باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور میبرم؛
" خیلی دلم میخواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یکبار، از میان مردهها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانههای جمعی دارم، چند روزنامه بخرم!
این آخرین آرزوی من است: روزنامهها را زیر بغل میزنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمیگردم و از فجایع این جهان باخبر میشوم،
و سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب میروم. "
لوئیس بونوئل
@aeshraq
" خیلی دلم میخواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یکبار، از میان مردهها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانههای جمعی دارم، چند روزنامه بخرم!
این آخرین آرزوی من است: روزنامهها را زیر بغل میزنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمیگردم و از فجایع این جهان باخبر میشوم،
و سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب میروم. "
لوئیس بونوئل
@aeshraq
افتادم توی یکی از شارعها که از وسط چادرها میگذشت. جماعت حاجیان در دستههای درهم شونده، و علامت هر کدام در دست سرکردهها شاخص از وسط چادرها میگذشتند. به هجومی و ترسی و شتابی. که وقتی بچه بودم در بازار تهران، روزهای عاشورا میتوانستم دید. و همه لبیکگویان. و همه سفید پوش. و تازه امروز فهمیدم که حتا رنگ سفید چه انواع دارد. چرکمرد و خامهای و نیلخورده و شیری و براق و مات و همینجور... و چه هیجانی در خود ایجاد میکردند حضرات. با حرکات اضافی ناشی از ترس گم شدن! همچنان که میرفتم احساس میکردم که سربالا میرویم. و راه تنگتر میشود. گفتم لابد مثل دیگران به سمت محل رجم میرویم. تک و توک خانههای مسکونی، بر خرسنگهای لخت نهاده؛ با دیوارکی و مهتابی و دری و شیر آبی. و بر سر بام آنها مردم تماشاچی ایستاده. یا حجاج؟...
و همچنان سربالا میرفتیم که یک مرتبه راه بند آمد. معلوم شد جماعت بیراهنما به کوچهی بنبستی افتاده و فشار جمعیت چنان بود که یک لحظه وحشتم گرفت. تنها در میان جمعی ناشناس. و هر کس به زبانی. آوار برج بابلی فرو ریخته در یک کوچهی تنگ سنگی. که خودم را از سینهی سنگچین دیوار بالا کشیدم؛ و نیم متری از سروکلهی جماعت بالا آمده، فریادی به سمت هر حاجی ایرانی کشیدم که کوچه بن بست است و باید برگشت و کمک کنید و دست به دست خبر را به آخر جماعت برسانید. که شروع کردند. و بعد به عربی: اوگفوا. ما بشارع! و چندین بار. جماعت پیرمردی را چنان به قلوه سنگهای دیوار فشرده بود که از حال رفت. سر دست گذاشتیمش سر دیوار که همسایگان محل آب آوردند تا حالش را جا بیاورند.
خسی در میقات / جلال آل احمد
@aeshraq
و همچنان سربالا میرفتیم که یک مرتبه راه بند آمد. معلوم شد جماعت بیراهنما به کوچهی بنبستی افتاده و فشار جمعیت چنان بود که یک لحظه وحشتم گرفت. تنها در میان جمعی ناشناس. و هر کس به زبانی. آوار برج بابلی فرو ریخته در یک کوچهی تنگ سنگی. که خودم را از سینهی سنگچین دیوار بالا کشیدم؛ و نیم متری از سروکلهی جماعت بالا آمده، فریادی به سمت هر حاجی ایرانی کشیدم که کوچه بن بست است و باید برگشت و کمک کنید و دست به دست خبر را به آخر جماعت برسانید. که شروع کردند. و بعد به عربی: اوگفوا. ما بشارع! و چندین بار. جماعت پیرمردی را چنان به قلوه سنگهای دیوار فشرده بود که از حال رفت. سر دست گذاشتیمش سر دیوار که همسایگان محل آب آوردند تا حالش را جا بیاورند.
خسی در میقات / جلال آل احمد
@aeshraq
اشراق 🌿
افتادم توی یکی از شارعها که از وسط چادرها میگذشت. جماعت حاجیان در دستههای درهم شونده، و علامت هر کدام در دست سرکردهها شاخص از وسط چادرها میگذشتند. به هجومی و ترسی و شتابی. که وقتی بچه بودم در بازار تهران، روزهای عاشورا میتوانستم دید. و همه لبیکگویان.…
.
چارهای نیست جز بینالمللی کردن این مشاهد. مکه و مدینه و عرفات و منا. و اداره آنها را در اختیار هیئت مشترکی از نمایندگان ملل مسلمان گذاشتن و از اختیار عرب سعودی در آوردن. و از محل درآمد حج، مخارجش را تأمین کردن. و به جای پلیس و شرطه سعودی، راهنما از هر ملتی گذاشتن. و جواز دادن به مراسم خاص هر یک از مذاهب.
خسی در میقات/جلال آل احمد
@aeshraq
چارهای نیست جز بینالمللی کردن این مشاهد. مکه و مدینه و عرفات و منا. و اداره آنها را در اختیار هیئت مشترکی از نمایندگان ملل مسلمان گذاشتن و از اختیار عرب سعودی در آوردن. و از محل درآمد حج، مخارجش را تأمین کردن. و به جای پلیس و شرطه سعودی، راهنما از هر ملتی گذاشتن. و جواز دادن به مراسم خاص هر یک از مذاهب.
خسی در میقات/جلال آل احمد
@aeshraq
دفتر روزنامه - السفیر لبنان - یک ساختمان ده طبقه است که قدیمی به نظر می آید. برای نگهبان که کمی انگلیسی می داند ، توضیح می دهم چه کاره هستم و برای چه کاری آمده ام اینجا. او به نگهبان طبقه دوم زنگ می زند. انگلیسی او بهتر است و از اینکه می بیند من یک روزنامه نگار به قول خودشان "اجنبی" هستم ، کلی خوشحال می شود.
این واژه اجنبی هم که در زبان عربی به جای خارجی به کار می رود از آن واژه هاست. اول که به آدم می گویند اجنبی ، آدم می خواهد برود توی شکم شان و بگوید اجنبی پدرته ، ولی بعد یادش می آید که در زبان عربی این واژه اصلا بار معنایی بدی ندارد.
مارک و پلو /منصور ضابطيان
فصل سفرنامه لبنان
@aeshraq
این واژه اجنبی هم که در زبان عربی به جای خارجی به کار می رود از آن واژه هاست. اول که به آدم می گویند اجنبی ، آدم می خواهد برود توی شکم شان و بگوید اجنبی پدرته ، ولی بعد یادش می آید که در زبان عربی این واژه اصلا بار معنایی بدی ندارد.
مارک و پلو /منصور ضابطيان
فصل سفرنامه لبنان
@aeshraq
مأمور کویتی اعصابم را خرد می کند از بس که سوال های هجو می پرسد. به نظر می رسد از اینکه انگلیسی را به بدترین شکل ممکن می تواند صحبت کند ، خیلی هم به خودش می بالد!
می پرسد وسایلت را خودت بسته ای؟ می خواهم بگویم پس عمه ات بسته؟! اما ترجیح می دهم در این شرایط با کسی شوخی نکنم. تازه نمی دانم که در فرهنگ عربی آیا تأکید روی عمه آدم ها همین حس و حال زبان فارسی را دارد یا نه؟ سوال بعدی اش مسخره تر است: اسلحه همراهت داری؟ بازهم دوست دارم پای عمه اش را وسط بکشم ، اما سکوت می کنم.
مارک و پلو / منصور ضابطيان
@aeshraq
می پرسد وسایلت را خودت بسته ای؟ می خواهم بگویم پس عمه ات بسته؟! اما ترجیح می دهم در این شرایط با کسی شوخی نکنم. تازه نمی دانم که در فرهنگ عربی آیا تأکید روی عمه آدم ها همین حس و حال زبان فارسی را دارد یا نه؟ سوال بعدی اش مسخره تر است: اسلحه همراهت داری؟ بازهم دوست دارم پای عمه اش را وسط بکشم ، اما سکوت می کنم.
مارک و پلو / منصور ضابطيان
@aeshraq