مَن لَم تُتابِعِ رأيَكَ في صَلاحِهِ فلا تَصغَ إلى رأيِهِ وَ انتَظِر بِهِ أن يُصلِحَهُ شَرٌّ.
تو نیز از رأى كسى كه از نظر مصلحتانديشانهٔ تو پيروى نكرد، پيروى نكن و منتظر باش؛ حادثهاى ناخوشايند او را اصلاح خواهد كرد.
#علی_بن_موسی_الرضا «ع»
#بحار_الأنوار جلد ۷۸، صفحه ۳۵۳
@aeshraq
تو نیز از رأى كسى كه از نظر مصلحتانديشانهٔ تو پيروى نكرد، پيروى نكن و منتظر باش؛ حادثهاى ناخوشايند او را اصلاح خواهد كرد.
#علی_بن_موسی_الرضا «ع»
#بحار_الأنوار جلد ۷۸، صفحه ۳۵۳
@aeshraq
اشراق 🌿
دو دلداده ای که به هم نمی رسند
و انتظاری که به پایان نمی رسد!
#دانش، اندوخته است و #بينش، مصرف كردن بهينه آن اندوخته. دانش، تفسير مى كند و بينش آدمى را تغيير مى دهد، البته تغييرى رو به سوى كمال.
دانشى كه رفتار و كردارمان را همرنگ خودش نكند مثلِ غذايى است كه هضم نمى شود. چنين غذايى ما را رنجور و بدحال مى كند. كسانى كه دانش و محفوظات دارند و بينش ندارند نوعاً دچار بيمارى هاى اخلاقى و شخصيتى مى شوند. اما غذايى كه هضم شود نيرو و سلامتى مى آورد، هرچند اندک باشد. همين طور هر معرفتى كه به بينش تبديل شود سلامتى روانى و اخلاقى در پى مى آورد. دانشى مى تواند نجات بخش باشد كه با رفتار و هويّت ما در آميزد.
علم چون بر دل زَنَد يارى شود
علم چون بر تن زَنَد بارى شود
@aeshraq
دانشى كه رفتار و كردارمان را همرنگ خودش نكند مثلِ غذايى است كه هضم نمى شود. چنين غذايى ما را رنجور و بدحال مى كند. كسانى كه دانش و محفوظات دارند و بينش ندارند نوعاً دچار بيمارى هاى اخلاقى و شخصيتى مى شوند. اما غذايى كه هضم شود نيرو و سلامتى مى آورد، هرچند اندک باشد. همين طور هر معرفتى كه به بينش تبديل شود سلامتى روانى و اخلاقى در پى مى آورد. دانشى مى تواند نجات بخش باشد كه با رفتار و هويّت ما در آميزد.
علم چون بر دل زَنَد يارى شود
علم چون بر تن زَنَد بارى شود
@aeshraq
کتابفروشی شکسپیر در رشت پس از ۴۵ سال فعالیت تعطیل شد. مثل هر آن چیزی که هویت و روح شهرهایمان در گرو وجودِ آنهاست و هر روز یکی از آنها تعطیل یا تخریب میشود.
روزگارِ ابتذال است و مال و بُرج. چه باک که همهی گذشته نابود شود و چیزی از تاریخ نماند.
به نقل از #پژمان_موسوی
@aeshraq
روزگارِ ابتذال است و مال و بُرج. چه باک که همهی گذشته نابود شود و چیزی از تاریخ نماند.
به نقل از #پژمان_موسوی
@aeshraq
هر چقدر که لذت ها انسان را از خویشتن دور می کند، سفر انسان را به خود نزدیک می کند.
#آلبر_کامو
@aeshraq
#آلبر_کامو
@aeshraq
هر كس #مهم را فداى #مهمتر مىكند و محبوب را در راه محبوبتر مىگذارد. بر پايه همين دستور و همين عقل، ابراهيم اسماعيلش را قربانى مىكند.
اما خداى ابراهيم نمىخواهد #اسماعيلها كشته شوند، او مىخواهد #ابراهيمها آزاد شوند و رشد كنند و به قرب و رضوان دست بيابند...
#مسئولیت_و_سازندگی
#استاد_علی_صفایی
@aeshraq
اما خداى ابراهيم نمىخواهد #اسماعيلها كشته شوند، او مىخواهد #ابراهيمها آزاد شوند و رشد كنند و به قرب و رضوان دست بيابند...
#مسئولیت_و_سازندگی
#استاد_علی_صفایی
@aeshraq
فرض کنید پسری در خانواده ای مسلمان با اعتقادات مذهبی بسیار استوار متولد شود. آنها در نقطه ای در یک شهر پرجمعیت زندگی می کنند و ساکن آپارتمانی کوچک هستند.
هزاران رویداد کوچک و بزرگ، زندگی پسرک را تشکیل می دهد. مثلا وقتی خیلی کوچک بود، یک روز بارانی با مادرش از خیابان عبور می کردند. پسرک در یک لحظه که مادرش مشغول صحبت خودش را به سگ کوچکی رساند. سگ به او نزدیک شد و بدنش کمی به لباس پسرک مالیده شد.
آن روز تمام لباس های او شسته و تطهیر شد. به او توضیح داده شد که سگ حیوان کثیف و نجس است. بعدها پسرک شاهد لولیدن سگ های ولگرد توی کوچه ها و آشغال های شهر بود.
وقتی حدودا دوازده ساله بود، یک روز سگی برادر کوچکش را گاز گرفت. او به شدت گریه می کرد و گفته شد که باید به او آمپول هاری تزریق کنند.
بعدها که بزرگ تر شد، رابطه بین چند بیماری و بزاق سگ را در چند جا مطالعه کرد؛ ضمن آنکه رساله های مذهبی نیز اطلاعاتی در این مورد به او می داد.
اجازه بدهید او را بگذاریم و به سراغ فرد دیگری برویم.
دخترک در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد. شغل اصلی پدرش گله داری بود. همیشه حداقل دو سگ، نگهبان گله آنها بودند. وظایف افراد خانواده مراقبت از شرایط مساعد برای زیست گله و ضمنا سگ های نگهبان گله بود.
برخی روزها که پدرش با اسب از خانه بیرون می رفت اگر دیر می کرد سگ وفادار خانواده، پشت در انتظار مرد خانه را می کشید و وقتی صدای آشنای اسب او را می شنید با هیاهو دیگران را مطلع می کرد و پدر وقتی وارد می شد دستی به سر و روی سگ می کشید.
یادش می آید که یک روز برادر کوچکش توی باتلاقی افتاد و در حالی که او از ترس جیغ می کشید، سگ خانواده خودش را داخل آب انداخت و کودک را نجات داد.
این دو کودک را که خاطره هایی از دوران کودکی آنها خواندید برای چند سال رها می کنیم. کاری نداریم که چگونه با یکدیگر آشنا شدند و ازدواج کردند. حالا از آن ازدواج چند سال گذشته است. به مکالمه آن دو توجه کنید.
زن: به نظر من باید فکر کرد. اگر این بار هم دزد بیاید معلوم نیست چکار می خواهیم بکنیم.
مرد: اون یک دفعه هم، دزد اشتباهی خونه ما را انتخاب کرده بود. ما که چیز پر ارزشی نداریم.
زن: به هر حال همین که داریم نتیجه سالها زحمت ماست. اگر نباشد، اگر یک تکه اش کم شود، هزار مشکل به وجود می آید.
مرد: میدم چفت و بست بیشتری برای در درست کنند.
زن: اگر از روی دیوار آمد چی؟
مرد: می توانم روی دیوار هم بدهم نرده بکشند.
زن: چطوره یک سگ بیاریم.
مرد: سگ بیاوریم! کجا نگهش داریم؟
زن: خوب معلومه توی خونه؟
مرد: سگ کثیفه
زن: خوب می شوییمش
مرد: احمق، مگر سگ را می شویند؟
زن: خوب بله می شویند. چرا فحش می دی؟
مرد: ...
زن: ... »
همه ما کما بیش با چنین مشکل مواجه بوده ایم ؛ البته نه درباره خرید یا عدم خرید سگ بلکه با مشکلی به نام "تبدیل یک مسأله مشترک به یک اختلاف" یا #سوء_تفاهم
بار دیگر به قصه فوق برمی گردیم. ظاهر قضیه این است که هم زن و هم مرد، درباره یک موضوع واحد صحبت می کنند، هر دو می دانند که سگ چیست و اگر نفر سومی هم به حرف هایشان گوش کند، سگ را با حیوان دیگری اشتباه نخواهد کرد.
این اما تمام قصه نیست ؛ واقعیت این است که هر کدام از آن دو، درباره دو حیوان کاملاً متفاوت صحبت می کنند: مرد درباره یک "موجود نجس خطرناک" حرف می زند و زن درباره یک "موجود وفادار مهربان" ؛ فقط اسم و شکل این دو موجود شبیه هم است.
بخش عمده ای از اختلافات ما در زندگی خانوادگی و اجتماعی ناشی از تفاوت معناهایی است که در کلمات دچار آن هستیم و این ، البته امری طبیعی است.
واژه "مادر" برای کسی که از مهر مادری به تمام معنا برخوردار بوده، با کسی که مادری معتاد و بی مسؤولیت داشته که فرزندش را به کار اجباری یا فحشا وا می داشته است تا خرج اعتیادش را در آورد، یکسان نیست.
واژه شراکت، برای کسی که بهترین تجربیات کاری و تجاری را با شریکش داشته ، با کسی که شریکش به او خیانت کرده و اموالش را برده است، یک واژه واحد قلمداد نمی شود.
کسی که فکر می کند برای بهبود رفتار فرزند، باید او را "تنبیه" کرد با کسی که مکانیزم "انتخاب" را در تعامل با فرزندش انتخاب می کند، در تعبیر کلمه "تربیت" با هم متفاوت اند و...
#ارتباط_شناسی
#محسنیان_راد
@aeshraq
هزاران رویداد کوچک و بزرگ، زندگی پسرک را تشکیل می دهد. مثلا وقتی خیلی کوچک بود، یک روز بارانی با مادرش از خیابان عبور می کردند. پسرک در یک لحظه که مادرش مشغول صحبت خودش را به سگ کوچکی رساند. سگ به او نزدیک شد و بدنش کمی به لباس پسرک مالیده شد.
آن روز تمام لباس های او شسته و تطهیر شد. به او توضیح داده شد که سگ حیوان کثیف و نجس است. بعدها پسرک شاهد لولیدن سگ های ولگرد توی کوچه ها و آشغال های شهر بود.
وقتی حدودا دوازده ساله بود، یک روز سگی برادر کوچکش را گاز گرفت. او به شدت گریه می کرد و گفته شد که باید به او آمپول هاری تزریق کنند.
بعدها که بزرگ تر شد، رابطه بین چند بیماری و بزاق سگ را در چند جا مطالعه کرد؛ ضمن آنکه رساله های مذهبی نیز اطلاعاتی در این مورد به او می داد.
اجازه بدهید او را بگذاریم و به سراغ فرد دیگری برویم.
دخترک در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد. شغل اصلی پدرش گله داری بود. همیشه حداقل دو سگ، نگهبان گله آنها بودند. وظایف افراد خانواده مراقبت از شرایط مساعد برای زیست گله و ضمنا سگ های نگهبان گله بود.
برخی روزها که پدرش با اسب از خانه بیرون می رفت اگر دیر می کرد سگ وفادار خانواده، پشت در انتظار مرد خانه را می کشید و وقتی صدای آشنای اسب او را می شنید با هیاهو دیگران را مطلع می کرد و پدر وقتی وارد می شد دستی به سر و روی سگ می کشید.
یادش می آید که یک روز برادر کوچکش توی باتلاقی افتاد و در حالی که او از ترس جیغ می کشید، سگ خانواده خودش را داخل آب انداخت و کودک را نجات داد.
این دو کودک را که خاطره هایی از دوران کودکی آنها خواندید برای چند سال رها می کنیم. کاری نداریم که چگونه با یکدیگر آشنا شدند و ازدواج کردند. حالا از آن ازدواج چند سال گذشته است. به مکالمه آن دو توجه کنید.
زن: به نظر من باید فکر کرد. اگر این بار هم دزد بیاید معلوم نیست چکار می خواهیم بکنیم.
مرد: اون یک دفعه هم، دزد اشتباهی خونه ما را انتخاب کرده بود. ما که چیز پر ارزشی نداریم.
زن: به هر حال همین که داریم نتیجه سالها زحمت ماست. اگر نباشد، اگر یک تکه اش کم شود، هزار مشکل به وجود می آید.
مرد: میدم چفت و بست بیشتری برای در درست کنند.
زن: اگر از روی دیوار آمد چی؟
مرد: می توانم روی دیوار هم بدهم نرده بکشند.
زن: چطوره یک سگ بیاریم.
مرد: سگ بیاوریم! کجا نگهش داریم؟
زن: خوب معلومه توی خونه؟
مرد: سگ کثیفه
زن: خوب می شوییمش
مرد: احمق، مگر سگ را می شویند؟
زن: خوب بله می شویند. چرا فحش می دی؟
مرد: ...
زن: ... »
همه ما کما بیش با چنین مشکل مواجه بوده ایم ؛ البته نه درباره خرید یا عدم خرید سگ بلکه با مشکلی به نام "تبدیل یک مسأله مشترک به یک اختلاف" یا #سوء_تفاهم
بار دیگر به قصه فوق برمی گردیم. ظاهر قضیه این است که هم زن و هم مرد، درباره یک موضوع واحد صحبت می کنند، هر دو می دانند که سگ چیست و اگر نفر سومی هم به حرف هایشان گوش کند، سگ را با حیوان دیگری اشتباه نخواهد کرد.
این اما تمام قصه نیست ؛ واقعیت این است که هر کدام از آن دو، درباره دو حیوان کاملاً متفاوت صحبت می کنند: مرد درباره یک "موجود نجس خطرناک" حرف می زند و زن درباره یک "موجود وفادار مهربان" ؛ فقط اسم و شکل این دو موجود شبیه هم است.
بخش عمده ای از اختلافات ما در زندگی خانوادگی و اجتماعی ناشی از تفاوت معناهایی است که در کلمات دچار آن هستیم و این ، البته امری طبیعی است.
واژه "مادر" برای کسی که از مهر مادری به تمام معنا برخوردار بوده، با کسی که مادری معتاد و بی مسؤولیت داشته که فرزندش را به کار اجباری یا فحشا وا می داشته است تا خرج اعتیادش را در آورد، یکسان نیست.
واژه شراکت، برای کسی که بهترین تجربیات کاری و تجاری را با شریکش داشته ، با کسی که شریکش به او خیانت کرده و اموالش را برده است، یک واژه واحد قلمداد نمی شود.
کسی که فکر می کند برای بهبود رفتار فرزند، باید او را "تنبیه" کرد با کسی که مکانیزم "انتخاب" را در تعامل با فرزندش انتخاب می کند، در تعبیر کلمه "تربیت" با هم متفاوت اند و...
#ارتباط_شناسی
#محسنیان_راد
@aeshraq
ویروس گرسنگی هر روز هشت هزار کودک را در دنیا می کشد! در حالی که واکسن آن (غذا) قبلا کشف شده است! اما رسانه ها چیزی از آن نمی گویند. چون گرسنگی ثروتمندان را نمی کشد!
Forwarded from درد جاودانگی
او را راحت گذاشتم. نگفتم همه چیز درست می شود. برای آرام کردنش تلاشی نکردم.
گاهی اوقات بهتراست همه چیز را آن طور که هست رها کرد؛
اندوه را آزاد گذاشت تا دوره اش را بگذراند.
#ژوان_هریس
@aabadiiat
گاهی اوقات بهتراست همه چیز را آن طور که هست رها کرد؛
اندوه را آزاد گذاشت تا دوره اش را بگذراند.
#ژوان_هریس
@aabadiiat
ما نه زان بی خبرانیم که هشیار شویم
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم
در قیامت چه خیال است که هشیار شویم
فتح بابی نشد آیینه ما را ز جلا
نیست بی صورت اگر در ته زنگار شویم
مغز ما را نه چنان عشق پریشان کرده است
که مقید به پریشانی دستار شویم
ما که از پشت ورق روی ورق می خوانیم
به که قانع به نقاب از رخ دلدار شویم
بحر و کان در نظرش چشم ترست و لب خشک
حسن او را به چه سرمایه خریدار شویم
ما که قانع زبهاریم به نظاره خشک
ادب این است که خار سر دیوار شومی
سرما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
عقل کرده است زمین گیر چون مرکز مرا را
مگر از گردش آن چشم به پرگار شویم
می شود از نفس سوخته عالم تاریک
ما به این شوق اگر قافله سالار شویم
تا به کی صرف به گفتار شود نقد حیات
صائب آن به که دگر بر سر کردار شویم
#صائبا
@aeshraq
یا به بانگ جرس قافله بیدار شویم
ما در آن صبح بنا گوش صبوحی زده ایم
در قیامت چه خیال است که هشیار شویم
فتح بابی نشد آیینه ما را ز جلا
نیست بی صورت اگر در ته زنگار شویم
مغز ما را نه چنان عشق پریشان کرده است
که مقید به پریشانی دستار شویم
ما که از پشت ورق روی ورق می خوانیم
به که قانع به نقاب از رخ دلدار شویم
بحر و کان در نظرش چشم ترست و لب خشک
حسن او را به چه سرمایه خریدار شویم
ما که قانع زبهاریم به نظاره خشک
ادب این است که خار سر دیوار شومی
سرما در قدم دار فنا افتاده است
ما نه آنیم که بر دوش کسی بار شویم
عقل کرده است زمین گیر چون مرکز مرا را
مگر از گردش آن چشم به پرگار شویم
می شود از نفس سوخته عالم تاریک
ما به این شوق اگر قافله سالار شویم
تا به کی صرف به گفتار شود نقد حیات
صائب آن به که دگر بر سر کردار شویم
#صائبا
@aeshraq