فرض کنید پسری در خانواده ای مسلمان با اعتقادات مذهبی بسیار استوار متولد شود. آنها در نقطه ای در یک شهر پرجمعیت زندگی می کنند و ساکن آپارتمانی کوچک هستند.
هزاران رویداد کوچک و بزرگ، زندگی پسرک را تشکیل می دهد. مثلا وقتی خیلی کوچک بود، یک روز بارانی با مادرش از خیابان عبور می کردند. پسرک در یک لحظه که مادرش مشغول صحبت خودش را به سگ کوچکی رساند. سگ به او نزدیک شد و بدنش کمی به لباس پسرک مالیده شد.
آن روز تمام لباس های او شسته و تطهیر شد. به او توضیح داده شد که سگ حیوان کثیف و نجس است. بعدها پسرک شاهد لولیدن سگ های ولگرد توی کوچه ها و آشغال های شهر بود.
وقتی حدودا دوازده ساله بود، یک روز سگی برادر کوچکش را گاز گرفت. او به شدت گریه می کرد و گفته شد که باید به او آمپول هاری تزریق کنند.
بعدها که بزرگ تر شد، رابطه بین چند بیماری و بزاق سگ را در چند جا مطالعه کرد؛ ضمن آنکه رساله های مذهبی نیز اطلاعاتی در این مورد به او می داد.
اجازه بدهید او را بگذاریم و به سراغ فرد دیگری برویم.
دخترک در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد. شغل اصلی پدرش گله داری بود. همیشه حداقل دو سگ، نگهبان گله آنها بودند. وظایف افراد خانواده مراقبت از شرایط مساعد برای زیست گله و ضمنا سگ های نگهبان گله بود.
برخی روزها که پدرش با اسب از خانه بیرون می رفت اگر دیر می کرد سگ وفادار خانواده، پشت در انتظار مرد خانه را می کشید و وقتی صدای آشنای اسب او را می شنید با هیاهو دیگران را مطلع می کرد و پدر وقتی وارد می شد دستی به سر و روی سگ می کشید.
یادش می آید که یک روز برادر کوچکش توی باتلاقی افتاد و در حالی که او از ترس جیغ می کشید، سگ خانواده خودش را داخل آب انداخت و کودک را نجات داد.
این دو کودک را که خاطره هایی از دوران کودکی آنها خواندید برای چند سال رها می کنیم. کاری نداریم که چگونه با یکدیگر آشنا شدند و ازدواج کردند. حالا از آن ازدواج چند سال گذشته است. به مکالمه آن دو توجه کنید.
زن: به نظر من باید فکر کرد. اگر این بار هم دزد بیاید معلوم نیست چکار می خواهیم بکنیم.
مرد: اون یک دفعه هم، دزد اشتباهی خونه ما را انتخاب کرده بود. ما که چیز پر ارزشی نداریم.
زن: به هر حال همین که داریم نتیجه سالها زحمت ماست. اگر نباشد، اگر یک تکه اش کم شود، هزار مشکل به وجود می آید.
مرد: میدم چفت و بست بیشتری برای در درست کنند.
زن: اگر از روی دیوار آمد چی؟
مرد: می توانم روی دیوار هم بدهم نرده بکشند.
زن: چطوره یک سگ بیاریم.
مرد: سگ بیاوریم! کجا نگهش داریم؟
زن: خوب معلومه توی خونه؟
مرد: سگ کثیفه
زن: خوب می شوییمش
مرد: احمق، مگر سگ را می شویند؟
زن: خوب بله می شویند. چرا فحش می دی؟
مرد: ...
زن: ... »
همه ما کما بیش با چنین مشکل مواجه بوده ایم ؛ البته نه درباره خرید یا عدم خرید سگ بلکه با مشکلی به نام "تبدیل یک مسأله مشترک به یک اختلاف" یا #سوء_تفاهم
بار دیگر به قصه فوق برمی گردیم. ظاهر قضیه این است که هم زن و هم مرد، درباره یک موضوع واحد صحبت می کنند، هر دو می دانند که سگ چیست و اگر نفر سومی هم به حرف هایشان گوش کند، سگ را با حیوان دیگری اشتباه نخواهد کرد.
این اما تمام قصه نیست ؛ واقعیت این است که هر کدام از آن دو، درباره دو حیوان کاملاً متفاوت صحبت می کنند: مرد درباره یک "موجود نجس خطرناک" حرف می زند و زن درباره یک "موجود وفادار مهربان" ؛ فقط اسم و شکل این دو موجود شبیه هم است.
بخش عمده ای از اختلافات ما در زندگی خانوادگی و اجتماعی ناشی از تفاوت معناهایی است که در کلمات دچار آن هستیم و این ، البته امری طبیعی است.
واژه "مادر" برای کسی که از مهر مادری به تمام معنا برخوردار بوده، با کسی که مادری معتاد و بی مسؤولیت داشته که فرزندش را به کار اجباری یا فحشا وا می داشته است تا خرج اعتیادش را در آورد، یکسان نیست.
واژه شراکت، برای کسی که بهترین تجربیات کاری و تجاری را با شریکش داشته ، با کسی که شریکش به او خیانت کرده و اموالش را برده است، یک واژه واحد قلمداد نمی شود.
کسی که فکر می کند برای بهبود رفتار فرزند، باید او را "تنبیه" کرد با کسی که مکانیزم "انتخاب" را در تعامل با فرزندش انتخاب می کند، در تعبیر کلمه "تربیت" با هم متفاوت اند و...
#ارتباط_شناسی
#محسنیان_راد
@aeshraq
هزاران رویداد کوچک و بزرگ، زندگی پسرک را تشکیل می دهد. مثلا وقتی خیلی کوچک بود، یک روز بارانی با مادرش از خیابان عبور می کردند. پسرک در یک لحظه که مادرش مشغول صحبت خودش را به سگ کوچکی رساند. سگ به او نزدیک شد و بدنش کمی به لباس پسرک مالیده شد.
آن روز تمام لباس های او شسته و تطهیر شد. به او توضیح داده شد که سگ حیوان کثیف و نجس است. بعدها پسرک شاهد لولیدن سگ های ولگرد توی کوچه ها و آشغال های شهر بود.
وقتی حدودا دوازده ساله بود، یک روز سگی برادر کوچکش را گاز گرفت. او به شدت گریه می کرد و گفته شد که باید به او آمپول هاری تزریق کنند.
بعدها که بزرگ تر شد، رابطه بین چند بیماری و بزاق سگ را در چند جا مطالعه کرد؛ ضمن آنکه رساله های مذهبی نیز اطلاعاتی در این مورد به او می داد.
اجازه بدهید او را بگذاریم و به سراغ فرد دیگری برویم.
دخترک در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد. شغل اصلی پدرش گله داری بود. همیشه حداقل دو سگ، نگهبان گله آنها بودند. وظایف افراد خانواده مراقبت از شرایط مساعد برای زیست گله و ضمنا سگ های نگهبان گله بود.
برخی روزها که پدرش با اسب از خانه بیرون می رفت اگر دیر می کرد سگ وفادار خانواده، پشت در انتظار مرد خانه را می کشید و وقتی صدای آشنای اسب او را می شنید با هیاهو دیگران را مطلع می کرد و پدر وقتی وارد می شد دستی به سر و روی سگ می کشید.
یادش می آید که یک روز برادر کوچکش توی باتلاقی افتاد و در حالی که او از ترس جیغ می کشید، سگ خانواده خودش را داخل آب انداخت و کودک را نجات داد.
این دو کودک را که خاطره هایی از دوران کودکی آنها خواندید برای چند سال رها می کنیم. کاری نداریم که چگونه با یکدیگر آشنا شدند و ازدواج کردند. حالا از آن ازدواج چند سال گذشته است. به مکالمه آن دو توجه کنید.
زن: به نظر من باید فکر کرد. اگر این بار هم دزد بیاید معلوم نیست چکار می خواهیم بکنیم.
مرد: اون یک دفعه هم، دزد اشتباهی خونه ما را انتخاب کرده بود. ما که چیز پر ارزشی نداریم.
زن: به هر حال همین که داریم نتیجه سالها زحمت ماست. اگر نباشد، اگر یک تکه اش کم شود، هزار مشکل به وجود می آید.
مرد: میدم چفت و بست بیشتری برای در درست کنند.
زن: اگر از روی دیوار آمد چی؟
مرد: می توانم روی دیوار هم بدهم نرده بکشند.
زن: چطوره یک سگ بیاریم.
مرد: سگ بیاوریم! کجا نگهش داریم؟
زن: خوب معلومه توی خونه؟
مرد: سگ کثیفه
زن: خوب می شوییمش
مرد: احمق، مگر سگ را می شویند؟
زن: خوب بله می شویند. چرا فحش می دی؟
مرد: ...
زن: ... »
همه ما کما بیش با چنین مشکل مواجه بوده ایم ؛ البته نه درباره خرید یا عدم خرید سگ بلکه با مشکلی به نام "تبدیل یک مسأله مشترک به یک اختلاف" یا #سوء_تفاهم
بار دیگر به قصه فوق برمی گردیم. ظاهر قضیه این است که هم زن و هم مرد، درباره یک موضوع واحد صحبت می کنند، هر دو می دانند که سگ چیست و اگر نفر سومی هم به حرف هایشان گوش کند، سگ را با حیوان دیگری اشتباه نخواهد کرد.
این اما تمام قصه نیست ؛ واقعیت این است که هر کدام از آن دو، درباره دو حیوان کاملاً متفاوت صحبت می کنند: مرد درباره یک "موجود نجس خطرناک" حرف می زند و زن درباره یک "موجود وفادار مهربان" ؛ فقط اسم و شکل این دو موجود شبیه هم است.
بخش عمده ای از اختلافات ما در زندگی خانوادگی و اجتماعی ناشی از تفاوت معناهایی است که در کلمات دچار آن هستیم و این ، البته امری طبیعی است.
واژه "مادر" برای کسی که از مهر مادری به تمام معنا برخوردار بوده، با کسی که مادری معتاد و بی مسؤولیت داشته که فرزندش را به کار اجباری یا فحشا وا می داشته است تا خرج اعتیادش را در آورد، یکسان نیست.
واژه شراکت، برای کسی که بهترین تجربیات کاری و تجاری را با شریکش داشته ، با کسی که شریکش به او خیانت کرده و اموالش را برده است، یک واژه واحد قلمداد نمی شود.
کسی که فکر می کند برای بهبود رفتار فرزند، باید او را "تنبیه" کرد با کسی که مکانیزم "انتخاب" را در تعامل با فرزندش انتخاب می کند، در تعبیر کلمه "تربیت" با هم متفاوت اند و...
#ارتباط_شناسی
#محسنیان_راد
@aeshraq
ویروس گرسنگی هر روز هشت هزار کودک را در دنیا می کشد! در حالی که واکسن آن (غذا) قبلا کشف شده است! اما رسانه ها چیزی از آن نمی گویند. چون گرسنگی ثروتمندان را نمی کشد!
Forwarded from درد جاودانگی
او را راحت گذاشتم. نگفتم همه چیز درست می شود. برای آرام کردنش تلاشی نکردم.
گاهی اوقات بهتراست همه چیز را آن طور که هست رها کرد؛
اندوه را آزاد گذاشت تا دوره اش را بگذراند.
#ژوان_هریس
@aabadiiat
گاهی اوقات بهتراست همه چیز را آن طور که هست رها کرد؛
اندوه را آزاد گذاشت تا دوره اش را بگذراند.
#ژوان_هریس
@aabadiiat
ما نه زان بی خبرانیم که هشیار شویم
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم
در قیامت چه خیال است که هشیار شویم
فتح بابی نشد آیینه ما را ز جلا
نیست بی صورت اگر در ته زنگار شویم
مغز ما را نه چنان عشق پریشان کرده است
که مقید به پریشانی دستار شویم
ما که از پشت ورق روی ورق می خوانیم
به که قانع به نقاب از رخ دلدار شویم
بحر و کان در نظرش چشم ترست و لب خشک
حسن او را به چه سرمایه خریدار شویم
ما که قانع زبهاریم به نظاره خشک
ادب این است که خار سر دیوار شومی
سرما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
عقل کرده است زمین گیر چون مرکز مرا را
مگر از گردش آن چشم به پرگار شویم
می شود از نفس سوخته عالم تاریک
ما به این شوق اگر قافله سالار شویم
تا به کی صرف به گفتار شود نقد حیات
صائب آن به که دگر بر سر کردار شویم
#صائبا
@aeshraq
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم
در قیامت چه خیال است که هشیار شویم
فتح بابی نشد آیینه ما را ز جلا
نیست بی صورت اگر در ته زنگار شویم
مغز ما را نه چنان عشق پریشان کرده است
که مقید به پریشانی دستار شویم
ما که از پشت ورق روی ورق می خوانیم
به که قانع به نقاب از رخ دلدار شویم
بحر و کان در نظرش چشم ترست و لب خشک
حسن او را به چه سرمایه خریدار شویم
ما که قانع زبهاریم به نظاره خشک
ادب این است که خار سر دیوار شومی
سرما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
عقل کرده است زمین گیر چون مرکز مرا را
مگر از گردش آن چشم به پرگار شویم
می شود از نفس سوخته عالم تاریک
ما به این شوق اگر قافله سالار شویم
تا به کی صرف به گفتار شود نقد حیات
صائب آن به که دگر بر سر کردار شویم
#صائبا
@aeshraq
Forwarded from درد جاودانگی
هرچيزى درباره ديگران كه
ما را می رنجاند می تواند
منجر به درک عميق ترى از خودمان شود.
#كارل_يونگ
@aabadiiat
ما را می رنجاند می تواند
منجر به درک عميق ترى از خودمان شود.
#كارل_يونگ
@aabadiiat
اشراق 🌿
@aeshraq – برای محرمت/ کریمی
بی تاج و تخت هم به شهان فخر می کند
هر ریزه خوار خوان و گدای محرمت 😭
هر ریزه خوار خوان و گدای محرمت 😭
تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است
دانشسرا و مکتب اولاد آدم است
از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات
تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
هر رؤیت هلال #محرم به چشم خلق
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب
درسی پی حصول حقوق مسلّم است
#سید_اسماعیل_بلخی
@aeshraq
دانشسرا و مکتب اولاد آدم است
از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات
تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
هر رؤیت هلال #محرم به چشم خلق
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب
درسی پی حصول حقوق مسلّم است
#سید_اسماعیل_بلخی
@aeshraq
گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم و بیش زلال آب و آیینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانهای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانهای دارم
با سبوی خویش، کز آن میتراود خون
گفت و گو از دردناک افسانهای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک
هرچه این، آلودهایم، آلودهایم، ای مرد
آه، میفهمی چه میگویم؟
ما به هست آلودهایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بودهایم، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان به غنوده ایم، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلودهایم، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر بی غم پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
سبزخطانی که الواح سحر را سرخ رو کردند
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر میزد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هوشیار
گر چه میدانم به هست آلوده مردم، ای کبوترها
در سکوت برج بی کس ماندهتان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
میخروشم زار
#مهدی_اخوان_ثالث
@aeshraq
وز کم و بیش زلال آب و آیینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانهای دارد که پرسد چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانهای دارم
با سبوی خویش، کز آن میتراود خون
گفت و گو از دردناک افسانهای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک
هرچه این، آلودهایم، آلودهایم، ای مرد
آه، میفهمی چه میگویم؟
ما به هست آلودهایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بودهایم، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا، به سرهامان
ز افتخار مرگ پاکی، در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان به غنوده ایم، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلودهایم، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر بی غم پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
سبزخطانی که الواح سحر را سرخ رو کردند
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر میزد آنجا مرغ دردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هوشیار
گر چه میدانم به هست آلوده مردم، ای کبوترها
در سکوت برج بی کس ماندهتان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
میخروشم زار
#مهدی_اخوان_ثالث
@aeshraq
هستان - اخوان ثالث
@aeshraq
میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
سبزخطانی که الواح سحر را سرخ رو کردند
@aeshraq
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم
سبزخطانی که الواح سحر را سرخ رو کردند
@aeshraq
مردان حق را سزاوار نیست كه سر و سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه #حق در زمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت می رانند.
#فتح_خون
#شهید_آوینی
@aeshraq
#فتح_خون
#شهید_آوینی
@aeshraq
وارد کارخانه که می شویم با استقبال مدیر کارخانه که نماینده ی حزب است روبه رو می شویم. معلوم می شود که تا فيها خالدون جینسنگ را مصرف می کنند. از چای و دمنوش و مخلوط با قهوه ی فوری بگیر تا مشروب و صابون و رژ لب مخلوط با جینسنگ... حتا تصاویری هست از کندو کنار مزارع و عسل جینسنگ که البته داخل هرشیشه هم تبركا و تبرعا یک ریشه ی پیچ پیچ جینسنگ انداخته اند! می خندم و به گروه مستندساز می گویم، بخت یارمان بود که در این کشور پیتزا نداریم! و الا الان داشتیم پیتزای جینسنگ می آزمودیم... سیدمجتبا وسط عکاسی چیزی می گوید مثل جینسنگ حاج حسین و پسران!
#نیمدانگ_پیونگیانگ
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
#نیمدانگ_پیونگیانگ
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
تنها مسجد پیونگ یانگ و بل تنها مسجد کره ی شمالی در سفارت ایران قرار دارد؛ مسجد الرحمن. مسجد را سفارت ساخته است و به نقل صولی - بعدتر هم خواهرخوانده ی حزب کارگر، یعنی حزب مؤتلفه برای بازسازی آن به امورخارجه کمک کرده است. حالا این مسجد تنها مسجد کره ی شمالی است.
در کره ی شمالی البته قانون منع فعالیت مذهبی نداریم، چرا که کار از ریشه حل شده است و اصلا مذهبی به جز ایده ی جوچه در آن به رسمیت شناخته نمی شود! می گویند عده ی کمی بودایی وجود دارند، اما هیچ اثری از آثار معبد در پیونگ یانگ نیست.
حالا همین مسجد کوچک فرصتی است برای نماز عید فطر و عید قربان دیپلمات های مسلمان...
#نیمدانگ_پیونگیانگ
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
در کره ی شمالی البته قانون منع فعالیت مذهبی نداریم، چرا که کار از ریشه حل شده است و اصلا مذهبی به جز ایده ی جوچه در آن به رسمیت شناخته نمی شود! می گویند عده ی کمی بودایی وجود دارند، اما هیچ اثری از آثار معبد در پیونگ یانگ نیست.
حالا همین مسجد کوچک فرصتی است برای نماز عید فطر و عید قربان دیپلمات های مسلمان...
#نیمدانگ_پیونگیانگ
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
بعدتر البته دیداری هم داریم از تنها کلیسای کره ی شمالی. این تنها کلیسا را نیز سفارت روسیه ساخته است بعد از مسجد ایرانی ها. آنها پیونگ یانگ را قانع کرده اند که دیپلمات های مسیحی نیاز به محلی برای نیایش دارند و از آن سو برای وجهه ی حقوق بشری پیونگ یانگ نیز وجود یک کلیسا اتفاق خوبی است و چه بهتر که این کلیسا خارج از سفارت باشد، نه مثل مسجد ایرانی ها.
طرف کره ای قبول می کند اما هشدار می دهد که گرفتاری از همین جا آغاز می شود و بعد نفر حزب با سفارت روسیه وا می بندد و قرار می شود که یکی از اعضای معاونت مذاهب (!) حزب برود مسکو و آن جا تعليمات مسیحی را فرا بگیرد و بشود امام جماعت راتب کلیسا! فقط تصور اینکه اعتراف نزد کشیش عضو حزب چه حالی دارد، حال همه ی ما را جا می آورد!
#نیمدانگ_پیونگیانگ
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
طرف کره ای قبول می کند اما هشدار می دهد که گرفتاری از همین جا آغاز می شود و بعد نفر حزب با سفارت روسیه وا می بندد و قرار می شود که یکی از اعضای معاونت مذاهب (!) حزب برود مسکو و آن جا تعليمات مسیحی را فرا بگیرد و بشود امام جماعت راتب کلیسا! فقط تصور اینکه اعتراف نزد کشیش عضو حزب چه حالی دارد، حال همه ی ما را جا می آورد!
#نیمدانگ_پیونگیانگ
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
مرحوم پدرم، حین اشغال شمال ایران در جنگ دوم، شاهد ماجرای جالبی بوده. پیرمرد نحیف متشرعی با محاسن و عرقچین، کاسه بزرگی از ماست بر سر داشت و لنگان سوی بازار روز می رفت. سرباز روسی، انگشتی به کاسه برد و به دهان کشید. پیرمرد با اعلا صوت ممکن به لهجه محلی، اظهار تنفر و بی تابی می کرد: “ ایشش! ایشششیه! “ طبعا مرد روس گیلکی نمی دانست اما شدت اعتراض را در می یافت. کاسه پیرمرد را به زمین زد و او را به باد کتک گرفت.
آن دو نه زبان همدیگر را می فهمیدند و نه منطق فکری هم را. پیرمرد شاکی بود که چرا سرباز به خاطر یک مثقال دلگی، تغار ماستی را نجس و بی مصرف کرده. مرد روس هم لابد معترض بود که مگر انگشتی ماست چه قیمت دارد که بد دهاتی خسیس، بی آبرویی راه انداخته؟!
گاهی به رفتار یک #ملت_خسته و یک #حکمران_خجسته نگاه کنی، همین را می بینی. حکمران هر کار کند، خوب یا بد، خلق الله با نهایت قدرت به قشقرق و مخالفت می پردازند. نه بابت یک انگشت ماستی که لمبانده، بابت نجاستی که به تغار زندگی ملت زده است! کار به اینجا که برسد، خرِ مراد، در گل می ماند و سلطنت، امر بیمزه ای می شود. باقی، بقایت!
#محمدحسین_کریمیپور
@aeshraq
آن دو نه زبان همدیگر را می فهمیدند و نه منطق فکری هم را. پیرمرد شاکی بود که چرا سرباز به خاطر یک مثقال دلگی، تغار ماستی را نجس و بی مصرف کرده. مرد روس هم لابد معترض بود که مگر انگشتی ماست چه قیمت دارد که بد دهاتی خسیس، بی آبرویی راه انداخته؟!
گاهی به رفتار یک #ملت_خسته و یک #حکمران_خجسته نگاه کنی، همین را می بینی. حکمران هر کار کند، خوب یا بد، خلق الله با نهایت قدرت به قشقرق و مخالفت می پردازند. نه بابت یک انگشت ماستی که لمبانده، بابت نجاستی که به تغار زندگی ملت زده است! کار به اینجا که برسد، خرِ مراد، در گل می ماند و سلطنت، امر بیمزه ای می شود. باقی، بقایت!
#محمدحسین_کریمیپور
@aeshraq