مادامی که تلقی ما از خویش عوض نشود، حجاب هیچ مفهومی نخواهد داشت و چیزی جز کفن سیاه و قبرستان خانه و مرگ زندگی و نابودی شادی ها، عنوان نخواهد گرفت و هزار عذر، خواهی داشت که خودت را از آن آزاد کنی...
#روابط_متکامل_زن_و_مرد
#مرحوم_علی_صفایی
@aeshraq
#روابط_متکامل_زن_و_مرد
#مرحوم_علی_صفایی
@aeshraq
اگر فقط لباس کسی را عوض کردیم و چادر بر سرش انداختیم و نماز خوانش کردیم و با شعارها وتلقین ها و یا تشویق ها وتهدیدها داغش کردیم، بدون این که از درون روشنش کرده باشیم و عشقی را در نهادش گذاشته باشیم، ناچار در محیط دیگر سرد می شود. همان طور که آهن تفدیده در محیط دیگر سرد وسخت می شود.
#مسئولیت_و_سازندگی
#مرحوم_علی_صفایی
@aeshraq
#مسئولیت_و_سازندگی
#مرحوم_علی_صفایی
@aeshraq
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي جَعَلَنَا مِنَ اَلْمُتَمَسِّكِينَ بِوَلاَيَةِ أَمِيرِاَلْمُؤْمِنِينَ علي بن أبيطالب وَ اَلْأَئِمَّةِ من أولاده عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ
خُرافه نام مردی عرب از قبيله بنی عُذرَه بود. جِنیان او را ديوانه كردند، و چون او را رها كردند، پيشِ نزدیکانش بازگشت. از آن هنگام از شگفتیهای احوال جِنیان داستانها میگفت. به همین سبب عرب هر گاه سخنی میشنيدند كه دور از حقيقت و راستی بود میگفتند: اين سخن از داستانهای #خرافه است. پس از آن اين اصطلاح در گفتار عرب بسيار به كار میرفت تا آنجا كه به سخنان ياوه و ناراست گفتند: خرافات!
گويند هنگامی كه جِنیان خِرَد وی را تباه كردند، با إستراقِ سمع از آسمان و شنيدن اخبار، آنچه واقع میخواست شد به خرافه خبر میدادند و او به مردم میگفت و همان گونه واقع میشد كه او گفته بود!
#ثمار_القلوب
#ابومنصور_ثعالبی
@aeshraq
گويند هنگامی كه جِنیان خِرَد وی را تباه كردند، با إستراقِ سمع از آسمان و شنيدن اخبار، آنچه واقع میخواست شد به خرافه خبر میدادند و او به مردم میگفت و همان گونه واقع میشد كه او گفته بود!
#ثمار_القلوب
#ابومنصور_ثعالبی
@aeshraq
مهمترین چیزهای زندگی، از طریق مذاکره به دست نمیآیند!
مذاکره با دیگران سرِ عشق و احترام، احساسِ خیلی بدی دارد و کلِ مسئله را زیر سؤال میبَرَد. اگر لازم است کسی را متقاعد کنید که دوستتان داشته باشد، هرگز شما را دوست نخواهد داشت. اگر لازم است به کسی باج بدهید تا به شما احترام بگذارد، هرگز به شما احترام نخواهد گذاشت. اگر لازم است کسی را متقاعد کنید تا به شما اعتماد کند، در حقیقت هرگز به شما اعتماد نخواهد کرد. با ارزشترین و مهمترین چیزها در زندگی، ذاتاً ماهیتی غیرمعاملاتی دارند و تلاش برای مذاکره دربارهی آنها، بلافاصله نابودشان میکند.
#اوضاع_خیلی_خراب
#مارک_منسن
@aeshraq
مذاکره با دیگران سرِ عشق و احترام، احساسِ خیلی بدی دارد و کلِ مسئله را زیر سؤال میبَرَد. اگر لازم است کسی را متقاعد کنید که دوستتان داشته باشد، هرگز شما را دوست نخواهد داشت. اگر لازم است به کسی باج بدهید تا به شما احترام بگذارد، هرگز به شما احترام نخواهد گذاشت. اگر لازم است کسی را متقاعد کنید تا به شما اعتماد کند، در حقیقت هرگز به شما اعتماد نخواهد کرد. با ارزشترین و مهمترین چیزها در زندگی، ذاتاً ماهیتی غیرمعاملاتی دارند و تلاش برای مذاکره دربارهی آنها، بلافاصله نابودشان میکند.
#اوضاع_خیلی_خراب
#مارک_منسن
@aeshraq
من ترجیح می دهم سوالاتی داشته باشم که نمی توان به آنها پاسخ داد تا پاسخ هایی که نمی توان آنها را زیر سوال برد!
#ریچارد_فاینمن
@aeshraq
#ریچارد_فاینمن
@aeshraq
تو را به روح عیسی مسیح، بگو آن دو بچه دست هایشان را بیاورند پایین. بگو آن خانم از زمین بلند شود. بگو آن مرد که شانه به شانه ات ایستاده نگاهش را از آسمان بگیرد. این هایی که من صورت هایشان را میبینم، نفرین اگر کنند، نسل ما از زمین بر می افتد! بگو ما تسلیمیم.
#مباهله
#فاطمه_شهیدی
@aeshraq
#مباهله
#فاطمه_شهیدی
@aeshraq
حاتم را پرسیدند:
سبب چیست که ما نمییابیم آنچه پیشینیان یافتند؟!
گفت: از آن سبب که پنج چیز از ما فوت شده است: استاد ناصح، یار موافق، جهد دایم، کسب حلال و زمانه سازگار
#محمد_غزالی
@aeshraq
سبب چیست که ما نمییابیم آنچه پیشینیان یافتند؟!
گفت: از آن سبب که پنج چیز از ما فوت شده است: استاد ناصح، یار موافق، جهد دایم، کسب حلال و زمانه سازگار
#محمد_غزالی
@aeshraq
Forwarded from درد جاودانگی
مولانا شمس الدین-قدس اللهّ سرّه-میفرمود که قافلهای بزرگ به جایی میرفتند، آبادانی نمییافتند و آبی نی. ناگاه چاهی یافتند بی دلو. سطلی به دست آوردند و ریسمانها، و این سطل را به زیر چاه فرستادند. کشیدند، سطل بریده شد. دیگری را فرستادند هم بریده شد. بعد از آن اهل قافله را به ریسمانی میبستند و در چاه فرو میکردند، برنمیآمدند.
عاقلی بود، او گفت: «من بروم.» او را فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید، سپاهی باهیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت: «من نخواهم رهیدن! باری، تا عقل را به خودم آرم و بیخود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن.»
این سیاه گفت:«قصهٔ دراز مگو، تو اسیر منی. نَرَهی! الّا به جوابِ صواب. به چیزی دیگر نَرَهی.
گفت:«فرما»
گفت: «از جایها کجا بهتر؟»
عاقل گفت: «من اسیر و بیچارهٔ وِیام، اگر بگویم بغداد یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم.» گفت:« جایگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد. و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد.»
گفت: «احسنت، احسنت! رَهیدی. آدمی در عالم تویی. اکنون من تو را رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم.»
#فیه_ما_فیه
@aabadiiat
عاقلی بود، او گفت: «من بروم.» او را فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسید، سپاهی باهیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت: «من نخواهم رهیدن! باری، تا عقل را به خودم آرم و بیخود نشوم تا ببینم که بر من چه خواهد رفتن.»
این سیاه گفت:«قصهٔ دراز مگو، تو اسیر منی. نَرَهی! الّا به جوابِ صواب. به چیزی دیگر نَرَهی.
گفت:«فرما»
گفت: «از جایها کجا بهتر؟»
عاقل گفت: «من اسیر و بیچارهٔ وِیام، اگر بگویم بغداد یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم.» گفت:« جایگاه آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد. و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد.»
گفت: «احسنت، احسنت! رَهیدی. آدمی در عالم تویی. اکنون من تو را رها کردم و دیگران را به برکت تو آزاد کردم.»
#فیه_ما_فیه
@aabadiiat
ترکیب بند
پايان نداشت هرزگی چرخ حامله
شد نوبت روا شدن كام حرمله
پس شه شتافت جانب اصغر كه از عطش
افكنده بود در همه آفاق، ولوله
چون تشنگی رساند به لب، جان طفل را
بر گاهوارهی فلك افتاد زلزله
بيت الحرام جامهی خود را ز تن دريد
آمد صفا به شيون و زمزم به غلغله
بر كف گرفت شه چو پرستوی تشنه را
تير سه شعبه خورد به حلقوم چلچله
"وای اين خبر كه داد به طاها و بوتراب؟
نوشيد خون، نوادهی كوثر ز قحط آب"
افشين علا
مرداد ۱۴۰۱
پايان نداشت هرزگی چرخ حامله
شد نوبت روا شدن كام حرمله
پس شه شتافت جانب اصغر كه از عطش
افكنده بود در همه آفاق، ولوله
چون تشنگی رساند به لب، جان طفل را
بر گاهوارهی فلك افتاد زلزله
بيت الحرام جامهی خود را ز تن دريد
آمد صفا به شيون و زمزم به غلغله
بر كف گرفت شه چو پرستوی تشنه را
تير سه شعبه خورد به حلقوم چلچله
"وای اين خبر كه داد به طاها و بوتراب؟
نوشيد خون، نوادهی كوثر ز قحط آب"
افشين علا
مرداد ۱۴۰۱
محرّم
روز اوّل آن مورد تعظيم مسلمانان است؛ زيرا آغاز سال است و روز نهم آن تاسوعا نام دارد، بر وزن عاشورا، و در اين روز پارسايانِ شيعه روزه مىگيرند و روز دهم آن عاشوراست و فضيلت اين روز مشهور مىباشد و از پيغمبر روايت كردهاند كه فرمود: «أيّها النّاسُ سارِعوا إلىٰ الخَيراتِ فى هذا اليَومِ فإنّه يَومٌ عظيمٌ مباركٌ قد باركَ اللهُ فيه على آدمَ.» ملّت اسلام همواره اين روز را معظم مىدانستند تا آنكه قتل حسين بن على بن ابى طالب در اين روز اتفاق افتاد و او و يارانش را از راه بستن آب بر آنان، گذراندن از دم شمشير، آتش در خيام حرم، بر نيزه كردن سرها، اسب دوانيدن بر اجساد، كه در هيچ امّتى با اشرار خلق چنين نكردهاند از ميان بردند و از اين تاريخ مسلمانان عاشورا را شوم دانستند ولى بنىاميّه در اين روز لباس نو پوشيدند و زيب و زيور كردند و سرمه به چشم خود كشيدند و اين روز را عيد گرفتند و عطرها استعمال كردند و مهمانیها و وليمهها دادند و تا زمانى كه ايشان بودند اين رسم در تودهٔ مردم پايدار بود، حتّى اينكه پس از انقراض ايشان باز هم اين رسم باقى ماند ولى شيعيان از راه تأسّف و سوگوارى به قتل سيد الشّهدا در مدينة السّلام و بغداد و شهرهاى ديگر گريه و نوحهسَرايى مىكنند و تربت مسعود حسين را در كربلا در اين روز زيارت مىنمايند.
آثارُ الباقية عن القُرون الخالیة
ابورَيحان بيرونی
ترجمهٔ اكبر داناسرشت
@aeshraq
روز اوّل آن مورد تعظيم مسلمانان است؛ زيرا آغاز سال است و روز نهم آن تاسوعا نام دارد، بر وزن عاشورا، و در اين روز پارسايانِ شيعه روزه مىگيرند و روز دهم آن عاشوراست و فضيلت اين روز مشهور مىباشد و از پيغمبر روايت كردهاند كه فرمود: «أيّها النّاسُ سارِعوا إلىٰ الخَيراتِ فى هذا اليَومِ فإنّه يَومٌ عظيمٌ مباركٌ قد باركَ اللهُ فيه على آدمَ.» ملّت اسلام همواره اين روز را معظم مىدانستند تا آنكه قتل حسين بن على بن ابى طالب در اين روز اتفاق افتاد و او و يارانش را از راه بستن آب بر آنان، گذراندن از دم شمشير، آتش در خيام حرم، بر نيزه كردن سرها، اسب دوانيدن بر اجساد، كه در هيچ امّتى با اشرار خلق چنين نكردهاند از ميان بردند و از اين تاريخ مسلمانان عاشورا را شوم دانستند ولى بنىاميّه در اين روز لباس نو پوشيدند و زيب و زيور كردند و سرمه به چشم خود كشيدند و اين روز را عيد گرفتند و عطرها استعمال كردند و مهمانیها و وليمهها دادند و تا زمانى كه ايشان بودند اين رسم در تودهٔ مردم پايدار بود، حتّى اينكه پس از انقراض ايشان باز هم اين رسم باقى ماند ولى شيعيان از راه تأسّف و سوگوارى به قتل سيد الشّهدا در مدينة السّلام و بغداد و شهرهاى ديگر گريه و نوحهسَرايى مىكنند و تربت مسعود حسين را در كربلا در اين روز زيارت مىنمايند.
آثارُ الباقية عن القُرون الخالیة
ابورَيحان بيرونی
ترجمهٔ اكبر داناسرشت
@aeshraq
امشب باید پرواز کنیم به سمت تهران. صبح به همراهان، به شوخی، گفتم که معاویه ما را طلبیده است. رفتیم به دیدن گور یکی از امپراتوران جهان در سیزده قرن پیش. کوچه پس کوچههای پشت بازار حمیدیه را رد کردیم. رسیدیم به بن بستی که با چند پله پایین می رفت و به یک در چوبی قهوهای رنگ ختم می شد.
دو روز پیش وقتی سراغ قبر معاویه را از اهالی دمشق گرفته بودیم ، نشانیِ درستی نداده بودند. کسانی که می شناختند از دادن جواب خودداری کرده بودند؛ اگر هم می دانستند، قبر معاویه کوچک را، که دوستدار خاندان پیامبر بود، نشان داده بودند.
حتی راهنمای بومی ما هم پاسخی به درخواست ما نداده بود. گفته بود: به نفع مذهب شما است که از این گور دیدن نکنید. یکی از همراهان هم افزوده بود: سال ۶۴ که مادرزنم توانست قبر را ببیند ، می گفت بوی ادرار استشمام کردم.
در زدیم. زنی، در قهوهای را باز کرد. اول جمله ای که گفت، درود بر حضرت رسول اکرم و فرزندانش بود. سپس از امام حسن و امام حسین، جوانان اهل بهشت، یاد کرد، اما اجازه ورود نداد. اصرار کردیم، پذیرفت.
گور، درون اتاقکی مخوف و نیمه ویران و زیر تلی از خاکِ برآمده بود. اینها را از پشت درِ بسته اتاقک دیدم. چشم انداز غریبی داشت. بوی ادرار نمی آمد، اما خِفّت و شکست را می شد با حواس پنجگانه دریافت. لحظهای آن چه را میدیدم با شوکت و شکوه بارگاه دختر سه ساله امام سنجیدم...
او که در قصر مُرد، اینک در این خرابه مدفون...
او که در خرابه جان داد، اینک زیر قوسی هزار آیینه...
تخت و بخت امپراتور
هدایتالله بهبودی
۶۹/۷/۱۶ - دمشق
@aeshraq
دو روز پیش وقتی سراغ قبر معاویه را از اهالی دمشق گرفته بودیم ، نشانیِ درستی نداده بودند. کسانی که می شناختند از دادن جواب خودداری کرده بودند؛ اگر هم می دانستند، قبر معاویه کوچک را، که دوستدار خاندان پیامبر بود، نشان داده بودند.
حتی راهنمای بومی ما هم پاسخی به درخواست ما نداده بود. گفته بود: به نفع مذهب شما است که از این گور دیدن نکنید. یکی از همراهان هم افزوده بود: سال ۶۴ که مادرزنم توانست قبر را ببیند ، می گفت بوی ادرار استشمام کردم.
در زدیم. زنی، در قهوهای را باز کرد. اول جمله ای که گفت، درود بر حضرت رسول اکرم و فرزندانش بود. سپس از امام حسن و امام حسین، جوانان اهل بهشت، یاد کرد، اما اجازه ورود نداد. اصرار کردیم، پذیرفت.
گور، درون اتاقکی مخوف و نیمه ویران و زیر تلی از خاکِ برآمده بود. اینها را از پشت درِ بسته اتاقک دیدم. چشم انداز غریبی داشت. بوی ادرار نمی آمد، اما خِفّت و شکست را می شد با حواس پنجگانه دریافت. لحظهای آن چه را میدیدم با شوکت و شکوه بارگاه دختر سه ساله امام سنجیدم...
او که در قصر مُرد، اینک در این خرابه مدفون...
او که در خرابه جان داد، اینک زیر قوسی هزار آیینه...
تخت و بخت امپراتور
هدایتالله بهبودی
۶۹/۷/۱۶ - دمشق
@aeshraq