مردم نشانی مردی پشمینه پوس و سیاه چهره را به موسی دادند و موسی(ع) او را پیدا کرد و از او خواست تا دعا کند. برخ دست به دعا و مناجات با خدا برداشت:
ای خدا مقتضای کردار تو نیست و مقتضای حلم و حکمت تو هم نیست.
نمی دانم چه شده آیا ابر ها از فرمان تو سر باز زده اند! یا بادها از اطاعت تو بیرون رفته اند یا بارنهای تو تمام شده؟! یا غضب تو گنهکاران را فرو گرفته. آیا تو آمرزنده نیستی؟! پیش از خلق خطاکاران رحمت خو را خلق کردی و به عفو امر فرمودی. آیا شتاب در عذاب می کنی و می ترسی بعد ها قدرت عذاب نداشته باشی؟! هنوز دعای او تمام نشده بود که باران همه جا را فرا گرفت. برخ رو به موسی(ع) کرد و گفت دیدی چگونه با خدا مباحثه کردم. موسی(ع) بر نوع کلام دور از ادب مناجات بنده با خدا عصبانی شد و قصد او راکرد.
ندا آمد ای موسی برخ را رها کن او روزی چندین بار ما را می خنداند...
"معراج السعاده"
@aeshraq